White Canary
Открыть в Telegram
Mahsa c.ai : INTP 5w6 CAPRICORN All that we see or seem is but a dream within a dream... http://t.me/HidenChat_Bot?start=516742787
Больше189
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-830 дней
Архив постов
189
Repost from N/a
@Queenmobinamoon
Lunette - Fea princess
𓆩✧𓆪
لونت هیچوقت رو به خاطر نمیاره که ملکه "آسرا" محبت مادرانه اش رو بهش نشون بده، کل کاری که کرد تنبیه و تنبیه و تنبیه بود. برای اینکه بهتر بشود، برای اینکه به پرنسس لایقی تبدیل بشود، قسمت هایی از بدنش کبود بود که کسی قادر به دیدن آن ها نبود، هر روز تحقیر میشد چون صورتش به زیبایی بانوی "قطره" بود، چون چشمان خاکستری اش به زیبایی ماه بود و اندام ظریفش نشانی از نژاد نیمف درون رگ هایش میداد، اما هیچکس هیچوقت نگفت که او فرزند ملکه "آسرا" نیست... تا زمانی که دزدیده شد.
او پرنسس دریاچه بنفش بود. دختر مادرش، "قطره" زیبا ترین نیمف قلمرو، قوی ترین زنی که به عمرش دیده بود. یک ملکه به تمام معنا! کسی که تمام عمرش را شنیده بود یک خیانتکار است، عادل ترین نیمفی بود که تا به حال میشناخت...
در ابتدا باور سخت بود، باور نمیکرد فرزند ملکه نباشد اما مهر مادری "قطره" به دلش نفوذ کرد... و میخواست تا ابد پیش مادرش بماند.. تا ابد.. تا اینکه آن شب خونین فرا رسید.
✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧
با ترس به تیری که از قفسه سینه "قطره" بیرون زده بود نگاه کرد و با دستان لرزان مادرش را گرفت.. دیدش با اشک تار شده بود.
+فرار کن... دخترم!
-نه نه خواهش میکنم... من تازه... من تازه باهات آشنا شدم، مامان، من رو دوباره ترک نکن...
لباس آبی رنگ لونت حالا به رنگ خون مادرش مزین شده بود..."قطره" سرفه کرد و خون از لب هایش جاری شد...
+تو هیچوقت تنها نیستی این رو هیچوقت یادت نره... مامان همیشه پیشته.. باشه؟ هیچوقت نترس... مامان عاشقته.
"قطره" دست لونت را با لرزش خفیفی فشرد... و اشک ریخت...
+عزیزم...مراقب دریاچه بنفش باش...
و در چند لحظه، چشمان مادرش نوری که در خود داشت رو از دست داد... لونتِ همیشه آرام و موقر اشک میریخت و هایهای گریه میکرد و بدنش با زور هر هق میلرزید... وقت زیادی نداشت، گارد های شاهنشاهی اینجا بودند، آنها لونت را محاصره کردن.
"پرنسس ماه، ما اومدیم شما رو نجات بدیم."
انگاری که او در دردسر بود و آنها فرشته های نجاتش بودند، چه خنده دار!
لونت بلند شد و با سردی به سربازان فی نگاه کرد... به آرامی به سمت کسی که کمان را نگه داشته بود رفت، جوری رفتار کرد که انگار از شوق نجات پیدا کردن اشک میریخت... در یک حرکت خنجر پنهان را از زیر دامنش بیرون کشید و قبل اینکه سرباز فی بتواند واکنشی نشان دهد، آن را در گردن فی مذکر فرو کرد... و بیرون کشید، صدای هیس بیرون پاشیدن خون با صدای فریاد سه فی دیگر تلفیق شد و لونت آماده جنگیدن شد، چشمانش خون میدید، پس از سال ها کتک خوردن درباره اینکه -پرنسس باید اینجور باشد، پرنسس باید اونجور باشد- کسی را پیدا کرده بود که بی قید و بند او را دوست داشت، کسی که احساساتش را میتوانست با او به اشتراک بگذارد، مادرش "قطره" که حالا به درگاه خدای هادس رفته!
