شهرزاد
Открыть в Telegram
3 291
Подписчики
-124 часа
+67 дней
+11530 дней
Архив постов
3 289
یک بسته گوشت از کشوی دوم فریزر بیرون میآورم، بسته همچون ماهی تازه صید شده از میان انگشتان بیجانم لیز میخورد و روی پارکت ترک خوردهی کف آشپزخانه جا خوش میکند. تلاشی برای برداشتناش نمیکنم. یک مرتبه صدای زنگ تلفن، فضای خانه را پر میکند؛ زنی با صدای نه چندان مطبوعی اعدادی را پشت هم در هوا ردیف میکند، در ذهن من هم. مادرم پشت خط است. ساعت باید حوالی نه باشد. در ذهن، مسیر آشپزخانه تا هال را طی میکنم، گوشی تلفن را دست میگیرم و مثل هر بار با "جانم" به استقبال شنیدن گزارش زندگی هر جنبندهای در دامنهی دید مادر میروم، اما چنین نکردم. گوشت را همان جا رها میکنم و کنار یخچال مینشینم. باریکهی نور همچون جوانهی سبزی که از میان سنگفرشهای خیابان سر برمیآورد، از تنها فضای خالی پردهی کرمی بر قالیچهی زرشکی تن گسترانده و گاه به گاه مانند گربهای تنپرور خودش را کش میدهد. مسیر نور را با چشم دنبال میکنم. در ذهن روی پاهایم میایستم، پرده را کنار میکشم و آبشار نور تند مثل زمانهایی که آب شیر پس از ساعتها قطعی راه لولههای خانه را پیدا میکند، به فضا میپاشد و پرده از حضور ذرات ریز و کوچکی برمیدارد که در کودکی روی پنجهی پا میپریدم تا تکتکشان را با قساوت بقاپم، اما بلند نمیشوم. ترس از دیروز تا حالا به پاهایم نیز سرایت کرده است. صدای دخترم در خانه میپیچد که "مامان، تو دخالت نکن. تو چه میدانی؟ نه مثل مادر فلانی دانشگاه رفتهای، نه مثل او چیزی حالیت هست، برای کسی شدن، برای پیشرفت در این زندگی باید اول از تو دوری کنم." در ذهن مثل مادر فلانی میشوم، در تکاپوی آمادهسازی تز دکتری هستم، صبح به صبح اونیفرم به تن، مسیر محل کارم را پیش میگیرم، منبع اعتماد و الهام دخترم هستم، برای دخترم کار دست و پا میکنم، میتوانم کاری کنم راحتتر صاحب صندلیای در دانشگاهی خوب شود، اما من مادر فلانی نبودم و این منبع اعتماد، پاسخگویی به سوالات ذهنی دخترم و فراهم آوردن هر آنچه که میخواست دیگر ته کشیده بود. دیشب ترس از دست دادن پلکهایم را آن بالا نگه داشته بود تا لحظهای روی هم قرار نگیرند و مغز لحظهای از نشخوار افکارم بازنایستد، حالا هم که دور دستها و پاهایم ریشه دوانده بود. یخ گوشتهای خورشتی باز میشد و لکهی خونآبی از گوشهی آن شره میکرد. در ذهن کف آشپزخانه را دستمال میکشم، گوشتها را با پیازداغ تفت میدهم، رب خانگی اضافه میکنم، قیمهی محبوب دختر را بار میگذارم، اما دست به گوشتها نمیزنم، همانجا کنارشان مینشینم تا در ترس جایی نداشتن در دنیای بزرگسالی دخترم اشک از چشمانم شره کند.
3 289
یک روز تابستانی داغ است. اهل استخر و آفتاب گرفتن نیستم، چند دقیقه بیشتر در آفتاب بمانم مثل شرک تغییر ماهیت میدهم؛ آفتابپرستی قرمز میشوم که روی خاک سرخ به پیش میخزد، اهل هیچکاری مخصوص تابستان نیستم. همان کارهایی را میکنم که در بهار میکردم و در پائیز و در زمستان؛ میروم سر کار و کتاب میخوانم.
با اینحال تابستان را دوست دارم.
بیان جملهی "تابستان را دوست دارم." دل شیر میخواهد، آنوقت چنان مورد آماج ناسزاها قرار میگیری که انگار کلید تنظیم اشعه UV دست توست؛ حقیقت این است که من آفتابپرست سرخ را به کوژپشت افسردهی زمستان ترجیح میدهم. گرما، نور و آفتاب چنان سرحالم میآورند که لیوانها کافئین. عیش من در این فصل همین است که آفتاب خون را در رگهایم به جریان در بیاورد و بتوانم شلیل در دست کتاب بخوانم.
