نانوشتهها🕊👒!
Открыть в Telegram
نوشتن، پناه من است.🌱 «انتشار آثار با ذکر منبع بلامانع است.»🫶🏻✨ 📬🤍:https://t.me/HarfinoBot?start=d97fb18db413825
Больше203
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+130 дней
Архив постов
تولدمه!
روی مبل کنارشون نشستم و منتظرم که مامان ازمون عکس بندازه. برقها رفته، چراغقوهی بزرگ خونه دستمه و دلم آشوبه از کاغذهایی که باید بریده بشه و لوله بشه و هنوز یه سری جمله روی برگههای پخشوپلای وسط زمینه. اومدن دنبالش و باید بره، اصرار داره که کیکم رو نَبُرّم. میگه صبر کن، وقتی برق اومد باهاش عکس بگیر. پیش خودم میگم یعنی تو نمیدونی میخوام همه چی رو با شما شریک شده باشم؟ خستهام. گردنم رو تاب میدم و به لبوهای قرمز توی بشقاب نگاه میکنم. به نور موبایلم. زندگی چقدر سخت شده. مامان میگه همراهش تا پایین برم چون خدایی ناکرده تو پلهها میخوره زمین و دست ما امانته. میگم باشه. معلومه! همیشه میگم باشه. کت طوسیام رو روی پیراهن آبیام میپوشم و وسیلههاش رو برمیدارم. «بریم؟» پابهپام توی پلهها راه میاد. آهنگ میخونم؛ سرخوشم. این روز تولد عجب چیز جالبیه. آدم احساس میکنه تموم دردهای یک سال گذشتهاش رو یادش رفته. البته فقط تا وقتی که اونا پیششان. در خیابون رو براش باز میکنم. برق میاد. «یعنی این فقط میخواست ما تو تاریکی بیایم پایین؟» سوار ماشین میشه و رفتنش رو نگاه میکنم. آهی میکشم و پلهها رو دوتایکی از ترسِ روحِ سرگردون راهپلهها بالا میام. اون هنوز روی زمین نشسته و کاغذهایی که باید تا قبل ساعت ۱۲ لوله شده باشه رو لوله میکنه. کلافهام، گیج و سردرگمام. کنارش میشینم. اصرار داره که باید بره. «نمیشه نری؟ دلم نمیخواد بری.» از سری حرفهایی که هیچوقت نگفتهام. «شما که نباشید، خوشحال نیستم. شما که نیستید "هیچی" نیستم.» سایهی نگاهش افتاده روی برگههای کنار مبل. دستههای ۱۰تایی از نوارهای کاغذی کنار چیپسهایی طلایی تردشده؛ سوژه جالبی برای عکاسی به نظر میاد. از دستام خواهش میکنم: سریعتر، سریعتر. اون شب همه چیز روی دور تنده. اسنپش میاد و من کفش پوشیده نپوشیده داخل آسانسور میپرم. وقتی سوار ماشین میشه و میره، مطمئن میشم که همه چیز تموم شده؛ حالا دوباره زندگی عادیه، اخلاقم مثل قبله و دغدغههام سر جاش مونده. حالا انگار دیگه اینکه ۴ ساعت دیگه تولدمه، خیلی هم به چشم نمیاد. حالا من میمونم و یه کوه خستگی و یه تپه کار برای قبل ساعت ۱۲ که فردا منتظر بمونم تا اونی که تولدشه از راه برسه و بعد...
همه چیز که نباید یه بعدی داشته باشه.
داستان من، پایانِ بازه.
اینجا فقط منم و کاغذهای پارهپارهام
آنجا فقط تویی و دستهای حلقه شدهات بر دور شانهاش.
اینجا فقط منم!
#زهراشفاعی
از: ۱۴ آبان ۱۴۰۳ ساعت ۱۵ الی ۲۰
بنویسم؟
آخر سرانگشت نگذاشتهاید برایمان
دستهایم مدام بر عکسهایتان چرخ میخورد
نایِ الف تا ی را گذشتن، برایشان نمانده...
