874
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
874
Repost from N/a
من تنها مانده ام؛
میان بغض های پیاپی،میان دلواپسی ،میان ترس ،میان گمگشتگی، اشفتگی، خستگی، دلتنگی های تاسیان مانند.
گم شده ام میان بغض هایم که از گلویم سرک میکشند و با قیافه ای حق به جانب همجا به سراغم میایند و مرا وادار به اشک ریختن میکنند.
کاش مرا در خلوت خود تنها بگذارند برای گریستن برای زجه های سوزناکم که از لابه لای درز هایم به بیرون میخروشند که چو بر میکشم از سینه نفس ، نفسم را بر میگرداند
شاید که چشمه اشک هایم خشک شوند و بغض دردناکم دیگر به سراغم نیاید و گلوی مرا به درد نیاورد.
نمیدانم چه کسی متوجه احوالات من است.
نمیدانم چه کسی مرا درک خواهد کرد.
ولی باید بگویم:
روانم درد میکند.
بند بند وجودم در حالیست که انگاری گداخته های اتشین را بر روی پوستم گذاشته اند و سعی بر سوزاندنم دارند.
آه نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
کی این احوالات در من التیام میابند؛