3 289
با اینکه بارها روایت شکنجهی یهودیان به دست نازیها را خواندهام اما هرگز برایم عادی نمیشود. جزئیات شکنجهی افراد دخیل در ترور تروخیو وحشتناک است. حالت تهوع امانم را بریده.
3 289
ساعت ۲ و ۵۳ دقیقهی صبح بیدار شدم. بلافاصله بعد از بیداری بدون توجه به ساعت مچی، انگشتانم را به سوی گوشی داغ در حال شارژ دراز کردم؛ مثل انگشتان کسی که برای نجات دوستی لب پرتگاه دستان عرقکردهاش را کش میدهد. ساعت ۲ و ۵۳ دقیقه بود. انتظار داشتم ساعات بیشتری را خوابیده باشم، تشنگی امانم را بریده بود. میترسیدم در تاریکی مطلق مسیر اتاق تا آشپزخانه را طی کنم. تمام لامپهای خانه را یکییکی روشن کردم. لیوان را پر از آب خنک کردم. با لیوان دویدم تا اتاق. با هر یک کلید برقی که پشت سرم خاموش میشد، قلبم تندتر به سینه میکوبید. من با تکنولوژی میانهی خوبی ندارم ولی این ساعت هوشمند هم چیز جالبیست؛ هر بار ضربان قلبم را چک میکنم. ۹۷ بود. بعد از فرو دادن آب در سکوت سوتناک شب، یک آن صدای بلعیده شدن زمین را شنیدم؛ حس کردم دنیا دارد تمام میشود. کورمال کورمال رفتم سمت پنجره، پرده را کنار بزنم. انتظار داشتم آسمان قرمز آتشین باشد یا هالهای شبیه به آنها که دختر بزرگ خانوادهی شگفتانگیزان درست میکرد به بزرگی کرهی زمین در حال مکیدن همهچیز درون خود باشد اما شب تیره و تاری بود، مثل شبهای دیگر و در این حین هواپیمایی هم در امتداد ابری باریک میگذشت. به صفحهی ساعت نگاه کردم. ضربان قلبم روی ۵۶ بود. خیالم راحت شد که دنیا فعلن قصد تمام شدن ندارد؛ کتاب "سور بز" تمام نشده، از میم دورم و داستان کوتاهم را نیمه رها کردهام. خیال راحت را در آغوش گرفتم و در فکر داستان هر یک از مسافرین آن هواپیما به خواب رفتم.
3 289
لابد زندگی قشنگیست. لابد قهوه و رُمی که میخوری مزهاش بهتر است، سیگارت طعم بهتری دارد، شنا توی اقیانوس در یک روز گرم، فیلمی که شنبهها میبینی، مرنگهای که از رادیو پخش میشود، لابد همهچیز در جسم و روح احساس لذتبخشتری را بیدار میکند، وقتی چیزی را داشته باشی که تروخیو سی و یک سال پیش از دومینیکنیها گرفته، یعنی "ارادهٔ آزاد".
[سور بز، ماریو بارگاس یوسا]
[نشر علم، ترجمه عبدالله کوثری]
3 289
مطالعهی تاریخ جهان فقط این حقیقت را ثابت میکند که حاکمان به نام آزادی، وطنپرستی و گاهن دینداری، مخالفان خود را مانند دستهای مورچه زیر پا لگد میکنند؛
نرون که مسیحیان را با متهم به سوزاندن رم به صلیب کشید(کتاب "کجا میروی" را بخوانید). پرزیدنت ترومن که فرمان انداختن بمب اتمی بر هیروشیما را صادر کرد. تروخیو هم با افتخار دستان خود را با صدور فرمان کشتار هائیتیها به خون آلوده کرد.(کتاب "سور بز" را بخوانید.)
انگار حاکمیت با خونریزیست که دوام پیدا میکند.
3 289
امشب وارد ۲۵ سالگی شدم.
برخی میگویند ناراحت بودن در شب و روز تولدمان به همزمانی با سالروز مرگ ما در زندگی قبلی بازمیگردد. یکنفری هم گفته بود چون تمام سالهای زیسته در یک آن از مسیر ذهن ما عبور میکنند، ثقل خاطرات از پا در میآوردمان. نمیدانم. فعلن که ناراحت نیستم. عصر، پیامی حاوی کد رهگیری مرسولهای پستی دریافت کردم، میم عشق ابدیام در تبریک تولدم سنگ تمام گذاشت، پدرم بیهوا در عکس خانوادگی گونهام را بوسید. ناراحت نیستم، چهبسا خوشحال هم هستم. شاید تمام این افسانهها جهت سرپوش گذاشتن و تلاشی بینتیجه برای توجیه ناراحتی بیدلیل و از سر تنهایی باشد.
قصد دارم حالا که دیگر سن و سالی از من گذشته سر جایم آرام بگیرم تا بلکه همای سعادت از آن بالا من را ببیند و روی شانهام بنشیند.
