FROMSOFTWARE
Открыть в Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Больше1 704
Подписчики
-524 часа
-167 дней
-1930 дней
Архив постов
1 704
یکی از باحال ترین قسمت های بازی، وقتیه که شما اولین بار با اژدهای سیاه کلمیت، روی پل کوچیکی داخل جنگل سلطنتی اولیسیل مواجه میشید. هنگام گذر از روی پل، بدون هیچ مقدمه و هشداری، یکهو یک موجود بسیار بزرگ و مخوف، چندقدمی جلوی پاتون، روی پل میشینه و بدون انجام هیچ کار دیگه ای بطرز مرموزی، به شما فقط برای چند ثانیه خیره میشه. نگاه متمرکزش اونقدر قویه که انگار با چشماش تونسته حتی از جسمتون عبور کنه و مستقیم به روحتون خیره بشه!!
هرچند گفته شده که این اژدها دچار تاریکی ابیس هستش و معمولا اینجور موجودات، عقل درست و حسابی ندارن، ولی گویا کلمیت با اینکارش، خلاف این موضوع رو ثابت میکنه.
بسیاری از پلیر های سولزبورن، این باس رو با عنوان سخت ترین اژدهای کل این عناوین میشناسن. با عقل هم جور درمیاد چرا از اونجایی که این باس، یک نبرد غیر اجباریه برای ادامه دادن داستان، میازاکی هم از این موضوع سوء استفاده کرده و این باس رو به یکی از خاص ترین و سخت ترین فایت های کل بازی تبدیل میکنه.
حالا چرا این باس انقدر مهمه!؟
چون خیلی سخته؟ آیتم خوب ازش دراپ میشه؟
لورش جذابه؟
موسیقی بسیار حماسی داره؟
تقریبا میشه گفت همه موارد!
- - - شجاعت - - -
غالب داستان بازی های سولزبورن، ان پی سی ها ازتون تعریف میکنن که چقدر شجاعت شما تحسین برانگیزه و کاری که کرکتر میکنه در مقابل هر باس فایتی، غیرممکن به نظر میرسه و... از این قبیل.
ولی چیزی که اینجا داستان رو جالب میکنه، ارتباطش با بحث دومه که در ادامه بهش میرسیم.
- - - قبول کمک از دیگران - - -
هر فرد موفقی تو زندگیش، با کمک حداقل یک نفر به جایی که الان هست رسیده. درسته تو متن دیگه ای گفتم آویزون شدن از دامن این و اون و قایم شدن پشت بقیه، کار منزجر کننده ایه. اما کلا از اونور بوم افتادن هم بده.
به هیچ عنوان، آدم حساب نکردن بقیه و دائم روی تخت بلند و احمقانه غرور نشستن، منجر به کله پا شدن فرد میشه.
حالا ربط این دوتا چیه؟
بازی به طرز خیلی جذابی میاد این فرایند رو به شما معرفی میکنه که البته خیلی زیرکانه است و در نگاه اول، اصلا این موضوع به ذهن نمیرسه.
چه فرایندی؟
تصور کنید حالت یک داستان کوتاه رو داره :
داستان از اینجا شروع میشه که کرکتر مغرور داستان، بعد از کشتن ارتوریاس افسانه ای - شوالیه پر افتخاری که تکی و تن به تن به جنگ ارتش ابیس رفت - حسابی باد کرده و این پیروزی رفته تو مخش که یکهو با کلمیت مواجه میشه. اژدهایی قدرتمند، زرنگ و با قدرت هایی فراتر از تصور..
اون که حسابی به خودش مطمئن بوده، مسیرش رو از کنار آبشار دنبال میکنه و میرسه به یک تنگه نسبتا بزرگ. در وسط میدان نبرد میایسته و آماده رزم میشه که یکهو، اژدها با تمام جبروتش از بالا پرواز میکنه و با کمترین تلاش و به آسونی، شوالیه رو از آسمون، با آتش نفرین شده خودش میسوزونه.
حالا شوالیه نه تنها به حالت اولش برگشته بود، بلکه اکنون، بی اراده و سست، به بالای برجی که غول نابینا - که گویا قبلا کمانگیر هم بوده - پناه میبره.
