Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈
1 531
Подписчики
Нет данных24 часа
-127 дней
-7230 день
Нет данных
Просмотры поста
Нет данных24 часа
Нет данных48 часов
Нет данных
Коэффициент вовлеченности
Нет данных
Постов в день
Архив постов
1 531
سکس با شیمیل تو قطار
#سکس_در_قطار #شیمیل
الان که براتون مینویسم داریم میرسیم به ایستگاه راه آهن تهران
دیشب با بهناز وقتی سوار قطار شدیم فکر نمی کردیم تو قطار سکس داشته باشیم
وقتی وارد شدیم یه خانوم بود منم گفتم چه شود
وقتی قطار حرکت کرد متوجه شدیم اون خانوم دوتا بلیط گرفته و سه نفریم تو کوپه
قطار که حرکت کرد مانتوشو درآورد و با یه تاپ و شلوار نشست
بدجور تو نخش بودم
به بهناز گفتم جور کن بکنمش
بعدش شروع به حرف زدن کردیم یه ساعتی گذشت که اومدن بلیط ها رو چک کنن
خیلی حشری بود همون اول از بهناز جلوی من پرسید با این خوشگلی شوهرت هر روز بهت میرسه؟
بهناز گفت چطور رسیدنی منظورته؟
خیلی راحت گفت با این خوشگلی هر روز باهم سکس دارید دیگه
بهناز جواب داد بد نیست هر روز نه ولی خیلی وقتا اره
منم کیرم تو شلوار شق شده بود به بهانه دستشویی از کوپه زدم بیرون
وقتی برگشتم دیدیم بهناز با زنه دارم لب میگیرن به منم اشاره کردن درو ببند بیا تو درو قفل کن
بدجور شق شده بودم
همینطور که لب میگرفتن تاپ و سوتین همدیگرو در می آوردن تا اینکه سینه های جفتشون تو حرکت قطار مثل هلو تکون میخورد
پرسیدم اسمت چیه خوشگله
گفت اسمم جیگره
گفتم عجب جیگری هستی
گفت حالا کجاشو دیدی
منم سریع لخت شدم
بهناز هم که ساک زدنه
اومد سراغ کیرم
جیگر هم سینه هاشو گذاشت تو دهنم
وقتی دستامو انداختم دور کمرش تا شلوارشو در بیارم بهم گفت دوست داری در بیارم
گفتم اره
گفت خودم برات در میارم
وای خدای من میدونید چی دیدم
جیگر کیر داشت شیمل بود
یهو گفت بهناز ماله منو هم بخور
بهنازم از خداخواسته شروع کرد به خوردن کیرش
منم سینه هر دوشونو میمالیدم
خیلی داغ شده بودیم
بعدش پاهای بهناز باز کرد شروع کرد به خوردن کوسش منم داشتم کیرشو میمالیدم
بهم گفت کیرمو بخور
منم یه دهن خوردم
بعدش یهو کرد تو کوس بهناز
لامصب چه نفسی داشت
تلمبه میزد و سینه هاش تکون تکون میخورد
بدجور حشری شدم
گفت کیرتو بزار تو دهنم
منم وقتی کیرمو گذاشتم تو دهنش بهناز هم از پایین تخمامو میمالید
وقتی کیرشو از کوس بهناز در آورد گفت میخوای تورو هم بکنم؟
نمیدونستم چی بگم
گفت میخوای تو منو بکن
قمبل کرد گفت بکن تو کونم
لامصب تونل دو طرفه بود از بس گشاد بود کیرم یهو رفت تو سوراخش
داشتم تلمبه میزدم که گفت آبتو بریز رو سینه هام
منم کیرمو در آوردم آبمو ریختم رو سینه هاش
بعدش رفت سراغ بهناز کیرشو گذاشت تو دهنه بهناز
وقتی آبش داشت میومد از دهن بهناز درآورد ریخت رو سینه های بهناز
سه تایی بعدش همدیگرو بغل کردیم
خیلی حال داد
شماره داد و قرار شد با هم در رابطه باشیم
واقعا اولین سکس با شیمیل خاطره شد
نوشته: رضا
1 531
گرممممممم آبجیه خوشگلممممممم.گفتم دستمال بده من برو کیرتو تمیز بشور بیا.رفت و منم خودمو تمیز کردم.برگشت گفت شستم.با دستمال خشکش کردم و دوباره کردم تو دهنم و یه کم خوردم دوباره راست کرد.گفتم کرم بزن درکونم و به کیرتم بزن و کار اصلی رو بکن.دمر خوابیدم و اونم کرم زد درکونم وسوراخمو مالیدش یه انگشتش رو آروم کرد توش وعقب جلوکرد.دودستی کونموبازکرده بودم گفتم خوبههههههه کیرررررررررتو بکننننننن توششششش
ششش ولی یواشششششش.خوابید رومو سر کیرشو گذاشت در سوراخ کونم و آروم فشارررررر داد توششششششش.جاااااااااااااان.یواش یواش تا تههههههه کرد توشششششش.منم کونمو ول کردم و اونم کامل خوابید روم.خیلی دردم گرفت و آخ خ خخخخخخخخ و اوخ خ خخخخخخ کردم ولی انقدر کف کیرررررررر بودم و شهوتی بودم که تحمل کردم و از دردشم لذت بردم.میدونستم تا چندلحظه دیگه دردش خوب میشه.گفتم شروع کن دیگههههههههههه.اونم شروع کرد بالا و پایین کردن و بقول معروف تلمبه زدن.میگفت جوووووووووون چه کوووووونی دارییییییییییی جوووووووون بالاخره به آرزوم رسیدم.قربون این کووووووووون گنده و تپلت برمممممممممم واااااااااییییییییییی چه حالی میدههههههههههه.
همینطور تلمبه زدناش محکمتر میشد.منم ناله میکردم و میگفتم جوووووووون بکنننننننننننننننن بکنننننننننن آبجیتوووووووووو کووووووونموپارههههههههه کننننننننن جررررررررررممممم بدههههههههه محکمتررررررررر ووووااااااااایییییییییییییییی محکمتررررررر بزنننننننن داداشششششششش کوچولوممممممممممممم دیگه مرد شدییییییییییییی.یه دستشو آورد سینمو گرفت و با یه دستشم کووووسمو چوچولمو میمالید.طولی نکشید که آبش اومد و ریخت توکونم که با حس کردن آب داغش توکونم منم دوباره ارضا شدم.گفتم درش نیار و همینطوری بخواب روم .گفت اتفاقا منم میخواستم همینو ازت بخوام.شاید ده دقیقه ای شد که روم بود.کیرش کوچیک شده بود و از سوراخم دراومده بود.خیسی کیرشو داغیش و آبش توی سوراخ کونم خیلی حال میداد.گفتم حالا دیگه بلند شو تا مامان اینا نیومدن بریم باهم حموم و رو تختشونم مرتب کنیم.گفت چشمممممم آبجیییییییی باحالمممممممممم.رفتیم حموم تو حموم میخواست یه بار دیگه حال کنیم ولی گفتم نه برای امروز بسه فردا دوباره حال میکنیم و هرروز دیگه باهمیم.
نوشته: اکرم
1 531
بدجور می لرزید و شهوتی بود.دلم براش سوخت.خواستم بگم ادامه بده ولی خودمو کنترل کردم.برگشتم لپشو بوس کردم و گفتم آفرین داداش کوچولوی حرف گوش کنم.اونم منو بوس کرد و اومدم برم بیرون باز بریم سراغ آب سرد که گفت آبجی یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟؟؟ گفتم حالا بگو تا ببینم.گفت
خجالت میکشم.گفتم خودتو لوس نکن بچهههههه.گفت میشه از لبت بوس کنم؟؟؟ گفتم ای بابا فکر کردم چی میخوای بگی از کاری که الان داشتی میکردی که بیشتر باید خجالت میکشیدی اینکه در مقابل اون چیزی نیست حالا باشه بیا.
اومد لبمو بوس کرد و گفت آبجی خیلی دوستتتتتت دارمممممم.گفتم چون خواهرتم یا برای اون کاری که کردی؟؟؟؟سرشوانداخت پایین گفت دوتاش.گفتم ای شیطون منم همینطور ولی یادت باشه باید دهنت چفت و بست داشته باشه و کسی نفهمه و زیاده روی نمیکنی و حرف گوش کن باید باشی.اونم سریع گفت باشه قول میدم.داشتم میرفتم گفت آبجی لبت خیللللللللیییییی خوشمزست.خندیدمو رفتم دستشویی.فرداش همش دور و ورم میچرخید و شیرین زبونی میکرد.اونی که باید به زور میفرستادیش خرید میگفت آبجی جووووون چیزی نمیخوای برات بخرم؟؟؟ گفتم خودتو لوس نکن بگو چی میخوای؟؟؟؟ گفت هیچی همینجوری میگم.گفتم خر خودتی بیا میدونم چه مرگته.دستشو گرفتم و بردم تو اتاق و دمر افتادم رو تخت.گفتم ماساژتو بده.گفت روی چشمم.نشست روی رونمو مشغول شد.مثل دیروز ازگردن تا انگشتای پامو مالید ولی این دفعه دامنمو کامل بالا زد و کون لختمو میمالید و باهاش بازی میکرد.منم معلومه توی چه حالی بودم.یه دفعه هم خواست از لای پام دست بزنه به کووووووسم که پامو سفت کردم و نذاشتم.خودش فهمید و دیگه دست نزد.گفت بریم جلوی میز؟؟ چیه اینطوری نمیتونی از اون کارا کنی؟؟؟ هیچی نگفت.گفتم عیب نداره راحت باش میخوای بخواب روم. اونم سریع خوابید رومو لپمو بوس کرد.گفت قربون آبجییییییی مهربونم برممممم خیلی باحالییییییی.گفتم بسه اه خر شدم.نادر کیررررشو لای کوووونم میمالید و گردنمو لپمو بوس میکرد.گفتم گوشمو بخوررررررر.اونم همین کارو کرد و حال میکردم.گفت آبجی سینتو بگیرممممم؟؟؟ گفتم خنگه تو کیرت لای کونمه حالا برا دست زدن به سینم اجازه میگیری؟؟؟چند لحظه مکث کرد و تکون نخورد وبعد دستا شو آورد زیرمو سینه هامو گرفت.معلوم بود ازحرفم خجالت کشیده بود.گفتم بسه بلند شو.گفت توروخدا آبجی اذیت نکننننننن دیگهههههههه.گفتم تو بلند شو تا بهت بگم.بلند شد و دوباره سریع کیررررشووووو کرد تو شلوارش تامن نبینم.گفتم خوب نمیخوای لباسامو در بیاره و خودتم لخت شی؟؟؟؟ گفت میخوام روم نمیشه.گفتم بچه بودی لختت رو زیاد دیدم خجالت نکش درش بیار ببینمش چقدری شدهههههه؟؟ اونم باخجالت درش آورد.وایییییییی.ازکیر نامزد سابقم کوتاه تر و نازکتر بود ولی کوچیکم نبود خوب بود.با دیدن کیرش خیالم راحت شد و گفتم لخت شو برو اون کرم نرم کننده منو ازرومیز بیار تا منم لخت شم.چشاش داشت از کاسه میزد بیرون.خشکش زده بود.گفتم زود باش دیگههههه مگه تو کف کوووونمممم نبودیییییی؟؟؟ مگه نمیخواستی بکنیششششش؟؟؟ گفت آ آ آ رررهههههه.گفتم پس بجنب تاپشیمون نشدماااااااا.سریع لخت شد و کرمو آورد.من که لخت شدم داشت میمرد از ذوق و شهوت.گفت وووواااااااییییییی آبجیییییی چقدر نازی توووووووو جوووووووون چه سینه هایی داریییییییییی؟؟؟ گفتم بلدی چیکار کنی بچه یا یادت بدم؟؟؟؟ گفت بلدم فقط کافیه بگی تا کجا پیش برم؟؟؟ گفتم هر کاری بغیر از کردن توکوووووسممممم.گفت بخورم کوووووووستوووو؟؟؟ گفتم آرههههههه ولی اول لبمو.اومد جلوهمدیگه رو مثل یه زن و شوهر بغل کردیم و لب میگرفتیم.لباش خیلی خوشمزه و ناز بود.منم حسابی لبو زبونشو میخوردم.اونم همینطور.فهمیده بود خوردن گوش هامو دوست دارم شروع کرد به خوردن گوشهام و منم اوج لذت بودم ناله میکردم.بعد رفت سراغ گلوم و بعد سینه هامو انقدر خورد که دیگه از زور لذت داشتم جیغغغغغغ میزدم.شکممو زبون میزد و رسید به کشاله رونم و بغل کوووووسم و داخل رونم که من داشتم مثل مار به خودم می پیچیدم و اونم لیس میزد تا بالاخره زبونشو کشید لای کووووووسممممممم.آخ خ خخخخخخخ قلبم میخواست کنده شهههههه.