#زهراشفاعی
نگاه کن مرا
که چطور سرگشته و بیقرار توام...
دلت به رحم نمیآید بیش از این؟
صدایم بزن.
#زهراشفاعی
از ما چی موند برای هم؟
از تو چی موند برای من؟عرضم به حضورتون، درد. غم. گریه. اشک. بیخوابی. ترس. وحشت. کابوس. ناامیدی. استرس. اضطراب. وهم. افسردگی. بیاعتمادی. حیرت. وابستگی. سردرد. شکستگی. توهم. پوسیدگی. دلتنگی. نرسیدن. نشدن. نتونستن. نرسیدن. نشدن. نتونستن. نشدن. نشدن. نشدن. نشدن.
از من چی موند برای تو؟بوی عطرم روی کادوهات؟ جوهر خودکارم روی کاغذهات؟ بوسههام روی گونههات؟
از ما چی میمونه برای فردا؟#زهراشفاعی
یعنی چی تا دیر نشده بیا؟
یعنی اگه تا فردا اومدی قبوله پسفردا نه؟ اگه یه هفته گذشت از روزی که قرار بود بیای، دیگه نیا؟ جمله کلیشهایِ بیمعنیای نیست واقعا؟
این ور موبایل یکی با چشمهای خیس مینویسه نذار دیر بشه... الان بیا
این چجور عشق و عاشقیایه پس؟
ادم عاشق، برای تو همیشه دیره؛
حرف از چی میزنی؟ مشروط کردنِ رفتوآمد معشوق به کلبهی ویرانهی حقیر؟ ما اونقدر پامون از گلیممون درازتر شده که به خودمون جرئت تعیین زمان بدیم واسه کسی که یه خندهاش از روی مهربونی که هیچ، از روی روزمرگی زندگیمون رو عوض میکنه؟
اصلا هروقت خواستی بیا. هرکجا خواستی بیا. فقط بیا. فقط بمون. فقط باش. "نه دیره نه دوره."
#زهراشفاعی
باز اگر پنجرهای هست به دیدار، فرو بند
که دگر تاب ندارم به همان وعدهی پیوند
اشک شد آینهی چشم من از زخم نبودت
هرچه گفتم ز دلم، هیچ ندیدی تو به سوگند
روزها آمده رفتند، ولی ماه نتابید
در دل شب همه آغوش تو بود و غم پیوند
خانه خاموش، صدا گم شده در بزم خیالم
دل سپردم به سرابی که نشد وصل به این بند
سه زمستان، سه خزان، رفت ولی دل نشکستت
من شکستم، تو شکستی همه احساس به لبخند
حال اگر مانده صدایی ز دل مردهی دیروز
بشنو ای عشق، تو را خواستنم هست به سوگند!...
#زهراشفاعی
سه زمستان، سه خزان، رفت و هنوزم که همانم
شب و روزم شده تکرار سکوتی به گمانم
تو کجا رفتی و من در دل این دشت پر از درد
به غباری ز حضورت همه جا دل بسپانم
سقف این خانه ز دیوار غمت خم شده بر سر
و من این سوختهجان را به خرابی برسانم
باد میپیچد و هر شاخه به نامت سخن آغاز
من به گوشم سخن عشق تو را باز رسانم!
#زهراشفاعی
سه زمستان گذر عمر به حسرت شد و حیرت
سه خزان، بیتو نشستم به عبور شب و غربت
بر لبانم سخن عشق چو آتش به تو گفتم
تو نگاهم که شکستی، گفتیام: "باشد و فرصت"
فرصتی بود که با باد، گریزان شد و خاموش
من و این دل به همان "بایدِ" ممتد و به حیرت
خواب دیدم که تو برگشتی و دستی به سرم بود
لیک، بیداری من آینهی مرگ محبت
آه، ای کاش نمیگفتم از آن راز نهانم
که تو ای سنگ صبوری، شدهای سنگ در عصمت
چشم من خیره به راهی که نیامد ز سفرها
دست من بسته به شوقی که نیفتاد ز فرصت
سه زمستان گذر عمر، و هنوزم که همانم!
