489
Подписчики
+124 часа
-47 дней
-230 дней
Архив постов
گاهی اوقات آنچه از التهاب درونم میکاهد، این است که یکنفر ناگفتههای من را میشنود. وقتی قلمم عاجز است، او عجزم را مینویسد. فکر میکنم هنرِ نوشتن همین است؛ نوشتن از رنجی که بر لبِ دیگری مهر سکوت زده است.
میگویی چرا اینهمه کمحرف و ناراحتی؟ میگویم متاسفم که این همه بدخلق و ناآرامام. نمیدانم چه مرگم است، چیزی در وجودم میخروشد، نیرویی عصیانگر و وحشی که افسارم را به دست گرفته و به هرسو میخواهد میکشاندم. از خوب حادثه چاره را اما میدانم؛ میدانم که فقط تنهایی میتواند این آتش را خاموش کند. نمیتوانم با آدمها حرف بزنم، حرفهاشان، برخورد باهاشان، حتی وجودشان عصبانیام میکند.
میگویی حتی من؟
میگویم حتی تو، بنی آدم به طور کلی.
و من همچنان گمان میکنم زندگی اندکی پس از آنکه همهچیز از دست رفته است آغاز میشود.
گمان میکردم شمعِ کمنورِ قلبم، میتواند روشنایی را به دنیای تاریک و سرمازدهات بازگرداند. دوست داشتنت مرا به گمانهای بیهودهی بسیاری دچار کرده بود؛ تمامِ شمعهای جهان نیز حریفِ تاریکیِ تو نمیشدند.
گاهی آن قدر حرف میزنم.آن قدر حرف میزنم. تا آنچه باید بگویم در میان گردباد جملاتی که در دهانم میچرخانم گم شود. تا بگریزم از چیزی.از چیزی که بیانش پذیرفتن شکستی ست که در وجودم رخ داده ست .
#یادداشتها
معلق بودن، وقتی میدانی سرانجامت سقوط است و نه فرود، شکنجهای است که نه تمام میشود، نه تمامت میکند.
جسدهایی که هنوز موعد دفنشان فرا نرسیده است؛ این توصیف حالِ چند تن از ماست؟
_عکس از بخشِ ابتدایی کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی
پیمودن راههایی که به تو نمیرسند، از من آدمی فرسوده ساخته است. مرا ببر آنجایی که ارواحمان به هم میپیوندند، من از این دوری ناخواسته به ستوه آمدهام.
میانِ خطوطِ سردرگمی که روی پوستت دویده بودند راهِ سعادتم را جست و جو میکردم. نور از لابهلای انگشتانت به جهانم میتابید و دستهای مُشت شدهات، نداشتههایم را در خود پنهان میکردند.
من راه را اشتباه رفتم؛ مُشتت پوچ بود و حالا آنچه بر جای مانده، سردرگمیای است که کلماتم را به خود آلوده است. بی نورِ تو، تاریکتر از همیشهام. دلم نمیخواهد بگویم، اما کاش هیچگاه دستهایت را لمس نکرده بودم.
گفته بودی که میروی و جای خالیات را دیگرانی پر خواهند کرد. اکنون فکر میکنم که تمامیِ آن دیگران از دنیا رفتهاند و سیاهچالهای که تمام هستیام را بلعیده است، همان جای خالی توست؛ جای خالیای که پر شدنش، تمام شدنم را میطلبد.
چرا در دنیای ما امکان مبادلهی هرچیزی وجود دارد، جز احساسات؟
اگر میتوانستید در ازای بخشش احساسی به دیگران، آن حسی که خواهانش هستید را دریافت کنید، دنیا اندکی قابلتحمل نمیشد؟ به عنوان مثال؛ خشم خود را به کسی که در ابراز آن دچارِ مشکل است اهدا میکردید، و مقداری از احساسی را به دست میآوردید که به هر دلیلی در جستوجویش هستید.
خودِ من چه میخواهم؟ عمیقا دلم میخواهد این دلتنگیِ چسبندهی دوستنداشتنی را از دیوارههای قلبم جدا کنم، و به یک نیازمندِ دلتنگ شدن ببخشم. اما اصلا کسی هست که به دلتنگ شدن نیاز داشته باشد؟
فکر میکنم بیشترِ ما آدمها مدتهاست با احساساتی دست و پنجه نرم میکنیم که مالکشان نیستیم، اصلا در قد و قوارهی ما نیستند. حداقل مطمئنم که من در حد و اندازهی این دلتنگی نیستم. این حس روحم را له میکند، نفسم را میبُرد و خفهام میکند. شما میفهمید چه میگویم، نه؟
باید نامهای تحت عنوانِ "پیشنهادات میم_ب" برای خدا بنویسم تا اصلاحاتی را برای دنیای بعدی مد نظر قرار دهد؛ البته اگر دنیایی در کار باشد.
باید نامه را بنویسم، قبل از آنکه همهمان خفه شویم.
از گفتنِ آنچه بر من میگذرد، روزهاست خستهام. از افکاری که موریانهوار ذهنم را میجویدند، به نوشتن پناه بردم اما همانجا که فکر میکردم پناهی برای بیپناهیهایم وجود دارد، بیپناهیهای بزرگتری در کمین بودند. چرا اینطور گفتم؟ چون امروز کلماتم را هم در جسم موریانهها دیدم. موریانهها رشد میکنند، زاد و ولد میکنند و ماحصلی جز فکر ندارند. افکارم باید به کلمه بدل شوند. اگر نشوند؟ ذهنم همان قربانیِ بیپناهی است که تاوان پس خواهد داد، اما هنوز نمیدانم به چه گناهی...
دقیق نمیدانم این چرخه چگونه پایان مییابد. شاید اگر قربانی دیگری بیابم، بتوانم مدتی را با ذهنی نسبتاً آرام زندگی کنم، اما دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. احساسات و عواطفم، آرزوهایم، اهدافم، و مهمتر از همه امیدم را پیش از این فدا کردم. تنها داراییام افکارم است، داراییای که نمیخواهم. از افکارم خستهام. چه کسی میتواند این موریانهها را از جانم جدا کند؟
گمان میکردی همهچیزم به آتش کشیدهای و با لذت سوختنم را تماشا میکردی، اما کافی بود به قلبت نگاه کنی تا منشا شعلهها را بیابی. عزیزدلم، من در آتشِ تو سوختم، اما تو در آتشی که خودت به پا کرده بودی.
قسمتی از وجودم در کودکی جا مانده است؛ فکر میکند اگر اشک بریزد و پا بر زمین بکوبد، تو را به او برمیگردانند.