چوچولمو میخورد و لیس میزد.منم تو ابرها بودم مسته مست خیلی حال میداد.خیلی وارد بود.تا بالاخره به اوج رسیدمو ارضا شدم و سرشو به زور از رو کووووووسم کشیدم بالا خوابوندمش رو خودم.گفت خوب بود آبجی جوووووون؟؟؟ گفتم مرسیییییییی خیلی حال داد حالا بلند شو.گفت پس من چی؟؟؟ گفتم بلند شو تا بگم.بلند شد وکیرشو گرفتم و مالیدم مثل سنگ شده بود.کردم تو دهنم و یه ساک توپ براش زدم و گفتم آبتو نریزی تو دهنم؟؟؟ گفت کجا بریزم؟؟؟ گفتم رو سینم.دوباره ساک میزدم و اونم آ ه ه ه و اوه ه ه میکرد و قربون صدقم میرفت.گفت دارههههههههههه میااااااددددددد…کشید بیرون و با داد و فریاد ریخت رو سینم گفت دمت
1 531
دورم حلقه کرد و قولنجمو شکست که البته کیرشم به کوووووووو
ونممممممم فشار میداد.
وقتی منو گذاشت زمین گفتم نمیدونم چرا اینقدر کمرم کوفته و خسته است کاش بلد بودی یه مشت و مالش میدادی؟؟؟ اونم که هنوز پشتم بود گفت یه کم بلدم میخوای امتحان کنم؟؟؟؟ گفتم حالا بکن تا ببینم؟؟؟ گفت خوب بخواب رو تخت.گفتم حالا همینطوری سرپا بمال تا منم جلوی آینه کارمو کنم.یه کم به طرف جلو خم شدم و گفتم شروع کن.اونم از شونه هام شروع کرد و میومد پایین.کیررررررشق شدش رو قشنگ لای کوووووونم حس میکردم و خودمم داغ کرده بودم.همونجا دوست داشتم شلوارمو بکشم پایین و بگم کیررررررتووووووو بکننننننن توکووووونممممممم داداشیییییییییی.ولی جلوی خودمو گرفتم.وقتی به خودم اومدم دیدم داره خودشو پشتم بالا پایین میکنه و بغلهای باسنمو میماله و معلوم بود بدجوری شهوتی شده.به خودم گفتم نباید بزارم کارش تمومشه .باید بیشتر از اینها اذیت حشریش کنم توهم خوش بگذرونم هم اون بعداز بدست آوردنم بیشتر قدرمو بدونه.بخاطرهمین گفتم بسه داداشی من گفتم کمرم رو بمال نه بغل پامو؟؟؟ اونم با حالت التماس که شهوت توش موج میزد گفت بزار ماساژت بدم دیگهههههه خوبه کههههه؟؟ گفتم کارت خوبه ولی حالا بسه من کار دارم.اونم در حالی که هنوز داشت به کارش ادامه میداد گفت آخه من خوشم اومده از ماساژ دادنت.با اخم گفتم معلومه ولی دیگه بسه پرونشووووووووو.هلش دادم کنار و از اتاق اومدم بیرون.اونم که ضدحال خورده بود ولو شد رو تخت البته فکر کنم چون پشت پاش تخت بود وقتی هلش دادم پاش گیر کرد افتاد رو تخت.منم رفتم دستشویی تا با آب سرد خودمو بشورم و آروم بگیرم چون همیشه وقتی حشری میشدم و نمیتونستم کاری کنم همین کار رو میکردم و بهتر میشدم.بعدم لباس پوشیدم و رفتم خونه دوستم و عصر که مامان میومد اومدم خونه.فرداش داداشم که یخورده روش باز شده بود چند دفعه گفت نمیخوای ماساژت بدم؟؟؟ منم میگفتم نهههههههه.ولی هی باهاش شوخی میکردم و تو بغلم میگرفتمش و با گوشش بازی میکردم.
یه دامنم پوشیده بودم که تا زانوم بود و نرم لختو مشکی رنگ بود زیرشم شورت نپوشیدم.اون موقع ها نامزد سابقم خیلی ازاین دامنم خوشش میومد و میگفت نرمی و لرزش و بزرگیه کونتو بیشتر نشون میده و حسابی حشری کنندست مخصوصا بدون شرت.خلاصه بعدازظهر جلوش دمر خوابیده بودم و داشتیم باهم حرف میزدیم و اونم همش یه جوریکه من نفهمم نگاش به کونم بود.منم که زرنگتر از اون بودم هی پاموتکون میدادم تا کونم بلرزه میدونستم دامنم قشنگ روکووونم خوابیده طوریکه انگار کونم لخته.طاقت نیاورد وباحالت التماس گفت بیام ماساژت بدم؟؟؟؟ گفتم باشه ولی هروقت گفتم بسه باید ادامه ندی تا مثل دیروز اعصابمو خورد نکنی؟؟؟؟ گفت چششششششمممممم اومد زانو هاشو گذاشت دو طرف کونم و شروع کرد از گردن ماساژدادن تا رسید به پایین کمرم و گفت میخوای همین جوری برم پایین تا انگشتای پات؟؟؟؟ منم که شهوتم بالا زده بود گفتم باشه ادامه بدههههههه.اونم شروع کرد مالیدن کپل هام و اومد تا روی باسنم.وقتی دستشو گذاشت روی باسنم خیلی خوشم اومد اونم میمالید و میلرزوند شون.دامنم هم اروم اروم کشیده بود بالا تا زیرکونم.واییییییییی.وقتی دستش رو روی لختیه رونم حس کردم متوجه قضیه شدم.روناموهم مالید ومن حال میکردم.بعدهم ساق پا و تا انگشتام رو ماساژ داد من اصلا حال نداشتم بلند شم اونم مثل من دلش میخواست بخوابه روم ولی هیچکدوم رومون نمیشد پا پیش بزاره.گفت میای مثل دیروز جلوی آینه ماساژت بدم؟؟؟؟ با اینکه حال بلند شدن نداشتم گفتم باشههههه بلندم کن بریم.اونم دستشو از زیر برد بالای شکمم زیر سینمو گرفت و بلندم کرد که کیرررررررشششششش چسبید به کووووونمممم همانطور رفتیم تو اتاق و جلوی میز آرایش.دستمو گذاشتم رومیز و خم شدم اونم ولم کرد و ازم فاصله گرفت.
بعد یه لحظه چسبید بمن که سر کیرررررشششششش با دامن لیزم رفت لای کوووووونممممم و شروع به ماساژ کرد.فهمیدم کیرشو از شلوارش درآورده.به روش نیاوردم اونم منو میمالید.من توی آسمونها بودم.دیدم فشارررررر کیرررررششششش رو بیشتر کرده و یه کم عقب جلو میکنه.دستشم روکپلهام گذاشته بود و میمالیدشون.دیدم کیرشو کشید عقب و دوباره گذاشت لای پام.از تماسش فهمیدم دامنم رو داده بالا.سرمو بلند کردم و با اخم گفتم چیکار میکنی نادرررررررر؟؟؟؟ داری زیاده روی میکنی هاااااااااا خجالت بکشششششششش.گفت مگه چیه آبجی؟؟؟؟ گفتم یادت رفته من از تو بزرگترم و بچه نیستم وهم نامزد داشتم و میدونم چیکار میکنی حالا هم بسه دیگههههه.گفت اذیت نکن دیگه یه خورده دیگه ماساژت بدم؟؟؟ گفتم اولا این ماساژیست و کار دیگست دوما قولت که یادت نرفتههههههه؟؟؟؟ یه کاری نکن دفعه آخرت باشهههههه.اونم هنوزداشت کیرشو لاکونم فشاررررر میداد کشیدش عقب و سریع کرد تو شلوارش.گفت چشمممممم آبجی ولی صداش
1 531
داداش کوچیکه تو کفم بود
#تابو #برادر
سلام. من اکرم 23 سالمه و 6 ماه نامزد داشتم البته عقد کرده بودیم.الان هم 8 ماهه که ازش طلاق گرفتم.اوایل خیلی خوب بود دو سه ماه اول خیلی باهم حال میکردیم 7 8 دفعه از عقب سکس داشتیم به غیر از دفعه اول که هم خیلی درد داشت هم آبش زود اومد بقیه دفعاتش خیلی حال داد.از ساک زدنم خیلی لذت میبرد آخه دوسه تا فیلم سکسی نشونم داده بود ومن از اونها ساک زدن رو یاد گرفتم خیلی هم زود یاد گرفتم و قشنگ براش این کارو میکردم اما نمی گذاشتم آبشو تودهنم بریزه چون بدم میاد.بعداز سکس ازعقب یا بعد از اومدن آبشم براش ساک نمیزدم.دلیل جدا شدنمون این بود که فهمیدیم خلافکاره و تو کار خرید و فروش مواد مخدره.من باور نکرده بودم تا یه چیزی دیدم که دیگه طاقت نیاوردم طلاق گرفتم.
یه روز بی خبر داشتم میرفتم خونشون مادرشو توی بازار دیدم بعداز سلام و احوال پرسی سراغ پسرشو گرفتم.گفت خونه هس داره به فرزانه دختر خاله اش کامپیوتر یاد میده. فرزانه یه سالی بود که ازدواج کرده بود.اتاق نامزدم طبقه بالا بود وقتی رفتم تو خشکم زد. فرزانه شلوارشو تا بالای زانو کشیده بود پایین ونشسته بود روکیررررنامزدم.اونم نشسته بود روی صندلی.اونهاهم با دیدن من خشکشون زد.من داد زدم چیکار میکنیدددددددددد؟؟؟…تصمیم آخرو گرفتم. بعد مدتی فهمیدم که اونها از خیلی وقت قبل همدیگرو میخواستن و با هم رابطه هم داشتن ولی چون شوهرخالش میدونسته پسره چه جونوریه قبول نکرده و به یکی دیگه شوهرش داده.اونم اومد منو گرفت.
