ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

معمای عشق

معمای عشق

Открыть в Telegram

از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm

Больше
789
Подписчики
+124 часа
+77 дней
+930 дней
Архив постов
sticker.webp0.23 KB

sticker.webp0.84 KB

🎼❤️🎼 Elle est d’ailleurs #Pierre_Bachelet ---------------------- او از جای دیگری ست... Elle a de ces lumières au fond des yeux Qui rendent aveugles ou amoureux Elle a des gestes de parfum Qui rendent bête ou rendent chien Et si lointaine dans son cœur Pour moi c’est sûr, elle est d’ailleurs ... ته چشمانش از آن نورهایی دارد که یا کور می‌کند و یا عاشق ژست‌ها و عطری دارد که یا دیوانه می‌کند و یا اسیر "و در اعماق قلبش برای من روشن است، که او از جای دیگری است" 🍏🍎🍃

sticker.webp0.84 KB

. شما در این شعر، از «من» فاصله گرفتید و به «ما» (ما زخمیِ شب ایم) رسیدید. این یعنی شعر شما، شعری برای «همه» است؛ شعری که از دردِ جمعی سخن می گوید این یک شعر نیست؛ این یک «نالهٔ آیینی» و یک «نیایش دردناک» است که از اعماق خاک و خونِ یک سرزمین برآمده است. تکرارِ بند اول در پایان شعر (Refrain)، مانند یک «آوازِ سوگ» عمل می‌کند. این تکرار باعث می‌شود که خواننده در پایان، نه با یک پاسخ، بلکه با همان پرسش و همان درخواستی که در ابتدا بود، رها شود: *«به آفتاب بگو...»*. این یعنی امید به درمان، هنوز در دل این زخم وجود دارد، هرچند زخم بسیار عمیق است. 🍏🍎🍃

● ایرانم! ما زخمی ِ شب ایم به آفتاب بگو؛ بر جراحت معصومانه ی این خاک بتاب! آفتاب گردان ها راه خورشید را گم کرده اند؛ به آفتاب بگو؛ بر کومه های خالی ِ اندوه بتاب! کوله های ابری ِ قاصدک ها؛ پر شده از... نامه های ناخوانده یِ خیس؛ پر شده از بال های سوخته یِ شاپرک هایی که؛ در مردمک ِ چشم های آبی ِ عشق؛ زندگی را ... زیر چتر باورهایشان؛ بر شانه های سبز بهار می رقصیدند! "ایرانم! ما زخمی ی شب ایم؛ به آفتاب بگو بر جراحت معصومانه ی این خاک بتاب..." #فرح_فریماااا🖤معمای_عشق واژه ها ناتوانند در بیان اندوه و در تسلای دل های زخمی ی آکنده به درد 🍏🍎🍃 🎙#ایلماه 👑

sticker.webp0.57 KB

○ چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است فسردگی و کدورت شده است عالمگیر جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است مکن به بدگهران مردمی که آتش را چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟ چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است اگر دو بی ن ز دو رنگی نگشته ای صائب شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است ✍#صائب_تبریزی " غزل شمارهٔ ۱۷۷۰" 🍏🍎🍃

sticker.webp0.34 KB

photo content

○ به خاطر آزادی و صلح حال دیگر دشوار است که صدای شفق را و صدای گام تابستان را در ساحل دریا تمیز دهیم دشوار است که صدای شعاع نوری را بشنوی که انگشتش را تا می‌کند و به گاه عصر بر جام پنجره‌ی اتاقی کودکانه ضربه می‌زند دشوار، وقتی که تو فریادهای زخمیان را در دره‌ها شنیده‌ای وقتی که تو ستاره‌گان را به سان دکمه‌های زنگ‌زده‌ی نیم‌تنه‌ها‌ی اعدامیان دیده‌ای وقتی که تو برانکاردها را دیده‌ای که از شب بالا می‌روند وقتی که تو شب را دیده‌ای که نمی‌گوید فردا وقتی که تو دیده‌ای چه دشوار فراچنگ می‌آیند آزادی و صلح. بسیاری آموخته‌هایمان را از یاد بردیم ژولیو از یاد بردیم که چگونه ماهیِ آرامش در آب‌های کم‌عمق سکوت می‌لغزد که چگونه‌ رگ‌های آبی‌رنگ دست‌های بهار در هم گره می‌خورند از یاد بردیم ✍#یانیس_ریتسوس 🍏🍎🍃

sticker.webp0.13 KB

همدردی بزرگ‌ترین و شاید یگانه قانون موجود برای تمامی بشریت است ... 📕 ابله ✍🏻 #داستایوفسکی 🍏🍎🍃

sticker.webp0.46 KB

photo content

sticker.webp0.84 KB

🎼❤️🎼 🗣#داریوش 🎼#کهن_دیارا 🎤#فریدون_فرح_اندوز ---------------------- کهن دیارا ، دیار یارا ! دل از تو کندم ، ولی ندانم که گر گریزم ، کجا گریزم ، وگر بمانم ، کجا بمانم نه پای رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گویم ، درخت خشکم عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد در استخوانم درین جهنم ، گل بهشتی ، چگونه روید ، چگونه بوید ؟ من ای بهاران ! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم به حکم یزدان ، شکوه پیری ، مرا نشاید ، مرا نزیبد چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم صدای حق را ، سکوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو کشت که تا قیامت ، درین مصیبت ، گلو فشارد ، غم نهانم کبوتران را ، به گاه رفتن ، سر نشستن ، به بام من نیست که تا پیامی ، به خط جانان ، ز پای آنان ، فروستانم سفینه ی دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نمی درخشد درین سیاهی ، سپیده ای کو ؟ که چشم حسرت ، در او نشانم ✍#نادر_نادرپور 🍏🍎🍃

sticker.webp0.36 KB

photo content