1 119
Подписчики
-324 часа
-57 дней
-4430 дней
Архив постов
1 118
You didn’t just take a life
you extinguished a little world that was still full of feeling
1 118
شهر، آن زمان بوی زندگی نمیداد؛ بوی ترس میداد.
آسمان شب ، دلگیر تر از همیشه روی سقف خانهها خم شده بود؛ انگار خودش هم طاقت دیدن آن صبح را نداشت. آدم های خسته همه به یک سو میرفتند؛ به سمتی که امید، نفسهای آخرش را میکشید ، جایی که غم و درد بیشتر از هر وقتی در دلهای مردم شعله ور بود و روح آنهارا میسوزاند
کودکان بیآنکه معنای مرگ را بدانند، دست در دست مادرانشان اشک میریختند. هر کس گوشه ای از امید را با خود آورده بود انگار همه باور داشتند اگر دلهایشان را روی هم بگذارند، شاید بتوانند سرنوشت را کمی جابهجا کنند.
اما زمان، بیرحمتر از خواهش آدمها بود.
او را میآوردند؛ با قدمهایی آرام، چهرهای خسته و نگاهی که با وجود پلک های بسته زیر آن پارچه مشکی رنگ ننگین نه از مرگ، بلکه از بیعدالتی زخمی شده بود. کسی که تمام شهر، بیگناهیاش را فریاد میزد، اما فریادها پشت دیوارهای بلند بی عدالتی و خونخواران فرومایه خاموش میشدند.
میگریست؛
اما مرگ، گوشش به گریهٔ مادر بدهکار نبود.
لحظهای که آخرین امید فرو ریخت، انگار شهر نفس کشیدن را فراموش کرد. پرندههایی که هر صبح روی سیمهای برق آواز میخواندند، آن روز نیامدند. حتی ساعت با هر تیکتاکش، شبیه صدایِ چکیدن خون بر سنگفرش به گوش میرسید.
آن شب هیچکس به خانه برنگشت؛ هر کس، تکهای از اندوه را با خود میبرد و بخشی از روح خود را در میان آن خیابان و میدان جای میگذاشت آن شب، چراغهای شهر روشن بودند، اما هیچ نوری در دلها نمانده بود.
صبح فردا، خیابانها همان خیابانها بودند، درختها همان درختها، و آسمان همان آسمان.
فقط شهر، دیگر شبیه دیروز نفس نمیکشید.
