گناهِ لیـــلی
"أيها اللامنسي رحلتُ عنكَ طويلاً و لم اغادرك..." ای از یاد نرفته! دیریست رها کردهام تو را از تو اما رها نگشتهام... 👤غادة السمان گناه لیلی 💔 پایان خوش
Больше📈 Аналитический обзор Telegram-канала گناهِ لیـــلی
Канал گناهِ لیـــلی языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 41 406 подписчиков, занимая 8 105 место в категории Эротика и 8 135 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 41 406 подписчиков.
Согласно последним данным от 05 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 80, а за последние 24 часа — -63, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 5.69%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 8.78% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 358 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 3 634 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как ملی, صدا, دخترک, آیسا, هخامنش.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“"أيها اللامنسي رحلتُ عنكَ طويلاً و لم اغادرك..."
ای از یاد نرفته!
دیریست رها کردهام تو را
از تو اما رها نگشتهام...
👤غادة السمان
گناه لیلی 💔 پایان خوش”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Эротика.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | 0 | |||
| 02 июня | 0 | |||
| 01 июня | +249 |
| 2 | sticker.webp | 119 |
| 3 | _با اردوی مدرسه اومدم گاوداریتون. خودکارای دست ساز میفروشم. نمیخواین؟
ابروهای یزدان گره خورد
با دیدن دخترک ریزی که در درگاه در ایستاده بود
با شال و کلاه زرد و یک هودی سیاه چند سایز بزرگتر
با شلوار گشاد مدرسه
با یک کولهی بزرگ بر روی پشتش
صدای خندهی دخترک
انگار سرما خورده بود که صدایش گرفته بود
صورت دخترک پیدا نبود
شال را تا زیر چشمان خمار شده از سرماخوردگیاش، بالا کشیده بود
چند خودکار اکلیلی میان دست دخترک..
_نگاشون نمیکنید؟ تخفیفم میدم. میتونید یه دیوار و بزارین برای یادگاری نوشتن
یزدان موبایل در دستش را روی میز انداخت
بیتوجه به دخترک
_برو بیرون دخترجون. مسئولیت گم شدنت و قبول نمیکنم
دخترک با سرفهی خفهای، بازهم خندید
مظلوم
زن کمسن خودش... نغمه
دخترکِ خودش هم، همسن همین دانشآموز وراج بود
ریزه میزه و مظلوم
نغمه هم مانند این دختر سرما خورده بود
سرفه های وحشتناک دیشبش..
_گاوداریتون خیلی بزرگ و شیکه. شما مدیر اینجایین؟
دخترک همانجا نشست. بیحال
بر روی زمین
نگاه آرام یزدان به سمتش چرخید
بازهم چشمان خمار دخترک خندید
_کارای دیگه هم بلدم. میتونم تا موقعی که بچه های مدرسهم دارن گاوداریتون و میبینن براتون انجا بدم. میخواین زمین و تِی بکشم؟
یزدان ماگ قهوهاش را بالا برد
خیره به صفحهی لپ تاپش
_نری بیرون میگم نگهبانا بندازنت بیرون
دخترک با هیجان صاف نشست
_راستی یه ماگ خریدم. روش دونه های برف داره. با یکم سود بهتون بفروشم میخرین؟
بند کولهاش را از روی شانه پایین آورد
فک یزدان چفت شد
کاش دخترک وراج گورش را گم کند تا غیظش را سرش خالی نکرده
غیظ.. از خودش
دیروز در ختم حاج بابایش..
نغمه با همان تن تبدارِ سرماخوردهاش سینی چای را بلند کرده بود
اما انگار سرش گیج رفته باشد..
نزدیک 40 لیوانِ چای از دستش افتاده بود
بر روی فرش ابریشمی ویلای قدیرخان
لک چای از روی آن فرش ظریف پاک نمیشد
او هم..
غمش از مردن قدیرخان را سر نغمه خالی کرده بود که جلوی 400 جفت چشم..
دستش بالا رفته بود و محکم..