خلاصه تواین مدت که جدا شدم اوایلش خیلی دپرس بودم ولی خوشحال بودم که به موقع فهمیدم و بدبخت نشدم برای همین زودتر به حالت عادی برگشتم.ولی من که طعم سکس رو چشیده بودم حالا برام خیلی سخت بود بدون سکس سرکردن و با خودم تو حموم ور میرفتم تا خودمو ارضا کنم ولی… تا اینکه یکی از دوستام چندتا داستان سکسی با موبایلش برام بلوتوث کرد.منم بعد از خوندنشون خیلی خوشم اومد به این ترتیب با سایتهایی که داستانهای سکسی داشتن آشنا شدم و همینطور با شما.الان سه ماهه که کارم شده داستان خوندن و با خودم حال میکنم و نظر و دیدم هم به اطرافم عوض شده. به نگاه هایی که بهم میکنن دقت میکنم و میفهمم با چه نظری به من نگاه میکنند.ما یه خانواده 4 نفری هستیم یعنی غیر از پدر و مادرم یه داداش کوچیکترازخودم دارم که 18 سالشه و جدیدا فهمیدم که بعضی وقتها با شهوت بمن نگاه میکنه شاید قبلا هم همینطور بوده ولی من دقت نکرده بودم چون اصلا به این چیزا یعنی رابطه سکسی خواهر و برادر و حتی نگاه بد بهم کردن فکر نمیکردم.دوستام و فامیلامون میگن خوشگل و خوش هیکل هستم و همه از باسن تپل و گرد و قلمبه ام و کمر باریکم تعریف میکنن مخصوصا وقتی شلوار استرج تنگ و نازک می پوشم با تاپ نیم تنه که عقب و جلوم(کووون و کوووسم) بدجور تو چشم میفته.البته جلوی هیچ مردی غیر از بابام و داداشم اینطوری نمیگردم. چند روز پیش هم که با همچین لباسی بودم متوجه شدم داداشم بدجور نگاش به کونمه و حتی یکی دوبار ب شوخی زد روی باسنم و گفت آبجی روز به روز خوشگلتر میشی هاااااا.منم بهش خندیدم و چیزی نگفتم تا غروبش که میخواستیم بریم مسافرت و داشتم جلوی میز آرایش میکردم و بین میز و تخت خواب فاصله کمی هست و دونفر اگه بخوان باهم ردشن نمیشه.داداشم به بهونه ردشدن خودش رو مالید پشتم من که کمی بسمت آینه خم شده بودم قشنگ مالیده شدن کیرررررش رو به کووونم حس کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم.
اون روز رفتیم مسافرت و وقتی از مسافرت برگشتیم تصمیم گرفتم به داداشم راه بدم باهم حال کنیم.تصمیم گرفتم اول حسابی با شیطنت حشریش کنم واذیتش کنم بعد بهش حال بدم.به خودم گفتم خوب اون که معلومه از این کار خوشش میاد و منم که نیاز دارم و خیلی هوس کردم پس همین کارو میکنم و از همین امروز شروع میکنم. خلاصه از همون روزی که گفتم تصمیم گرفتم به داداشم حال بدم و خودمم حال کنم شروع کردم به کار و هر وقت موقعیت جور میشد یه کاری میکردم.مثلا باهاش در شوخی رو باز کردم و وسط شوخی دست می انداختم گردنش و یه کم به خودم فشارش میدادم یا وقتی روی مبل بود میرفتم یه وری رو پاش میشستم و در حین صحبت با موهاش بازی میکردم و می دیدم که چطوری شق میکنه و حشری میشه.راستی مامان و بابام سرکار میرن و داداشمم که تابستون بود روزها خونه تنهاییم و فرصت زیادی دارم برای انجام نقشه ام.یه بارم که جلوی میز آرایش مشغول بودم باز به بهونه ردشدن ازاونجا خودشو مالوند بمن و دوباره وقتی میخواست برگرده بره بیرون همین کارو کرد که من دستمو بردم عقب وهمون پشت نگهش داشتم و گفتم نادر قلنجمو میشکنی؟؟؟؟ با یه مکثی و یه نفس بلند بیرون دادن گفت آرههههههه فکر کنم یه لحظه از حرکت من ترسیده بود و با شنیدن حرفم خیالش راحت شده بود.گفت دستاتو جمع کن تو سینت.منم همون کار رو کردم و اونم دستشو
1 531
اد و خیلی دردم میگرفت ولی به روش نمیاوردم نمیشد انتظار یه فرد ۳۰ ساله و با تجربه رو ازش داشت
همیجوری به سمت پایین بدنم و سمت کصم میرفت انگار کسی دنبالشه و نمیرسه کاری بکنه از یه طرفم صدام بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم
شروالم رو کشید پایین و بعدش شروال خودش رو کشید پایین کیرش رو که دیدم گفتم نکنی کاندوم نداری بدبخت میشیم با پررویی گفت خب پس من چی گفتم بیا اینجا برات ساک میزنم نمیتونم بهت بدم اگه اینجوری راضی میشی برات ساک میزنم هیچی نگفت و اومد جلو کیرش رو گذاشت دهنم و گفت بخور تند تند بخور
با اینکه اولش دوست داشتم باهاش سکس کنم ولی کم کم داشتم به گه خوردن می افتادم هیچی بلد نبود فقط منو الکی خسته میکرد
زیاد طول نکشید آبش اومد و از دهنم در آورد همش رو پاشید رو صورتم و کاناپه همین جوری رفت رو زمین دراز کشید
هیچوقت حماقتم رو فراموش نمیکنم
نوشتم بگمکه با آدمای آماتور ریسک آبروتون رو نکنین فقط اذیت میشین
نوشته: مریم
1 531
حافظی کرده بود و ماهم دو طبقه بالایی ساختمان بودیم و طبیعتا نباید کسی اون بالا می بود
با صدا لرزان و با چاشنی عصبانیت گفتم کی اونجاست آخه مگه اونجا جای سیگار کشیدنه یهو دیدم آرتا دستپاچه و با استرس پرید بیرون و ترسیده گفت سلام خاله مریم گفتم عه مگه آرتا نرفتین شهرستان پس اینجا چیکار میکنی گفت نه خاله من نرفتم باهاشون پس فردا امتحان دارم نتونستم برم من که دیده بودم سیگار میکشه یه ابروم رو بالا انداختم آره جون خودت خیلی هم درس می خونی
دیگه چیزی نگفتم و رفتم آشغال و گذاشتم برگشتم غذا درست کنم گفتم برا آرتا هم بزارم بیچاره خورش تنهاست یه موقع گرسنه نشه بعدا براش میبرم
یکم ماکارونی درست کردم و تو یه ظرف ریختم بردم دم در واحدشون و در زدم یکمی طول کشید ولی بالاخره اومد در رو باز کرد ماکارونی رو دادم بهش دیدم رفتارش خیلی عجیبه سرش شلوغه ولی هی سعی میکنه بدنش رو عقب نگه داره به یکم پایینتر نگاه کردم دیدم بله شلوارش یکمی زده بالا و خندم گرفت با تیکه گفتم خوب هم درس میخونیا و بعدش خداحافظی کردم و رفتم
روی مبل نشسته بودم و همش به آرتا میخندیدم راستش یاد شوهرم میفتادم چون صبحا همیشه معضل همیشگیش بود و قبل خودش پا میشد ولی جریان آرتا فرق میکرد مشخصه داشته یه کارایی میکرده . بعد یه سال زنگ در زده شد منم ترسیدم پا شدم کیه الان اومده اصلا فکرم به سمت آرتا نمیرفت که ظرف رو شسته باشه و آورده باشه پس بده گفتم که لازم نبود عزیزم چرا شستیش خودم میشستم که گفت عه خاله زشته منم خندیدم و ازش پرسیدماگه چای نخورده آماده س که گفت روم نمیشه خاله گفتم بیا تو لوس نشو جای خواهر بزرگترم
من تو خونه همیشه لباس های راحتی گشاد میپوشم و بدن عادی ولی تو پری دارم رنگ پوستمم سفید سفیده
اومد داخل و رفت رو مبل نشست منم رفتم واسه هر دومون چای آوردم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن دیدم میخواد یه چیزی بگه ولی روش نمیشه با خودم گفتم چی میخواد بگه حالا نکنه راجع به جریان یه ساعت پیش حرف بزنه یا خجالت کشیده باشه
که گفت خاله تو رو خدا به مامانم نگو داشتم سیگار میکشیدم بهش گفتم دیوانه شدی من چیکار دارم آخه به من چ ربطی داره اونم خوشحال شد چای سرد شدش رو یه قلب سر کشید بلند شد بره که گفتم بشین حالا هستی دیگه هم من هم تو تنهاییم حرف بزنیم شبمون سر شه سر شب میری
چند دقیقه ای سرمون رفت تو گوشی و منم تو حرف خودم مونده بودم که اصلا من و آرتا چی داریم به هم بگیم تازه یه پسر بالغ هم هست نکنه همسایه ها ببینن فکر بد کنن یواشکی رفتمکفشش رو آوردم تو یه موقع کسی نبینه
دوباره نشستم شروع کردم به حرف زدن گفتم خب آقا آرتا چه خبر از خودت بگو چیکار میکنی گفت هیچی والا در محضر شماییم الان بقیشم که بیکار بودیم و ول چرخیدیم و همین روال کار خاصی نمیکنم ازم پرسید خاله سختت نیست شوهرت میره دیر به دیر میاد گفتم هست ولی لطف شما مادرت از تنهایی در اومدم راحتم گفت خوش به حال همسرتون خاله که شما زنشی
گفتم وا آرتا چرا اینجوری میگه ینی انقد خوبم خجالتم میدی و بعدش کمی خندیدم.گفت آره دیگه هر مردی آرزوشه زنی مثل شما داشته باشه خوشگل با وقار خوش صحبت گفتم ای ناقلا نکنه تو هم دوست داری زن بگیری گفت چرا که نه ولی فعلا بچم مادرم قبول نمیکنه گفتم نکنه کسی رو در نظر داری و روت نمیشه بگی گفت نه به خدا همینجوری میگم نمیدونم چرا ولی احساس کردم اگه بگه کسی هست حسودیم میشه یهویی فکرم سمت چیزایی رفت که نباید میرفت ازش پرسیدم نظرت راجع به من که تو همین مایه های خوش صحبتی و ایناست دیگه نمیدونم چرا ولی احساس کردم از این سوال من خوشحال شد یه جورایی چشماش برق زد منم یه جورایی داشت شهوتم بالا میومد قبلا هم این حس رو با شوهرم تجربه کردم که به سکس ختم شده بود
آرتا خیلی زرنگ تر از چیزی بود که فکر میکردم واسه همین بیشتر جذبش می شدم مثلا خودش حرفی نمیزد ولی سوالایی میکرد که از دهن خودم حرفای خودش رو بشنوه مثلا با یه لحن عجیب پرسید مثلا چ حسی خاله قشنگ داشت از زیر زبونم حرف میکشید
با خودم گفتم نکنه بعدا اتفاقی بیفته که پشیمون بشم پا شدم گفتم آرتا وقتشه دیگه بری بالا تا دم در رفت ولی برگشت گفت میشه امشب و پیشت باشم نرم … مریم…
اولین باری بود بدو گفتم خاله اسمم رو صدا میزد داشتن همچین دل و جراتی بیشتر دیوونم میکرد سکوت کرده بودم ک فقط صدای خش خش پاش رو که رو موکت میکشید و بهم نزدیک و نزدیکتر میشد می شنیدم تا به خودم اومدم دیدم جلوم وایساده قلبم داشت تند تند میزد خشکم زده بود جلو تر اومد و گونه م رو بوسید شهوتم به اوج خودش رسیده بود یکمی نگاش کردم و دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم محکم لبم رو گذاشتم رو لباش و بوسیدمش دستش رو گرفتم بردمش رو کاناپه دراز کشیدم و کشیدمش سمت خودم و افتاد به جون گردنم و با دستش آماتور گونه ممه هامو فشار مید
1 531
مریم و پسر همسایه
#پسر_همسایه #زن_شوهردار #خیانت
سلام
اسمم مریم ۳۱ سالمه و متاهلم ولی هنوز بچه دار نشدم دلیلشم اینه هنوز شوهرم دوست نداره پدر بشه و همش بهونه میاره خرج گرونه و منم فعلا آمادگی پدر شدن رو ندارم. البته خودمم بدمم نمیاد اینجوری راحت ترم کار اضافی رو شونه هام نیست.
