مـادمازِل فرانکُولیــنزِل.
Закрытый канал
روزانهنویسیهای مـادمازل فرانکُولیــنزِل امروز، برای مـادام فرانکُولیــنزِل فردا. @Chocolleenbot
Больше237
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
و بعدتر دوباره دعوت شدم خونهش و دو روز پیش دوباره بعد از دانشگاه رفتم که ببینمش. یکم حرف زدیم، به موزیکهای من گوش کردیم، باز گیتار زد و باز هم سعی کرد بهم یادش بده و وقتی قرار شد یکی از دوستهاش بیاد پیشمون، برای شام پودینگِ موز درست کردیم و دوتا از اپیزودهای عشق، مرگ و رباتها رو دیدیم و منتظر موندیم. دختره که رسید، نازترین شخصِ دنیا بود برام یه شاخه آفتابگردون آورده بود و کلّی از زندگیهامون با هم حرف زدیم و بعد سهتایی تو آشپزخونه ماشرومبرگر پختیم و موقعِ شام اجرای سوپربولِ شکیرا و جیلو رو دیدیم و در آخر پودینگ موزیهای توی یخچال رو فراموش کردیم و شبتر، با آفتابگردونم و یه راننده اسنپِ سایکوپث برگشتم خونه.
تو هفتههای پیش یکی دعوتم کرد موزهی اسباببازیِ کوچهی لولاگر. سنش یکم بیشتر بود و شخصیتِ جالبی داشت و توی کولهپشتیش فلاسکِ چای نگه میداشت و اُستاد دَدز جوک بود. بعد از موزه و کافه و پیادهروی و یهعالمه حرف زدن، شب رفتیم خونهش و کلکسیونِ کتابهای ارباب حلقهها و پیپهای عتیقه و مانگاهای برزرک و صفحههای موسیقیش رو نشونم داد، از بیتلز و اِریک کلپتون واسهم گفت و یکم برام گیتار زد و سعی کرد بهم یادش بده و بعد شام رو با هم درست کردیم و یکم بعدتر از سیگار کشیدن رفتم خونه. وقتی از فروشگاهِ موزه برای علی لِگوهای ماینکرفت رو خریدم و بهش گفتم که داداشم عاشقشه، تو خونه یکی از کتابهای قفسهش که یه آرتبوک از ماینکرفت بود رو داد بهم که براش ببرم و در کُل یادمه که روزِ بدی نبود.
ببین، اگه نظر من یکی رو میخوای... بهت میگفتم که نه، به هیچوجه کارِ احمقانهای نیست. زندگیت رو هر جوری که خودت خوشحالتر خواهی بود پیش ببر و پای چیزی که خوشحالت میکنه بمون و ازش کوتاه نیا و براش خطر کن و بجنگ و به هر قیمتی با عواقبش روبهرو شو. این روشِ منه. انجامِ کارهای احمقانه برای خوشحالیِ خودم. ولی من تو نیستم و خونوادهی من هم خونوادهی تو نیستن و کسی که بهتر از همه خودت و خونوادهت رو میشناسه خودِ تویی. پس پیشِ خودت به روشِ خودت سبکسنگینش کن و اگه دیدی بودن با شخصی که خوشحالت میکنه ارزشِ داستانی که فکر میکنی خونوادهت برات میسازه رو داره، انجامش بده و بعد همزمان که از داشتنش خوشحالی، خودت رو هم برای عواقبش آماده کن. مثلِ یه بدهبستون. اگه هم که نه، نه. همهچیز در نهایت به خودِ تو و شرایطت و اولویتهات بستگی داره.
حنا، یه سوال... بنظرت تلاش برای اینکه با کراشمون وارد رابطه بشیم، در صورتی که میدونیم خانوادهای با افکار تقریبا سنتی داریم که خیلیم غیرقابل پیشبینیان و ممکنــــه در صورتی که یه وقت متوجه بشن برامون داستان بشه، کار احمقانهایه؟
احساس میکنم دلم میخواد براتون از جزئیاتِ ماجرای پسرِ نشستنیِ آبانماه و سایمونبویِ نرد بگم و یه رشتهوُیس جدید از داستانِ اون دو نفر بگیرم. اینکه چه آدمهایی بودن و من چه آدمی برای اونها بودم و همهچیز در آخر به چی ختم شد و اون قسمت از زندگیِ گذشتهم چی رو بهم یاد داد.
