ecstasy
Открыть в Telegram
Album's Channel: @EsAlbum Movies: #movie For sending music: t.me/HidenChat_Bot?start=351363338
Больше383
Подписчики
-124 часа
-17 дней
+530 день
Архив постов
383
فیلم «خانهای که جک ساخت» اثر لارس فون تریه، داستان شخصیتی به نام جک را روایت میکند که طی دوازده سال و از طریق پنج حادثه، به یک قاتل زنجیرهای خشن با وسواسهای هنرمندانه و معمارگونه تبدیل میشود. با این حال، خشونت افراطی و جنجالهای پیرامون این اثر، صرفاً تلاشی برای تحریک توخالیِ مخاطب نیست؛ بلکه نقدی تند بر وضعیت هنر، سینما و تمدن در دوران مدرنیته متأخر است. در طول داستان، جک با شخصیتی به نام «ورج» مکالمه میکند که در واقع همان «ویرژیل» (شاعر رومی و راهنمای دانته در کمدی الهی) است و این گفتگوها تداعیکننده سفر جک به اعماق جهنم است.
فیلم از همان قتل اول و با یک بازی زبانی بر سر کلمه «جک» (ابزار تعویض لاستیک)، به این ایده اشاره میکند که هر انسانی یک «جک» یا جنبهای خشن و ویرانگر در درون خود دارد که توسط تمدن پنهان و سرکوب شده است. از این منظر، جک نماینده طبیعت واقعی و تاریک خود ماست؛ او کار خارقالعادهای نمیکند، بلکه صرفاً به این غرایز اجازه بروز میدهد. فون تریه این جنبه تاریک را با الهام از نقاشیهای خشن میکلآنجلو کاراواجو به تصویر میکشد. همانطور که کاراواجو با رسم صحنههای بیرحمانه تلاش میکرد مخاطب را عمیقاً درگیر اثر کند و بر شکگرایی انسان مدرن نسبت به درک رنج دیگران غلبه نماید، فون تریه نیز از خشونت برای بازتاب دادن اضطراب جمعیِ ناشی از فروپاشی معنای مشترک در جامعه ازهمگسیخته امروزی بهره میبرد.
مهمترین محور بحث فیلم، ایده «قتل به عنوان یک اثر هنری» است. جک هنرمندی نیهیلیست و ضد-انسان است که قربانیان خود را نه به چشم انسان، بلکه به عنوان ماده خامی برای خلق اثر میبیند. او هنر را با نابودی گره میزند و معتقد است خلق اثر نیازمند قربانی کردن و تجزیه شدن است؛ همانطور که بهترین شرابها از طریق فرآیند «فساد و تجزیه» انگور به دست میآیند. جک در جایی چهره خونین مقتول خود را با یک نقاشی کوبیستی از پیکاسو مقایسه میکند، زیرا سبک کوبیسم نیز چهره سالم را نابود میکند تا از زوایای مختلف به آن بنگرد. جک نیز با جنایاتش سعی در از بین بردن نگاه محدود اخلاقی و خلق یک جهانبینی جدید دارد. او با علاقه به «نگاتیو» عکسها، استدلال میکند که همواره تاریکیِ پنهانی در پس هر نوری وجود دارد و او زیبایی را نه در زندگی، بلکه در همین تاریکی، مرگ و ویرانی جستجو میکند.
این جهانبینیِ تاریک، با نقد شدید جک بر مذهب و اخلاقِ متمدنانه همراه است. او با رویکردی که یادآور نقد فردریش نیچه به «اخلاق بردگان» است، معتقد است که تمدن، انسانها را با آموزش انکارِ «ببر درون» و غرایزشان خراب کرده و به بردههایی اخلاقمدار تبدیل کرده است. از دید او، مشیت الهی و طبیعت نقشها را تعیین کردهاند؛ بره خلق شده تا مصالحی برای خورده شدن توسط ببر باشد. در نقطه مقابل او، ویرژیل قرار دارد که نماد انسانگرایی و هنر سنتی است. اما دیالوگهای این دو نشان میدهد که دفاع اومانیستی ویرژیل نیز در نهایت ناتوان و تا حدی ریاکارانه است، چرا که فرهنگ والا هرگز نتوانسته مانع از وقوع جنایات بزرگ بشری در طول تاریخ شود.
در نهایت، تقابل جک و ویرژیل به بحثی درباره جسم و روح بدل میشود؛ جایی که روح متعلق به بهشت (جایگاه منطق و عقل) و جسم متعلق به جهنم (جایگاه امور خطرناک و ناخودآگاه) است. جک در واقع آلترناتیو و نسخه جسمانی دانته است که نیروهای سرکوبشده را آزاد میکند. ساختار فیلم که در نهایت به اعماق جهنم و یک نمای ثابت و نگاتیو ختم میشود، بازتابدهنده هدف غایی لارس فون تریه در تمام فیلمهایش است. به عقیده او، اثر هنری باید مانند «سنگریزهای در داخل کفش» باشد؛ چیزی که آرامش مخاطب را به هم بزند و او را آزار دهد تا جهان را از چیزی که هست فربهتر و پربارتر کند. فون تریه با این پایانبندی، یک خودانتقادی بزرگ انجام میدهد و این خطر را میپذیرد که شاید آثارش در چشم مخاطب چیزی جز خشونت بیمعنا به نظر نرسند، اما در قامت یک ضدقهرمان، حقیقت تلخ تضادهای اجتماعی و زوال هنر را بیپرده به ما نشان میدهد.
383
The light reflects the wall of this cave They dance the flame illuminates But our hands are bound we can’t turn round to face the embers Do these cells hold all that I am & once they decay like you I’ll fade into the darkness Oh come on silence whisper my name Explain the rules of the game Oh come on silence talk to me
