ru
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Открыть в Telegram
489
Подписчики
+124 часа
-47 дней
-230 дней
Архив постов
عزیزِ دلم، حال من هیچ خوب نیست. روح و تنم مملو از احساسی توصیف‌ناپذیر شده است. استخوان‌های قفسه‌ی سینه‌ام سنگینیِ این احساس را تاب نمی‌آورند، صدای خرد شدنشان را می‌شنوم. بارها خواسته‌ام یک نفر سرش را روی سینه‌ام قرار دهد و او نیز خرد شدنشان را بشنود، اما این‌جا مدت‌هاست کسی نمی‌شنود؛ این‌جا میان صاحبان گوش‌های کر، خرد شدن درد غیر قابل تحملی دارد. می‌دانی، هیچ‌گاه نمی‌خواستم کسی نظاره‌گر درد کشیدنم باشد اما گمان می‌کنم این تنها چیزی است که اکنون به آن نیاز دارم. این‌جا کسی صدای خرد شدنم را نمی‌شنود. رنج مرا بشنو؛ فقط همین را از تو می‌خواهم. بریده‌ای از نامه‌ای که هرگز شنیده نشد.

تو فراموش‌کار نبودی، تنها دلیلی برای به یاد سپردنِ من نداشتی.

پرسش این است؛ اگر می‌توانستید تنها یک خاطره‌ را در یاد نگه دارید و آن را زندگی کنید، کدام خاطره انتخاب می‌شد؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

در وجودش دو هویت را پنهان کرده بود؛ یکی از آن‌ها اطرافیان را با اشتیاق غیرقابل وصفی از خود می‌راند و دیگری در برابر هجوم غربت و تنهایی، تکه‌تکه می‌شد.

به آمدنت یقین دارم. اگر دیر شود، به دنیای پس از مرگ ایمان خواهم آورد. هادی پاکزاد.

متاسفانه/خوشبختانه. @MimBe_Notes

شبیه او را هرگز ندیده بودم؛ برای زنده بودن، بیش از حد مرده بود.

I hope you heal from things you don't talk about. https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

به سوی آینده گام برمی‌دارم اما گام‌هایم به عقب می‌روند؛ همان‌جا که تو رهایم کردی.

پس از تو، هر روز بیش از پیش به این حقیقت پی بردم که زندگیِ آغشته به دلتنگی، وضعیتی‌ است شبیه معلق بودن میان مرگ و زندگی. من نه آنقدر خوشبخت بودم که به پای تو تمام شوم، و نه آنقدر خوش‌اقبال که بتوانم رفتنت را فراموش کنم.

گاهی نزدیک‌تر شدنِ دیواره‌های وجودم به یکدیگر را حس می‌کنم. نفس کشیدن سخت می‌شود و فکر می‌کنم که من یک زندانی‌ام. زندانیِ کالبدی که برای من نیست، زنجیرشده به افکاری که متعلق به من نیست و به‌گمانم برای غریب بودن، همین کافی است.

هربار که می‌خواهم از غم‌هایم بگویم، گویی دستی توانا گلویم را می‌فشرد و مرا نه تنها از سخن گفتن، که از نفس کشیدن باز می‌دارد. شاید دیگر تا جنون فاصله‌ای ندارم؛ زیرا امروز که نگاهم به آینه افتاد، دور گلویم دست‌هایی آشنا دیدم، دست‌های خودم.

این کالبد، تابوتِ روحِ من است. روزها سنگینی‌اش را روی شانه‌هایم حس می‌کنم و شب‌ها، تو می‌آیی و بارِ دیگر، زنده‌به‌گورم می‌کنی.

عشقِ بی‌آزار؟ از صفحه‌ی اینستاگرام ahoo.song شاعر حسین غیاثی. @MimBe_Notes

گمان می‌کردم پس از به سکون رسیدنِ افکارم، آرامشی که از دست داده‌ بودم را بازمی‌یابم. اما گمان‌های بیهوده بسیارند؛ نمی‌دانستم سکون آن‌ها فرصتی است برای کاویدن زوایایی که در گذشته به آن‌ها دسترسی نداشته‌‌ام. می‌دانی، من ریشه‌ی افکارم را در خاکِ اشتباه جست‌و‌جو کرده‌ام و حال با این نیت که خود را کمی بیشتر برنجانم، به آن کسی فکر می‌کنم که بذر آن‌ها را در خاک روحم افشانده است؛ به خودم.

برای پرسش‌ها، انتقادها، پیشنهادها و دیگر موارد : https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

من تمام آن‌چه برای نابودی توسط افکارم نیاز داشتم را فراهم کرده بودم؛ شبیه فرد نابینایی که به خیال خاموش کردن شعله‌های آتش، هیزم به پای آن می‌ریخته است.

I am as silent as the chicken roasting in the oven. @MimBe_Notes