از شغل همسرم بگم که راننده تریلیه و اینم بگم که مال خودمونم نیست فقط داره روش کار میکنه . فکر کنم در جریان هم هستین مدت کار راننده تریلی ها ممکنه روز ها و هفته ها طول بکشه و خونه نیان واسه همین ما مجبوریم مدت زیادی رو تنها خونه بمونیم همینم باعث میشه بیشتر تایم روز اگه کسی پیشمون نباشه و جایی نریم تو خونه بخوابیم که افسردگی بهمون فشار نیاره.
تقریبا دو ماهی میشد که خونمون رو عوض کردیم و الان آپارتمان نشینیم که هم امنیتش برا من بیشتره و هم احساس راحتی بیشتری دارم.
از موقعی که اینجا اومدیم یه همسایه داشتیم که خیلی هوام رو داشته نزاشته خیلی تنها بمونم هر موقع برم خرید با هم میریم و پارک و پیاده روی هم که نگم براتون خلاصه که تو این تنهایی هام دلم به ایشون خوشه
همسایمون یه پسر ساله داره به اسم آرتا که قیافش نسبت به سنش هم کوچیکتره ولی قد بلندی داره و خیلی خوش رفتاره اینم بگم که من اصلا همچین قصدی هم نداشتم و همه چی اتفاقی رخ داد و ماندگار هم موند
یه روز شوهرم دیگه آماده بود بره تو جاده و خودشم میگفت این بار مسیرم خیلی طولانیه ممکنه هفت ده روز نباشم و اگه میخوای ببرمت خونه پدرت این مدت رو اونجا بمون که بهش گفتم لازم نیست خونه خالی نباشه بهتره خودشون هم بهم سر میزنن تازه خانم همسایه مون هم هست اینجا تنها نیستم و پیشم هست .خلاصه خداحافظی کردیم شوهرم راهی شد و زن همسایه مون هم اومد خونمون چون میدونست وقتایی که قراره شوهرم بره بیشتر دلتنگ میشم و بی قراری میکنم
تو نشیمن نشسته بودیمو حرف میزدیم که صدای ترکیدن یه چیزی اومد و به دنبالش صدای آب شنیدیم . هراسان رفتم سمت آشپزخونه و دیدم که لوله آبگرمکن ترکیده و ازش آب فوران میکنم دستپاچه رفتم و سریع کنتور آب را بستم که بیشتر از این به خونه زندگیم گند زده نشه .خواستم که به برادرم زنگ بزنم که زن همسایمون گفت پسرم آرتا بیکار خونه نشسته چرا برادر بیچارت رو صدا میزنی اون همه راه بیاد یه چیز ساده رو درست کنه آرتا رو میفرستم بره از سر تعمیرگاه خیابون یه تعمیرکار بیاره هرچی گفته زشته و زحمته قبول نکرد به آرتا زنگ زد و ازش خواست که بره تعمیرکار بزاره بعد چند دقیقه زنگ در اومد و گفتم چه زود آرتا رفته اومده در را باز کردم دیدم خودش تنهاست که گفت اگه اشکالی نداره ببینم مشکلش چیه مادرمم که اینجاست شاید خیلی هم جدی نباشه چرا هزینه تعمیرکار بدین منم یه خورده بلدم چون پیش لوله کش کار کردم
منم گفتم باشه و اومد تو با مادرش یه شلام احوال پرسی گرمی کرد و بهش گفت کم پیدایی مادر جان منم با خنده گفتم خب حالا ۱۰ ساله مادرت رو ندیدی همین پایین خونه خودتونه
خیلی از لحن حرف زدنش خوشم میومد خیلی آدم شوخ و با اعتماد به نفسی بود چند باری که با شوهرم خونشون رفتیم یه طرف مجلس پر حرف و خنده های اون بود بعضی وقتا با خودم میگفتم کاش اونم هر بار با مادرش بیاد پیشم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم کارمون به خلوت هم بکشه.
لوله آبگرمکن رو نگاه کرد و گفت چیزی نده که فقط پیچش در شده و لوله پریده یه آچار و یه نوار تفلون داشته باشین حله که خدا رو شکر به لطف شوهرم تو خونه ما این چیزا زیاد پیدا میشه
بعد چند دقیقه درست مثل روز اول درستش کرد و خواست بره گفتم به جون مادرت تا نشینی چایی برات بیارم جایی نمیری
رفتم چایی ریختم و اومدم نشستم و گفتم خب حالا آقا آرتا چ خبر از خودت از شوخی هات که اونم با شوخی گفت که دیگه هم خودم هم شوخی هام نم کشیده چیزی برای گفتن نیست مادرش هم همش قربون صدقه یکی یه دونش میشد منم بعضی وقتا بهشون حسودیم میشد و با خودم میگفتم بچه هم بد نیستا واسه مادر رفیق و یار میشه.
آخر هفته ها آپارتمان مثل یه ساختمان متروکه میشه نه رفت نه آمدی نه صدایی سکوت محض همه یا میرن بیرون یا میرن شهرستان پیش اقوام منم اون موقع ها بیشتر دلم میگیره
تو خونه نشسته بودم که در زنگ خورد زن همسایه مون بود بهش تعارف کردم بیاد داخل که گفت ممنونم ازت میخوایم یکی دو روز بریم شهرستان چیزی لازم نداری یا کاری نداری . اولش یکم ناراحت شدم که دو روز رو چجوری تنهایی سر کنمولی ازشون خداحافظی کردم و اومدم داخل نشستم و تلویزیون نگاه میکردم
داشت هوا تاریک میشد گفتم تا روشنه برم آشغال رو بزارم سر کوچه چون حقیقتش شبا میترسم تنهایی تا جلوی در هم برم
رفتم بیرون راهرو عجیب بوی سیگار میداد منم تعجب کردم چون تا حالا یه بارم ندیدم کسی داخل راهرو ساختمان سیگار بکشه احساس کردم یکی بالای پله هاست ترسیدم چون همسایه بالاییمون همین چند دقیقه پیش خدا
1 531
عرفی کنه ته دلم استرس داشتم ولی مجبور شدم منو برد توی اتاق قلاده بست منو اورد بیرو ن فاطمه تعجب کرد گفت چرا اینجوری نفیسه گفت شش ماه توله منه تربیتش کردم که کوس کونمن قشنگ هر چقدر که میخواهم لیس بزنه منو بردن بیرون توی باغ یه دوباری سه باری دور باغ زدیم البته من مثل سگ با قلاده و نفیسه از فاطمه پرسید نظرت چی در باره این کار من که فاطمه گفت فعلا هیچی ولی نفیسه گفت من احساس غرور میکنم که یه مرد اینجوری توله سگ خودم کردم زیر دست پای من هست هر وقت هم که حرف گوش نکنه یه سیلی در کونش میزنم و اگر بیشتر اذیت کنه شاش میکنم دهنش و چند باری هم شاش کرد دهنم انهم جلوی فاطمه و وقتی شاش میکرد میگفت فاطمه این هست احساس قدرت من که میکنم هنوز هم ادامه داره و من شدم سگ دختر دوست دخترم البته ناراحت نیستم چون به غیر از مادرش که زهرا باشه هم نفسیه و هم فاطمه میکنم برای منم همین بسه
این داستان سکسی من
پایان
نوشته: اکبر
1 531
سگِ دخترِ دوستدخترم
#تحقیر #دوست_دختر #فتیش
سلام
من یه ادم معمولی با قد ۱۷۳ وزن ۷۶ کیلو ولی بخاطر ارز دیجیتالی پولدار شدم خونه ماشین شاسی باغ ویلا در شمال و زمینهای زیاد بماند من ۱۰ ساله که جدا شدم الان ۴۰ سالمه ۵ سال پیش توی نزدیکا یه خانمی رو پیدا کردم که یواش یواش دوست شدیم که جدا شده بود یه دختر ۱۶ ساله که الان ۲۱ سالشه خیلی قشنگ و خیلی هم مغرور اولش که با مادرش دوست شدم زیاد خوشش نمیامد از من ولی یواش یواش بعد از یک سال با محبتی که بهش میکردم با من خوب شد یک سال از سکس خودمو مادرش بگم که هم از جلو و هم سکس انال داشتیم و هنوز هم داریم خیلی قشنگ حال میده من اصلا نظری به دخترش نداشتم که اسمش نفیسه بود مادرش هم زهرا اسمش بود زهرا هیکل معمولی با قد ۱۵۵ تپل با صورت تقریبا قشنگ با سینه ۸۵ ولی کون بزرگ ولی نفیسه خیلی صورت خوشگل با چشمایی درشت قد بلند تقریبا اندازه من بود با سینه ۷۵ ولی کونش بزرگتر از مادرش بود ما باهم گردش تفریح میکردیم چند باری هم رفته بودیم شمال ویلا یک سال دیگه هم گذشت یعنی دوسال بود که با هم بودیم و نفیسه دیگه با من خیلی راحت شده بود توی خونه یا باغ یا ویلا با شلوارک تاب میگشت یک بار که تو شمال بودیم گفت میشه کمرو کمی بمالی منم جلوی مادرش از روی لباس مالیدم تمام شد و بعد از دوروز برگشتیم هر بار که میامد خونه من میگفت میشه کمی ماساژم بدی اولش ار روی لباس بود ولی یواش یواش دستو میکردم توی لباسش ماساژ میدادم تا یک شب که باز هم خونه من بودن داشتیم فیلم نگاه میکردیم که امد کنار من دراز کشید گفت کمرمو کمی ماساژ بده وقتی دست کردم البته با یک دست دیدم سوتین نداره شروع کردم به ماساژ دادن که وقتی نگاه هم بهش افتاد دیدم چشماش خمار شده ولی من هواسم به فیلم بود
