FROMSOFTWARE
Открыть в Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Больше1 761
Подписчики
-324 часа
-137 дней
-7030 день
Архив постов
1 762
کیا؟؟؟
anonymous poll
خیر جناب!! – 106
👍👍👍👍👍👍👍 91%
من -_- – 11
👍 9%
👥 117 people voted so far.
1 762
#Hmmmmmmmmmm...
چندوقته یه نظریه تو ذهنمه (هرچند شاید کمی دور از واقعیت بنظر برسه) ولی با چند تا دلیل که بعدا تو چنل میذارمشون، بنظرم هول افسانه ای (Havel the rock) در اصل همون آندره خودمونه (Blacksmith Andre)...
کیا موافقن؟؟؟
#Dark_Souls
@FromSoftware
1 762
106
_ (این کیه دیگه..؟)
سکیرو آن ضربه را صرفاً بلاک میکند و بلافاصله، نینجا یک ضربه مشابه دیگر اینبار از سمت چپش به او میزند.
هرچند هردو ضربه اش را با گارد گرفتن رد میکند ولی در عوض، انرژی اش بیخودی تحلیل میرود و کمی عضلاتش خسته میشود. نینجا دو سه قدم به عقب میرود. گویا او نیز کمی میخواست نفس تازه کند. ناگهان بدون اطلاع قبلی و با همان دستش که شمشیر به همراه داشت، یک کونای به سمت سکیرو پرتاب میکند.
سرعت پرتاب و مدت انجام کند آن حرکت، خنده دار بود و برای یک نینجا قطعاً اشکال بزرگی محسوب میشد. هرچند همین یک تناقض در مقایسه با بقیه کارها و ضرباتش بود. با مشاهده بقیه حرکات و نوع ضربات او، بعید بنظر میرسید که صرفاً چون یک جنگجوی نابلد و ناوارد است به آن کندی کونای را پرتاب کرده، بلکه شاید دلیل آن عدم تمرین زیاد بوده باشد.
دوباره در حین دور زدن بودند که سکیرو به خود آمده و خودش را کمی مانده به ردیف درختان متراکم بامبو میبیند. اهل فرار از نبرد نبود، ولی اصلاً دوست نداشت که در فضایی بسته و محصور مبارزه کند.
ناگهان نینجا که گویی از قبل چنین نقشه ای داشته، حرکات جدیدتری را به نمایش میگذارد. نوع و استایل آن نینجا خیلی عجیب بود، او با وجود اینکه یک دست داشت مهارت های زیاد و قدرتمندی را با همان یک دست اجرا میکرد.
مغروق افکار سطحی خودش بود که ناگهان نینجا با حالتی که انگار فقط قصد لگد زدن به سر او را دارد به سمت سکیرو میپرد و مستقیماً پایش را بلند کرده و آن را به طرف سرش حرکت میدهد.
سکیرو با جاخالی مناسب به سمت راست پریده و نینجا مستقیم به آغوش بامبو ها رفته و براحتی تنه قطور یکی از آنان را میشکند. از جایش بلند میشود و خودش را با آرامش جمع و جور میکند. سکیرو بنظرش رسید که شاید الان بهترین وقت برای حمله بود و حالا که او پایش را حسابی زخمی کرده باید دست بکار میشد، که ناگهان نینجا بروی هوا بلند میپرد و پایش را اینبار با حالتی کوبه ای بالا میبرد تا آن را مستقیم بروی سر سکیرو فرود بیاورد.
نمیدانست باید چکار کند. تابحال چنین حرکاتی را ندیده بود. یک جاخالی ساده و البته بسیار نزدیک داده - طوری که بوی پای او لحظه ای به مشامش میرسد - و از او دور میشود.
_ (همش داره با پاش کار میکنه... این دیگه چجور نینجاییه..!!!!)
گویا او شمشیری بر دست نداشت. دائما سعی میکرد تا با پایش به او ضربه بزند و اصلاً گویا همان سلاح اصلی اش بود و کاتانای دستش، دکوری بیش نبود.
(( _ از پات بیشتر استفاده کن!!!