گیجگاهش نبض گرفت
دیروز هیچ آدم دیگری در آن خراب شده نبود که سینی به آن بزرگی را دست دخترک بیرمقش داده بودند؟
صدای پر ذوق دختر وراج
_پیداش کردم. بهتون میخوره حدود 37، 38 سالتون باشه. از این طرح خوشتون میاد؟
دخترک جلو آمد
چند شکلات رنگی را گوشهی میز ریخت
مهربان خندید
_هدیهس. داغدارین کامتون شیرین میشه
ابروهای یزدان گره خورد
کمرنگ
خیره به چشمان دخترک که از زیر کلاه به زور پیدا بود
این دخترک وراج.. از کجا میدانست او داغدار است؟!
_میخواین قهوهتون و بریزم توی این ماگ جدیده؟
دخترک خودش ماگ پر از قهوه را از میان انگشتانش بیرون کشید
_دارم پول جمع میکنم
خندید
ماگ را کج کرد تا قهوه را در ماگ برفی بریزد
_بخاطر دست و پا چلفتی بودنم یه چیزی و خراب کردم. یه چیز خیلی گرون. اگر هزار تا خودکارم بفروشـ.. هیـع
با افتادن ماگ پر از قهوه بر روی لپ تاپ...
دخترک هول چند دستمال از جعبه بیرون کشید
_ببخشیـ..د به خد..ا حواسم نبود. ببخشیـ..
نتوانست از بغض ادامه بدهد
سریع سعی کرد لپ تاپ را خشک کند
فک یزدان چفت شد
خیره به قهوهی ریخته شده
اتفاق دیروز.. دوباره افتاد
_برو بیرون
بغض دخترک ترکید
چند دستمال دیگر برداشت
_از دیروز یدفـ..ـعه دستام بیحس میشـ..
غرش یزدان بلندتر شد
_گمشو بیرون تا به نگهبانی زنگ نزدم
شانهی دخترک لرزید
خواست با چانهی لرزان چیزی بگوید که یزدان کیف پولش بیرون کشید
_چقدر؟
دخترک.. خشک شد
یزدان چند تراول پانصد هزارتومانی جلوی دخترک پرت کرد
روی میز
تیز شد در چشمان پر دخترک
_بردار و گورتو گم کن دخترجون
دخترک بعد از چند ثانیه
پول را برداشت
_زیاده. برای اینکه بدهکا..رتون نمونم قبل از برگشتن اردومون، باد بادکنکای جلوی در و براتون خالی میکنم
خندید
با بغض
_انگشتام بیحسه اما با دهن میتونم بازشون کنم
°°
_سه روز از فوت حاج قدیر نگذشته. بادکنکا..
عطا حرفش را برید
از آنطرف تماس
_به جون عطا به یارو گفتم نیاره. مرتیکهی کـ°°° آورد
یزدان دستش در جیبش فرو رفت
خیره به بیرون دفتر
خیره به همان دختر
در محوطه داشت با دندان بادکنک های سفید را خالی میکرد
ابروهایش گره خورد
به یکباره.. انگار دخترک بیحال شد که دستش را به دیوار گرفت
_تا یه ساعت دیگه جمعشون کن
_باشه
وقتی دخترک با نفس تنگی کلاه و شالش را در آورد
با دیدن صورتش.. خشک شد
شوکه
نغمه
نغمه.. بود
صدای کلافهی عطا
_مجبور شدم از یارو سفارش بدم. نمیدونستم بیشرف به جای هلیوم با گاز شهری بادکنکا رو پر میکنه
گوش های یزدان.. سوت کشید
خیره به نغمه که
بیحال کنار دیوار سر خورد
دخترک..
حدود گاز 20 بادکنک را در ریه هایش کشیده بود
با دیدن صورت کبود شدهی دخترک...
ادامه👇
https://t.me/+UBpo0FrCBh04M2E8 | 109 |
| 4 | ـ عقدت می کنم دختره خیره سر فقط خفه خون بگیر!
با حرص و بغض گفتم:
ـ دروغ میگی بیشعور، فکر کردی من بچه ام که داری با این وعده سرم و شیره می مالی؟ اصلا مگه خودت نگفتی منو در حدت نمی بینی؟
نگاهم از پشت شیشه به پدرش بود و گوشم به صداش که با غضب گفت:
ـ گفتم، خوب کردم
خودت کور بودی لقمه گنده تر از دهنت برداشتی! کی دیدی من حتی نگاهتم بکنم؟
بعدشم خودت خواستی باهام باشی دردت چیه حالا؟
اشکم ریخت با فین فین گفتم:
ـ من خواستم اما بعدش پشیمون شدم
میخواستم از خونت بیام بیرون که نذاشتی، مثل وحشی ها افتادی به جونم
فکر کردی منم یلدام، بهم تجاوز کردی
چند روز گذشته هنوزم نمی تونم از درد درست و حسابی راه برم
صدای نفس عمیق و بلند تو گوشم پیچید
خودم و پشت درخت پنهان کردم تا کسی اشک ریختم و نبیپه.