تا یک بار باز بهم گفت بیا اتاق ماساژم بده مادرش هم داشت آشپزی میکرد که رفتم ماساژ دادن دو دستی ولی کمی لباسش بالا زده بودم که بعد از این گفت کمی پامو هم بمال یه چند ماهی گذشت ما ماساژو نفیسه شده بودیم تا یک روز پیام دادم که من میخواهم بیام خونه اتون گفتم با کی گفت خودم تنها ماساژم بدی نزدیک ظهر بود که امد من شروع کردم ماُساژ دادن خلاصه کنم یک سال ماساژ میدادم ولی دیگه اخرش لخت تنها ماساژ میدادم که یک روز پیشنهاد سکس کردم و باورم نمیشد که قبول کنه که از کون میکردمش یک سالی یواشکی از مادرش کردمش نفیسه یه دوست به اسم فاطمه داشت که رفت امد خانوادگی داشتن فاطمه نفیسه با هم دوست فاب بودن و از همه چیز هم خبر داشتن حتی سکس هم فاطمه به خوشگلی نفیسه نبود کوچک تر از نفیسه بود از لحاظ هیکل سنشون تقریبا یکی بود نفسیه فاطمه رو وادارش کرد که بیاد باهم باشیم منم بدونه که بدونم یک روز اوردش توی باغ دیده بودمش ولی نه برای سکس اینجوری بگم که سکس ماُساژ سه نفره شده بود بعد از شش ماه از سکس سه نفره بود که نفیسه گفت دیگه من نیستم نگو نقشه داشته منم که عادت کرده بودم بهش یهوی یک ماه قهر کرد بدون که چیزی بینمون باشه حتی فاطمه رم مجبور کرد دیگه پیش من نیاد من موندمو مادرش حتی دیگه بهانه می اورد با مادرش هم پیش من نمیامد هر چی هم پیام مدادم جواب نمیداد گفتم که خیلی مغرور بود این هم بگم که من توی سکس خیلی فحش میدم و تحقیر میکنم مثلا نفیسه که کون میداد میگفتم که کونی منه مجبورش کرده بودم بگه من یا میگفتم که مادرش جنده منه باز میگفت من با فاطمه هم همینطور ۴۰ روزی گذشت نفیسه پیام داد گفت کارت دارم که من تو کونم عروسی شد گفتم کجا بیام که گفت توی خونه میام امد با هم صحبت کردیم بهم گفت من شرط دارم گفتم شرط چی گفت باید توله سگ من بشی من دوست دارم قلاده بندازم گردنت کون برهنه توی خونه بریی ایور انور بعد من باهش صحبت کردم دیگه مجبورم کرد اگر میخواهم باهش و فاطمه باشم باید شرطش قبول کنم من گفتم باشه ولی جلوی فاطمه نه فقط وقتی که خودت هستی قبول کردیم وظیفه من این شد که منو با قلاده مثل یه سگ توی خونه بچرخونه هرچی میخوره برای من بزار توی بشقاب منم با دندون بخورم بدون دست مثل سگ توی سکس هم منو مجبور کرد که کوسشو کونشو هر جاش که دوست داره لیس بزنم بدون که اصلا حرفی بزنم یعنه نه چشم نه ارباب از این حرفها نبود درست مثل یه سکس سگ با زن هم باید سکس میکردم فقط باید له له میزدم البته یک بار سگ میشدم یک بار هم خودم بودم که فاطمه دوسش هم میامد و خبری از سگ شدن من نداشت تا شش ماه گذشت روال ادامه داشت تا خرداد همین امسال که گفت من میخواهم توله سگمو به فاطمه معرفی کنم که من قبول نکردم ان گفت قبول نکنی باز من میرم فاطمه هم از دست میدی باید قبول کنی توی این شش ماه هم که توله سگش بودم اگر خطای میکردم با کف دستش میزد در کونم و یک بار هم یهوی گازش گرفتم منو مجبور کرد که شاش کنه دهنم تا روزی که رفتیم توی باغ که قرار بود من سگش باشم و به فاطمه م
1 531
سکس من و دخترخالم مینا
#خاطرات_نوجوانی #دخترخاله
درود و عرض ادب
بذارید از اینجا شروع کنم که من یه دختر خاله داشتم یه هشت سالی از من کوچیکتر بود قیافش بگم کپی سحر قریشی بیراه نگفتم با سینه های برجسته و کون خوش فرمش واقعا منو دیوونه کرده بود خیلی تو کف کردنش بودم
ماجرای اولین سکس مون از اینجا شروع شد که خونه پدربزرگم از خونه های قدیمی بزرگ حیاط دار بود وقتی مادربزرگم فوت کرد برا اینکه پدربزرگم تنها نباشه هر شب من میرفتم پیشش میخوابیدم تا تنها نباشه،خاله کوچیکم هم با دخترش مینا طبقه پایین زندگی میکردن و از پدربزرگم مراقبت میکرد منم که کف مینا دختر خالم بودم البته مینا هم زیادی بهم پا میداد از هر فرصتی استفاده میکرد و خودش بهم میمالوند و عشوه میومد
یک روزی من ظهری کارم زود تموم شد گلم ی سر به پدربزرگم بزنم تا یه بهونه ای بشه دخترخاله رم ببینمش،رفتم دیدم پدربزرگم خوابیده طبق معمول چون سکته قلبی کرده بود حال و روز خوشی نداشت طفلک،رفتم پایین یه سر به خالم اینا بزنم دیدم دخترخالم تنهاس پرسیدم خاله کجاس گفت که رفته تا بازار یکم خرت و پرت بگیره،راستشو بخواین تو لباس راحتی که پوشیده بود کونش داشتم دیوونم میکرد همش چشمم به کونش بود رفت برام یه چایی آورد نشستیم یکم گفتیم و خندیدیم من حرفو کشیدم به اندامش و تعریف از اندام خوشگلش،اونم نگو خوشش اومده و حشرش زده بالا ،بعدش نمیدونم چیشد یهو بخودم اومدم دیدم لباش رو لبامه داره چنان لبامو میک میزنه انگار میخاد لبای منو از جاش بکنه منم بیکار نموندم دستمو بردم رو سینه هاش مالوندمشون طوری حشری شده بود که منو واقعا به وجد میاورد پیرهنشو زدم بالا وای چه سینه های بزرگ و خوش فرم و سفتی شروع کردم به خوردنشون واقعا برام خیلی لذت بخش بود بعد خواستم شلوارشو دربیارم که مقاوت کرد گفت نه الان نه بمونه برا یه وقت دیگه گفتم من نمیتونم منتظر بمونم تا همچین فرصتی دوباره گیرمون بیاد اصرار از من انکار از اون اما چون حشر منم زده بود بالا راضیش کردم شلوارشو در اوردم و شرتشو کشیدم پایین چه صحنه ی جذابی بود یه کون قلمبه خوش فرم با یه کوس دوس داشتنی یکمی با کوسش ور رفتم و حسابی حشریش کردم بعدش گفتم برگرد گفت میخوای چیکار کنی گفتم میخوام از کون بکنمت دیگه گفت نه توروخدا دردم میگیره گفتم نترس من کارمو بلدم برگشت و داگی شد منم چون شدید حشری شده بودم آب دهنم خیلی غلیط شده بود یکمی زدم دم سوراخ کونش یکمم به کیرم اروم سرشو کردم تو ،چقد تنگ و گرم بود بهترین حسی بود که تجربه کرده بودم تا اون سن،یکمی نگه داشتم تا عادت کنه سوراخش بعدش کم کم جا میکردم توش که یهو دیدم تا ته کردم تو بعد اروم اروم خیلی با حوصله شروع کردم تلمبه زدن مینا جونم هم درد داشت هم داشت لذت میبرد دروغ نمیتونم بگم زیاد طول نکشید تا آبم بیاد خالی کرد تو کونش و ولو شدم روش و یه چند دقیقه ای خوابیدم روش.
از اون موقع به بعد چون خودشم خوشش اومده بارها بارها باهم سکس کردیم تا اینکه شوهر کرد و از هم فاصله گرفتیم البته ازدواجش موفقیت آمیز نبود و بعد یکی دو سال نامزدی بهم خورد و نگو تو این بین پسره زده پرنده مرده و آورده پایین و این دخترخاله ما هم از رو خجالت به من نگفته بود که برای اولین بار یه سکس مشتی هم وقتی فهمیدم از کوس داشتیم اگه خوشتون اومد تو کامنتا بگید ماجرای اونم براتون بنویسم
پایدار باشید
نوشته: Coco jambo
1 531
زیبایی طبیعی او را نمایان میساخت، بلکه حس آزادی و اعتماد به نفس او را نیز بازتاب میداد. مخصوصا که بخش زیادی از سینه هایش، لخت در مقابل چشم همگان بود.
در قسمت پایین، شورت بندی، که با برشهای دقیق و مینیمالیستی طراحی شده بود، تنها بخش کمی از بدن را میپوشاند. این طراحی، که به شکلی جسورانه و مدرن ترکیب شده بود، به گونهای بود که نه تنها بدن را آزاد میگذاشت، بلکه آن را با اندامهای منحنی و زیبای سارا در آغوش میکشید. هر حرکت، همچون یک رقص ظریف، باسنش را به شکلی نرم و لطیف در هوا میچرخاند و توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد.
این بیکینی، با ظرافتی که داشت، بیشتر از آنکه تنها لباسی برای پوشاندن بدن باشد، اثری هنری بود که با مدرنیته و جسارت خود، پیامی از آزادی، زیبایی و شجاعت را منتقل میکرد. نگاهها به سارا خیره میشد، اما او بیشتر از هر زمان دیگری احساس قدرت میکرد. در این لباس، او نه تنها بر جسم خود، بلکه بر روح و آزادی درونیاش تسلط داشت.
آریا با لبخند به سارا نگاه کرد و گفت: «همینطور که میگفتم، تو درخشانی. این لباس دقیقا برای تو ساخته شده.»
سارا با نگاهی عمیق به آریا پاسخ داد: «احساس خوبی دارم. نمیدانستم که این انتخاب، اینقدر برایم متفاوت خواهد بود.»
آریا به آرامی قدم به سمت سارا برداشت. احساس میکرد که دیگر چیزی جز او در اطرافش نمیبیند. آن لحظه، برای او ترکیبی از جاذبههای جنسی و عاطفی بود. این که سارا به گونهای بیپرواتر از همیشه تقریبا لخت در برابر او قرار گرفته بود، موجب شد تا قلب آریا تندتر بزند. هر نگاه و هر لحظه از تماس آنها، بیشتر از هر زمان دیگری، بینشان نوعی پیوند عمیقتری ایجاد میکرد.
نوشته: نیکی
1 531
در آغوش آزادی
#همسر
بخش اول: شب پیش از مهمانی
سکوتی نرم و آرام در خانه برقرار بود. سارا و آریا در حال آماده شدن بودند؛ در حالی که بیرون از پنجره، ماه به آرامی بر فراز آسمان در حرکت بود. مهمانی کنار استخر، قرار بود فرصتی باشد برای رهایی از روزمرگی، برای شادی و لحظههای پر از دوستی و لبخند. اما برای سارا، که همیشه با دقت و گاهی تردید به انتخابهایش نگاه میکرد، این مهمانی بهانهای برای دست و پنجه نرم کردن با خود بود.
در اتاق خواب، سارا ایستاده بود، در برابر آینهای قدی. نگاهش به بیکینیهایی که روی تخت پراکنده بود، دوخته شده بود. هرکدام به نوبه خود داستانی داشتند. بعضی از آنها با طراحیهای ساده و پوشیده، احساس امنیت و راحتی را تداعی میکردند، در حالی که دیگران با رنگهای جلبکننده و برشهای جسورانهتر، دعوتی به آزادی و تجربهی متفاوتی از خود میکردند. سارا با انگشتانش بر روی پارچهی یکی از بیکینیهای سادهتر حرکت کرد، گویی در دلش میخواست احساس راحتی و محافظت داشته باشد.
