ru
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Открыть в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Больше
3 294
Подписчики
-124 часа
+117 дней
+11630 дней
Архив постов
متأسفم که روز بدی داشتی برای من روز شلوغ و پراسترسی بود🙆🏻‍♀

روزت چطور بود از جزئیاتش صحبت کن برای من کلافه کننده و سخت و پر از سردرگمی و ناامیدی

همیشه استفاده می‌کنم از حرف‌هاشون! با این حال وقتی بدون اینکه بات رو بذاری چیزی میگم یا میفرستم برات و به اشتراک نمیذاری حس امنیت میگیرم

نه بزار خوبه که انکار گفتگو گروهی داریم باهم بعدش پاک کن 🥲

نمی‌دونم چرا هربار بات رو می‌ذارم صحبت کنیم، وسواس شلوغ شدن کانال میاد سراغم و درنتیجه این‌جا share نمی‌کنم🤦🏻‍♀ شما هم همین حس رو پیدا می‌کنید؟ که شلوغ می‌شه؟ @GhostoflibBot

سلام💗 @GhostoflibBot

مجموعه دست‌ها
+4
مجموعه دست‌ها

پائیز سال یک
+4
پائیز سال یک

گالری‌ام را سامان داده‌ام:

من خوب بلد بودم کاری برای گذران اوقات فراغت‌م پیدا کنم. در این اثنا خسارات زیادی هم به خانه وارد می‌کردم؛ در و دیوار اتاق‌های قبلی‌ام همیشه مزین به جای میخ و چسب و سطوح هم آغشته به لکه‌های چسب قطره‌ای، مدادرنگی، خودکار و رنگ بود. یک روز صبح تصمیم می‌گرفتم تمام سریال‌های جهان را تماشا کنم و تا چند شبانه‌روز روی لیست سریال‌هایی با امتیاز بالای ۷ کار می‌کردم. یا مثلن از بس برای دسترسی به ابزار جای‌گیر در ارتفاعات از کتاب‌خانه به‌جای نردبان استفاده کردم که در نهایت قفسه‌ی پایین‌تر از وسط نصف شد. در کتاب‌خانه‌‌ی جدیدم دو لایه قفسه تعبیه شده تا چنین مسئله‌ای دیگر تکرار نشود. کارهای دستی‌ کودکی و نوجوانی من‌ خرابی‌های زیادی به بار می‌آوردند؛ نه که مادرم عصبانی نشود، می‌شد ولی کم؛ صبوری‌اش را می‌ستایم. یک‌بار گواش آبی سرمه‌ای تیره‌ای خالی شد روی فرش کرمی‌رنگ پذیرایی. در سایتی آمده بود که 'ماست' می‌تواند این فضاحت را پاک کند. خواهر کوچکم مسئول آوردن ماست شده بود. طفلکی برای سرپوش گذاشتن گفته بود هوس کرده‌است. در فاصله‌ی پنج‌قدم از خرابکاری من سفره انداخته بود که نقشش را خوب بازی کند. من می‌سابیدم و او با نگرانی نان و ماست می‌خورد. ماست رنگ را که پاک نمی‌کرد هیچ، مدام دامنه‌ی رنگ‌پاشی را هم گسترده‌تر می‌کرد تا جایی که سطحی به طول ۴۰ سانتی‌متر آبی سرمه‌ای با رگه‌هایی از ماست به جا ماند و دست‌مان رو شد. این تجربه هرگز مایه‌ی عبرت من نشد. شب سال نو پس از تحویل فرش‌ها از قالیشویی، پروژه‌ی دیگری با پاستل روغنی در دست گرفتم. نمی‌دانم مقتضیات سن و سال بوده یا روحیه‌ی کنجکاو کودکی، اما حالا جز کتاب خواندن و تماشای فیلم هیچ‌چیز در چنته ندارم. بزرگسالی پروژه‌های غول‌پیکر و هزینه‌بری برای خود دست و پا می‌کند که خودشان می‌شوند سنگی بزرگ در ابتدای مسیر، همین می‌شود که جز چنگ زدن به نوشیدنی‌ای در کافه و کتاب و فیلم بی‌دردسر کاری از دست برنمی‌آید.

از این‌که مایل به خوندن داستان‌ها و نوشته‌های من بودید ممنونم💗

روز به‌خیر 🍂
روز به‌خیر 🍂

ترم سوم کلاس هم ۲۶ روزه‌ست. طبق روال قبل داستان‌هام رو این‌جا بذارم؟
Anonymous voting

دلم برای «خاطرات» تنگ شده.
دلم برای «خاطرات» تنگ شده.

هر بار که فکر می‌کنم ذهنم‌ ظرفیت مشغول‌تر از این بودن را ندارد و حالاست که کاسه‌ی مغزم منفجر شود، ناگهان کشش عجیبی از خود به نمایش می‌گذارد و مدام مشغولیت‌های بیشتری را در خود جای می‌دهد. در بحبوحه‌ی کار متنی را که محدودیت ارسال دارد می‌نویسم. هم‌زمان به دو تا از قورباغه‌های بزرگی که در صدر لیست کارهای قورت‌دادنی امسال بوده‌اند، رسیده‌ام؛ قورباغه‌ها سر دل‌م مانده‌اند و اگر مجموع زندگی را معده‌‌ای در نظر بگیریم، مادیان درد در آن می‌دود. در مقدمه‌ی کتاب تاریخ فلسفه‌ی ویل دورانت آمده که [ما می‌خواهیم در برابر حوادث و ناملایمات خندان باشیم و هنگام مرگ تبسمی بر لب داشته باشیم. ما می‌خواهیم کامل باشیم.] مثل همیشه خواهش ما و حقیقت در ضداد هستند؛ حوادث و ناملایمات، عبوس و ناآرام‌مان می‌کنند، ما را به گریه می‌اندازند، خسته و منفعل‌مان می‌کنند و این ناآرامی، گریه و خستگی بر وجدان ما سنگینی می‌کند. امروز در پریشانی خاطر و سرمای بیرون جدا از هر بندی روی نیمکت نشسته بودم؛ زندگی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. نمی‌دانم اگر میم در آن ساعت روز از محل کار خود بیرون نزده و خودش را به من‌ نرسانده و "زندگی" خطابم نکرده بود، چطور قرار بود بندی برای اتصال به زندگی پیدا کنم.

پائیز.

این قسمت از خیابان ولی‌عصر من را یاد فیلم شب‌های روشن از فرزاد مؤتمن می‌اندازد؛ همان خیابانی که رویا دنبال استاد راه می‌افتد.

photo content
+4

دوباره و دوباره و دوباره خوانی سقوط کامو