اما سه فی مذکر آموزش دیده دربرابر یک پرنسس تنها با یک خنجر عادلانه نبود، به زودی، لونت یکی دیگر از آنها را هم از پا در آورد و اما این همین بود، دو سرباز دیگر، دستان او را محکم گرفتند و سعی کردند با جادوی خواب آور او را بیهوش کنند، اما صدای قطع شدن سر یکی از سربازان باعث شد سر لونت به سرعت به سمت منبع صدا بازگردد...
"دیون" و خواهر ناتنی اش "نیث"!
پیکره های بی سر، دو فی مذکر حالا روی زمین افتاده بودند...
قلب لونت تند میتیپد...و چشمان "نیث" مانند یک جنگجو سرد بود، اما با نشانی از همدردی.
دیون اخمی کرد و به سمت لونت رفت تا ببیند آسیبی دیده یا نه.
-پناه بر زئوس، حالت خوبه؟
لونت فقط خیره ماند و اشک هایش میریخت... و سرش را به نشانه -آره- تکان داد...
اخم های "دیون" بیشتر درهم رفت و نفسی عمیق از سر نگرانی کشید... درحالی که "نیث" پیکره بی جان "قطره" را وارسی میکرد...
"از پشت حمله کردن، بزدل های کثیف."
"نیث" آب دهنی بیرون انداخت که اصلا در شأن پرنسس پاییز نبود، هرچند "نیث" هیچوقت اهمیتی به آن استاندارد های لعنتی نمیداد... آنها به لونت کمک کردند تا آرام شود و پس از روز ها سوگواری برای مادرش "قطره"...تصمیم گرفت تا فرمانروایی دریاچه بنفش را به عهده بگیرد...
او به قولی که به مادرش داده بود عمل میکرد و نمیگذاشت کسی به دریاچه اهانت کند!
189
Repost from N/a
@xtinyxdaisyx
Qatre - Lake's lady Nymph
𓆩✧𓆪
بانوی دریاچه، صاحب قلعه "دریاچه بنفش".. کسی که ذاتا برای ملکه بودن به دنیا آمده بود، از زمانی که کودک بود به او آموزش دادند تا یک روز ملکه قلمروی فی ها شود، نامزدش شاه "دونیان" عاشقش نبود، اما او دنبال عشق نبود، نه، او وظیفه ای داشت که باید انجامش میداد،
زمانی که جنگی بین قلمرو ها اتفاق افتاد و عروسی آنها به تاخیر افتاد، قطره حامله بود، اما به "دونیان" چیزی نگفت تا موقع رسیدگی به جنگ نگرانش نشود، اما در حین جنگ، "دونیان" عشق حقیقی خود را پیدا کرد، یکی از سربازان فی، دختری به نام "آسرا"، زمانی که "دونیان" از جنگ برگشت و بچه را دید، به قطره پیشنهاد دادند تا ملکه دوم تاج و تخت شود، غرورش جریحه دار شد و قرارداد را شکست و مزایای رودخانه بنفش عظیم را از تمام سرزمین فی گرفت...اما در عوض، دختر عزیزش، "لونت" را از او گرفتند و به عنوان دختر" آسرا" به مردم سرزمین شناساندند، چون "آسرا" توانایی بچه دار شدن نداشت.
قطره خیانت دیده بود و خیانتکار شناخته شد!
پس از مدتی، قلمروی خودش را به عنوان دریاچه بنفش گسترش داد و بانو و ملکه سرزمین خودش شد، با قدرت های فراوانش از برگ نیلوفر بچه ای متولد کرد که دقیقا مانند خودش بود، حسابگر، آرام و موقر...
و بالاخره... دخترش را.. "لونت" عزیزش را در کنار خودش داشت.
✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧
قطره به سمت ضلع شرقی برج رفت و به در چوبی تقی زد، سپس وارد شد... "لونت" مثل همیشه بعد از یک ماه، هنوز از پنجره به بیرون نگاه میکرد و دستانش را روی پاهایش قرار داده بود، نگاهی درهم از فکر.
-عزیزم..
+چی میخوای، مادر؟
عادت کرده بود اینطور صدایش کند، عزیز دردانه اش با لحنی سرد او را -مادر- صدا میکرد، اما همین هم کافی بود.
-امیدوارم اتاقت سرد نباشه، برات لباس های کافی گذاشتم و اگر مایل باشی میتونی اتاقت رو به یک اتاق بزرگتر عوض کنی...