غول که از داستان شوالیه باخبر میشه و ذره ای گنجایش برای کشتن اژدها در اون میبینه، بهش دست کمک دراز میکنه. اینجاست که شوالیه میفهمه سندروم کرکتر اصلی بودن، همه جا بدرد نمیخوره و باید از کمک بقیه بهره مند شد، حتی اگه پنجاه درصد کار یا بیشتر رو در بر بگیرن. اما یک جای کار ایراد داشت.
غول از شوالیه یک درخواست داشت، اینکه با توانایی و آمادگی ذهنی کامل با اژدها بجنگه، اما چطور؟
او اکنون از اژدها ترس و دلهره داشت.
هرگز اژدهایی به این شکل ندیده بود. گذشته از اینها، شکستش از اژدها و دیدن توانایی های او، بیشتر از همه او را به وحشت میانداخت.
در گوشه اتاق نشسته بود که آخرین حرفش را با خود در مغزش زد : با نشستن یجا هیچ چیزی درست نمیشه...
ناگهان از جا برخاست! رنگ صورتش به حالت قبل بازگشته بود و نمادی از ترس در آن نبود، تمام آنچه در رخ داشت، بی اهمیتی و خیره سری بود!!
_ هاهاها... میفهمم..
شجاعت چیزی بجز همین نیست...
دویدنی ناگهانی... با بی باکی و بی کلگی..
به سمت خطر..
و سپس کمان غول پیکر خود را به سمت کلمیت نشانه رفت و او را از پرواز بیشتر تا آخر عمر کوتاهش، منع کرد.
شوالیه دوان دوان و با بی فکری کامل به سمت آبشار میرفت، هر چه کمتر فکر میکرد شجاعتش بیشتر میشد. به اژدهای مجروح در پای آبشار که رسید، لبخندی مرموز بر لبش پدیدار شده، با طمانینه شمشیرش را از قلاف بیرون کشیده و با نعره ای به سمت اژدها حمله ور شد...
ممنون از همراهیتون ❤️ :)
میندیشُ میندیش، که اندیشه گریها
چو نفطند بسوزند ز هر بیخ، تریها
خرف باشُ خرف باش ز مستی و ز حیرت
که تا جمله نیستان، نماید شکری ها
جنونست شجاعت، میندیش و درانداز
چو شیران و چو مردان، گذر کن ز غریها
مولوی
@FromSoftware
1 704
گاهی اوقات، آدم، هرچند به ندرت، ولی یک چیزهایی رو ممکنه تجربه کنه که صد بار آرزو میکنه هیچ وقت تو اون لحظه، حضور و اصلا خودش وجود خارجی نداشته بود! چرا که هرچقدر اون اتفاق پیش اومده بدتر و از اون گذشته، حتی مخاطب هم دچار - پی تی اس دی - باشه، وصل کردنش به اتفاق مرتبط گذشته، خیلی خیلی راحت تره
(درست مثل وقتی که گاتز، دید اسب دهن باز کرده و با نگاهی شیطنت بار به فاریز خیره نگاه میکنه، در حالی که آب از لب و لوچش اویزو...)
اهمممم!!!!! بگذریم :)
حالا گذشته از اون، گاهی اوقات هم هیچ کدوم از مواردی که گفتم نیست. شما یک پشه میبینی، میخوای خیلی راحت بکشیش که یهو یاد برزرک میافتی. اینکه چطوری همرزم های گاتز یا هر فرد بی پناه دیگه ای در برابر امواج سهمگین روزگار لگدمال میشن و هیچ کس ککشم نمیگزه...
برمیگردیم به ارتش شکوهمند شاهین. سربازان گریفیث. نگاهشون به گذران زندگی چطوری بود؟ چرا چنین بلایی سرشون اومد؟
چون صرفا دنبال یک الگو میگشتن؟
یا شاید فقط برای رها شدن از زندگی بی نظم و هدف، اون بین بودن؟
اراده شون برای زندگی مستقل ضعیف بود؟
یا شایدم چون فقط یک انسان و از پوست و گوشت فرماندشون بودن قربانی شدن؟..
جواب دقیقی برای هیچ یک از سوالات بالا نمیشه پیدا کرد ولی یک چیز کاملا روشنه.. اون اینکه خیانت، یک امر مشترک بین هر دو شخصیت اصلی این متنه.
