ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

Открыть в Telegram
1 365
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-2430 дней
Архив постов
dear autumn
+1
dear autumn

احتمالا وقتی دردا حمله میکنن بهت من خیلی دور از توام زیر دردای خودم احتمالا وقتی از درد میوفتی رو زانوت من خیلی دور از توام روی زانوی خودم فقط یادت نره تو واینستادی یه نفره یکی داره شبیه خودت ازین کوه درمی‌گذره

Secrets exchanged quietly A dream no one will believe in

Repost from .
کاش یه‌جایی بود برای فرارِ منو تو.

سوال ها همیشه دورم میکنن، از خیال ، از زندگی، از خودم!

می‌خوام دست بندازم تو سرم و مغزمو در بیارم دیگه خسته شدم از صداش!

چشم‌هایم دیگر نور را نمی‌بینند خاطراتی دارم که تمامشان تار اند لبخندها دیگر لذتی نمی بخشند اشک‌هایی که دیگر دردی را نمی‌شویند! کلمات چون سیل در مغزم سرازیر می‌شوند این میان احساساتی هم هستند...اما نه! روحی هست ، زار ، خسته ، پریشان روحی هست که هیچ چیز تسلایش نمی‌بخشد.

+1

همیشه یادت بمونه کجاست خونه، مهم نیست اونا دارن چی رو نشون میدن.

Repost from titi🧣
moments.
+1
moments.

واقعاً چجوری روتون میشه نوشته های چنل رو کپی کنین داخل کانالتون به اسم خودتون و بیاید به آدم بگید عضو شه تو چنلتون!! خیلی عجیبه بابا انقدر ادا در نیارید خودتون باشید.

Harry Burns: I love that you get cold when it's 71 degrees out. I love that it takes you an hour and a half to order a sandwich. I love that you get a little crinkle above your nose when you're looking at me like I'm nuts. I love that after I spend the day with you, I can still smell your perfume on my clothes. And I love that you are the last person I want to talk to before I go to sleep at night. And it's not because I'm lonely, and it's not because it's New Year's Eve. I came here tonight because when you realize you want to spend the rest of your life with somebody, you want the rest of your life to start as soon as possible.

Repost from N/a
When Harry Met Sally 1989
When Harry Met Sally 1989

اگر یه خونه توی یه کشور با مناظر طبیعی زیبا داشتم که اتاقش رو از زمین تا سقف کتاب چیده بودم و توش رو پر از گیاه کرده بودم ، درحالی که بعد از ظهر از سر شغل مورد علاقه‌م برمیگشتم و با پروژکتور روی پشت بوم چیل میکردم و آخر هفته‌ها دورهم با دوستام جمع می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌ رقصیدیم و صبح‌ها با استایل مورد علاقم میرفتم و می‌ دویدم اون موقع می‌شد گفت که هر لحظه‌ش رو خوشحال بودم.

امروز انقدر مودم خوب بود که میخواستم برم آدمای توی خیابون رو بغل کنم ؛ همش تأثیر هوای ابریه.