نمیخوام رقص پا و اینجور مسخره بازیارو بری.. یا باید بیشتر روی پات تکیه کنی یا اصن ازشون استفاده کنیو فن بزنی...
_ ولی پدر...
_ پا فقط یه پایه واس ضربات و ایستادن و قدرتت نیست... از پا میشه خیلی استفاده های دیگه کرد..
همیشه اینو یادت باشه.. یه جنگجو اگه نتونه چیزایی که داره رو بشناسه و ازشون استفاده کنه... خیلی زود، خیلی خیلی زود مثه یه اشغال پرت میشه یه گوشه و میمیره...))
سکیرو نیز کمکم داشت ترغیب میشد که فن و مهارتی با پایش اجرا کند، ولی او که هیچوقت در این مورد حتی تمرینی هم نداشته، چگونه میتوانست صرفاً با تقلید کردن، درست مثل آن نینجا چنان کارهایی را انجام دهد.
نینجا ضربه کوبه ایش را انجام داده و بلافاصله بعد از آن و همانگونه که بروی زمین پهن شده بود، آرنجش را میخکوب زمین میکند، پایش را با کمی مکث عقب میبرد و ناگهان سریع میچرخد.
سکیرو که حرکت او را بدرستی پیشبینی کرده بود، از فرصت نیز کمال بهره را میبرد. همزمان با انجام حرکت پرگاری نینجا، سکیرو هم بلند میپرد و در پاهایش قدرتش را جمع میکند و محکم بروی نینجا پریده و با حرکتی کوبه ای، هردو پایش را بروی او فرود میآورد و او را نقش بر زمین میکند.
فقط وزن سنگین سکیرو نبود که باعث برهم خوردن تعادل نینجا شد، بلکه قدرت و نیرویی که بر او وارد کرد نیز اثر خود را گذاشت. نینجا نفسش بریده بود و شمشیر خود را بروی زمین گذاشته و نفس نفس زنان سعی در برخاستن داشت. سکیرو از این فرصت کمال استفاده را میبرد و با استفاده از حرکت ابداعی اش، اول یک شوریکن برای برهم زدن حواس و تمرکز او پرتاب و سپس بعد از دفلکت شدنش، با قدمی بزرگ به سمت او، شمشیرش را با قدرتی بالا تابانده و گردن او را قطع میکند. به این ترتیب اولین اشتباه نینجا آخرین اشتباهش شد.
آن مرد قطعاً راهب یا یک جنگجوی معمولی نبود. او از استایل و مکتب مبارزاتی خاصی پیروی میکرد که از قضا بسیار مشابه استایل سکیرو بود. آیا او ناخواسته مکتب خاصی را ابداع کرده بود!؟
سکیرو بعد از بررسی سربند او و ناشناس بودن نماد آن برایش، به سمت درب پاگودا پیش میرود. بروی درب آن هیج قفل یا چفت و بستی دیده نمیشد. هرچه که بود، گنجینه بی در و پیکری بود. درب را باز میکند و با محرابی در وسط اتاق تنگ و کوچک مواجه میشود.
...
@FromSoftware
1 762
105
صورت گرگ مثل همیشه بسیار عجیب بود.
در آن تاریکی چشمانش برق میزد و همانند یک بچه گرگ واقعی، روشن و براق شده و در چهره اش آثار خستگی بخوبی نمایان بود. موهایش پر از خاک و گرد شده و در گوشه کوچکی از پیشانی اش کبودی دیده میشد که پیش از این آنجا نبود.
هرچند در عین حال چشمانش گشاد شده و لبخندی بظاهر ساختگی و از روی انجام وظیفه ای بنحو احسن، بروی صورتش ظاهر شده بود.
_ همف..
خیله خب! بیا بریم...
_ ...
حالت شادمان از روی صورتش محو میشود و پدرش را میبیند که از مسیر اصلی و دستآورد گرگ چشم پوشیده و مستقیم به پایین بروی شاخه ای پریده و مسیرش را آرام ادامه میدهد. اگر از اول این راه اصلی نبود چرا باید آنقدر به خودشان زحمت میدادند؟ آیا پدرش چیزی را پنهان میکرد یا صرفاً اخلاقش آنگونه بود و برای تمرین به آنجا رفته بودند؟...))
