ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

Открыть в Telegram
1 368
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-3030 дней
Архив постов
Видеосообщение00:12

توی گوشیم کلی عکس از صندلی‌های چوبی که به تنهایی در گوشه‌ای قرار گرفتن دارم.به نظرم این صندلی‌ها به شدت شبیه به آدمیزادن؛ انگار که کلی معنا توی این انزوا و یکتایی شون وجود داره و تو با نگاه به هرکدوم در هر منظره ای میتونی ساعت ها فکر کنی و بار هر معنا رو درون خودت حس کنی.

عشق، خود مذهبی است و به‌جای‌آوردن آیین و مراسم آن، گران‌تر از هر مذهب دیگری صورت می‌گیرد. بابا گوریو؛ اونوره دوبالزاک

چه کسی است که بگوید تشریح قلب‌های سرد و بی‌مهر وحشتناک‌تر است یا تشریح کله‌های بی‌مغز و پوک؟ بابا گوریو؛ اونوره دوبالزاک

سرشار از زندگی بود حتی میان انبوهی از دلمردگی ها.

شهریور ماه ؛ قسمت اول
+3
شهریور ماه ؛ قسمت اول

احوالاتم رو میشه از تعداد صفحات کتابی که در طول روز میخونم تشخیص داد بالای دویست تا در روز یعنی چیزی مثل فاجعه.

الان دیگه اصلا نمیدونم چطور میشه امیدوارانه دوست داشت، نشستم نگاه می‌کنم، اثری از خودم نیست، میگن انگار یه روزی رفتم ببینم زندگی کدومه، دیگه برنگشتم.

دنیا به جایی رسیده که به هرحال مجبوری بازی یاد بگیری و بازی کنی و این یعنی صداقت از بین رفته.

چیزهای زیادی‌رو باید ندیده گرفت، خیلی زیاد، و چیزهای بیشتری‌رو باید به بعد موکول کرد، و آدم‌ها در همیشه‌ی تاریخ فرداها رو جدی گرفتند و امید به فرداها بستند که توی سکوت قلبشون باور کردن نور روشنی بخشی هست که قراره همه چیز رو عوض کنه. اما چرا فردا؟ چون دیروز گذشته و امیدی به امروز نیست؟ آیا این درسته که ما، آدمیان در میان راه حیران به لطفی محال در ته دلمان ایمان داریم؟ چیزی شبیه به نوری روشنی بخش و زیر و رو کننده‌ی همه چیز؟ پس ایمانم کجاست؟ ایمانی که در ندیده گرفتن به کارم بیاد و در موکول کردن به بعد کمکم کنه. شاید خسته‌ام، شاید گمان میکنم که چشیدن تلخی راحت تره، شاید تمام این ناامیدی ها از راحت طلبی باشه که دلش نمیخواد سختی امیدواری رو به جون بخره. شاید قصه اون مرد زیر دیواره که وقتی دیوار داشت فرومیریخت ترجیح داد بشینه زیرش و تقدیر ابتکار عملی به خرج بده تا که خودش از بلا نجات پیدا کنه.

Repost from N/a
photo content

احساسات درست و غلط ندارن؛ کاویدن دارن.

من خیال پردازم؛ وزن تمام داستان‌های گمشده تاریخ را در سینه‌ام حس میکنم.

کاش با پذیرفتن همه چیز تموم میشد، سپرتو مینداختی و برای صلح فریاد میزدی اما زندگی همینه، صلحی وجود نداره حتی اگر تو تسلیم بشی و ادامه ندی اون ادامه پیدا میکنه.

می‌شنوی صدای پاشونو؟ دارن نزدیک می‌شن و نزدیک‌تر دیگه داره تموم می‌شه نمایش داریم می‌رسیم به صحنه آخر خب منم مثل تو می‌ترسم خب منم می‌ترسم از مردن ولی اگه هیچ‌کس یادش نموند من و تو که یادمونه هنوز پنگوئن

تنها چیزی که این روزا آرومم میکنه آب رنگه.
تنها چیزی که این روزا آرومم میکنه آب رنگه.

تنها چیزی که این روزا آرومم میکنه آب رنگه.