آریا در این لحظات، با قدمهایی آهسته وارد اتاق شد. نگاهش بر سارا افتاد؛ آنطور که همیشه در نگاههایش چیزی بیشتر از حرفها میدید. نگاهش با آن نگاهِ آشنای حمایتگرش، به آرامی بر بیکینیهای موجود چرخید و سپس بر روی سارا ثابت ماند.
آریا پرسید: «مطمئنی که این انتخابت درسته؟». صدایش همچون نسیمی ملایم به گوش رسید.
سارا لحظهای مکث کرد و پاسخ داد: «آره، فکر میکنم این بیشتر با من هماهنگه…»
آریا نزدیکتر شد، بیآنکه فشار بیاورد یا تقاضایی کند. او دستش را به آرامی بر بازوی سارا گذاشت و گفت: «گاهی انتخابهای ما تحت تأثیر عادتها و ترسهایمان هستند. اما تو سزاوار آنی هستی که به درون خود اعتماد کنی و خود را آنگونه که میخواهی، ببینی.»
کلام آریا در دل سارا طنین انداخت. او بیکینی دیگری را برداشت، این بار با طراحی جسورانهتر و رنگی که گویا به او یادآوری میکرد که همیشه میتواند در انتخابهایش، چیزی بیشتر از آنچه که خود تصور میکند، پیدا کند.
پس از لحظاتی کوتاه، سارا از اتاق بیرون آمد. نگاهش در آینه به خود افتاد، و احساس تازهای از درونیترین نقاط وجودش آغاز شد. رنگ و برش لباس، پوستش را نمایان می کرد ولی روحش را می پوشاند؛ چیزی که هرگز از خود انتظار نداشت. در این لحظه، او احساس کرد که همان کسی است که همیشه در دلش بود، با قدرتی که حتی در حضور آریا، خودش را میتوانست لمس کند.
آریا که ایستاده بود و در دلش در پی یافتن درستترین کلمات بود، وقتی سارا را دید، لبخندی زد. لبخندی که از ته دلش میآمد و در آن چیزی بیشتر از تحسین وجود داشت؛ احترام به شجاعت و به انتخابهایی که در نهایت به انسانیت و آزادی شخصی میرسید.
«تو زیبا هستی، سارا. همانطور که همیشه بودهای.»
سارا با نگاهی پر از اعتماد به نفس و لبخندی آرام، به سوی او گام برداشت. «برای من، مهمانی آغاز یک لحظهی تازه است. نه تنها برای ما، بلکه برای هر چیزی که میخواهیم از زندگی بگیریم.»
بخش دوم: شب مهمانی
آنطور که همیشه برای چنین شبهایی میبایست، مهمانی کنار استخر در فضایی دلانگیز و با چراغهای رنگی که در هوا میرقصیدند، آغاز شد. سارا و آریا به محوطهای رسیدند که پر از دوستان و آشنایان بود. موسیقی سبک و ریتمیک در پسزمینه پخش میشد و صدای خندهها و گفتوگوهای شاداب در فضا پیچیده بود. استخر با آب شفاف و نقرهای، گویی تابش ماه را در دل خود منعکس کرده بود.
سارا و آریا به آرامی در میان جمعیت قدم برداشتند. نگاهها از گوشه و کنار به آنها افتاد، و سارا لحظهای احساس کرد که نگاههای کسانی که به لباسش توجه میکردند، گاهی به او احساسی از نگرانی میدهند. اما به محض این که چشمهای آریا را دید، آن نگرانی از بین رفت. در نگاه آریا چیزی جز تحسین و اعتماد به نفس نبود.
لباس سارا، که در ابتدا برایش کمی غریب مینمود، حالا با هر قدمی که برمیداشت، او را در دل شب و در میان نورهای رنگارنگ استخر، به فردی شجاعتر و مطمئنتر تبدیل میکرد. بیکینی او با رنگ مشکی مات، در برابر آب استخر همچون یک قطعه از آسمان میدرخشید. طراحی آن به گونهای بود که خطوط بدنش را به زیبایی نمایان و بیپروایی زنانه را القا می کرد. تزیینات ظریف و جزئیات پارچه، در زیر نور چراغها شکوفا میشدند و هارمونی کامل را ایجاد میکردند.
بیکینی دو تکهای که سارا به تن داشت، طراحیای بینظیر و جسورانه داشت که هارمونی دقیق و زیباییشناسی مدرن را به نمایش میگذاشت. این لباس تمام جزئیات بدن را در خود نمایان میکرد. رنگ مشکلی عمیق و تاریک، به شکلی اسرارآمیز و در عین حال جذاب، به پوست سارا تلالو میبخشید و خطوط بدنش را با دقت خاصی برجسته میکرد. طراحی بندهای ظریف و نازک که به شکلی ماهرانه در پشتش در هم تنیده بودند، نه تنها
1 531
تنها چیزی که الان مهم بود لذت بردن بود. منم باهاش هماهنگ شدم و نفس هام عوض شد. دیگه خجالت نمی کشیدم، شاید یاد اول زندگی زناشوییم با پسرش افتاده بود و می خواست جبران کنه. آخه میدونست که شب زفاف پسرش نتونسته بود منو بکنه و تا مدت چند ماه باکره بودم. از کم بودن فعالیت پسرش خبردار شده بود. الان داشت کمبود رو جبران می کرد. هر دو داشتیم به اوج می رسیدیم. آروم کیرش رو کشید بیرون و هدایتم کرد به اتاق خواب. می خواستم باهاش چشم به چشم شم، اینه که تاپ و سوتینم رو کندم روبروش ایستادم. عروس و پدر شوهر لخت ایستاده بودیم و کیر کلفت پدر شوهر تلو تلو می خورد. لبش رو گاز گرفتم و بوس کنان رفتم پایین تا به کمرش رسیدم. باور نمی کردم که چه کار کثیفی دارم می کنم. یه جورایی با این فکر تحریک تر هم شدم. به خایه هاش و کیرش زبون می کشیدم و می خواستم از ساک زدن طفره برم. کیر شوهرم رو هیچوقت ساک نمی زدم و یا زبون نمی کشیدم. یعنی از این کار لذت نمی بردم. این کمی فرق می کرد. هم بدنش خوش فرم بود و هم کنترل دست یه از خودم بزرگتر بود که می بایست بهش گوش بدم. من بیشتر دوست داشتم با اندامش بازی کنم. بابات با مهربونی ایستاد و اصلا تکون نخورد تا من هر کاری دوس دارم با کیر و خایه ش بکنم. حتی وقتی خایه ش رومی پیچیدم حس کردم دردش گرفت. بعد از یه مدتی خودم رفتم رو تخت و به پشت خوابیدم و پاهام رو بلند کردم و اونم رو شونه اش گذاشت. با دستم کیرش رو گرفتم و رو کسم گذاشتم. با کیر شوهرم فرق داشت. سنگین تر و خوش فرم تر بود. خایه هاش درشت بود و من بیشتر باهاش حال می کردم. شوهرم همیشه تو سکس عجله داشت، ولی اون با اینکه داشتیم خیانت می کردیم ولی خیلی حوصله داشت و بهم توجه می کرد. خایه شو گرفتم و کیرش رو روانه کسم کردم. نکرده داشت ازم می ریخت، دستم رو برداشتم و خودم رو بهش نزدیکتر کردم که بتونه راحت تر منو بگاد. کیرش سر خورد تو و من پاهام رو به گردنش قفل کردم. شیرین داشت تلمبه می زد و من که اندامم خیلی کوچیکتر بود، عملا رو هوا بودم و با تلمبه های اون موج می زدم. ضربه های خایه هاش به کونم و کلفتی کیرش تو کسم در عرض چند دقیقه منو به لذتی رسوند که هیچوقت تجربه نکرده بودم. باباتم هم داشت لذت می برد و هی می گفت بخورم کس عروس خوشگلم رو. خوشحال بودم که لحظات وصف ناپذیری رو برای پدر و پسر فراهم می کردم. ممه هام با ضربه های بابا تکون می خورد و از شدت لذت نوکش جمع شده بود. ناگهان موجی از لذت بدنم رو گرفت. در کل بدنم خوشی رو حس کردم که تا حالا تجربه نکرده بودم. اینقدر شدت انقباض های بدنم شدید بود که باباتم از فشار دیواره کسم رو کیرش احساس کرد و برای اینکه من بیشتر لذت ببرم یکی از ممه هام رو گرفت و نوکش رو فشار داد. این لذت باور کردنی نبود. آب زیادی ازم ریخت و باعث شد که اونم به اوج برسه. کیرش رو بیرون کشید و قطره های آبش به هوا فوران کرد. تمام سینه و شکمم از آب بابات و رو تخت از آب من خیس شده بود. صدای درب رو شنیدم و خودم کنار کشیدم و از شرم رو تختی رو دور کمرم پیچیدم و لباسام رو برداشتم به حموم فرار کردم. اونجا شکمم رو با شورتم تمیز کردم ولی تو اتاق خواب بابات لباس نبود. ناچارا همونا رو پوشیدم و اومدم رو مبل. برای همین بود که بهت گفتم از ورزش برگشتیم. ببخشید که دروغ گفتم.”
من مونده بودم که چکار کنم. برام خیلی عجیب بود. انتظار داشتم که یه جورایی تماس داشته باشن ولی اینکه زنم به بابام داده باشه، منو تو یه شرایط خاصی قرار داده بود. پا شدم و بدون هیچ حرفی از خونه خارج شدم.
نوشته: فرشید
1 531
پدرم کس زنم رو پاره کرد!
#تابو #خیانت #پدرشوهر
این اصلا مقدمه نمی خواد.
پدرم بارها گفته بود مواظب زنت باش خیلی خوشگله و لباس هاشم خیلی بازه و خودشم ولنگاره. هر وقت هم به هم میرسیدن بغل و ماچ می کردن. منم یه چیزایی رو حس کرده بودم ولی هیچوقت تصور خیانت رو نداشتم. گاه گاهی پدرم طناز رو سر کار می برد یا از خرید برمی گردون، ولی وقتی با هم بودن انگار از ورزش اومدن. عرق کرده و خیس، از بیرون و درون!