از روی زمین بلند شده و مینشیند. کمرش حسابی درد میکرد و بهمین خاطر مجبور میشود تا کمی از هیلینگ گوردش را بنوشد. چطور یک شینوبی میتوانست مرتکب چنین اشتباهی بشود؟
دو مرتبه از جایش برمیخیزد. نگاهی به دو دیوار مقابل یکدیگر میکند. تمام سنگ ها، موانع و کنده شدگی های روی آن دو را بررسی میکند. اکنون دوباره دست بکار میشود.
اینبار دلیل اشتباهش را بیاد میآورد.
کفش هایش را از پا درمیآورد و آنها را بهمراه دست راستش در جیب داخلی روپوشش مخفی میکند.
سپس کاملاً به دیوار مقابلش - و در حالی که رو به آن یکی ایستاده - میچسبد و با اینکار به نوعی تا حد توانش دورخیز میکند. ناگهان از همان محلی که ایستاده، بلند به سمت سنگ بیرون آمده از آن میپرد و پایش را بروی آن میگذارد. سپس بدون فکرکردن و به محض اینکه پای راستش به آن سطح میرسد، آن را با حالتی ضربتی فشار داده و دوباره بلند بروی دیوار مقابل میپرد و اینبار پایش را با حالتی بسیار هماهنگ با سطح کنده شدگی، بروی آن گذاشته و دوباره میپرد و چندین بار اینکار را بدون کوچکترین اشتباه و لغزشی تکرار میکند و در نهایت... موفق میشود تا خود را به بالای چاه برساند.
برخلاف دفعه قبل که با ناتوانی و کار نابلدی، خود را به بالا رسانده بود، اکنون با مهارت و استایلی مناسب و بدون دریافت آسیب هایی شدید، با پرشی بروی دهانه چاه میرسد.
از سمت چاه - که گویی درون غاری بسیار کوچک و با دهانه ای بزرگ بود - درآمده و وارد مسیری جنگلی میشود. روبرویش پرتگاهی بود که از آنجا میشد تمام راهزنان هرچند معدودی که در مسیر جنگلی طولانی پایین پایش بودند را ببیند. اما در سمت چپش و در ادامه مسیر، پاگودایی بزرگی، محصور در درختان بامبوی متراکم اطرافش قرار داشت.
_ هممم... خودشه..
بنظرش همان پاگودای نافعی بود که آنایاما چندی پیش از آن صحبت میکرد. اطراف آن خلوت و تاریک بود و هرچند نهال های نازک بامبو در مسیرش رشد کرده بود و به آسانی میشکست، ولی آن معبد ابداً متروک بنظر نمیرسید. یکجای کار بنظرش اشکال داشت.
ناگهان حسی ناخوشایند به او دست میدهد. گویا شخصی در گوشه ای از تاریکی به او خیره شده بود. نمیدانست تنهاست یا نه ولی هرچه که بود، آن معبد رازی عجیب در خود نهفته داشت.
_ ...!!
ناگهان شخصی مرموز از بالای ایوان اول پاگودا بروی زمین و روبروی سکیرو میپرد. آیا او نگهبان آن معبد بود؟
ظاهر او کمی عجیب و ناشناس بود. دست چپش نمایان نبود و با شمشیری از غلاف درآمده در دست راستش، جلوی او ایستاده بود. روپوشی بنفش و با خط های سیاه برتن داشت، موهای کمی که در وسط سر کچلش بود را بسته و دور پیشانی اش را نیز با پارچه ای با نماد قبیله ای ناشناس بسته بود. روپوشش تا روی دهانش نیز آمده و نصفی از صورتش را میپوشاند.