دل شکسته، تنِ بیجان، که ز یادت چو جنابت
باز اگر پرسشات آید که چرا دل به تو دادم
بگو ای عشق، جوابی ندهم جز به ارادت!...
#زهراشفاعی
اما...
اگر سپیده زد و ما بیدار نشدیم
آرام بمانید!
چرا که این تنها رسالت ما بود...
وَ بعد از عیانِ ناگفتههایمان
چیزی نمانده بود که بخواهیم چشم انتظارش بمانیم...
آرام بمانید و آرام بگیرید و
نترسید!
حال و احوال ما خوب است!
شبتان بخیر
روزتان نیک باشد؛
دوستتان داریم و
دلتنگتان میشویم...
#زهراشفاعی
از مکالمهی واقعی: - آخه دست گذاشتی رو دستنیافتنیترین ادم مدرسه. + دستنیافتنیترین ادم مدرسه باید با همچین جونوری دست به دست بشه؟ - خب اون کارش رو بلد بوده که تونسته اینو به دست بیاره دیگه؛ تو که بلد نیستی. + چرا اینو میگی؟ - چون اون تجربه داره، با صد نفر بوده، میدونه چی بگه راضیش کنه. + و من نمیدونم؟ - تو میری میگی عاشقتم. این واسه یه دهه هشتادی کافی نیست. + چی کافیه؟ - باید یاد بگیری چربزبونی کنی. + چطوری؟ - باید تجربه کنی. + یعنی با ادمی غیر از اون؟ - اولش اره، با چندنفر یه سری چیزا رو تجربه میکنی بعد که کامل غنی شدی میای رو گزینه اصلی پیادهش میکنی و تایید رو ازش میگیری؛ + نه مرسی. ترجیح میدم عاشق بمونم تا... - تا؟ + تا توی چشمای کس دیگهای نگاه کنم و بگم دوستت دارم وقتی تعداد مژههاش رو حفظم. - تعداد مژههای کی؟ + ول کن، تو چه میفهمی عشق چیه - اره من نمیدونم. ولی برات دعا میکنم. + خداحافظ - خداحافظ جوونِ عاشق- تو دست گذاشتهای روی بلندترین ستارهی آسمان. + بلندترین ستارهی آسمان، روزگاری در دستان بادی بوده که هر شب از هیاهوی خود قصه میساخت؟ - شاید. اما آن باد، هزار افسانه در آستین داشت. راز و نیرنگ میدانست و راهها را میشناخت. قصهگو بود و افسونگر. تو که سادهای... از تو این کار برنمیآید! + چرا چنین میگویی؟ - چون نمیدانی چگونه دل ببری. آن، هزار دل به بند کشیده، هزار شب افسون کرده. + و من نمیدانم دلبری چیست؟ - تو از عشقی میگویی که چون نقره، خالص و بیریاست، اما این روزها دلها تنها به زرق و برقِ طلا دل میبازند، بیآنکه بدانند طلا گاه جز پوستهای فریبنده نیست و نقره، هرچند بیادعا، درونش آینهی صداقت است. + پس چه چیز به ارزشش میافزاید؟ - باید زبان شیرینتری پیدا کنی. باید آموختهتر شوی. + چگونه؟ - با آزمون و خطا، با عبور از دلهایی که مسیر را به تو نشان دهند. + و این عبور، به خیانتی نمیماند؟ - نخستین گام این است. با چند دل راه برو، رازها را بشناس، نگاهها را بخوان. آنگاه که آموخته شدی، برگرد و او را مسحور کن. + نه، هرگز. ترجیح میدهم در آتش عشق بسوزم تا... - تا چه؟ + تا در چشمان غریبهای نگاه کنم و "دوستت دارم" بگویم، در حالی که چشمان او را مو به مو میشناسم و با هر پلک زدنش نفس میگیرم. - چشمان که را؟ + بگذار فراموش کنی. عشق، در قاموس تو معنا ندارد. - شاید... اما برای عشقت دعا میکنم. + بدرود. - بدرود، عاشقِ بیقرار. #زهراشفاعی
اگر سپیده زد و ما بیدار نشدیم
او را بنگرید
به چَشمانش بنگرید که چگونه جانمان را همچون خاکی بر مشت گرفته است
او را بنگرید و ظلماتِ گیسوانش
او را بنگرید و برقِ لبهایش
او را بنگرید و...