خونسرد گفت:
- خب که چی؟ نگفتم جبران می کنم؟
گفتم می برمت پرده تو بدوزی یه خونه و ماشینم میزنم به اسمت، دیگه چی می خوای؟
چونه ام لرزید اشک هام بیشتر بارید.
چطور می تونست انقدر بی رحم و بی تفاوت باشه؟اینقدر بی احساس بود؟
یا شاید هنوز هم عاشق عمه ام بود که بهش خیانت کرد و از ایران رفت.
خاک تو سرم که دلم و بهش باخته بودم.
تو مدتی که تو شرکتش کار می کردم همیشه حواسش بهم بود و بهم توجه می کرد اما من احمق دیر فهمیدم که همش بازی و می خواد از یلدا خبر بگیره
چونه ام بیشتر لرزید:
ـ گفتی عقدم میکنی
باید بیای خواستگاریم
جوری با عصبانیت نعره زد که چهار ستون تنم لرزید:
ـ غلط کردم، زر زدم
بفهم نمی تونم
نمی خوامت با چه زبونی بگم؟
خبر داری از اختلاف سنی مون بچه جون؟ با اون چشمای کوفتیت که شبیه عمته اومدی باهام بخوابی و من مست لایعقل نفهمیدم تو کی هستی!
به آنی همه وجودم پر از نفرت شد
متنفر از اینکه هنوزم یلدا رو دوست داشت و نمی خواست قبول کن اون بخش خیانت کرده.
ـ پس بشین و تماشا کن که چطوری
آبروتو پیش بابا جونت می برم.
گوشی رو پایین آوردم قبل اینکه تماس و قطع کنم صدای خشنش شنیدم:
ـ به خدای احد و واحد بد تلافی شو سرت در میارم مهنگار نابودت می کنم
****
- بخور بابا جان رنگت بدجوری پریده
دلم برای این مرد مهربون می سوخت
بیچاره خبر نداشت که پسرش چه آدم عوضیِ...حتی بعید می دونم از خلافکار بودن پسرش هم خبر داشته باشه.
کهزاد شاه ایین، مرد خطرناکی بود و به راحتی آدم می کُشت.
اما عجیب بود که زیاد ازش نمی ترسیدم.
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم من عاشقش بودم اما حیف که اون هیچ حسی بهم نداشت.
- گریه نکن، زنگ زدم به کهزاد الان که برسه
بذار بیاد خوب می دونم چه بلایی سر این پسر ناخلفم بیارم و قلم پاشو خورد کنم
تموم شدم حرفش مصادف بود با باز شدن شتابان در حجره بزرگ شون.
- حاج بابا...
صدای دو رگه اش دقیقا از پشت سرم اومد سرم پایین بود اما دیدم که پدرش چطوری بهش سیلی زد
- زهرمار بی لیاقت
تو آدم نمیشی نه؟ کم مونده چهل سالت بشه آبرو نذاشتی واسه من احمق!
چه بلایی سر این دختر بدبخت آوردی که اشکش بند نمیاد؟
دست خودم نبود که نگاهش کردم و با دیدن سیاهی چشماش که با خشم خیره ام بود انگار می گفت گور خودتو کندی وحشت کردم
- مست بودم نفهمیدم
سیلی دیگه ای که تو صورتش خورد تن من لرزید
- غلط کردی مست بودی بی همه چیز
همین امشب میریم خواستگاریش کهزاد
با اون قد و هیکل گنده جلوی پدرش سر به زیر شد و من مات موندنم وقتی گفت:
ـ چشم حاجی
حاجی با خشم سر تکون داد
ـ گم شو بیرون تا شب نبینمت
سمت میزش رفت صورت منو که ناباور به کهزاد زل زده بودم ندید
به همین راحتی ها قبول کرد که عقدم کنه!؟
با رفتن پدرش دستش و پشتی کاناپه گذاشت و سمتم خم شد
خشم از تک تک اجزای صورتش می بارید
نگاهم کرد چنان ترسناک که از ترس خشکم زد
ـ به نفعت بود پیشنهادم و قبول می کردی دختر
آب دهنم و سخت قورت دادم اون با لحنی مرموز و خیلی آروم پچزد:
ـ منتظر باش بچه
همین که عقدت کنم جوری تلافی می کنم که شب و روز تو با غلط کردم بگذرونی!