سکیرو از ظاهرش حدس میزد که او مطمئناً یک نینجاست، ولی او آنجا چکار میکرد؟ آیا هیراتا نینجا هم استخدام میکرد؟ مگر نینجاها فقط برای دولت و قدرت های حکومتی کار نمیکردند؟ پس آن نینجا آنجا چکار میکرد؟
سکیرو مثل همیشه ترجیح نمیداد حرف بزند. آن شخص هم همانند او کم حرف بود و تمایلی به گفتگو نداشت. اینطور که از شواهد ظاهری هردو و شمشیرهای از غلاف درآمده معلوم میشد، اینبار نوبت صحبت شمشیرها با یکدیگر بود.
سکیرو گارد دفاعی میگیرد. هردو شروع براه رفتن و چرخیدن دور زمین نبرد میکنند. نینجا آرامش خاصی در رفتارش دیده میشد و هیچ حالت نبردی هم به خود نگرفته بود.
هرچند طرز ایستادن و همان شمشیر در دست گرفتنش، بسیار شبیه به سکیرو و البته پدرش، جغد بود.
غرق در فکر بود که ناگهان نینجا با حرکتی انفجاری و شمشیری تابیده شده به پشتش، به سمتش میشتابد و ضربه ای به او میزند.
سکیرو آن را دفلکت میکند ولی یکهو نینجا با حالتی عجیب، کمی دو زانویش و بیشتر پای راستش را خم میکند و شمشیرش را که کمی از خود دورتر گرفته بود را، ناگهان با برداشتن قدمی بزرگ به سمت سکیرو، حرکت داده و به او میزند.
...
@FromSoftware
1 762
پدری که دشمنان اصلی خود، اژدهایان را، به بدترین شکل زد کاسه کوزه شان را شکست...
و پسری که با همان دشمنان اصلی پدرش، حسابی رفیق شده و سپس لردرن را ترک میکند.
گویند که نام و یاد او، از تمام یادواره ها و شجره نامه های تاریخی خاندان سلطنتی، به کلی حذف شده...
اما...
همه چیز از آن سوال : "بزرگ شدی میخوای چکاره شی کوچولو " شروع شد...
#Fact #Fun
#Dark_Souls
@FromSoftware
1 762
#هممممممممم...
فقط 15 نفر زدن هیچ نفر...
گایز!
از اونجایی که واحد شمارش انسان نفره و داخل تصویر هیچ آدمی وجود نداره... گزینه صحیح هیچ نفره 😐
نکته انحرافی داشت
@FromSoftware
1 762
104
یکجای کار میلنگید.
اینکه تمام آن یک قطعه زمین در ابتدای رود و نزدیکی آبشار از بقیه مسیر جنگلی جدا شده بود جای تعجب داشت. آن محل بطرز غیرقابل باوری مشکوک میآمد. چه کسی آنجا را ساخته و به آن شکل درآورده بود؟ آیا آن محل بطور طبیعی همانگونه بود؟ اگر اینطور بود پس چرا سکیرو، یک مسیر تونل مانند را میتوانست پشت تکه های بامبو ورودی درب آن محل ببیند؟
هرچند آن اطراف برایش بسیار آشنا بود ولی هیچوقت چنین چیزی را که به این شکل که از بقیه مناطق جنگلی جدا افتاده باشد به یاد نمیآورد.
با شمشیر، تکه های بامبو که به عنوان نوعی درب عمل میکردند را شکسته و وارد راهروی باریک میشود. تا آخر مسیرش را ادامه میدهد و سرانجام به نوعی بن بست برمیخورد.
در انتهای راهرو، محیطی بسیار کوچک قرار داشت که شاید مساحتش به چهار متر هم نمیرسید.
_ (شاید پشت آبشارو یا یجای دیگرو باید بگردم...)
قصد بازگشت داشت که ناگهان بادی از بالا بر سرش میوزد و پس از نگاهی به سقف، آن را خیلی بلند میبیند و حدسش به این میرود که در آن بالا مطمئنا هوای آزاد وجود دارد و از همین روش میتوانست به هدفش برسد.. اما چطور؟
تنها یک راه برای بالا رفتن از آن تنگنا وجود داشت..
(( _یه شینوبی فرزترین آدمیه که وجود داره..
