dístαnt mσσn
Открыть в Telegram
535
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
535
Repost from Jᥔnbumiz
— 🎄 قدمهاي آهسته شو سمت کلیساي بزرگ برداشت و به بزرگترین درخت کریسمس شهر که درست جلوي بنا قرار داشت زل زد ، صداي اپراي کریسمس تا جاي که ایستاده بود میومد لبخند تلخي زد و با دویدن یه دختر کوچیک سمتش نگاهشو برگردوند ، بومگیو لبخند زد و به سبد پر از کبریتش نگاه کرد و جلوي دختر زانو زد و یکي از جعبه هاي کبریت جلوش گرفت « کبریت میخواي ؟ » دختر بچه لبخند زد و دستشو جلو آورد تا جعبه کبریت از بین دستاي بومگیو بگیره که مادرش سیلي محکمي تو صورت بومگیو کوبید ، پوست بومگیو از سیلي محکم زن سوسو میزد و دستشو روي جاش گذاشت و لبخند زد زن با فحاشي ازش دور شد و بومگیو نگاهشو به درخت کریسمس داد ، تقریبا کل درخت زیر برف رفته بود و شاخه هاي سبزشو تبدیل به سفید کرده بود بومگیو کنار مغازه اسباب بازي فروشي واقع در کنار کلیسا دراز کشید و به ستاره ای که نکه قله درخت برق میزد زل زد « راسته میگن تو آرزو هارو برآورده میکني ؟ پس چرا آرزوي منو جا انداختي ؟ » چشماشو بست و با صداي اپرا و سرماي شدید به خواب رفت با تکون خوردن بدنش چشماشو باز کرد ، یه کشیش کلیسا ؟ پسري که بنظر سن زیادي نداشت و صورت خوش قیافه اي داشت جلوي بومگیو نشست « همش چند ؟ » بومگیو سبد کبریتاشو جلو آورد و گیج خواب سرشو خاروند « همم واسه تو چون کشیشی ۵ تا » یونجون ده تا سکه رو کف دست بومگیو گذاشت و دسته سبدشو گرفت بلندش کرد به کبریتا خیره شد بومگیو با انگشتش سکه هارو چند بار شمارد سرشو بالا آورد با ندیدن کشیش اطرافشو با تعجب نگاه کرد « ها...؟ اقا.. پولت.. » مرد هم پول بیشتر داده بود هم سبد با خودش نبرده بود با دیدن یه کاغذ روی سبد سرشو پایین آورد « کریسمس مبارک کبریت فروش ، مایلي آواز منو تماشا کني ؟ نتونستم رو در رو بهت بگم من هرروز از اتاقک بالاي ناقوس نگاهت میکنم تو درخشان ترین سیب قرمز روی سفیدي برفی . » بومگیو به شنلی که حتی متوجه حضورش روی شونش نشده بود خیره شد ، یه شنل قرمز ، سرشو بالا آورد به ستاره براق دوباره نگاه کرد با دقت بیشتر متوجه اتاقك کشیش شد و لبخندي زد ، درسته اون ستاره نبود که بهش هر شب چشمك میزد اون یونجون بود که از نور ماه و آینه استفاده میکرد تا لبخند بومگیورو ببینه .
535
Repost from 🔒
صدای نفس کشیدن تنها چیزی بود که توی اون سالن بزرگ به گوش میرسید و سکوت تاج حاکمیت رو به سر گذاشته بود. گیلاس شراب رو نزدیک لبهاش آورد و جرعه از اون مایع قرمز رنگ رو نوشید. تمام زندگی ۱۲۰۰ سالهش مثل همین نوشیدنی، تو رنگ سرخ خلاصه میشد چون با وجود اون، قدرت به جای خون داخل رگهاش به جریان میافتاد. زبونشو روی دندونهای نیشش کشید و نیشخندی زهرآگین روی لبهاش نقاشی شد و مقصد نگاه تیزش پسری بود که روی استیج سالن ایستاده بود و عصبانیت و خشم رو نفس نفس میکشید. صدای رعب آور سقوط شمشیر از دست اون پسر روی زمین باعث شد خندههای تنها مردی که تو سالن بین صندلیهای قرمز نشسته بود، مثل لبهی تیز همون شمشیر بدن بومگیو رو به لرزه در بیاره. مطمئن بود که اینبار دیگه یونجون نمیتونه از حرکت گستاخانهش گذشت کنه و اینو از خنجر کلماتی که از بین لبهای سرخ یونجون روی شاهرگ گردنش گذاشته شد، فهمید. جایی که دندونهای نیش مرد تشنهی پاره کردنش بودن.
"روزی که ازم التماس کردی زندهت بذارم رو یادت میاد بومگیو؟ در برابر بخشیدن جونت فقط یک شرط گذاشتم و اونم این بود که هر شب نمایش شمشیر بازیت رو ببینم. و حالا؟ اوه تو نمیدونستی سرپیچی از دستوراتم ممکن بود چه شیطانی رو بیدار کنه. شیطانی که حالا قراره از این به بعد هر شب بعد از شمشیر بازی، روی همین صندلی ها اسمشو تو گوشش جیغ بزنی. پس به جهنم خوش اومدی."
535
Repost from 𓏲ᑭᥲtιᥱᥒᥴᥱ ⋆
★لیمیت،پاکسازی؛اگر واقعا از دیلی من و خودم حس خوبی میگیرید و هر وقت بتونید حتما چک میکنید ، فوروارد کنید که متوجه حضورتون بشم و از دیلیتون لفت ندم و اگر نبودم جوین بشم.
535
Repost from 𝖤⬩𝖺⬩𝗆⬩𝗉𝄽
𝑀𝑒𝑟𝑟𝑦 𝐶𝒉𝑟𝑖𝑠𝑡𝑚𝑎𝑠ִ ۫ 🪔 ♱ ࿙࿚ ℐ 𝓌𝒾𝓈𝒽 ℐ 𝒸ℴ𝓊𝓁𝒹 𝓈𝓉𝒶𝓎 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝓎ℴ𝓊 ✯ ♱ ࿙࿚