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk
https://t.me/+5jdK1waYi-szMDRk | 56 |
| 5 | ویار دختره پسرِ شوهرشه🤭😂
کلکل پدر و پسر سر زنبابا عالیهههه👇🏻👇🏻🤩🥹
این رمان کرکر خنده است و با پارتای اولش قرارداد چاپ گرفته😍😅😂😂
#پارتواقعی
#آینده
- روترش نکن مادر... ویاره... دست خودش نیست که...
میرسعید عصبی پایش را تکان میدهد.
- مسخره است خب... من شوهرشم، ویار منو نداره اونوقت...
کفری شده پس سر پسرش میکوبد.
- ویار این نره خر رو داره... من دردمو به کی بگم آخه.
سبحان سرتقانه گردنش را تاب میدهد.
- همین که با دیدنت نمیپره توالت تا بالا بیاره... برو خدا تو شکر کن حاجی، بذار منم از داداش شدنم کیف ببرم.
پسرک تکهای پرتقال سمتم میگیرد، با عذاب وجدان پرتقال را داخل دهانم میگذارم و سبحان عمدا برای حرصی کردن پدرش لب میزند
- قربون نینیمون برم که نیومده داداشیه... عشق داداشیه آخه...
با محبت به سبحان نگاه میکنم. پسری که پنجسال ازم کوچیکتر بود و تو دانشگاه همه میدونستن از بچگی مادر نداشته. اونقدر از ته دلم بهش محبت کرده بودم که بالاخره باباش بهم علاقه مند شد.
با حرکت بچه ذوق زده لب میزنم
- وای حرکت کرد!
پدر و پسر جفتشان سمتم تقریبا حمله میکنند. هول شده جیغ میکشم و دستم را دور شکمم میپیچم.
حاجخانوم گوش جفتشون را میکشد.
- چتونه بچه ندیدهها... آروم بگیرید دیگه، نمیگید میوفتید رو شکمش!
میرسعید با ذوق زیاد زیر پایم مینشیند. دست خودم نیست که کمی بینیام چین میخورد. کاش به حمام میرفت.
دستش را آرام روی شکمم میگذارد.
- جانِ بابا، وروجک... تکون میخوری... قربونت برم؟!
با آن لحن مهربان و پر احساسش... ویارم فراموش میشود. لعنت به این هورمونها که بغض میکنم و اشکهایم تند تند پایین میچکد.
میرسعید هول شده نگاهم میکند.
- بسم الله باز چی شد؟!
پیراهنش را بالا میکشد.
- بو میدم؟
با گریه سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
- چرا به من اینجوری... هق... نمیگی قربونت برم... هق... خیلی وقتهههه...
با شانههای افتاد نگاهم میکند.
- نیم ساعت پیش گفتم... خانومم قربونت برم.
لب برمیچینم... دست خودم نیست که مینالم.
- نههه... اینجوری با احساس نگفتی...
مرد بینوا دستش را عقب میکشد و اینبار سبحان دستش را روی شکمم میگذارد. وروجک درون شکمم با حس برادرش انگار با شدت بیشتری میچرخد و سبحان جیغی از سر شادی میکشد.
- ببین... ببین تا فهمید منم تکون خورد... عمر منه این بچه!
میرسعید کفری شده محکم به گردن سبحان میکوبد و سمت اتاق خوابمان میرود.
- آقا من بچه نخوام کیو باید ببینم... بردار بچه جدید ارزونی خودت داداشش... زنمو پس بدید فقط... زنمو میخوام من... عسل سابقمو بدید... کاش اونشب من خواب میموندم🤤😂😝😂😂
اینجا یه حاجی بازاری داریم که پیر نیست ولی از بس آقااااست که ریش سفید یه راسته بازاره😎🤩
میرسعید ستار بخاطر پسرش بیست ساله که زن نگرفته و هیچ دختری به چشمش نیومده جز عسل خانوم.
