شهرزاد
Открыть в Telegram
3 287
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+12030 дней
Архив постов
3 287
به اندازهی نوک انگشت، نعنا خشک روی ماست میریزم. نعنای چسبیده به انگشت شست و اشارهام را تا ذرهی آخر میخورم؛ آخرین بستهایست که مامان با دستهای خودش پاک کرده، کف تراس پهن کرده، آسیاب کرده و برایم تا این سر دنیا فرستاده است.
به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر است. دوست دارم با مامان صحبت کنم ولی تا بیداری او چند ساعتی مانده پس علیالحساب دلتنگی و بغض و ماست نعنایی را با هم قورت میدهم تا زمان بگذرد.
به ساعت ۴ بعدازظهر آخرین روز ایران برمیگردم؛ وقتی مامان کنار چمدان من نشسته و دگمهی تمام پیراهنهایم را محکم میکرد. از بچگی این مرض را دارم که دگمهها را تا مرز پارگیِ نخ دورشان میچرخانم.
مامان در سکوت "نرو، من بدون تو چهکار کنم"ها را محکم کوک میزد که یک وقت از دهانش نپرد بلند بگوید و من دم رفتن بیشتر از این غصه بخورم.
جایی خوانده بودم "مهاجرت، برادر مرگ است." بعد از مهاجرت فکر کردم حق دارند که میگویند "مرگ یکبار، شیون یکبار."
مهاجرت برادر مرگ نیست، استخوان لای زخم گذاشتن است؛ تو نه آنقدر دوری که بتوانی با نبودن و ندیدن کنار بیایی و نه آنقدر نزدیکی که بتوانی وقتِ دلتنگی عزیزانت را در آغوش بگیری. تو نهایت میتوانی یک چمدان خاطره، تو بخوان استخوان لای زخم را دنبال خودت تا آن سر دنیا بکشانی، ساعت ۴ بعدازظهر نوک انگشت نعناع و رب انار و آلوچهای سق بزنی و منتظر بمانی مادرت از خواب بیدار شود تا در ویدئوکال نشان دهی اوضاع کاملن بر وفق مراد است.
۶/۲۶
3 287
سلام شهرزاد عزیز.
راستش من نوشته هاتو واقعاً تحسین میکنم.انگار در میان اون سادگی که دارن یه چیزی مثل اون اصل جریان زندگی وجود داره؛وانگار تو در میان اون جریان «بودن» رو برای خودت حس میکنی.
3 287
هر روز متنهای طولانی گذاشتن در کانال ممکنه از حوصلهی خیلیها خارج باشه، اما نوشتن منظم در این ۲۶ روز برای من خیلی اهمیت داره.
ممنون از صبوریتون و البته بازخوردهای خوبی که میدین. 💌
3 287
نمیدانم کدام از خدا بیخبری به این خواهر ما گفته بود اگر دیوار اتاقهای خانهاش را قرمز کند عشق بیشتری در آنجا جریان پیدا خواهد کرد. بعد پدر و مادر ما که تا دیروز اعتقاد داشتند عاشقی کار جلفیست و عشق هم در افسانههاست، برای جریان یک جُو بیشترِ عشق، آنطور سر تأیید تکان میدادند.
مادر که قسم حضرت عباس میخورد "عروس فلانی دیوارهای خانهاش را قرمز کرده و زندگیاش خیلی بر وفق مراد است، دختر من چه کم از او دارد؟!"
دم عیدی من و شوهر بیبخارش افتاده بودیم دنبال رنگ و قلممو، آن هم وقتی هنوز قرض و اقساط جهیزیهی خانم به نیمه هم نرسیده بود.
پدر و مادر ما هم که چپ و راست نصیحتمان میکردند که "این دختر همین یک دانه برادر را دارد، نگذار فکر کنند بیکس و کار است؛ آنوقت احترامش را نگه نمیدارند، اصلن وقتی تو هستی چرا پول کارگر بدهند؟!"
در نهایت ما هم مثل کارگر° مفت خانه را برای خواهرمان رنگ کردیم؛ با سلام و صلوات و بسمالله و در برخورد هر قلممو "مبارک باشد" گویان هم رنگ کردیم که اثر این خزعبلات کارگر بیافتد.
چند سال بعد نوبت ما شد که برویم خدمت سربازی، لب مرز. نمیدانم چرا حالا حضور این یک دانه برادر آنقدر مهم نبود که کاری کنند لااقل ده قدمی با مرز فاصله داشته باشیم.
بعد از مدتی طاقتفرسا؛ بیشام و ناهار درست و حسابی، در حسرت یک لقمه نان و پنیر خانه، با تحمل کلی تحقیر و فشار روانی، با کلی خواهش و تمنا و سر هم کردن دروغ و خاک کردن عمهی نداشتهمان مرخصی یک روزه گرفتیم. بعد همین که پا گذاشتیم خانه دیدیم این یک دانه خواهرمان باز با شکم برآمده نشسته و ویارانه طلب میکند. پدر و مادر ما هم که تنها کارشان شده بود ذوق کردن برای این نوههای قد و نیمقد. بعد ما دست از پا درازتر مرخصی تمام شده نشده برگشتیم همانجایی که بودیم.