و به جواب هم رسیدم. دُلار. اونروزی که به صد هزار تومن رسید، روزِ عجیبی برای وضعیتِ روانیِ من بود. انگار که فهمیدم که فردایی وجود نخواهد داشت و آینده دیگه معنیِ خودش رو برام از دست داد. مهم نیست چقدر پول سیو کنم، چقدر درس بخونم، چقدر کار کنم و یا چقدر اُمید داشته باشم. همهچیز قراره بدتر بشه و هیچچیز باقی نمیمونه. چشماندازم کوچیک و کوچیکتر شد و باور کردم که فردایی وجود نداره تا جایی که فهمیدم تنها چیزی که دارم، امروزه و فقط باید برای همین اِمروز زندگی کنم. نه بیشتر، نه کمتر.
اخیراً خیلی به دلیلِ اینکه چرا به همچین آدمی تبدیل شدم فکر کردم. فرار کردن از حضور تو کلاسهای دانشگاهم، رها کردنِ تموم نقّاشیهای نیمهکارهم، اهمیت ندادن به حفظ تصویر همیشگیم بینِ آدمها، ول کردنِ شغلی که براش پول و وقت و انرژیم رو گذاشته بودم، دست کشیدن از تکتک انتظاراتِ خونوادهم از من و انتظاراتِ خودم از خونوادهم، انجامِ کارای کلّهشقّانهای که باعث لذّتِ لحظهای و پشیمونیِ ابدی بشن و نترسیدن از تنهایی و طرد شدن. با اینکه قرار نیست گربه و بچّهای داشته باشم کنار اومدم، دیگه به آکاردئون زدن و به پاریس رفتن فکر نمیکنم، پیدا نکردنِ نیمهی گمشدهم و هرگز نچشیدنِ عشق و امنیّتش رو پذیرفتم. دیگه برای خریدِ لباسهایی که سیو کردم لحظهشماری نمیکنم، کتابهای دستنخوردهم رو به آدمهایی که نمیشناسم هم قرض میدم، دیگه هشت لیوان آب نمیخورم، از شکستنِ ناخنهام ناراحت نمیشم و پولهام رو بهجای پسانداز به کُسِ گاو میمالم و پیرسینگهام رو ضدعفونی نمیکنم و اسپویلرِ سریالهایی که ندیدم رو باز میکنم و توی جمع به کراشم زل میزنم و به تراشیدنِ موهام فکر میکنم و زندگی رو جوری میگذرونم که انگار میدونم شیش ماهِ دیگه میمیرم.
انگار یه زنِ فسرده و پریشون با تارِ موهای سیاهوسفید داخلِ یه عمارت قرن نوزدهمی توی یه جنگلِ سبز و مهآلودم که داره با لباسِ بلندِ سفیدش روی یه تختِ بزرگ چوبی گریه میکنه و در همون لحظه هرکول پوآرو داره قدمزنان از عمارت دور میشه و به سمتِ ماشینش میره و کلاهش رو بهروی سرش برمیگردونه، بعد از اینکه اومد به ملاقاتم و بهم گفت که قاتلِ نوزادم، خودِ من بودم.
Repost from Gُoth Islamophobe ِFemcels Sُociety.
بازیِ اَدل اگزارکوپولوس توی #BlueIsTheWarmestColour همیشه میگیرهتم. فینفین کردنش، اسپاگتی جویدنش، جوری که موهاش رو با خشونت بالای سرش میبنده و سفت میکُنه و میشوره و برس میکشه، رقصیدنش، گریه کردنش، بوسیدنش، همهش اثرِ هنریه. دختره سرتاپا یه فیلمِ فرانسویه.
سَوا از تعلق روحیم به پاریس و نیویورک، اخیراً بهطرز عجیبی با روسیه آبسسد شدم. زبونش، اَستتیکش، موزیکش، بهخصوص تاریخش. تاریخش جالبترین تاریخِ دنیاست با جالبترین کرکترها. کاترین و پیتر کبیر، ایوان مخوف، راسپوتین، لنین و استالین و... دارم تو دولینگو کورس روسی برمیدارم و شبها قبل از خواب پادکست تاریخ روسیه رو گوش میکنم و پرنسسِ کارتونی موردعلاقهم آناستازیائه.
