ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Открыть в Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Больше
1 697
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-1430 дней
Архив постов
Sen's Fortress #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

44 برای خارج شدن از اتاق و رفتن به سمت درب خروجی، چاره دیگری جز عبور از آن شخص نداشت. سکیرو دو دل بود؛ اگر آن مرد همانند نایتجار پیر می‌بود چه؟ اما اگر برعکس، همانند یکی از آن سربازان معمولی آشینا که فقط یاد دارند داد و فریاد کنند بود و همه را خبر دار می‌کرد و از همه بدتر، کورو را گروگان گرفته و می‌کشتند چه؟ در ذهنش سعی داشت همه جوانب را بررسی کند ولی نمی‌توانست خیلی دقیق تمرکز کند تا ببیند چکار باید بکند. نگهبان همچنان سرجایش و پشت به سکیرو ایستاده بود و گویا در حال خواندن کتابچه ای بود. سکیرو که غرق در افکار و دلهره بود بدون توجه به کف اتاق که پر از تکه های خرد شده حفاظ های چوبی و شکسته شده بود، خود را آهسته به نزدیکی نگهبان رسانده و درست وقتی که چیزی به کشتنش نمانده بود، او با یک تکنیک فوق العاده سریع، اول به سکیرو تنه زده و به عقب هُلَش می‌دهد و بلافاصله در حالی که می‌چرخید و عقب عقب میرفت شمشیرش را به سمت سکیرو از غلاف بیرون می‌کشد تا شاید بتواند آسیبی وارد کرده باشد. آیا نگهبان از ابتدا متوجه حضور سکیرو شده بود؟ آیا از قدرت هایی ویژه بود؟ یا شاید هم صدای تکان خوردن چند تکه چوب در پشت سرش را شنیده بود.. سکیرو با مشاهده سرعت و دقت او در انجام تکنیک، از این مطمئن می‌شود که این نگهبان همانند دیگر سربازان و بقیه ژنرال ها نیست. به گمانش فردی بود که تماما از راه و روش مبارزاتی مکتب آشینا پیروی می‌کرد؛ چرا که با وجود اینکه به نظر می‌رسید نبرد آغاز شده اما آن فرد کوچک ترین تکانی نمی‌خورد و در حالی که شمشیرش را دو دستی گرفته بود و یک پایش را کمی جلوتر از پای دیگرش گذاشته بود، شدیدا بروی سکیرو متمرکز و آماده نبرد بود. _ مکتب آشینا... هنوز از گمان خود مطمئن نبود که نگهبان شمشیرش را به سرعت بالای سرش می‌برد و سپس یک بار از تکنیک ایشیمانجی استفاده می‌کند. در مقابل سکیرو نیز که به لطف تنگو از کتابچه آموزش تکنیک های آشینا بی نصیب نبود، ضربه نسبتا ضعیف و کند حریفش را دفلکت می‌کند. گویا او همچنان یک شاگرد تازه وارد بود. حرکات او محدود و قابل شناسایی بود، پس سکیرو براحتی با تکنیک دفلکت کردن که از داخل کتابچه یاد گرفته بود براحتی ضربه بعدی او را دفلکت و سپس به حالتی مانند تکنیک یایتو، پهلوی او را پاره و از کنارش رد می‌شود. آیا صرفا همان یک نفر از شاگردان مکتب آشینا باقی مانده بود؟ درب اتاق را باز کرده و وارد سالنی بزرگ می‌شود که بیشتر شبیه بالکنی مسقف بود تا طبقه ای در داخل برج. دو حفره مستطیل شکل در این سالن طویل شکل گرفته بود و اطرافش هم راه هایی نرده کشی شده بین آنها و دو حفره ایجاد شده بود. بطوری که اگر از نمای بالا بتوان آن را دید، می‌توان مسیر های موجود در آن سالن را همانند یک 8 انگلیسی تشخیص داد. ساختمان عجیبی بود. با وجود اینکه طبقات چندان زیادی نداشت، اما پر از اتاق های بزرگ و راهرو هایی بود که آن را به ساختمان های دیگر متصل می‌کرد. هرچند اکثر این محیط ها خالی از سکنه حتی سربازان بود.. بر خلاف نظر و نگرانی سکیرو برای جستجوی تمامی طبقات و اینکه کورو کجا می‌توانست باشد، تا جایی که می‌دانست و پیش رفته بود برج اصلی سه طبقه داشت. با این اوصاف کار جستجو و نجات هرچه سریعتر اربابش بسیار راحت تر میشد. مطمئنا نمی‌خواست به طبقات پایین تر برج برود چراکه از آنجایی که معمولا اربابان و صاحبان املاک یا قلعه ها همواره برای امنیت بیشتر و همچنین رساندن معنای بزرگواری و شکوه، در بالای برج اقامت داشتند، پس گنیچیرو نیز حتما در طبقات بالا تر سکونت داشت. چشمش به درب اصلی سالن می‌خورد اما بعد از رسیدن به آن، متوجه قفل بودن درب می‌شود... @FromSoftware