امروز وقتی از کار که برگشتم، دیدم طناز رو مبل دراز کشیده. رفتم کنارش نشستم. حس کردم حالش طبیعی نیست. مشکوک شدم.دستم رو گذاشتم رو رونش. گفت عزیزم از ورزش اومدم، بذار برم دوش بگیرم بعد. گفتم نه همینطور خوبه. یواش یواش دستم رو بردم رو کسش. شورت و ساپورتش خیس خیس بود. سرم رو که نزدیک کردم بوی شهوت شدیدی می داد. آروم آروم ضمن بوسه، پایین تنه ش رو لخت کردم. شورتش از منی سفید شده بود. تنها راه اینکه بفهمم چی شده، مست کردنش بود. رفتم یه گیلاس شراب آوردم و دادم دستش. بدنش رو می مالیدم و اونم یواش یواش داشت شراب می خورد. گیلاسش رو دوباره پر کردم دستم رو بردم تو. لب های کسش رو گذاشتم بین انگشتام. طناز اینکار رو خیلی دوس داره. یه نگاه به چشماش انداختم، قرمز شده بود. شراب گرفته بودش و خودش شل کرده بود. الان یه گیلاس دیگه من رو به هدفم می رسوند. گفتم عزیزم اینو سر بکش تا برات پرش کنم. زیاد راقب به نوشیدن نبود ولی با اصرار من دومی رو هم سر کشید و من سومی رو براش ریختم. بوسش کردم و از لب و چونه بوس کنان به گردنش رسیدم. تاپ و سوتینش رو هم در آوردم. به بازی کردن با سینه هاش و خوردن نوک ممه هاش ادامه دادم تا گیلاس سوم رو تموم کنه. حسابی حشری شده بود. گیلاس رو ازش گرفتم. شل روی مبل افتاده بود. همینطور می خوردم و پایین می رفتم. نافش رو که می بوسیدم قلقلکش گرفت و خندید. گفتم موش موشک خائن نخند، الان کونت رو پاره می کنم! خواهش کرد که تو کونش نذارم و من گفتم باید به من بگی که چه خبره؟ چرا تمام بدنت رو شهوت گرفته؟ چند نفر تو رو گاییدن؟ والا بیرحمانه تو کونت میذارم. با آخ و ناز شروع کرد. آخه عزیزم تو همیشه سر کاری، با من بیرون نمی آی و بهانه های مختلف. واسه همین این دفعه با بابات دادم. بابات خیلی مهربونه، برام خرج می کنه و الان فهمیدم خوب بلده منو حال بیاره و کیرش هم بهتره! دیگه مطمئن شدم که اشتباه نکرده بودم. راغب بودم که برام تعریف کنه چطور به بابام داده. گفتم مگه بیرون نرفته بودید؟ و دستم رو بردم سمت سوراخ کونش. طناز بازی کون رو اصلا دوست نداره. از جاش پرید و گفت من که دلیلش رو گفتم، چرا انگشتم می کنی. انگشتم رو رو سوراخش فشار می دادم و گفتم من توضیح کامل میخوام. تو خواستی یا بابام خواست که باهاش سکس کنی؟
جواب داد: “بعد از اینکه از بیرون اومدیم اتفاق افتاد. راستش نمی دونم، یهویی شد. یه دفعه خودم رو تو بغلت پیدا کردم. وقتی بغلش کرده بودم، یه چیز سفت بهم خورد و فهمیدم که تحریک شده. منم یه دفعه دلم خواست و خودم رو بهش چسبوندم و دهنش رو بوسیدم و اونم ولم نکرد. با دستش باسنم رو به سمت خودش کشید. بزرگي کیرش رو حس کردم. سیخ شده بود. دیوونه شدم و سینه هام رو بسمتش بیشتر فشار دادم. دستام رو دور کمرش حلقه کردم که این لحظه خوش زود تموم نشه. همینطوری داشتیم لب همدیگر رو می بوسیدیم. دستاش رفت رو کونم و سوراخم رو لمس می کرد. من که از بازی کون خوشم نمی اومد، دستاش رو گرفتم و ازش فاصله گرفتم. به بهانه خوردن آب رفتم آشپزخونه. بابات بد جوری حالش عوض شده بود. پشت سرم اومد. نزدیک یخچال از پشت بهم چسبید. از روی لباس یه دستش رفت سینه م و دست دیگه ش رو کسم. کیرش خیلی سیخ بود. من اصلا یادم رفت واسه چی رفتم آشپزخونه. مدتی از جام تکون نخوردم تا کمی به هم عادت کنیم و من خجالتم بریزه. از پشت گردنم رو می بوسیدیم و دستش کم کم رفت داخل شلوارم و رسوند به کسم. از خیس بودنش احساس شرم کردم. انگشتاش نرم بود و به من خوش می گذشت. اونیکی دستش رو آورد پایین رو کمرم و پایین تنه م رو لخت کرد. جلوتر رفتم و رو یه صندلی خم شدم. با انگشتاش داشت کسم رو باز می کرد. خیلی دلم می خواست ولی احساس خوبی نداشتم. دستش رو کشیدم کنار. بابات خودش رو لخت کرد. کیرش رو گذاشت لای پاهام و سر داد سمت کسم. بدست دیگه ش رفت زیر سوتینم و نوک ممه م فشار رو داد. دردم اومد و حواسم پرت شد. خواستم پاشم که دیدم از زیر نوک کیرش رو فرو کرده تو کسم. کار از کار گذشته بود منم تحریک شده بودم و از کسم آب زیادی راه افتاده بود. خجالت کشیدم و عرق سردی بدنم رو فرا گرفت. ولی هر دو تامون تو حال خودمون نبودیم. دو تا دستم به صندلی بود که نیفتم و بابات دست دیگه ش از زیر شکمم برد و سمت خودش فشار داد که راحتر فرو کنه. بعد از چند جابجایی کوچیک، تلمبه ها شروع شد و هر لحظه عمق و سرعت بیشتر می شد.
1 531
ی داشت، گویی در دلش پرسشی بیجواب وجود داشت.
مهسا یک لحظه سکوت کرد، بعد لبخندی از روی فهم و رضایت روی لبهایش نشست. «بله، حالا که میخوای منو اینجوری بدون شرت با خودت به مهمونی ببری، باید خودتو آماده کنی که موقع رقص، دامن کوتاهم خیلی چیزارو به بقیه نشون بده.»
آرش به آرامی سرش را تکان داد و در کنار او ایستاد. نگاهش هنوز همانطور پر از تحسین بود، اما مهسا حس میکرد چیزی در دلش تغییر کرده. این لحظه نه تنها یک تجربه جدید، بلکه یک قدم به سوی شناخت بیشتر خود و شریک زندگیاش بود.
دست در دست هم، به سوی در خروجی حرکت کردند. این سفر برای هر دوی آنها نه تنها به مقصد مهمانی، بلکه به عمق رابطهای بود که همچنان در حال شکلگیری بود.
باد دامن مهسا رو تکون میداد و بالا میزد ولی برای هیچ کدوم، اهمیتی نداشت.
نوشته: نیکی
1 531
لبه مرز
#اروتیک #همسر
مهسا مقابل آینه ایستاده بود. نور زرد اتاق روی پوستش تابیده بود و خطوط تنش را نرمتر از همیشه نشان میداد. دامن کوتاه بنفش را بالا گرفت، روی کمرش مرتب کرد و تاپ بندی مشکی را روی تنش صاف کرد. خودش را از زاویهای دیگر در آینه برانداز کرد.
پارچهی دامن تا نیمهی رانهایش میرسید. کمی این طرف و آن طرف چرخید. حرکتش باعث شد دامن کمی بالا برود. قلبش تندتر زد. همیشه لباسهای راحت و بلند میپوشید، اما امشب فرق داشت. امشب میخواست چیزی را امتحان کند که تا به حال نکرده بود.
در کمد را بست و پاهای برهنهاش را روی پارکت سرد کشید. صدای دوش که از حمام میآمد، نشان میداد آرش هنوز مشغول است. نشست روی تخت و به ناخنهای لاکخوردهاش نگاه کرد. دستش را روی دامن کشید و حس لطافت پارچه را زیر انگشتانش دنبال کرد.
در حمام باز شد. بخار همراه با بوی شامپو بیرون خزید. آرش، با موهای نمدار و حولهای که دور کمرش پیچیده بود، وارد شد. نگاهش روی مهسا متوقف شد. چند ثانیه به او خیره ماند.
«همینو میخوای بپوشی؟»
مهسا نگاهش کرد. نمیدانست در صدایش تعجب است یا چیز دیگری. پایش را روی پای دیگر انداخت و دامن کمی بیشتر بالا رفت. «چطوره؟»
آرش نزدیکتر آمد. هنوز دستش با حولهی روی سرش مشغول بود. «کوتاهه.»
مهسا شانه بالا انداخت. «دوستش نداری؟»
آرش حوله را روی صندلی انداخت، لباس پوشید و کنارش روی تخت نشست. دستش را روی ران مهسا گذاشت. سر خورد روی پارچهی دامن و کمی بالاتر رفت. بعد ناگهان ایستاد.
نگاهش از دامن به چشمان مهسا برگشت. مهسا چیزی نگفت. آرش دستش را آرامتر حرکت داد، انگشتانش از لبهی پارچه رد شد و روی پوست گرم او نشست. کمی خم شد و صورتش را نزدیک گردن مهسا برد.
زمزمه کرد: «این شورت لازم نیست.»
قبل از اینکه مهسا واکنشی نشان دهد، انگشتان آرش بند شورتش را گرفتند و به آرامی آن را پایین کشیدند. لحظهای داغ و بیصدا بینشان گذشت. مهسا روی تخت جابهجا شد. حس سر خوردن پارچه از روی پوستش و درآمدن بند شرت از لای کسش، لرزی ریز به تنش انداخت.
وقتی آرش شرت را از پایش بیرون کشید، دستش را روی ران مهسا گذاشت و به چشمانش نگاه کرد. لبخند محوی روی لبش نشست.
«حالا بهتر شد.»
مهسا نفس عمیقی کشید و بلند شد. حالا که شرت از پایش پایین کشیده شده بود، احساس رهایی عجیبی داشت. حس میکرد چیزی درونش تغییر کرده، شاید بیشتر از همیشه از چیزی پنهان نکرده بود. پارچهی دامن نرم و لطیف روی پوست برهنهاش میلغزید، و هر حرکتش باعث میشد حس آرامش و شهوت به طور همزمان او را در بر بگیرد.
آرش کنار او ایستاده بود و نگاهش از مهسا جدا نمیشد. نگاهی که همزمان با محبت و تحسین آمیخته شده بود. دستش را به آرامی روی کس مهسا گذاشت، انگار میخواست اطمینان پیدا کند که او هنوز همین مهساست، همان که همیشه در ذهنش داشت، اما این بار با اعتماد به نفس و جسارت جدیدی که در او بیدار شده بود. شهوت را از چشمانش می خواند.
«چطور حسی داری؟» صدای آرش نرم و آرام بود، انگار میخواست از دلش واکنش بگیرد، نه فقط از ذهنش. همزمان مالش نرمی به کس همسرش میداد.
مهسا چشمهایش را بست و لحظهای در سکوت فرو رفت. نمیخواست عجله کند، نمیخواست به سرعت به چیزی جواب دهد. «حس میکنم که دارم چیزی متفاوت تجربه میکنم. یه جور آزادی…». منو گول نزن آرش، کاملا مشخصه داری از اینکه پاهام جلوت سست شده و دستتو خیس کردم لذت میبری.
آرش سرش را کمی تکان داد، نزدیکتر شد و فشار و سرعت نوسان دستش روی کس مهسا را بیشتر کرد. انگار میخواست او را تسلیم خود کند، اما در عین حال همچنان بتواند روی پاهایش بایستد. نگاهی عمیق در چشمانش بود، نگاهی که به نظر میرسید به طور ناگهانی همهچیز را برایش روشن کرده باشد.
«تو همیشه زیبا بودی، مهسا. این فقط به جسم تو مربوط نیست، بلکه به روحی هست که در این لحظه از آن بیرون میآید.»
مهسا به آرش نگاه کرد، چیزی در چشمانش درخشید. شاید نمیتوانست تمام آنچه را که در دلش میگذشت بیان کند، اما در نگاهش نوعی آرامش و اطمینان بود. این لحظه، این تجربه، چیزی فراتر از احساسات سطحی بود. به سختی روی پاهایش ایستاده بود. آرش دستهای لعنتی اش را بی وقفه فشار و دَوران می داد. ناله هایش شروع شده بود و به خود میپیچید. آرش این کارو باهام نکن. با چشمانش التماس میکرد ولی دیگر دیر شده بود. لرزش عمیقی به او دست داد و بدنش منقبض شد. این مهسا بود که به شدت ارضا شده بود.