عسلی که ۱۴ سال از خودش کوچیکتره و کلی ناز داره و الانم که باردار شده جوری دل حاجیمون رو داره میبره که حاجی فقط دلش زنشو میخواد😍🥹😭
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
https://t.me/+0RnjUiIWmORmOGM0
رمان زناشویی خانوادگی سنتی فول طنز😍🤤 | 53 |
| 6 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0 | 94 |
| 7 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 1 050 |
| 8 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 240 |
| 9 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 239 |
| 10 | بچهها این پروکسیا واسه دانلود عالیییییه 👇👇
https://t.me/proxy?server=77.246.103.217&port=443&secretee1603010200010001fc030386e24c3add666172616b61762e636f6d666172616b61762e636f6d666172616 | 1 394 |
| 11 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 |
| 12 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 440 |
| 13 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 394 |
| 14 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 |
| 15 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 1 425 |
| 16 | _ مادر بیا این بشقاب غذا رو ببر خونه همسایه،
طفلک میگن تازه از خارج برگشته تنهاست
بیحوصله گفتم
_ بعدم به ما چه مامان!
اینهمه رستوران و فست فودی توی شهر رو واسه چی زدن پس؟
مامان اخم کرد
_ پس حرمت همسایگی رو گذاشتن واسه چی؟
زود پاشو ببر و بیا دختر کمرم درد گرفت اینقدر سر پا وایسادم
با غرغر چادر گلگلی مامان رو روی سرم انداختم و سینی رو ازش گرفتم
جلوی در همسایه کلافه پوفی کشیدم
سالها بود کسی اینجا زندگی نمیکرد،
نمیدونم چرا الان برگشته بودن.
در باز بود و بنظر میرسید آیفون قطع باشه با کف دست ضربه ای به در کوبیدم و چندثانیه منتظر موندم
جوابی که نگرفتم کلافه و عصبی جلوتر رفتم
نگاهی به ماشین گرون قیمت توی حیاط انداختم و زیر لب گفتم
_ یارو هرکی هست پولش از پارو بالا میره بعد مادر من میگه براش غذا ببر گناه داره.
هیچ صدایی از داخل خونه نمیومد و نمیدونستم باید چیکار کنم
میخواستم ظرف رو بذارم همونجا و برگردم ولی میدونستم مامان با سوالاش دیوونم میکنه بخاطر همین دوباره به در زدم و اینبار صدا بالا بردم
_ کسی خونه نیست؟
کلافه از اینکه جوابی نمیگرفتم دم در دمپایی پلاستیکی صورتی رنگم رو در آوردم و وارد خونه شدم
با وجود سینی که دستم بود نگه داشتن چادرم خیلی سخت بود
کلافه سینی رو یه گوشه گذاشتم و چادر رو از دورم باز کردم تا از اول روی سرم بندازم که همون لحظه درِ یکی از اتاق ها باز شد و مردی بلند قامت با بالاتنهای لخت و موهای خیس از اتاق بیرون زد
چشمهام از تعجب گشاد شد و دستم خشک شد و یادم رفت حتی چادرم رو روی سرم بندازم
من مات و مبهوت به هیکل و بالاتنه عضلانی و بینقصش خیره بودم و اون با اخم های درهم و شاکی به من که با لباس خونگی یه تاپ و شلوارک خرسی جلوش ایستاده بودم نگاه میکرد
زبونم بند اومده بود و حتی یادم رفته بود برای چی اونجام
نمیدونستم باید چی بگم که خودش با همون اخم و طلبکاری جلو اومد و گفت
_ صدبار به اون احمد پفیوز گفتم کلید خونه منو دست دخترایی که میفرسته نده
نگاه از بالا تا پایینی بهم انداخت و با همون حالت طلبکار گفت
_ لباس بهتر نداشتی بپوشی؟
فکر کردی میری خاله بازی که اینارو پوشیدی؟
با بهت بیشتر به چادر اشاره کرد
_ اینو از کجا آوردی؟
ابروهام بالا پرید و دست و پام از خجالت یخ زد
فکر میکرد من دختری هستم که واسه امشبش فرستادن؟
از خجالت و در عین حال عصبانیت داشتم منفجر میشدم
قبل از اینکه فکر دیگهای کنه چادرم رو با اخم روی سرم محکم کردم و سینی غذا رو از روی میز برداشتم و سمتش گرفتم
_ مادرم گفت تازه اومدین ایران به حرمت همسایگی براتون غذا بیارم هرچی صداتون زدم جواب ندادین، درتون باز بود ناچار اومدم داخل
اخم از بین ابروهاش کنار رفت و دستی به ته ریش آنکادر شدهاش کشید
انگار اونم مات مونده بود که برای چند ثانیه ندونست چی بگه.
