شهرزاد
Открыть в Telegram
3 293
Подписчики
+724 часа
+367 дней
+11030 дней
Архив постов
3 293
بعد از خواندن برخی کتابها -چه رمان، چه جستار و چه داستان کوتاه- آدم با خودش میگوید "ای کاش من این رو نوشتهبودم."، "ای کاش این ایده و سبک نوشتن به ذهن من رسیدهبود." بعد از خواندن کتابهایی هم هست که صدایی در مغزت میگوید"من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." نمیدانم چون دستهی دوم بیتکلف نگاشتهشدهاند و یا حرف خاصی برای گفتن ندارند، چندان دوستشان نمیدارم و یا چون فکر میکنم من هم میتوانستم چنینچیزی را بنویسم.
روز گذشته به سیاق روزهای تعطیل که از صبح کتابی دست میگرفتم و تا شب تمامش میکردم، "بازگشت به درخونگاه" فصیح را خواندم. بعد از خواندن اینکتاب بود که با خودم گفتم "من هم میتونستم چنین چیزی بنویسم." در عالم این رمان، قریب به بیست سال است که از رفتن پهلوی میگذرد، فصیح و جلال آریان پا به سن گذاشتهاند و مردم از گرانی، آلودگی هوا و دردسرهای ویزا گرفتن گلایه میکنند. جلال آریان به خسرونامی کمک میکند تا با دختر رویاهایش به کانادا مهاجرت کند. فکر میکنم دیگر وقتش رسیده که در پیشبردن ادبیات ایران تغییر مسیر دهم و سراغ احمد محمود بروم. باقیِ نوشتههای فصیح بماند برای سالهایی که دلتنگ کتاب ایرانی بودم و دیگر چیزی برای خواندن نبود.
تنها یکچیز در کتابهای فصیح میتواند تاحدی امضای قلم او باشد؛ اینکه شخصیت اصلی رمان در حال خواندن کتابیست که با رمان پیش میرود و در نهایت کتابی که شخصیت میخوانَد و رمان باهم به پایان میرسند. در "شهباز و جغدان"، جلال کتاب "مردی که آب میرفت" را میخواند؛ شخصیت این کتاب و سیروس روشن هر دو در حال آبرفتن بودند. در "زمستان ۶۲" نمایشنامهی "در انتظار گودو" را میخواند و همه در انتظار یک ناجی بهسر میبردند. در "بازگشت به درخونگاه" هم "مسخ" را میخواند و پر واضح بود که زندگی خسرو و گرهگوآر را موازی با هم پیش میبرد؛ یکی روحاش سوسک شدهبود و دیگری جسماش.
3 293
Repost from شهرزاد
در مطب دندانپزشک در سوگ وقت گرانبهایم معطل نشستهام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیدهام و انگار یک نفر دو دستی عقربهها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یکجا خوانده بودم معادل ضربالمثل "علف، زیر پاهایم سبز شده" در روسیه میشود "برف، روی کلاهم جمع شده". دلم میخواست حالا برف بود که روی کلاهم جمع میشد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبلهای راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پایم را میپوشاند. میان اینهمه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگریست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندانش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک میکند.
روی میز پذیرایی با شیشههای لبپر و خط و خشهای بسیار که مقابل مبلهای راحتی قرار گرفته، یک گلدان کوچک به شکل دندان و سه چهار مجلهی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگههای گسسته میبینم. عنوان مجلهی اول "اندیشهی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانیهای هوشنگ ابتهاج توجهم را جلب میکند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجلهی گردون"؛ مصاحبهای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که میکنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف میزنید تکهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فکر میکنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب میشوم."
سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از اینجا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالیتر میشود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستانش در آلمان گفتهاند وسیلهای برای خانهاش نمیخریده چون فکر میکرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآنچه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب میشوم.
ویزیت من و آن خانم تمام میشود. هر دو از مطب بیرون میزنیم، من برمیگردم خانه و او میرود که برود.
3 293
بهقدری تا دیشب ناامید بودم که میخواستم قید هر کاری که شروع کردم رو بزنم. مغموم، ترسیده از آیندهی نامعلومِ هولناک. امروز، اما دیگه از زور بیبرقی و گرما و گوشی خاموش نشستم سر بیهقی و بیشتر از هر روزی خوندم. عکس قدیمیه، مال وقتی که برق بود، هنوز از چای متنفر نشدهبودم و گوشی شارژ داشت که عکس بگیرم. آه، ای خوشیهای بدوی!
