ru
Feedback
«آبنبات هل دار »

«آبنبات هل دار »

Открыть в Telegram

و ما ریشه‌هایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی

Больше
1 405
Подписчики
-224 часа
-97 дней
-4230 дней
Архив постов
sticker.webp0.10 KB

photo content
+1

sticker.webp0.00 KB

آنچه گفته‌اند که عاشق در مقامِ فِراق خوش‌تر از آنکه در مقامِ وِصال، راست است زیرا در فراق امیدِ وِصال است و در وصال بیمِ هجر ...
عین القضات همدانی

-قالت: أنا حين أحزن، لستُ جميلة، +قال: إن القمر جميلاٌ حتى في الخسوف.. -زن گفت: وقتی غمگینم، زیبا نیستم، +مرد گفت: «ماه حتی در خسوف هم زیباست..»

تو را خانه کجا باشد.mp32.39 MB

ماه و خورشید به منزل چو به امرِ تو رسند یارِ مه‌روی مرا نیز به من باز رسان....

sticker.webp0.07 KB

روح و جسمش را چنان دوست داشتم که گویی وجودش ضرورت هستی من بود!
شاهرخ مسکوب

photo content
+1

_خونه مدرس /طهران
+4
_خونه مدرس /طهران

می‌خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اينکه توی يک تکه جا، هی بروی و برگردی، تا پير بشوی و ديگر هيچ؟! يا اينکه طور دیگری هم توی دنيا می‌شود زندگی کرد؟
ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی

sticker.webp0.12 KB

sticker.webp0.00 KB

- گفت چگونه ای؟ + گفتم : در من امیدی بسیار همراه با نَمی اَشک کَمی رنج و بی‌حوصلگی پیدا می‌شود!🌱

عباس معروفی
عباس معروفی

sticker.webp0.22 KB

نمی‌دانستم شب چگونه بی‌صدا، ذهنم را تسخیر می‌کند به خود که می‌آمدم می‌دیدم در ژرفای اندوهی بی‌نام غوطه‌ورم درگیر با رشته‌های درهم افکاری که چون پیچک بر جانم پیچیده‌اند وسواسی تب‌دار به جزئیات بی‌ربط اشتیاقی بیمارگونه به زنده‌کردن خاطراتی که سال‌هاست در غبار فراموشی گم شده‌اند و عطشی بی‌پایان به بیداری‌های شبانه که گویی مثل تلخی قهوه اس در کدام خاطره نفس می‌کشیدم؟ نمی‌دانستم بی‌جای جهان بودم بی‌نام‌ترین ساکن هستی شبیه هلالی کم‌رنگ از ماه، پنهان در پشت ابرهای باران‌زده‌ی شب شبیه غنچه‌ای که پیش از شکفتن از اندوهی نادیده پژمرده شده باشد پروانه‌ای در پیله‌ی خویش پرنده‌ای در آستانه‌ی کوچ اما بی‌جهت و بی‌جهان من تکه‌هایی از طبیعت بودم پراکنده :))) خاموش، منتظر تابش اندک نوری از خورشید بر گلبرگ‌های خسته‌ام شاید آن نور مرا به زندگی بازمی‌گرداند شاید با آن شکوفا می‌شدم پرواز می‌کردم یا دست‌کم از پیله‌ی شب بیرون می‌آمدم نمی‌دانم هیچی از این رمز های پنهان طاقت فرسای زندگی را ولی کاش همینی که آقای علی صالحی میگفت میبودم : «شب از من می‌گذرد، بی‌آن‌که بداند در من چه طوفانی‌ست از خاطره‌های بی‌پناه»