یه شینوبی باید جوری تمرین کنه که از وزن و ظاهر و هر محدودیت دیگه ای که شاید داشته باشه نتونه بهونه بیاره...
آدم باید باخودش روراست باشه...
_ پدر.. اینجا بن بسته. بهتر نیست برگردیم؟؟
_ هه! خواهش میکنم ازت یکم، فقط یککک کوچولو مغزتو بکار بنداز!
_ ...
_ یه شینوبی اگه کاریو بخواد بکنه باید انجام بشه. ما شینوبیا آزاد ترین مبارزای جهانیم. به همین خاطر هر کاری که بخوایم میکنیم و از هر روشی تو مبارزه استفاده میکنیم..
آدمی که انقد قدرت و توانایی داره، قطعا مسئولیتای گنده گنده هم میریزن سرش...
_ پدر...؟!
گرگ جوان در آخرین نکته پدرش متحیر مانده بود که ناگهان جغد، با سرعت و چالاکی فوق العاده ای بطرز زیگزاگی و مرتبه مرتبه بروی دیوار های روبروی هم - که فاصله بین آنان به یک و نیم متر نمیرسید - راه خود را ادامه میداد. گرگ نیز انتخاب دیگری نداشته و باید همان مسیر را دنبال میکرد تا به پدرش برسد...))
سکیرو همانطور که ایستاده بود و قبل از اینکه کاری بکند، اول از همه دستش را کمی بر دیوار میزند تا جنس آن و سنگهای فرو رفته در آن را بسنجد. کمی مرطوب بود و بعضاً نوک تیز سنگ های بیرون آمده از دیوار، میتوانست برای راهی که در پیش گرفته بود مشکل آفرین باشد..
دستش را بروی دیوار میگیرد و با گرفتن حالتی خاص آماده میشود. دست راستش را از سنگی گرفته و بلند میپرد. ناگهان به محض اینکه قصد داشت بروی دیوار مقابل پریده و روند زیگزاگی را شروع کند، توانش را بین هردو دستش پخش کرده و با این اشتباه - و فراموشی عدم استفاده از دست مصنوعی اش برای انجام کارهای این چنینی - همانجا از ارتفاع دو یا سه متری با پشت بروی زمین میافتد.
این لحظه قبلاً هم برایش اتفاق افتاده بود..
(( جغد از نظرش پنهان شده بود.
مطمئن نبود که میتواند چنین کاری را انجام دهد یا نه. هرچه که باشد از یک پسر دوازده یا سیزده ساله ممکن نبود از پس چنین کارهایی بربیاید. اما گرگ اهمیتی نمیداد. اصلا سن و سالش را هم فراموش کرده بود. برایش هیچ چیزی به غیر از اطاعت از فرمان پدرش وجود نداشت. گویا اصلاً هیچ چیز دیگری را به غیر آن نمیدانست.
دستش را از تکه سنگ بزرگی که بیشتر آن از دیوار بیرون آمده بود میگیرد و با تقلید از رفتار پدرش، خود را آماده انجام حرکت میکند. یک دستش را به سنگ و دست دیگر و سرش را به سمت دیوار پشت سرش برمیگرداند. سپس میپرد و ناگهان با سر به دیوار مقابل برخورد کرده و از ارتفاعی کمتر از یک و نیم متر بروی زمین میافتد.
_ ...
سرش را بلند میکند. اثری از جغد بروی دهانه چاه نمیدید. کجا رفته بود؟
_ هممم..
(از پس اینکارم بر نیومد...)
جغد تمام مدت در حال مشاهده گرگ بود و به محض سقوطش، سرش را از دهانه چاه دور میکند تا او را نبیند.
هرچند برای او بهتر بود تا گرگ به مقر ممنوعه و گنجینه گرانبهای او آگاهی پیدا نمیکرد، ولی از طرفی دیگر کم استعدادی او ناامیدش میکرد.