میشه گفت سیث بی پولک و گریفیث، وجه اشتراکات زیادی ندارن، اما موقعیت سیث در بازی، اون رو خیلی شبیه و در جایگاه رهبر ارتش شاهین، در مانگای برزرک قرار میده.
نمیشه با یقین صد درصدی بگیم که سیث، رهبر اژدهایان کهن - همانند همتای کاریزماتیک خود - در سرزمین های بکرشان بر آنها حکومت و فرمانروی میکرده. شاید بگین ممکنه حقیقت داشته باشه...
ولی دقیقا به چه علت؟؟!
آیا در بین اژدهایان، سیستم سلطنت وجود داشته و سیث وارث پادشاه پیشین بوده؟
چون خیلی زرنگ و خاصه؟ که البته این اگه به ذهنتون برسه قبول دارم چراکه یکی از ویژگی های گریفیث هم، تمرکز و قدرت تفکر بالاش بود (برخلاف تقریبا کل افراد زیر دستش)
ولی نه.
هیچ مدرکی مبنی بر این موضوع یا حتی خلافش، در بازی نیست یا حداقل من ندیدم..
خیانت سیث، اژدهایان رو نهایتا منقرض کرد و گریفیث، با تبدیل و ورود خودش به دنیای شیاطین، در آخر، اون ها رو و حضورشون در دنیا رو قوی تر کرد.
در نهایت، سیث عضوی از خدایان شد و جزو چهار ابرقدرت دنیا قرار گرفت، در حالی که گریفیث هم به جرگه قدرتمند پنج گانه موسوم به (دست خدا) پیوست.
در نهایت چی نصیبشون شد؟
بعضی میگن ارزشش رو داشت..
سیث، مست در دانش ابدی که بدست آورده بود، مغروق و مجنون در دنیای علم و جادوی جاودانگی - چیزی که از بدو تولد آرزوش رو داشت - عقل خودش رو از دست داد! (یا لااقل اینجوری بنظر میرسه)
در این جور مواقع، آدم با خودش فکر میکنه که آیا هدف از زندگی، چیز دیگه ای به غیر از تکامله؟ شاید سیث واقعا به حد کمال رسید و ما از اون، اشتباها با عنوان جنون یاد میکنیم!
گریفیث. صاحب چیزی شد که کل عمرش دنبالش بود اما به چه قیمتی؟ کمال؟ پول؟ نگاه از بالای بالای بالای قصر زیبا و شکیلش به اعماق و کف شهر؟
نگاه به گوسفند های پستی که در پوست انسان، که به چیزی بجز غذا و زن و زندگی روزانه شون فکر نمیکنند؟
ترک افرادی که از صمیم قلب، دوستش داشتند و پیوستن و فرمانروی بر شرور هایی که هر دم و لحظه، سودای کشتنش تو سرشونه؟
آره.
انگار همه اینها ارزشش رو داشت... :)
به چشم اندر ز تو جویند امانت
درو گر کرده باشی یک خیانت
بقدر آن خیانت دور گردی
ز اصل دوستی مهجور گردی...
عطار
سپاس از همراهیتون ❤️
@FromSoftware
1 704
ای دوست مکن که روزها را فرداست
نیکی و بدی چو روز روشن پیداست
در مذهب عاشقی خیانت نه رواست
من راست روم تو کژ روی ناید راست
مولانا
#Dark_Souls #Berserk
1 704
این پیام بازهم اشاره میکنم که جواب بود به عزیزانی که از فعال نبودن چنل سوال میکردن و من موضوع اصلی رو بطور کلی مطرح کردم
1 704
یک صحبتی داشته باشیم در رابطه با چنل.
تایمی که چنل ساخته شد( حدود ۵-۶سال پیش) هدف معرفی و گسترش کامیونیتی بازی های فرام داخل ایران بود. اون زمان افراد کمی با بازی های میازاکی اشنایی داشتن ماهم تا حد امکان تلاشمون رو کردیم. امروزه فرام طرفدارای زیادی پیدا کرده و زبان زده همه هست. اکثر ادمین های چنل رفتن، من هم وارد۲۵مین سال از زندگیم شدم و دیگه حوصله ای برای رسیدگی به چنل ندارم.
از حالا به بعد فقط در حد انتشار اسپیدران هایی که میرم یا خبرای خیلی مهم میام پیامی نشر میدم و میرم.