جانش!
او را بنگرید و بدانید که تمامیِ اجزای صورتش، یادآور من است...
او را بنگرید و بدانید که عشق، هرگز خاموش نخواهد شد!
او را بنگرید و بدانید که من
تا آخرین لحظه
یادگاریهایش را در آغوش
عکسهایش را بو
و صدایش را نجوا میکردم
تا آن زمان که به شوقِ خندهاش...
از خودم نمیگویم
او را بنگرید!
او را بنگرید و بدانید که این من، همهی عمر
او را نگریسته بود!
او را بنگرید و بدانید که از مدفن من، در عوض گرد و غبار، عطر عشق است که جاری میشود...
او را بنگرید...
او را بنگرید و حرفهایم را به او بگویید
شاید که بعد از این
گوش شنوایی باشد برای شنیدنش
دلی باشد برای دوست داشتنش
و جانی باشد برای پذیرفتنش؛
#زهراشفاعی
اگر سپیده زد و ما بیدار نشدیم
هراسان نشوید
میخواهیم کمی بیشتر چشمهایش را خواب ببینیم... فقط همین.
#زهراشفاعی
"هر که شد عاشق و دلبسته به دلدار خودی
ندهد دل به دگر یار، به صد رنج و بدی"
رفتی و رفتن تو آتش و طوفان بر پا
بر دل خسته من حسرتِ دوران بر پا
یاد تو هر شب و هر لحظه، به جانم جاری
از سرم رفت دل و عقل و قرارم، باری
نه ز شوری که مرا در سر سودای تو نیست
نه ز دوری که دلم را ز تمنای تو نیست
دل من خون شد و من منتظر یک نگهم
تا تو برگردی و بنشینی و این غم بنهم
درد من نیست که در عشق، جدایی دارم
رنجم آن است که عمری به وفایی دارم
در دل این شب تاریک، به یادت زنده
جان من با غم عشق تو به بادی بنده
ای که دوری ز من و رنج به جانم شده است
مرهمی بر دل این خسته روانم شده است
من از آن دم که خیالت به دلم جا زده است
زندگی بر من و این سینه بلاها زده است
#زهراشفاعی
آدمیزاد است دیگر
گاهی دلش بندِ نگاه کسی میشود و از آن به بعد، دیگر چَشمَش، چشم از چشمانِ دلفریب او برنمیدارد تا آن روز که تپهها خاک بر سرش آوار شود.
#زهراشفاعی
آن ابر کوچکِ سیاه را میبینی؟
رو به ماه ایستاده و به نظر میرسد وداع میکند؛
به فاصله برداشتنِ لیوان چای از روی میزِ آنطرف اتاق است که میبارد...
"ابر میبارد و من میشوم از یار جدا..."
#زهراشفاعی
اگر گفتید و نشد چه؟
شما تصورش را بکنید که چشمهایتان را میبندید و ناگفتههایتان را فریاد میزنید؛
چشم که میگشایید او را میبینید با خندهای بر لب، که نگاهتان میکند...
ارزشش را ندارد؟
#زهراشفاعی
زمین را به آسمان میرسانم برای یک لحظه دیدنت؛ حرف از کلاس درس میزنی؟
۲۰، بشود ۱۸ چه توفیری دارد وقتی تو به من لبخند میزنی؟
#زهراشفاعی
