ru
Feedback
اقامتگاه کاج و ابر

اقامتگاه کاج و ابر

Открыть в Telegram

  ֪    🌲🍵⛰️ @pinescloudbot

Больше
1 246
Подписчики
+1424 часа
+27 дней
+5330 день
Архив постов

وقتی باز ‌بود کسی استارز نداد، بستمش…

دوست داشتنیه فقط استارزش باز نیست

اینجا اونقدری دوست نداشتنی ـه، که کسی تاحالا بهش استارز نداده…

و تو برای من، شبیه به کوچه‌‌ای بودی که به دریا می‌رسید. آروم، زیبا و شاید کمی غمگین…

photo content
+2

Clairbell

سلام کلیربل ـه و فکر میکنم که لتس بی ال دارتش

خانمی میشه لطف کنی اسم سریالی که میبینی رو بگی و اینکه از کجا میتونم ببینم :(

photo content
+1

کلیر میتونه کل دنیا رو اتیش بزنه و بخنده، فقط اگر مطمئن باشه بل چیزیش نمیشه.

photo content
+3

-

این پست + همین پیام رو فوروارد کنید داخل چنلتون و پست موردنظرتونو مشخص کنید تا فور کنم این‌جا .🤎🦢

«عيبی ندارد، همه مثل هميم؛ نا‌تمام و نصفه‌نيمه.» ‏— عباس معروفی
+2
«عيبی ندارد، همه مثل هميم؛ نا‌تمام و نصفه‌نيمه.»
‏— عباس معروفی

Repost from midnight tales
مردی با عشقی جنون‌آمیز‌، جسد دختر جوان را تا سال‌ها نگه داشت ⁉️
در سال‌های ۱۹۳۰، در فلوریدای مرطوب و مه‌آلود، اتفاقی شبح‌وار رخ داد که حتی زمان هم نتوانست آن را به فراموشی بسپارد. کارل تانسلِر، پزشکی آلمانی که در ایالات متحده زندگی می‌کرد، شیفته‌ی زیبایی مرموز دختری به نام هلنا هوئوس شد. این دختر، بیمار تانسلر بود و در جوانی و پیش از رسیدن به کمال، به‌ علت سل‌ از دنیا رفت. اما مرگ برای او پایان نبود! تانسلر نتوانست از او دل بکند. پس از مرگ هلنا‌‌، او به قبرستان‌ ‌رفت و با دقت و وسواسی بیمارگونه، جسد او را بیرون ‌آورد و شروع به مومیایی کردنش ‌کرد. پوست هلنا را با محلول‌های عجیب حفظ می‌کرد، موهایش را شانه می‌زد، و لباس‌های تازه‌ای بر تنش می‌کرد. او حتی یک تخت کوچک درست کرده بود که جسد بتواند روی آن بنشیند، درست مانند یک موجود زنده! شب‌ها، تانسلر کنار جسد می‌نشست، با او صحبت می‌کرد، غذا می‌خورد… بعضی شب‌ها، به آرامی دستش را روی شانه‌ی سرد جسد هلنا می‌گذاشت، گویی هنوز حرارت زندگی در بدنش باقی مانده. تنها خودش شاهد آن عشق بیمارگونه‌ بود. او بدن النا را با پارچه‌های کهنه پر کرد تا شکل آن حفظ شود، اسکلت او را با سیم پیانو و چوب‌لباسی سالم نگه داشت، چشمان پوسیده‌اش را با شیشه جایگزین کرد و گوشت پوسیده‌اش را با ابریشم، موم و گچ پانسمان کرد. تانسلر حتی از موهای خودش که توسط مادرش جمع‌آوری شده و در زمان مرگش به او هدیه داده شده بود، برای النا یک کلاه گیس ساخت. تانسلر قصد داشت یک فضاپیما بسازد تا جسد النا را به استراتوسفر بفرستد، تا تشعشعات فضای بیرونی بتوانند به بافت‌های او نفوذ کرده و او را احیا کنند. هفت سال! هفت سال این زندگی عجیب ادامه داشت. حضور بی‌وقفه این دکتر در خانه‌ی کوچک و تاریکش، غیرقابل باور بود اما رازی تاریک هیچ‌گاه برای همیشه پنهان نمی‌ماند. همسایگان گهگاه صداهایی عجیب می‌شنیدند: صدای قدم‌های شبانه، خنده‌های خاموش، و نور کم‌وبیشی که از پنجره‌ها می‌تابید. کنجکاوی بالاخره باعث شد یکی از همسایه‌ها شبانه به خانه‌ی تانسلر نزدیک شود. آنچه دید، صحنه‌ای بود که ذهن انسان کمتر توان درک آن را دارد: جسد هلنا، مومیایی شده و آراسته، روی تخت نشسته بود‌ و تانسلر آرام در کنار او صحبت می‌کرد و حتی غذایش را با او قسمت می‌کرد. پلیس فراخوانده شد. خانه پر از بوی مواد شیمیایی، محلول‌های عجیب و لباس‌های مومیایی‌شده بود. جسد هلنا دوباره دفن شد و روح زن جوان بالاخره به آرامش رسید… متاسفانه تانسلر برخلاف انتظار، به خاطر شهرت و وضعیت روانی‌اش، تنها مدتی تحت نظارت و درمان قرار گرفت و سپس آزاد شد و به شهرستان پاسکو، فلوریدا نقل مکان کرد، جایی که همسر سابقش تا پایان عمرش از او حمایت کرد (اگرچه او هنوز شیفته هلنا‌‌ بود و با یک ماکت در اندازه واقعی او که خودش ساخته بود زندگی می‌کرد).

From very first day, she became my heart. ♡
From very first day, she became my heart. ♡

1|2 - 1 of LOV - XLOV (320).mp36.60 MB

هر از گاهی عاشق آنم که همچون پرندگان ما‌ه‌های آغازین پاییز گم و گور شوم. می‌خواهم دنبال وطن جدیدی بگردم که هیچ‌کس ساکن آن نیست.