از خجالت و عصبانیت داشتم میمردم
بدون اینکه منتظر بمونم حرفی بزنه سریع از خونه بیرون زدم.
کل شب تصویر چهره جذاب و هیکل بینقص مرد هز جلوی چشمام کنار نمیرفت و وقتی یادم به حرفاش میفتاد از حرص و خجالت گر میگرفتم.
روز بعد بخاطر بیخوابی شب قبل دیر بیدار شدم
باید ساعت هشت به محل کارم میرسیدم و حالا ساعت هفت و نیم بود
با عجله آماده شدم
اونقدر هول کرده بودم که در شلخته ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و موهام رو بستم و از خونه بیرون زدم
کلافه سر کوچه وایساده بودم
تاکسی گیرم نمیومد
با شنیدن تک بوقی از پشت سرم به عقب برگشتم که با دیدن همون مرد جذاب همسایه پشت فرمون ماشین گرون قیمتش اخمام بیشتر درهم شد
شیشه رو پایین داد و گفت
_ سوار شید خانم هرجا برید میرسونمتون
خواستم با اخم بتوپم لازم نکرده که چشمم به ساعت افتاد
فقط یک ربع با هشت مونده بود و وقت ناز کردن نبود
دوباره ادامه داد
_ به جبرانِ ناهار دیروز قبول کنید!
با حالتی که مثلا زیاد راضی نیستم سوار ماشین شدم و حرکت کرد
فکر میکردم تا برسیم حداقل بابت حرفای دیروزش معذرت خواهی میکنه اما مردک از خود راضی جز آدرس گرفتن هیچ حرف دیگه ای نزد!
فقط زمانی که آدرس رو بهش دادم ابرویی بالا داد و گفت
_ چه جالب، منم دقیقا میخواستم برم همون سمت
اول فکر کردم الکی میگه تا مثلا من عذاب وجدان نگیرم که اینهمه راه منو رسونده اما وقتی دقیقا توی پارکینگ شرکتی که داخلش کار میکردم پارک کرد و نگهبان جلوش خم شد و ورودش رو خوش آمد گفت اوج فاجعه رو فهمیدم،
رئیس جدیدم این مرد لعنتی بود!
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0
https://t.me/+USaE0b3oOCw1NWU0 | 891 |
| 17 | _ راسته میگن آقای پژمان همسایتونه؟
همین که سیما این سوال رو پرسید بقیه همکلاسی ها هم با تعجب به سمتمون برگشتن
آب دهنم رو قورت دادم
مدتی بود که استاد جوون و جذاب درس ریاضیمون، سام پژمان یه خونه ای توی کوچه ما برداشته بود
اولش که ماشین خارجیش با اون رنگ آبی خاصش رو توی کوچه دیدم فکر میکردم توهم زدم اما روز بعد با دیدنش که از پارکینگ بیرون میومد متوجه شدم واقعا همسایمون شده!
نگاهم رو ازشون دزدیدم و گفتم
_ نه، همچین چیزی نیست
سیما پوزخند زد
_ ولی بچه ها دیدن که صبحا با سام پژمان میای و چندبار هم بعد کلاس سوار ماشینش شدی، نکنه چیز دیگه ای بینتونه؟
ابروهام از تعجب بالا پرید
بچها از کجا اینها رو فهمیده بودن؟
چندبار که تاکسی گیرم نیومده بود با دیدنم که منتظر سر راه ایستاده بودم پیشنهاد داده بود چون مسیرمون یکیه من رو هم برسونه منم هربار از خدا خواسته قبول میکردم
دهان باز کردم که دوباره بگم اشتباه میکنن که درست همون لحظه ماشین آبیرنگش درست کنارم ایستاد
شیشه رو پایین داد و جلو چشمهای گرد شده بقیه گفت
_ سوار شو گلبرگ
خجالت زده شدم اما زشت بود سوار نشم.
