ru
Feedback
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد؛

یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد؛

Открыть в Telegram

هوالمعشوق؛ • به کاج‌های خشکیده بگویید: «روزی که او بیاید، همه‌ی ما سبز خواهیم شد.» [ رقیه برومند ] • که شهادت هنرِ مردانِ خداست • https://t.me/HarfinoBot?start=1a51b50dbd8bf375-252@SabzPooshMan • بیست و هشتمین روز از دیِ ماهِ هزار و چهارصد؛

Больше
343
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 день
Архив постов
ولی فرداش ورودی‌هایِ جدید رو دیدم، ایده‌های جدیدم رو نوشتم، به اتفاقاتِ بزرگتر فکر کردم و فهمیدم که لهیدگیِ مفیدی که ثمر داره، شوق برای لهیدگی‌هایِ بیشتر با خودش میاره و فکر کنم بدبخت شدم.

این هفته وقتی داشتیم برمیگشتیم با خودم گفتم این اولین و آخرین کارِ تشکیلاتی و فرهنگی‌ای بود که کردم. با اینکه یه عالمه ادم دیگه‌هم این وسط دخیل بودن و اوناهم خیلی زحمت کشیدن ولی من رو انگار کتک زده بودن دوشنبه شب. کلا بعد از این دوهفته انگار تموم شده بودم. با خودم گفتم این اعضایِ ثابت تشکل‌ و انجمن و کانون‌ها، اینایی که یه عالمه کار فرهنگیِ پشت‌سر هم میکنن، چطوری توان ادامه دادن دارن؟

بگذریم ولی بازهم وقتی شروع کردیم همه چیز رویِ روال افتاد و به حالتِ خوب خودش برگشت. من فکر میکنم شاید این هفته، هفته بهتری از بیست‌ویکم بود و ما شاهدِ استقبال بهتری بودیم. آثاری داشتیم که قبل از تموم شدن زمان به ثمر رسیدن و این باعث میشد یه چیزی برای ارائه و دیدن وجود داشته باشه. هفته پیش اینطوری نبود. این هفته هم خیلی‌ها کمکمون کردن. حتی با اینکه نیاز نبود بیان دانشگاه اومدن، نیاز نبود بمونن ولی موندن و واقعا ممنونم ازشون. و در نهایت خداروشکر میکنم، خیلی فراتر از تصور من، دوستم داره و کمکم میکنه.

دوشنبه خوب شروع نشد. من خیلی ترس داشتم. یه مدتیه که احساس میکنم اعتمادم خیلی کم شده. اون اعتمادی که بعد از کنکور و بعد از ترم یک برای تغییر رشته در وجودم ایجاد شده بود، در طولِ ترمِ دو از هم پاشید و خاکستر شد و این من رو خیلی خیلی عذاب میده از درون. این خیلی مربوط به دوشنبه نیست اما بی‌تاثیر هم نبود در روند اتفاقات. من انگار یادم رفته بود ما اینکارو برای چه کسی و به پشتوانه چه کسی شروع کرده بودیم. ما خدا داشتیم هادی... چرا یادمون نبود؟

نمیدونم چرا هردفعه با اینکه ذوق و خوشحالیم فروکش میکنه اما باز هم چند روز بعد اتفاقات رو مینویسم. اینطوری اکثرش رو فراموش میکنم ولی یه چیز دیگه‌ای هم هست. اینکه گاها فکر میکنم اگر بنویسم و تعریفش کنم تموم میشه. انگار اون سلول‌هایی که دارن توی وجودم از خوشحالی بالا پایین میپرن بعد از تعریف کردن میخوابن و تموم میشن... برای همین ترجیح میدم اول همهِ همه اون خوشحالی رو خودم ذخیره کنم و وقتی داشت یادم می‌رفت، یادآوریش کنم.