+زندانی ها همیشه انقدر با زرق و برق اینجا زندانی میشن؟
-تو زندانی نیستی، "لونت" دلبندم....من...من میدونم روشم برای اینکه تو رو به خودم برگردونم زیاد جالب نبود، اما ازت میخوام درک کنی... تو جات اینجاست، جایی که نیمف های دریاچه میپرستنت و نور ماه صورت زیبات رو درخشان میکنه...
+چرا زودتر دنبالم نیومدی، مادر؟ چرا هیچکس حقیقت رو به من نگفت؟
چشم های قطره با ناراحتی میدرخشید، کنار "لونت" نشست و دستانش را گرفت و لبخند تلخی زد.
-میدونی، عزیزم؟ من تمام این سال ها دنبال راهی بودم تا بهت برسم، از زمانی که پدرت ما رو از هم جدا کرد هر روز به این فکر میکردم که یک تکه از وجودم رو از دست دادم، اما تو حالا اینجایی! تو با منی، جایی که بهش تعلق داری.
قطره به چشم های نا مطمئن "لونت" نگاه کرد... و آه آرامی کشید و گونه "لونت" را بوسید و بلند شد.
-وقت برای اینجور صحبت ها زیاد داریم، اما امروز میخوام بهت جایی رو نشون بدم که قطعا ازش خوشت میاد.
چشمان قطره میدرخشید.
زمانی که قطره، "لونت" را به باغ کنار دریاچه هدایت کرد... مهتاب روی سطح آب میدرخشید و رنگ بنفش دریاچه رو نیلیگون میکرد، ماه نقره ای و عظیم به نظر میرسید...
چشمان "لونت" میدرخشید...
+این... بسیار زیباست، مادر.
بال های قطره با این حرف به احتزاز در آمد و به آرامی برهم خورد و شکوه و ظرافتش را در مهتاب به رخ کشید...
از آن روز به بعد آنها هر روز به باغ مهتاب میرفتند و چای مینوشیدند، "لونت" در کنار قطره احساس طراوت و خوشحالی میکرد و از اینکه مادرش او را پیدا کرده بود خوشحال بود، اما یک شب تصمیم گرفت که به این موضوع اعتراف کند...
آنها در آلاچیق پوشیده از نیلوفر های آبی و کرم های شبتاب نشسته بودند و چای توت وحشی با تارت میوه ای مورد علاقه" لونت" را میخوردند...
+مامان...من...
چشمان قطره با کلمه صمیمانه -مامان- باز شد و درخشید... او چایش را روی میز سفید و صیقلی گذاشت.
+من... خوشحالم که با تو اینجام... میخواستم بدونم میتونم اینجا-----
در این لحظه بود که قطره چشمانش گشاد شد و به سینه اش نگاه کرد... دردی فجیع سینه اش رو گرفت، تیری خون آلود از قفسه سینه اش بیرون زده بود... قطره سرفه ای کرد و با نگرانی به "لونت" نگاه کرد.
-دخترم... فرار کن!!!
189
Repost from N/a
H
Dion - Elf warrior
𓆩✧𓆪
دیون، جنگجوی الف از جنگل های تاریک جنوبی، جایی که تمام موجودات پلید و شرور بودند، اما دیون موجود روشنایی بود، برای اینکه به پدر و مادر پیرش خدمت کنه و از اونها در برابر موجودات تاریکی محافظت کنه، وارد ارتش شد، و خونه ای برای والدینش در پایتخت "آرسفی" خرید و مشغول به تمرینات گسترده زیر نظر ژنرال "نیث" شد... اون ارتقای مقام پیدا کرد و در زمان کمی، به گارد رسمی خانواده سلطنتی مبدل شد... تا زمانی که "نیث" به عنوان شاهدخت "آرسفی" شناخته شد و دیون قسم خورد که از خواهرش، "لونت" با قیمت جونش محافظت کنه...تا اینکه در جشن تاجگذاری "نیث" اون فاجعه رخ داد.
✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧
بانوی دریاچه "قطره" نگاهی به اطراف انداخت و به سمت اعضای سلطنتی رفت و چشمانش روی" لونت" قفل شد.
"دخترم رو از من جدا کردید و مجبورش کردید باور کنه دختر زنی هست که کنارت نشسته، اوه، دورنیان، کارهای خنده داری میکنی!"