در جلو رو باز کردم و همین که سوار شدم پاشو روی پدال گاز فشرد و حرکت کرد
_ برای امتحان فردا آماده ای؟
توی این مدت از بس مسیر رفت و آمد رو همراهش بودم باهام راحت صحبت میکرد،
اما تمام صحبتاش حول درس و مشق های من بود و مثل یک بچه کوچیک باهام رفتار میکرد و مدام از درسهام میپرسید
درحالیکه سر به زیر با بند کیفم ور میرفتم جواب دادم
_ یکم مشکل دارم فقط
سر تکون داد
_ هرجا گیر کردی بیا ازم بپرس
امتحان فردا سخته
زیر لب باشه ای زمزمه کردم
به هرکی دروغ میگفتم اما به خودم نمیتونستم دروغ بگم،
من از این مرد خوشم میومد اما اون من رو فقط در حد یک همسایه و یک شاگرد میدید.
تمام اون روز تا شب رو پای کتاب ریاضی بودم و تمرین میکردم
ساعت ده شب بود
چند تا مسئله رو نتونسته بودم حل کنم و از طرفی مطمئن بودم بودم نمونش توی امتحان فردا میاد
با تردید به ساعت زل زدم
خودش گفته بود هر سوالی داشتم بپرسم.
البته توی دلم میدونستم که درس بهونهست برام.
فقط دنبال بهونه ای بودم که ببینمش
با این فکر هیجان زده کتاب دفتر ریاضیم رو دست گرفتم و وقتی از خواب بودن مامان مطمئن شدم از خونه بیرون زدم
جلوی واحد سام پژمان ایستادم و زنگش رو فشردم
منتظر دیدن هیکلش توی در بودم اما همین که در باز شد با دیدن اندام ظریف یه دختر سر جا خشک شدم و حتی یادم رفت چی میخواستم بگم
لب زدم
_ فکرکنم اشتباه اومدم
خواستم عقب برم که همون لحظه صدای مردونه سام رو شنیدم که گفت
_ کی بود رویا؟
زن با لبخندی ملیح جوابش رو داد
_ فکرکنم با تو کار دارن عزیزم
بغضم گرفته بود و دستام میلرزید
این زن خوشگل و خوشپوش عزیزم صداش میزد،
این موقع شب توی خونهاش باهم بودن
نیشخندی به احوال خودم زدم
نکنه توقع داشتم مردی مثل سام پژمان چنین دختری رو ول کنه با یکی مثل من که بچه ای بیش براش نبودم باشه؟
زن منتظر نگاهم میکرد اما من انگار لال شده بودم
همون لحظه سام هم اومد دم در
با شلوارک و بالاتنه ای برهنه
با دیدنم ابرو بالا انداخت و پرسید
_ چیزی شده؟
آب دهنم رو به زور فرو دادم و با لکنت لب زدم
_ ببخشید مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم
قدمی عقب رفتم که تازه متوجه کتاب توی دستم شد
چنگی به موهاش زد و کلافه گفت
_ مشکل درسی داشتی؟
از نگاهش بیحوصلگی و کلافگی میبارید و مشخص بود اصلا دلش نمیخواد تایید کنم و بگم آره.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_ نه چیز خاصی نبود ...
فردا قبل کلاس ازتون میپرسم
بازم ببخشید این موقع مزاحم شدم
نفس راحتی که کشید رو به وضوح حس کردم
کلافگی و اخم کمرنگش هم از چهره اش کنار رفت و از خدا خواسته سر تکون داد
_ باشه فردا حتما سوالتو بپرس
به زور خداحافظی کردم و همون لحظه
زن با شیطنت چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و گردنش رو بوسید که سام بلافاصله در رو بست
با کف دست اشکی که از چشمام چکیده بود رو از صورتم پاک کردم.
حاضر بودم امتحان فردا رو گند بزنم و حتی یک استاد دیگه پیدا کنم ولی دیگه با این مرد رو به رو نشم.
