377
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
احتیاج دارم یک مرد چهل ساله باشم که با دوست دختر دوران نوجوانیش ازدواج کرده بعد تو یه خونه خوشگل دوتایی زندگی میکنن
Repost from N/a
عزیز من صدایت کردن چقدر قشنگ است
مثلا از طبقه بالا صدا بزنم عزیز جانم؟ تو هم در جواب بگویی جانم و من چند لحظه ایی ذوق کنم زیر لب برایت حمد و سوره بخوانم و بگویم جونت بی بلا نور چشمانم
عزیز من به من بگو دلربا بودن قشنگ است؟ مثلا موهایت را که می بافم یا وقتی که صورتت را با سرخ آب و سفید آب نقاشی میکنی؟ خودت میدانی که دلم هربار به نخ پیراهنت و تار موهای بلندت گیر میکند؟
روشنای چشم من هربار که آسمان ها را نگاه میکنم انحنای لبخندت بین ابرها برایم میرقصد مثل وقتی که از من رو بر میگردانی و خنده هایت را قایم میکنی تا نبینم.
سپید روی مهتاب گیسوی بلندت به دلم میپیچد هربار که دور خانه ام راه میروی
انگار در عمق جوانی هایم باورم نمیشود انقدر اینجا ماندی که خانه من، خانه تو هم هست
چهل هم میگذرد من و تو و یک آلبوم عکس و چند نوار موسیقی برای وقتی که سکوت برآی دوست داشتنت کافی نیست و بعد دستان لاغرت مرا میرقصاند.
انگار نه انگار که به سوی چشم تو چند سال رقصیده ام.
صدایت میزنم نور چشمانم، دختر زیبا، ستاره درخشان و تو نگاه میکنی.
دلم ضعف میرود انگار که همان جوان دانشگاهي چند سال پیشم رو به روی درب دانشگاه با دسته گلی ارزان که ار حقوق ناچیزم برای دیدن لبخندت خریده ام.
و من هیچ، من یک نگاه و هزار یک دعا و ستایش که در برت زیر لب میخوانم، قلبم دانه بی قرار اسفند که هربار تو را میبینم از جا میپرد و سر و صدا میکند، من کاسه که چشم انتظارت میشود پس از نم زدن راهی که رفته ایی شاید که برگردی، من گلدان شمعدانی لب پنجره ات، که به آفتاب تمنا میکنم زمین را خشک کند تا زودتر برگ هایم را نوازش کنی.
من همینم، عاشقی دیوانه، مرا دوست بدار، عاشقت را دوست بدار.
