874
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
874
داداش خسته شدم از سینگلی امروزم کات کردم
همش کات میکنن باهام نمیدونم مشکل منه بدبخت نفرین شده چیه
874
Repost from آرومایِقهوهیِتو؛
دفترچه تلفن من پر از اسمهای جورواجوره،
اما وقتی دنبال کسی میگردم تا بتونم چند کلمهای باهاش حرف بزنم، میبینم به صورت مفتضحانهای هیچکس رو ندارم.
874
Repost from آرومایِقهوهیِتو؛
دلم میخواهد بنویسم؛
بنویسم که حرف ها در گلویم گیر کردهاند.
بنویسم که اشکی از چشمانم نمیاید.
بنویسم که کویر زندگی من سالهاست رنگ باران ندیده.
بنویسم که عزیزم سالهاست نیامده.
بنویسم که او رفت.
بنویسم که هنوز بر روی آخرین ردیف از صندلی فرودگاه منتظر مقصدی برای رفتنم.
بنویسم که گربهی کوچکم طعم مرگ را چشیده.
بنویسم که چایم سرد شده.
بنویسم که تا اینجا خودم را کشاندهام و بقیه لگدزدند.
بنویسم که مرد شلیک کرد.
بنویسم که در میانه های راه قلبم را از دست دادم.
بنویسم که آدم ها دروغ میگویند و من به رویشان نیاوردم.
بنویسم که کسی را ندارم.
بنویسم که در این سرزمین مردم تشنهی چشیدن لذت هستند و در این میان من برای خوشحالیه چه کسی دست و پا میزنم؟
874
Repost from N/a
کاش منم میتونستم برای یه بارم که شده بدون ترس از واکنش بقیه باهاشون حرف بزنم
874
Repost from 日記~`
میدونی توی خاطره ساختن خیلی ماهرم؟
همیشه اولین ها یادم میمونه و با اونا زندگی میکنم ولی برعکسِ من کسی به اونا اهمیت نمیده در حالی که با بعضی کلمه ها،صداها،بوها و حس ها یادِ تو میوفتم و با خودم میگم چه بد که دیگه تو زندگیم نیست،دلم براش تنگ شده،امیدوارم خوشحال باشه...
و بار ها خاطراتمون رو مرور میکنم و با اونا به خودم اسیب میزنم.