صبح روز بعد برخلاف روزهای قبل که منتظر میموندم تا دقیقا همزمان با سام از خونه بیرون برم تا بهم پیشنهاد بده برسونتم، زودتر بیدار شدم و از خونه بیرون زدم
اما همین که به کوچه رسیدم صداش رو شنیدم
_ بیا سوار شو گلبرگ
زودتر اومدم بتونی قبل امتحان سوالت رو بپرسی
تلخخندی زدم
دیشب بیقرار دوست دخترش بود که دست به سرم میکرد
همون لحظه از سمت دیگه کوچه ماشین نوید، پسرخالم رو دیدم که داشت به سمتمون میومد
فورا رو به سام گفتم
_ ممنونم آقای پژمان دیشب بهش فکر کردم حل شد، زحمتتون نمیدم پسرخالم منتظره
گفتم و دربرابر نگاه متعجبش برای نوید دست تکون دادم و سوار ماشینش شدم
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0
https://t.me/+X29bPkXH0ts0NzA0 | 891 |
| 18 | بچها دیگه فیلتر شکن نخرید
اینجا همه رو وصل کرده رایگان
بفرستید واسه همه وصل شن😍
https://t.me/+o49-BvIQXPM2ZGY0 | 2 082 |
| 19 | اینم هدیه من به شما (: ❤️🔥
پینگ ۷۰ تا 3 ماه وصله 🔥⬇️
vless://6c5938b3-64a4b@yas.cdn01.ir:8227?security=none&encryption=none&host=www.speedtest.net&header | 2 070 |
| 20 | - اسپرم یکی دیگه ترکیب شده، اشتباهی!
حالم دگرگون شد و همانجا نشستم روی نیمکت، یعنی بچهی کی توی شکم من هفت ماهه شده بود؟
- میگن طرف شکایت کرده، بچهشو میخواد!
بغض کردم، بعد از آنهمه دکتر رفتن و بچهدار نشدن اگر میدانستم شوهرم را از دست میدهم هیچوقت به حاملگی مصنوعی تن نمیدادم که اینطور شود!
- محنا جان؟ چی شدی؟ حالت خوبه دختر؟ چته؟
سمانه با عجله بطری آبی درآورد و جلوی دهانم گرفت، قندم افتاده بود از ترس...
- سمانه بدبخت شدم، یعنی حرومزادهست...؟
این را آهسته گفتم و اشکهایم چکید، اول صبح وقتی زنگ زدند به آزمایشگاه بیاییم دلم شور زده بود. ترسیده بودم.
- نه آبجی! خدا نکنه... وایسا من یه چیزی بگیرم بیارم بخوری!
چادرم را کشیدم روی سرم و زار زدم، همهی مصیبتهای عالم دچار منِ بدبخت شده بود.
با گناهش چه میکردم؟ من که نمیدانستم این لقاح مصنوعی چنین دردسری دارد...
- اینو بخور، بچهم ضعف کرد!
چادرم را زدم کنار و متعجب به مرد قدبلند و اخمویی که لیوان شیرکاکائو را به دستش گرفته بود نگاه کردم.
- ش... شما؟
سمانه هم نگران پشت سرش ایستاده بود و نگاهمان میکرد.
- بگیر بخور، خرج بچهم با منه خانم قیمی!
با دستانی لرزان لیوان را گرفتم، هنوز مات این مرد که از وجناتش معلوم بود بسیار ثروتمند است مانده بودم.
- خواستم از آزمایشگاه شکایت کنم خانم، ولی نیازی نیست، بچهم مادر خوبی داره!
من کهنهپوش کجا و آن مرد اتو کردهی خوشبو کجا؟ تازه فهمیده بودم آن بویی که ویارش را داشتم کجا پیدایش کنم...
- ولی... ولی آخه آقا من شما رو نمیشناسم...
- آشنا میشیم!
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
https://t.me/+a0q3u77UwgVkZGVk
محنا برای نازایی به یه مرکز ناباروری میره و باردار میشه، سه ماهه که باردار بوده شوهرش رو از دست میده اما با یه چالش عجیب روبهرو میشه... اسپرمی که اونو بارور کرده از شوهر خودش نیست😱😱😱 | 2 283 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