چرا او را رها نمیکرد؟ چرا نمیتوانست با خود در این مورد کنار بیاید؟
شاید اصلاً به همین بهانه او را برای همیشه رها میکرد. تا به آن لحظه بسیار ناتوانی و عدم استعداد او را درک کرده بود. اکنون دیگر باید تصمیمش را میگرفت اما قبل از هرچیز، باید سری به گنجینه اش در معبد متروک میزد.
مدتی گذشته و غرق در همین افکار بود که ناگهان صدای عجیبی از طرف چاه به گوشش میرسد. گرگ بود.
توانسته بود خود را با موفقیت به بالا برساند و اکنون برنامه برای جغد عوض شد. او که گمان میکرد گرگ نمیتواند از چاه بالا بیاید، حسابی شگفت زده شده بود.
...
@FromSoftware
1 762
خب... ؟
anonymous poll
Father Gascoigne – 68
👍👍👍👍👍👍👍 71%
Eileen the Crow – 28
👍👍👍 29%
👥 96 people voted so far.
1 762
#Hmmmmmmmmmm...
هرچند به هر دلیلی، آیلین هیچوقت نمیرسه تا گسکویین رو شخصاً طبق وظیفش بکشه... ولی اگه روبرو میشدن... کدومشون میبرد؟؟؟
#Blood_Borne
@FromSoftware
1 762
103
رودخانه خروشان کنارش در کانالی عریض، درون محلی دره مانند جریان داشت و علاوه بر آن، درختان انبوهی بروی لبه های بالای دو دیوار اطراف کانال را فرا گرفته بودند و به همین خاطر، ابداً نمیتوانست از آن مسیر و منطقه فرورفته ای که در آن قرار داشت، راه و اصلاً ساختمان عمارت اصلی را ببیند.
باید به نحوی از آن محل بیرون میرفت و یا لااقل به نقطه ای بلند میرسید. ولی مسیر اصلی جنگلی را راهزنان اشغال کرده بودند و غیر از آن - بجز رودخانه - دیگر مسیر دیگری وجود نداشت و گویا چاره دیگری برایش جز نبردی تن به تن و سخت با انبوهی از راهزنان، باقی نمانده بود.
هرچند با تمام این اوصاف او دست از توجه دقیق و مشاهده اطرافش برنداشت. دیگر همانند سابق زود از انجام کاری در ظاهر ملال آور خسته نمیشد.
آیا این ویژگی خوبی بود یا بد؟ اینکه فردی به بهانه سرسخت بودن صرفاً خود را درگیر مسیر دشوار تر کند و گاهاً وقتش را تلف کند خوب است؟ یا گاهی چشم پوشی از انجام آن کار سخت و توجه بیشتر به اطراف و مسیرهای دیگر و یافتن راهی بسیار به صرفه تر و آسان تر؟ هرچند انتخاب یکی از این دو مورد به شخصیت و تجربیات هر فرد از زندگی برمیگردد.
سکیرو هرچند تا آن لحظه از زندگی اش ممکن بود هنوز آدم خام و کم تجربه ای باشد، اما با سختی های زیادی روبرو شده بود و از آزمون اغلب آن ها هم با سربلندی بیرون آمده بود. همین به او اعتماد به نفس و قدرت میداد.
کمی قدم زده و محل ایستادنش را عوض میکرد و تمام مدت در میان درختان جنگلی و بروی دیواره های اطراف کانال، به دنبال حفره یا شاخه ای میگشت که بوسیله آن به بالا برود. در همین حین ناگهان چیزی توجهش را جلب میکند.
همینطور که به قسمت های بالای دیواره های رودخانه نگاه میکرد، ناگهان در لابلای درختان بامبو - که باد با تمام زور خود فقط میتوانست کمی آنها را تکان دهد - در قسمت های بالای کانال، چیزی شبیه به بنایی منفرد را میبیند.
کمی بیشتر صبر و دقت میکند. بنظرش یک پاگودای بزرگ بود که در قسمت های بالاتر قرار داشت، مطمئن نبود...