دورهی اجباری تمام شد. کار پیدا کردیم. با خودمان فکر کردیم وقتش رسیده سر و سامان بگیریم. اصلن شاید دیوار اتاقهای خانهی خودمان را قرمز کنیم که دیدیم خواهرمان با چند تا بچه مانده بر دست و کلی چمدان و ساکدستی ایستاده دم در و میان گریهها اعتراف میکند عمری پاسوز بچهها شده و دیگر تحمل ندارد. پدر و مادر ما هم که تا دیروز میگفتند "سنت دارد بالا میرود، چرا زن نمیگیری؟" نصیحتمان کردند که "بالای سر خواهرت بمان تا برایش حرف در نیاورند. ما که پایمان لب گور است." مادر قسم حضرت عباس میخورد که دختر فلانی بعد از طلاق تنها زندگی کرده، تنها رفت و آمد کرده و هزار جور حرف و حدیث پشت سرش است، خواهر ما هم که یک برادر بیشتر ندارد و الخ." در نهایت ما هم یک قوطی رنگ سیاه پاشیدیم به زندگی و بختمان و ماندیم بالای سر همین یک دانه خواهر و تولههایش.
۵/۲۶
پ.ن: برای اولین بار سعی کردم راوی مرد باشم و دست روی ناعدالتیهای که فرهنگ و قوانین کشور ما به آقایون تحمیل میکنه بگذارم.
3 287
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کمرنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم میخورد، لبخند دلنشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یکدیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.
3 287
Repost from Evening light☕️
من خستهام خیلی خستهام و فکر میکنم کم آوردن همین شکلیهاست، همین شکلی که میدانی باید بروی به کلاس بعدی برسی، میدانی زمان نداری و اگر همین حالا راه بیفتی دقیقا پنج دقیقه قبل از شروع کلاس میرسی پشت میز اما مینشینی، مینشینی یک گوشهای، کنج پیاده رویی، زانوهایت را سفت توی بغلت جمع میکنی و نیم ساعت نگاهت پای آدمها را دنبال میکند، به کفشهایشان زل میزنی و بعد راه میگیری تا برسی به موهایشان، به صورتشان، به ترسهایشان، به لبخندی که نیست، روسریهایی که شلخته روی موها رها شده و مرز آزادی هر کداممان را به شکلی مخدوش کرده. خستهام و دلم نمیخواهد وقتی ازم میپرسند خوبی؟ به رسم عادت بگویم خوبم، من خوب نیستم، ماندهام کنج خیابانی و هیچ کاری نمیکنم، تلفن همراهم پشت هم زنگ میخورد و من نگاه میکنم به شمارهها به تماسهایی که از دست میروند، به دقایقی که میگذرند و دلم میخواهد درختی که پیش چشمم ایستاده مثل یک بابای خیلی قوی من را روی دستهاش بلند کند و بگذارد صورتم را فرو ببرم توی گودی گردنش، در پناهش بمانم و دیگر آن همه کار و آدم منتظر را نبینم، فقط چشمهام را ببندم و بگویم که من از مدام رفتن و دست و پا زدن خستهام چند وقتی نگهم دار تا فضیلت ساکن شدن را به یاد بیاورم، تا کمی با لحظهای بمانم، با زندگی...
@evening_lightt
3 287
چطور میتوانی به پایانی فکر کنی که در آغاز خود آن را غیر ممکن طلقی میکردی؟ هر کس در زندگی خود کارهایی را غیر ممکن و نشدنی می پندارد و خودش را مستثنای همه چیز میداند ولی از این فکر طولی نمیکشد که گرفتار میشود. گرفتار عجیب ترین اتفاق ها که خودش هم تصور آنها را نمیکرد. گرفتاری هایی که توام با تنهایی انسان طی میشود. ولی طی میشود و میگذرد. میگذرد و تو فکرش را هم نمیکردی. فکرش را هم نمیکردی که بتوانی از پسش بربیای آن هم به تنهایی. آن هم زمانی که فکر میکنی حداقل یک نفر هست ،تنها یه نفر . ولی اشکالی ندارد. حالا تو یاد گرفته ای که میشود سخت ترین شرایط را تنهایی گذراند. این را یاد گرفته ای و تو یاد گرفتهای که در مسائل پی در پی بعدی هم تنها هستی و قادر به گذراندن آن خواهی بود. پس دیگر جای نگرانی نیست. بعد از گذراندن آن° خود قدیمیات را هم میگذاری همان جا بماند. آدم جدید و بزرگ دیگری را با خودت میآوری.
