227
Подписчики
-124 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
227
گاهی آنقدر درد در وجودم جمع میشود که دیگر نمیدانم کدامش بیشتر آزارم میدهد؛ زخمی که روی تنم نشسته یا زخمی که در روحم ریشه دوانده است. هر قدمی که برمیدارم انگار با هزاران تکهسنگ بر شانههایم راه میروم، اما با تمام خستگی، تمام شکستگی و تمام اشکهایی که پشت لبخندهایم پنهان کردهام، باز هم نمیتوانم خودم را متوقف کنم. نه از روی قدرت، بلکه از روی اجبار؛ انگار زندگی به من فرصت ایستادن نمیدهد و من هم یاد گرفتهام با قلبی خسته، جسمی فرسوده و روحی زخمی، فقط ادامه بدهم، حتی وقتی تمام وجودم فریاد میزند که دیگر توانش را ندارد.
227
منظورم از خستگی اینه که وقت نمیکنم این روزا زندگی کنم توی یه لوپ تکراری افتادم هر روز داره پشت سر هم تکرار میشه ولی قرار نیست من کم بیارم جلو این داستانای تکراری فکرشم نکن
227
امروز تولدمه…
میگن یه سال به سنم اضافه شد، من امیدوارم یه سال از سنگینیِ دلم کم بشه.
این روزا بیشتر از اینکه دنبال حالِ خوب باشم، دنبال حلالِ خستگیمم.
هر شب چشمامو میبندم که استراحت کنم، ولی فقط پروندهی یه روز بسته میشه.
هر صبح دوباره بلند میشم؛ نه فقط از تخت، از زمین خوردنای دیروز.
امسال تولدم با خستگیم همتاریخ شد، ولی قرار نیست همسرنوشت بشن.
بالاخره یه روز میرسه که به جای ادامه دادن برای رسیدن، ادامه بدم چون رسیدم.
امسال تولدم رسید، ولی هنوز نوبتِ رسیدنِ من نرسیده؛ میرسه.
227
یکی تو ناشناسم مسیج داده واسه تبریک تولدم یجوری حرف میزنه یارو انگاری اشتباه کردیم به دنیا اومدیم طلبکاره😂😂🤦🏿♂️
