180
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
خونه-امروز-
داشتم به راه رفتنش نگاه میکردم و ناخودآگاه بهش گفتم به خانواده من خوش اومدی توماس.
اینکه چرا توماس و چرا خیلی یهویی نمیدونم انگار از قبل میشناختمش.
میدونم خراب کردیم ، نه فقط من نه فقط تو..جفتمون
ولی من تو تاریکی دنبالت دوییدم و تو پرواز کردی ، از دنیای تاریکی که جفتمون باهم ساخته بودیمش فرار کردی.
من اسمتو صدا زدم ولی تو تنها کاری که کردی برگشتی و از دور بهم نیشخند زدی..
من..من دلم برات تنگ شده برای وقتی که بعد چند سال توی پارک دیدمت برای حرف زدنامون درباره آدما و قانع کردن همدیگه که ما بهترینیم.
برای استرس قبل امتحانا که من بیدار میموندم کل شب میخوندم و تو هردفعه بهم میگفتی تو جادوگری که میتونی این کارو بکنی.
برای..
برای ما بودنمون
ولی تو از دنیای من رفتی ، منم رفتم خیلی وقته گذشته
تو دفترچه خاطراتم که ورق میزنم اسمتو میبینم ولی تموم شدیم.
دوست دارم از دور
از طرف عسل به دختری که یه روز ازش متنفر بودم.
حرفایی که میخواستی یه زمان به بعضی از آدما یا حتی یه نفر بگی ولی نتونستی..
دوست دارم بشنوم.