3 293
شاید اگه این عکس یکم قد بلندتر، موها جوگندمی و سبیل نداشت و یه عینک مربعی هم داشت و صورتش کمی استخونیتر میبود خیلی شبیه جلال آریان میشد.😭😭
3 293
+1
بهنظرتون کدوم بیشتر شبیه جلال آریانه؟ (تنها استفادهم از AI که هیچوقت هم منظور اصلیم رو نمیفهمه.)
@GhostoflibBot
3 293
و تمام.
کسی خواستهبود بعد از به پایان رساندن "شراب خام" از ترتیب خواندن رمانهای فصیح بگویم؛ بهتریناش پیشگرفتن همان ترتیب سال انتشار کتابهاست:
۱. شراب خام – ۱۳۴۹
۲. دل کور – ۱۳۵۰
۳. ثریا در اغما – ۱۳۶۳
۴. حافظنامه – ۱۳۶۴
۵. زمستان ۶۲ – ۱۳۶۶
۶. داستان جاوید – ۱۳۶۸
۷. فرار فروهر – ۱۳۶۹
۸. شهباز و جغدان – ۱۳۷۰
۹. تلخون – ۱۳۷۱
۱۰. حسنک – ۱۳۷۲
۱۱. کشتیگیر محله – ۱۳۷۳
۱۲. باده کهن – ۱۳۷۵
۱۳. لاله برافروخت – ۱۳۷۶
۱۴. نامهای به دنیا – ۱۳۷۶
۱۵. بازگشت به درخونگاه - ۱۳۷۷
۱۶.نقشبر آب – ۱۳۷۸
۱۷. دل فولاد – ۱۳۷۹
۱۸. جانی و دلقک – ۱۳۸۰
۱۹. درگذشت جوانی شاعر در تهران – ۱۳۸۱
۲۰. کافهچی – ۱۳۸۶
اولین بار در "شراب خام" است که فصیح در تن شخصیتی به نام "جلال آریان" -یک شخصیت نیمهاتوبیوگرافیک- روح میدمد و بعد از آن تقریبن در تمام رمانهای او جز چند استثنا مثل «تلخون»، «حسنک»، «کشتیگیر محله» حضور پررنگ دارد. تا اینجا شش کتاب از او را خواندهام، بدون رعایت ترتیب سال انتشار و هیچ خللی وارد نشده و تا اینجا فقط «بادهی کهن» است که نخواندنیست.
3 293
همهی ما روحهای تنهایی هستیم که در افقهای ناشناخته گوگیجه داریم. در میان خواب و بیداری و رویا. تکه تکه زندگی میکنیم. شبی اینجا، خندهای آنجا و اشکی جای دیگر. پیر میشویم. عدهای دیر بیدار میشوند. عدهای دیگر هرگز بیدار نمیشوند. ولی باز تنها لخت برمیگردیم. توی افقهای ناشناخته.
[شراب خام، اسماعیل فصیح]
3 293
نیمهشب- ۴ شهریور ۰۴
به یکی از تلخترین سرنوشتهای کتابی که برای شخصیت "شراب خام" رخ داده رسیدهام، سرنوشتی که بیشباهت به پایان یکی از داستانهای کوتاه همینگوی نیست؛ همانقدر تخریبگر و حیرتآور. ربع ساعت است که کتاب را بستهام و پشت هم پلک میزنم تا تصویر کذایی از جلوی چشمانم کنار برود، اما انگار که یکنفر آنصحنهی شکنجهآور را در ذهنم پین کردهباشد، از جایش تکان نمیخورد. در طول خواندن این رمان، فصیحِ جوانِ تازه از امریکا برگشته را پشت میز تحریر چوبیای تجسم میکنم که تمام آنچه در زندگی از سر گذرانده، یکجا و درسته در ظرف این رمان اولاش ریخته. زخم برجایمانده از مرگ همسرش آنابل هم، جابهجا در میان خطوط کتاب سر باز میکند. به جلال آریان حق میدهم با آنچه در بیست و هفتسالگی از سر گذرانده، در پنجاهسالگی -رمان شهباز و جغدان- خسته، تاریک و تلخ باشد.
3 293
و یک موضوع دیگه اینکه انگار اینجا برای شما تبلیغ نمایش داده میشه. چون اکانتم پرمیوم نیست نمیتونم غیرفعالش کنم، خلاصه از سمت من نیست.
3 293
احتمالن اگر چنین مکالمهای در زمانهی ما باید اینطور ویرایش شود:
-چه خوب است آنجا خوابیدن.
-اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و لاستیک ماشینها از روی تو میگذرد.