3 287
شبیه به یک شعر و یا صفحهای از یک کتاب،
شبیه به رد نور رد شده از شکاف پرده،افتاده بر نیمهای از تن،
شبیه به کودکیِ هرگز فراموش نشده
و یا طراوت گلهای روی همان پیراهن مشکی رنگِ شب مانند...
کسی،چیزی،صدایی توی سرش داشت مدام جوانیِ از دست رفتهی فراموشیگرفتهاش را برایش تکرار میکرد.
کسی،چیزی،صدایی توی سرش داشت موهای سالخوردهاش را از صورتش کنار میزد،به عمق چشمهای سادهاش خیره میماند و لبهای ظریف ساکتش را تماشا میکرد.
نگاهش مدام میچرخید پشت سرش،انگار که چیزی را در گذشته جا گذاشته باشد،چیزی شبیه به همان شور و شوق سابق،چیزی که میتوانست خودش باشد!
با خودش داشت فکر میکرد به بیرون کشیدن آن پیراهن بلند شبرنگ از تنش و رفتن به عمق روز،رفتن به عمق نور و محو شدن در دل روشنایی بیش از حدِ بیانتها...
با خودش داشت فکر میکرد به گذشتن از مرزهای جاماندهی گذشتهی همیشه تکرارِ توی سرش،
با خودش_با همان کسی که حالا بود،نه آن کسی که در گذشته جا گذاشته بودش و حالا چهرهاش چند سالی جوانتر از خود الانش مینمود و چروکهای گوشهی چشمش کمرنگتر بود و گونههایش گلگون و موهایش تیرهتر_
داشت فکر میکرد که باید بگذرد از همهی چیزهای رفته،اما چیزی از گذشته در او جا مانده بود که از او نمیرفت!
و سرش،سررسید خاطرهها بود...
سررسید خاطرات کهنهی نمناک از اشک و بغضهای گذشته که امتداد نموریاش به لحظهی حال هم کشیده میشد.
بار دیگر نگاه برگرداند به پشتسر،چشم چرخاند به اطراف و خیره ماند به تکههای از هم پاشیدهاش،که کمی دورتر از او،درست کنار در اتاق و زیر ساعت دیواریِ قهوهای رنگی که از همان سال تا به حال روی عقربه ۳:۰۰ به خواب رفته بود،روی فرش لاکی رنگ فرو ریخته بود...
3 287
تو زنی قوی را میبینی. زنی سختپوست، جنسی که از لطافتِ زبرشده است. چشمانش دیگر سوی خوشبوی طلوع را ندارند و مردمکهای لرزانش متعرقند. در حالی که چشم به نور دوخته است و فکر میکند چهطور روشن شود. تو، زن را روشن میبینی اما او خودش را روشننما!
در هیاهوی جهان، خیابانهای شلوغ از پرندههای مقلّد، زمانْ که کرندْمثل میتازد و او که چشم میچرخاند تا گمشدهای را بیابد، تا خودش را میان مقلٌدها نشان کند. همیشه پیدا کردن یک وجه افتراق کمککننده است، اما زن، تفاوتی نمیبیند. از کودکیاش همین بود، شبیه به دیگران و چه بیزار بود از این اشتراک. راه چارهاش را تشنّجی بیمارگونه یافت در استتار شب، پس در پیلهٔ خود خفت و با همان طلوعِ چشم که تو میدیدی از پیله بیرون جهید. از همین سبب تو زنی قوی را میبینی، زنی سختپوست، جنسی از لطافتِ شبیه به دیگران که زبر شده تا در چشمانداز خیابان، پرستو باشد؛ پرستویی زندانی در وهم که راه خانه را فراموش کرده است.
3 287
از آن معمولیها نبود؛عجیب نبود ولی هر چه بود،معمولی نبود!
وقتی به تصویرش فکر میکنم،دلم میخواهد بوی موهایش را به درون سینه ام بکشم؛همان رشتههای تابدار و نسبتا بلند...
خالِ سمت راست پایینِ گردنش مثل ماه خودنمایی میکرد؛هنوز هم حسرت بوسه زدن به آن تکه گوشت دلبر میانِ دلم جا مانده و لحظه ای رهایم نمیکند...
به یاد ندارم لباسهای آنچنانی پوشیده باشد یا بخواهد خاص و غریب به نظر برسد؛خودش بود و خودش چه زیبا بود...
بلد بود چه موقع و کجا،چطور نگاه کند آدم را...
وقتی حرف میزد،میخواستم زمان متوقف شود و تا ابد همان آواز آشنا را گوش کنم و حالم خوب شود...
به خاطر همین مثال های کوچک،هنوز هم مبارزه میکنم هر شب؛با خنجری که قلبم را نشانه گرفته بود و چه دلنشین بر پشتم نشست...
آی دا؛