آرش بدون کلمهای دیگر، دستش را برداشت و به سمت کمد رفت. مهسا هنوز ایستاده بود. پاهایش می لرزید، و در ذهنش خاطرات بیشماری از آنچه که همیشه از خود انتظار داشت و آنچه که به نظر میرسید حالا میخواهد باشد، در حال جریان بود.
وقتی آرش بازگشت، آرامتر از همیشه به او نگاه کرد. «بیتردید میخوای بری؟» صدایش نرمی خاص
1 531
ازه هست ما با عروس خانوممون چند کلمه ای اختلاط کنیم؟
آروم برگشتم که حرارت نفس هاش از پشت گردنم کمتر بشود، چشمانم خمار محض بودند، سرم را پایین نگه داشته بودم، گفتم:
-بفرمایید
لبخند زنان برگشت نزدیک میز شهید و عبایش را درآورد و آویزان چوب لباسی کرد، همینجور که قبایش را هم درآورد و فقط با پیراهن و شلوار برای اولین بار جلوی تازه عروسش ایستاده بود لب باز کرد:
-انگار این شهید از اون شهیدای سرمایی بوده ها، اتاقش از مزاج من هم گرم تره.
لبخند زدم و رفتم که روبروی سید، ضلع دیگر دیوار اتاق بنشینم.
-جلسات خواستگاری ادامه داره راضیه خانم؟چرا اینقدر فاصله؟
-نه، نه، گفتم شاید مادر شهید بیان، معذب بشم
-خیالتون راحت مادر تا بیاد ما صحبتمون تموم شده
نزدیک تر نشستم، به همون پشتی که تکیه داده بود، آقا سید متمایل به من شد و یک دستش هم روی پشتی، سرم پایین بود و آقا سید سرشو خم کرد به سمتم:
-مادرم راست میگه که راضیه خانم به این وصلت راضی نیست؟
شوکه شدم، چشمام گرد شد، یهو به خودم اومدم دیدم زل زدم به چشمان آقا سید،نتونستم به صدام غلبه کنم، تمام بدن و صدایم می لرزید:
-نه آقاسید، خدا نکنه، اشتباهی ازم سر زده که اینجوری فکر میکنید؟کسی چیزی گفته به مادرتون؟
-نه کسی چیزی نگفته، خودم یه حس هایی داشتم، حرف مادر هم دلیل بر حسم شد.
-چه حسی؟
نفس عمیق کشید و گفت:
-چجوری بگم، راستش،عه…
ضربان قلبم امشب به حال خودش نبود، صبح باید میرفتم با پدرم بیمارستان سپاه،یک نوار قلب میگرفتم، البته اگه تا صبح سکته نمی کردم.
-راضیه خانم!
-بله
-آها…احسنت…مشکل من همین بله است.
-چرا ؟
-ببینید من درک میکنم که من و شما اهل دین هستیم، حرام و حلال خدا برامون مهم بوده و هست، با نامحرم اختلاط نداشتیم، الحمدالله تا اینجا به لطف خدا مرتکب حرام هم نشدیم، اما الان که من وشما حلال هم هستیم، چرا مثل نامحرم ها حرف بزنیم،یا رفتار کنیم.نه؟
-درسته…بله
-باز هم که گفتید بله راضیه خانم
-چی بگم آخه؟
-من بله نمی خوام …من…
کمی بهم نزدیک تر شد، من خودم را جمع تر کردم، دستش را به پشت سرم نزدیک کرد و با آرامی سرش را به گوشم نزدیک تر کرد.
-من جانم میخوام راضیه
دستور سکته از مغزم صادر شد، من باید طبیعتا سکته میکردم، جنازه ام پهن فرش اتاق می شد، اما نمی دانم چرا مات و متوقف سید شده بودم، چشمانم قفل چشمانش شده بود با چاشنی خمار و خرابات.لبانم لرزید و زبانم جنبید:
-جانم
-آها …حالا شد جانت سلامت راضیه جانم
فاصله لب هایمان دو سه انگشت بود، صدایمان آرام و آهسته اما قلبمان طوفان و تلاطم، قلب من هزار برابر بیشتر با جمله بعدی اش:
-دوست دارم روزه مو با لب های تو افطار کنم
نمی دانم چه شد، چه گفت، چه معنی داشت، چه کار باید میکردم، مغزم خاموش شد و چشمانم بسته،اول گرمای لب هایش را روی لبانم حس کردم، بعد کم کم ورود طراوت داغ زبانش را در کاممم.
شب اول مثل یک سرآشپز قدیمی و حرفه ای سفره ای چرب و چیل پهن کرده بود، احساس می کردم، بوی تازه می آید، بساط کباب تابه ای داشت پهن میشد، چرب، داغ، پخته، هر دو رو، پشت، رو، خوشمزه، با صدای جلز و ولز هایش. کاش این سفره جمع نشود، اما شد.صدای حاج خانم از راه پله آمد:
-حاج آقا سلام علیکم
(ادامه دارد…)
نوشته: سید جهنمی
1 531
آقا سید (۱)
#آخوند #زن_چادری
وقتی روی تخت خواب داشت من رو می چرخوند،گاهی به پشت، گاهی به رو، پوزیشن های شنیده و نشیده ام رو روم پیاده می کرد، تازه فهمیدم چرا این سید طلبه ی با حیای مودب، با ریش های آنکارد شده، پوست روشن اما کمی سبزه، عبا و عمامه مشکی و مرتب، به قول خودش تلویزیونی، چشم به گل قالی اتاقم دوخته بود و در جواب شما غذا چی دوست دارید؟ گفت:کباب تابه.
شب اول مثل یک سرآشپز قدیمی و حرفه ای، سفره ای چرب و چیل پهن کرده بود. هنوز تو عقد بودیم، اولین شب قدر بود، اومد دنبالم که بریم مسجد برای مراسم احیاء. گفته بود سخنران خودش است و دوست دارد من هم توی مراسم باشم و صحبت اش را بشنوم و نظرم را بگم. عزیز و آقاجان رفتند حسینیه ی پاتوق بچه های تفحص جنگ، من و آقاسید هم رفتیم به سمت مسجد.
عقب پرایدش نشسته بودم، به محض نشستن بوی عطرش تیر مستی را به قلبم اصابت کرد.اولین بار بود بعد از جلسات خواستگاری تنها می شدیم. ضربانم نفس کشیدنم را سخت کرده بود. یواشکی به دست های مردانه اش نگاه می کردم.خدا خدا میکردم چیزی از من نپرسد، اگر حرف می زدم صدای لرزانم از راز درونم خبر میداد.گاهی اوقات به این نیت که از آینه، ماشین هارو نگاه کند به چشمانم خیره میشد.چشم توی چشم شدن با آقا سید تمام موهای نداشته ی تن برفی هفده ساله ام را سر سیخ میکرد.دستم را نگاه می کردم،انگشتر عقد عقیق سرخ مان، چادری که تازه شسته و اتو کرده بودم هنوز بوی تمیزی می داد، مقنعه مشکی که به سلیقه ی آقا سید لبنانی بسته بودم با یه آویز طرح گل نرگس از کنارش، جوراب های ضخیم مشکی و کفش های ساده اما واکس زده، همه چیز درست بود و سر جای خودش، خودم به خودم باریکلا گفتم، پس آقا سید حق داشت به من خیره بشود.زل زدم به خیابان ها که صدای آقاسید قلبم رو ناگهان قبضه کرد.
-راضیه خانم!..عه… میشه یه پیشنهادی مطرح کنم؟
و حالا توپ لامصب افتاده بود توی زمین من، با خودم گفتم:
توکه میدونی من همه جوره تسلیمتم عزیزم، سید جانم، دیگه نظر خواستنت چیه؟!ها؟، من اگه حرف بزنم صدای لرزونم بهت میگه راضیه ترسیده، نمی خوام حس کنی ترسیدم، من فقط اولین باره با یه مرد، اونم مرد جذابی مثل تو، توی یک ماشین تنهام،همه انرژی مو جمع کردم،گلومو صاف کردم گفتم:
-بفرمایید
-حقیقتش صاحب جلسه مراسم امشب مسجد گفته سخنرانی من با یک ساعت تاخیر شروع میشه، موافقید توی فرصتی که هست یه سری از خانواده شهید قاسم پور بزنیم؟
شهید قاسم پور؟درست شنیدم، من کتاب و مستند و خاطره ای نبوده که از این شهید نخونده باشم، بهشت رضا نذر شله زرد میبردم بالای سرش پخش می کردم که انشاالله حاجت ازدواجم را بدهد، حالا قرار است مهمان منزلش باشم؟ وای خدا، امشب چرا اینجوری دارد میشود، نمیدانم خودم را مقابل سید قوی بگیرم یا دیدن خانه شهید؟ بی معطلی گفتم:
-بله، موافقم،خدا خیرتون بده.
صدای بفرمائید حاج آقای یک خانم سن بالا از پشت آیفون شنیده شد و سپس ضربه باز شدن درب.این صدا من را یکهو میخکوب کرد، هیجان پشت هیجان درحال پیش آمدن بود.در خانه که باز شد، جلوتر از من وارد شد، طوری راه میرفت که انگار خانه را کاملا بلد بود، مستقیم وارد راه پله شد و سرش برگشت و بهم گفت:
پشت سرم تشریف بیارید بریم بالا، مهمون خونه شون اونجاست.
منم اطاعت کردم، آقا سیدم هرچی بگه من موافقم. وارد یک اتاق 12 متری شدیم،آقا سید رفت کنار دیوار و عبایش را مرتب کرد و نشست به پشتی تکیه داد، منم رفتم با فاصله نه خیلی نزدیک نه خیلی دور کنارش نشستم، عطر عود اصفهانش بیشتر از داخل ماشین به مشامم میرسید.صدای یک خانم سن بالا که داشت با تلفن صحبت می کرد به همراه صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی از طبقه پایین شنیده می شد.آقا سید دست کرد توی جیب عبایش و مفاتیحش را درآورد، شروع کرد زمزمه کردن زیارت عاشورا. منم از فرصت پرت شدن حواس آقاسید استفاده کردم و در و دیوار رو نظاره می کردم. عکس بزرگ شهید بود، یه کمد از لباس هایش،کتاب ها، حتی دفتر یادداشت مهمانان هم بود، شروع کردم به ورق زدن. امضای امام جمعه، امضای فرمانده اش ، در حال ورق زدن بودم که صدای خانم سن بالا از پایین بلند شد:
-حاج آقا ببخشید، من یه دقیقه تا سر کوچه برم میام خدمتتون ان شاءالله
آقا سید هم مفاتیح رو بست و گفت:
-چشم مادر، منتظرتون هستیم ان شاءالله
آهسته به آقا سید گفتم :
-کاش بگید به زحمت نیوفتن، فکر کنم رفتن برای خرید بیرون
نه …حاج خانم همه چیزش مهیاست، حتما کار فوری پیش اومده
آقا سید بلند شد اومد سمت من،ضربانم دوباره قصد دویدن داشت، عمامه مشکی شو گذاشت روی میز مطالعه شهید، فاصله اش با من شد یک متر، ضربانم تندتر از ضربان یک نوزاد تازه متولد شده بود، یک قدم دیگر بر می داشت حتم داشتم بیهوش میشدم، من همانطور سرم مشغول دفتر مهمانان بود که گرمای نفس های آقا سید پشت سرم مستم کرد:
-اج
Контент доступен для пользователей 18+
Авторизовавшись на сервисе, вы подтверждаете, что вам исполнилось 18 лет.