دوشنبه‌یِ دوم. بیست‌و‌هشتمین روز از پاییز و بازهم هنوانه🍉. #ولاکس

چند ماهِ پیش میگفتم دانشگاه اومدن برای هر هدفی جز درس خوندن اشتباهه. اشتباه میکردم. ما تو مدرسه تنها کاری که نمیکردیم درس خوندن بود، ما تو مدرسه با آدم‌هایی که دوست داشتیم و رویاهایی که فکر میکردیم بعد از مدرسه میشه بهشون رسید زندگی میکردیم، خودمون رو به زور رُشد میدادیم، نه فقط با درس. دانشگاه‌هم همین نیست مگه؟ مگه اونجا داریم باهم زندگی نمی‌کنیم؟ میخوام حرفایل قبلم رو پَس بگیرم، اتفاقا تو دانشگاه باید درس نخوند، باید کن درس خوند، درس قراره تو رو به کجا برسونه؟ قبل از درس خوندن بهش برس.

امروز به شفیعی گفتم که تا وقتی و این دانشگاه باشم، تلاش میکنم به عنوانِ یه گردگیرِ ساده، یه ستون، یه صندلی، یه دیوار این دانشگاه رو از گَرد مرده‌ای توش پاشیدن پاک کنم. نمیدونم چطوری ولی تلاشم رو میکنم و نمیذارم بعدی‌هایِ ما رویاهاشون رو جایی بیرون از دانشگاه دنبال کنن. دانشگاه برای دنبال کردنِ رویاست و درس بنظرم حاشیه‌است. اگر تو دانشگاهی درس مهم تره، بنظرم اون دانشگاه داره اشتباه میره.

این ترم هرجایِ دانشگاه که ورودی جدید پیدا کنم یقه‌ش رو میگیرم و تهدیدش میکنم شوق و ذوقش رو برای رویاهاش از دست نده مثل سال‌بالایی‌هاش..

من این حق‌رو دارم که از یه نفر بدم بیاد، ولی آیا این حق رو دارم کاری کنم بقیه هم از اون آدم بدشون بیاد؟ یا به صورت عمومی دربارش نفرت پراکنی کنم؟ فکر کنم ندارم این حق رو، و این خیلی بده وقتی من عادت کردم به ابراز کردنِ همه احساساتم.

ناشناس خراب شده درسته؟

اذون میگن.

وضعیت: Create by reyhane*

[ حالم از خودم بهم میخوره که چرا باید یه آدمی رو اینقدر دوست داشته باشم ]

و در نهایت هیچکس پیدا نشد که من باهاش این‌هفته برم جشنواره یا ببرتم جشنواره. میشینم و غصه میخورم.

داستان‌هایِ ما و مترو:

وقتی خودم تنها میرم مترو دادمان همیشه و هر روز همه چیز درست و عالی جلو میره. کافیه من یکی رو با خودم ببرم. چهارشنبه قبلی با زهرا برگشتیم و تویِ مترو دعوا شد. خانمه همزمان که داشت تاکید میکرد این آخوندا آخراشونه داشت میگفت این چادریا پول میگیرن. ما اینطوری بودیم که کاش بگین کجا ما بریم بگیریم.. امروزم دوباره با یاسمین و نورا برگشتیم، زنیکه‌یِ روانی به قیافه‌هایِ شنگولِ ما میگه گشت ارشاد😭. حاضرم نبود بپذیره که اشتباه کرده، میگفت: شایدم واقعا باشید! از اونور نورا داره براش توضیح میده این روسری انتخاب خودمه، ولش کن زن این نمیفهمه😭.

دیروز ظهر تو خیابون میخواستم وقتی به خانومی رسیدم به پوششِ فاجعه‌اش اعتراض کنم، ولی با حالتِ استیصالِ عجیبی نزدیک شد و آدرس پرسید. بعد از اینکه کمکش کردم با خنده از هم جدا شدیم و من تبدیل به خانم چادری مهربونِ اون روزش شدم. وقتی خدا میخواد بهم بگه با مردم دعوا نکن این راهش نیست:

Repost from N/a
اگر دربدر کوه و بیابانم کنی عشق است اگر زخمی صد خار مغیلانم کنی عشق است پریشانم کنی عشق است، حیرانم کنی عشق است اگر دنبال معشوق است دل، دنبال سامان نیست...