نفس همه قطع شد... پرنسس "لونت" با بهت نگاه میکرد، درباره پرنسس ماه صحبت میکردند!
"نیث" تقریبا دستش را به رانش برد تا خنجر مخفی ای که آنجا جایگذاری کرده بود در بیاورد که دیون به حرکت سری به او هشدار داد، او باید مراقب تمام تهدیدات میبود، اما "لیریدونا" با حرکات نرم و زیرکانه اش، از زیر دستش در رفت.
پادشاه با صدایی آرام گفت:
"ما اینجا خیانتکاران رو راه نمیدیم. نگهبانان!"
اما همه چیز نگاهبان در دود فرو رفت و چشمان دیون با شوک گشاد شد، دشنام آرامی داد و سعی کرد دود را کنار بزند و به سمت خانواده سلطنتی رفت، متوجه حرکت "لیریدونا" به سمت "لونت" شد
و همزمان دیون راه افتاد، همان موقع که لیریدونا دستش به "لونت" رسید، دیون راهش را با شمشیر سد کرد و سعی کرد تا با لیریدونا و فی های مذکر شورشی بجنگد تا از پرنسس ماه محافظت کند.
اما دیر شده بود، یکی از شورشیان، ضربه ای به سر دیون زد و یکی دیگر پارچه ای آغشته به بیهوش کننده جلوی بینی و دهان پرنسس "لونت" گذاشت، و پرنسس تقلا کرد اما در نهایت بیهوش شد. و "لیریدونا" دست و پای دیون را بست و در بیهوشی به اسارت کشید، گروهیان رو از قصر فراری داد و به دریاچه بنفش هدایت کرد.
پس از دو روز، دیون به هوش آمد... سرش درد میکرد.. متوجه اندام ظریف "لیریدونا" شد
-بیدار شدی.
دیون غرولندی کرد و بلند شد، سرش درد میکرد و متوجه زنجیر متصل شده از مچ پایش به تخت شد و بعد به "لیریدونا" نگاه کرد... نگاهش نفرت آمیز بود.
+تو... خیانت کردی بهمون....
-این تفکر اشتباهی هست، ما حق خودمون رو گرفتیم.
+پرنسس ماه "لونت" کجاست؟
-اون امن هست و مثل تو هم زنجیر نشده، بالاخره، اون پرنسس این دریاچه هست... مثل من.
+پرنسس این دریاچه؟!
چشمان دیون گشاد شده بود و لیریدونا به تخت تکیه داد و سرش رو به سمتی خم کرد... دیون چشمانش را ریز کرد... چرا هیچوقت متوجه نشده بود شباهت بین" قطره" و "لیریدونا" رو...
لیریدونا پرنسس دریاچه بود، بال های ظریف و با رگه های هولوگرامی بنفش در نور کم شمع میدرخشید...
لیریدونا سرش را تکان داد.
-بله پرنسس دریاچه...حالا، اگر برات سوال هست که "لونت" کجاست، میتونم راهنماییت کنم بری ببینیش.
+با این زنجیر ها؟
-دقیقا به همین زنجیر ها، متاسفم اما نمیتونیم بزاریم گارد دشمن توی قلعه همینجوری بچرخه.
شانه ای بالا انداخت و سپس غذای دیون را جلوی او قرار داد.
-غذات رو بخور، اگر به کمک نیاز داشتی فقط از خدمتکار بخواه تا برات انجامش بدن.
و با لبخندی گرم تر از خورشید از اتاق بیرون رفت، که باعث شد دیون برای لحظه ای به در خیره بماند... او باید راه فراری پیدا کند...باید "لونت" را ببیند...
غذایش را خورد و بعد شروع به نقشه کشی کرد.
189
Repost from N/a
@dancewiththedevil
Neith - Half fea general
𓆩✧𓆪
نِیث، دختر نیمه الفی که از بچگی در جنگل های "آرسفی" بزرگ شده، قلمروی پهناور الف ها و فی های بزرگ.
الف ها به خاطر غرورشون نسبت به نژادشون، احترام خاصی نسبت به دورگه ها قائل نمیشن، اما حضور نِیث قدرتمند ، توجه همه رو طلب میکنه. تا اینکه پادشاه الف ها، "دورنیان" میفهمه که نِیث فرزند نامشروعش هست و نیث رو مجبور میکنن که از زندگی خشن و جنگجویانش دست بکشه و به قصر بره و آداب سلطنتی بودن رو یاد بگیره....
✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧
"لیریدونا" بانوی همراه نیث آهی کشید و کرست نیث رو تنگ تر کرد، نیث با اخم غلیظی به اینه نگاه میکرد و سعی میکرد به آرامی نفس بکشه،
کدوم احمقی این کرست ها رو به وجود آورده؟!
وقتی کار "لیریدونا" تمام شد، عقب رفت و به نشانه ذوق، کف دست هایش را بهم زد و شانه ای دوست داشتنی بالا انداخت.
+اوه عزیزم، تو امشب توی جشن میدرخشی!
-آره، اگر قراره تمام شب این کرست جهنمی رو بپوشم قطعا میدرخشم. از خون!
+انقدر بداخلاقی نکن، اونقدر هم بد نیست.
"لیریدونا" چشمکی زد و گونه نیث را بوسید، اون دوست صمیمی اش شده بود از زمانی که به دربار اومده و عنوان "پرنسس جنگل پاییز" رو گرفته.
جشن امشب به مناسب اون بود. برای عنوانش، عنوانی که هیچوقت نمیخواست، اون یک نیمه فی بود، به این تجملات عادت نداشت!
از در بیرون رفت و با "دیون" نگهبان شخصی خواهر ناتنی اش "لونت" را که روزی از زیردستانش در ارتش فی ها بود، رو به رو شد، آنها قرار مداری باهم داشتند..
"لیریدونا" لبخند شیرینی به جفت آنها زد و نیث رو به سمت تالار هدایت کرد، "دیون" در فاصله کمی از آنها با چهره همیشه آسوده اش راه میرفت.
مجلس فی های اعظم با حضور خانواده سلطنتی، ملکه "آسرا" و پادشاه "دورنیان"... و خواهر ناتنی کوچکتر نیث... پرنسس "لونت" جنگل ماه... دختری همیشه مرموز و آرام، نیث نمیدونست باید چطور با خواهرش برخورد کنه...
صدای آواز الهی فی با ساز های جادویی تلفیق میشد و صدای خش خش دامن بلند قرمز رنگ نیث با کفش های گران قیمت جادویی که از آریزنباف های شمال به دست اومده توی همهمه فی های اشرافزاده گم میشد...
نیث تعظیم کرد و سمت چپ خواهرش "لونت" نشست،
"لیریدونا" بلافاصله در جمعیت محو شد اما "لونت" در فاصله محترمانه ای به عنوان گاردش ایستاد...
کرست راه تنفس نیث را گرفته بود و به زحمت مینشست، کمی در جایش جا به جا شد و با سردی یک ژنرال به اشرافزادگان درحال خوش گذرانی نگاه کرد،
بوی شراب بنفش رنگ فی فضا را پر کرده بود...
تا اینکه "لونت" با صدایی آرام و موقر شروع به صحبت کرد.
-فکر نمیکردم بیای.
+چرا اونوقت؟
لحن کوبنده و غیر اشرافیگونهٔ نیث باعث درهم رفتن لحظه ای "لونت" شد و سپس به حالت بیاحساس خود برگشت.
-به نظر نمیاد تو هم از این مجالس لذت ببری.
+"تو هم"..؟
-نشستن اینجا و نگاه کردن به اشرافزادگان مست زیاد هم چیز جالبی نیست، مگه نه؟
لبخند کوچیک "لونت" از شوخیش باعث شد تا او هم متقابلا لبخند کوچکی بزند، شاید آنقدر ها هم که فکر میکرد خواهر ناتنی اش ترسناک و سرد نبود.
کمی باهم درباره حماقت درباری ها صحبت کردن و خندیدند تا اینکه صدای باز شدن در های تالار همه را از جا پراند،
و بانوی دریاچه "قطره" وارد شد.. لبخندش کوچک و کمی شریر بود.
"آه چه جشن زیبا و بزرگی، فکر میکنم دعوتنامه من در دریاچه کوچکم خیس شد و از بین رفته!"
یک طعنه مستقیم به خانواده سلطنتی. بانوی دریاچه "قطره" دعوت نشده بود!