(( _ ببین... تو راهی که داشتم میومدم اینجا، یه پاگودای خععععلی مخفی و اللبته بلندو دیدم. روی یه تپه بلند و بین درختای بامبو مخفی شده بود، خیلیم از اینجا دور نیست. بهت ميگما خععععلی پاگودای خوبی بود، مطمئن باش چیز بدی توش پیدا نمیکنی...))
_ هممم.. یه پاگودا؟..
حرف های آنایاما دروغ نبود. شاید راستگوترین راهزن و کاسبی بود که سکیرو تابحال در عمرش دیده بود هرچند، دفعه قبل که آدرس آن ظرف و لوله آتشین را داد، با کلی دردسر و خطر روبرو شد و تاپای جانش هم رفت. آیا اینبار نیز خطری جدی در انتظارش بود.
_ (چه خطری؟.. اون پاگودا خیلی مخفیه و مطمئناً هرکسی به غیر کاربلدش نمیتونه بره اون بالا...)
اگر میتوانست به نحوی راهش را تا آن بالا باز کند و پیش رود، با یک تیر دو نشان زده بود. اما اکنون مشکل جدیدی سر راهش قرار گرفته بود..
_ (حالا چطوری برم بالا...؟)
هیچ از جزئیات مسیر جنگلی و انتهای آن باخبر نبود و نمیتوانست به هیچ طریقی مخفیانه و بدون باخبر کردن راهزنان، به مسیرش ادامه دهد.
چشمش ناگهان به یک ماهی کپور با پوست و پولکی براق میافتد. با جسارت و روحیه ای مبارز، سعی داشت تا برخلاف جریان شدید آب حرکت کند و موفق هم بود. براحتی میتوانست برعکس آن حرکت کند و در همین حین، کمی که سکیرو او را با چشم دنبال کرد، نگاهش به قسمت کوچکی میافتد که تا پیش از این، بخاطر پایه پل و جلوامدگی اندک دیوار، از نظرش بکلی پنهان مانده بود.
_ (چقد این تیکه برام آشناست...)
سکیرو ناگهان همه چیز بنظرش طبیعی و آشنا جلوه کرد. گویا هرروز از آن مسیر در هیراتا استفاده میکرده. انتهای آن و راه داشتن یا نداشتن آن منطقه کوچک کنار آبشار را نمیدانست ولی حدس میزد که شاید بتواند از آن به جایی برسد.
خودش را به آب زد. با زحمت فراوان در برابر جریان آب مقاومت کرده و در نهایت با گیر دادن قلابش به شاخه ای که از آن بیرون آمده بود، بروی آن مسیر کوتاه و کوچک میپرد.
بروی آن خشکی کوچک - که بنظرش طبیعی نمیآمد و مسیری مصنوعی بود - چند شاخه نازک و خشک بامبو رشد کرده بود. شکنندگی آنان در حدی بود که فقط با برخوردی کوچک به آنان، قطع شده و به داخل رودخانه میافتادند.
_ (چرا همه اینا یجور... آشناس برام..؟)
علی رغم اینکه حتی یک قدم از مناطق درونی ایالت را نیز به یاد نمیآورد، همان چند قدم برایش بنحوی بود که گویا همین دیروز آنجا بوده.
_ (ینی هنوزم هست...؟)
حدسی درباره راه مخفی آنجا میزند. راهی که ورودی آن، همیشه با چند شاخه بامبو که در اطراف چهارچوب آن رشد میکرد بنحوی مزین شده بود.
کمی جلوتر میرود و درست همانگونه که حدس زده بود، به ورودی میرسد که برخلاف عقیده سکیرو، سرتاسر چهارچوب آن را چند تکه از تنه بامبویی کوتاه تشکیل داده بود.
...
@FromSoftware
1 762
انقد به عکس (فوق کیوت) گاردین ایپ اعتراض کردین که مجبور شدم این عکسو با اون، برای هشتگ بخصوص #هممممممممم...
عوض کنم..
1 762
#هممممممممم...
بی انصافا..!
نظرتون محترمه ولی ناموسا لحظه فداکاری سکیرو هم خیلی ناراحت کننده بود.. (هرچند به پلین پلن پلان نمیرسه -__-)
@FromSoftware
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
