B✧
Открыть в Telegram
1 024
Подписчики
Нет данных24 часа
+157 дней
+4530 день
Архив постов
1 024
خیلی خوش اومدین🩷
بهارم ۲۱ سال و خورده ای. رشتم معماریه و معلم زبانم. اصالتا لرِ لرستانم ولی خب بوشهر(جم) زندگی میکنم.
1 024
شهریورِ سال ۱۴۰۲ بود. دیت اولمون بود و من نشسته بودم تو ماشین که مردی بره بستنی بخره. همین آهنگ داشت پلی میشد و من داشتم به این فکر کردم که این آدم چقدر درونگراعه و حتی یه لبخند هم به زور میزنه و حتی میشه گفت اصلا لبخند نمیزنه.
به خودم گفتم “یعنی قراره رابطه ی تازه شروع شدمون به جایی برسه؟”
بستنی رو اورد اما من همچنان ذهنم درگیر بود. حرکت کردیم که بستنی ریخت رو شلوارم و حدس بزنید دیگه کجا؟:) روی صندلی ماشین. ماشینو نگه داشت و پیاده شد اومدم سمتم و من از ماشین پیاده شدم. میدونستم رو ماشینش حساسه ولی فقط یه پارچه اورد و اروم شلوارمو تمیز کرد.
تقریبا ۳ سال از اون روز میگذره و ما الان داریم به لباسِ نامزدیمون فکر میکنیم.
مردی الان خیلی قشنگ میخنده و دلیلِ لبخندهای از ته دل منه. وجودش، وجودمه. 🤍
1 024
کسای که توی شرکت نفت و گاز باشن و کارمند رسمی باشن اونجا بهشون خونه میدن.
جا هم ک بستگی به ادماش داره خب نمیدونم