43 سکیرو با شرایطی که آن موقع داشت و توسط نایتجار ها محاصره شده بود، حتی فکر جان سالم به در بردن را هم از آن مهلکه نداشت اما به کمک نایتجار پیر موفق شد یک قدم به کورو نزدیک تر شود.. در آن اتاق دو شمع در نزدیکی راهرو روشن بود و مابقی اتاق را نور خورشید که از پنجره به داخل میزد روشن می‌کرد. دیوار ها، کف و سقف، تماما از جنس چوبی معطر و مرغوب بودند. هرچند کمی اتاق به هم ریخته و شلوغ بود اما باز هم میشد زیبایی و جلال آن را حس کرد. سکیرو چشمش به صندوقی در بسته در گوشه اتاق می‌خورد. به احتمال زیاد دوباره یکی دیگر از آن هدایا در آن صندوق بود، پس بی تردید به سمت آن رفته و بعد از باز کردن درب آن، بجای پیدا کردن یک گیاه عجیب و غریب اما مقوی، یک گورد سید پیدا می‌کند. _ چه بهتر.. ولی یک گورد سید آنجا چکار می‌کرد؟ إما چه ارتباطی با قبیله آشینا داشت؟ آیا او پزشک مخصوص گنیچیرو بود؟ در اینصورت چرا باید به سکیرو کمک می‌کرد تا کورو را نجات دهد؟.. آن را برداشته و از راه پله باریک بالا می‌رود که یک آن درست بروی پاگرد پله ها، یک مجسمه عادی بودا را مشاهده می‌کند. عجیب بود که چرا باید یک مجسمه وسط راهرو قرار گرفته باشد.. هر چند اکنون که با خود فکر می‌کرد گویی که آن اتاق را قبلا دیده بود. هر چه فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد کجا و کِی، اما مطمئن بود که چنین اتاقی را قبلا دیده بود، و حتی خودش را بخاطر می‌آورد که در حال بیرون نگاه کردن از پنجره بود.. (( کورو پنجره اتاق را باز می‌کند و بعد از کمی مکث و خیره شدن به کوهستان غبار گرفته در دوردست، سوتی سبز را از جیب خود درآورده و در آن می‌دمد.. _ سرورم... _ پس وقت ملاقات با لرد گنیچیرو رسیده.. گرگ.. امیدوارم به موقع بتونی خودتو برسونی و سپس دو مرتبه درون سوت می‌دمد تا شاید بتواند شینوبی وفادار خود را از موقعیتش آگاه کند..)) اتاق در پستوی دو اتاق دیگر و یک راهروی پلکانی باریک قرار داشت. سکیرو از راهرو عبور می‌کند و به اتاقی کوچک در بالای پله ها می‌رسد که حفاظی مقابل درب سمت چپی ورود به اتاق بعدی قرار داشت. سکیرو هنوز از درب سمت راستی عبور نکرده بود که متوجه حضور فردی با کیمونو (Kimono) سامورایی به رنگ آبی شده که گویا از آن اتاق نگهبانی می‌داد... @FromSoftware

#Art By : Kekai Kotaki @FromSoftware
#Art By : Kekai Kotaki @FromSoftware

42 سکیرو بلافاصله شروع به دویدن می‌کند. به میانه های ایوان سمت راست برج که می‌رسد لحظه ای سرش را برمی‌گرداند تا از احوال نایتجار باخبر شود. با وجود اینکه چهار نفر همزمان در حال جنگیدن با او بودند اما همچنان به طرز باورنکردنی مقاومت می‌کرد.. برایش جای تعجب بود. بقیه نایتجار ها به محض اینکه خیانت او را دیدند، تصمیم به کشتن او گرفتند. انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش همیار و شاید رفیق همدیگر محسوب می‌شدند.. آیا واقعا یک شینوبی آنقدر می‌توانست وفادار به کد و عهد خود با اربابش باشد؟ استاد و رهبر چنین شینوبی هایی باید فردی بی رحم و قاطع می‌بود.. ناگهان دو شینوبی سکیرو را می‌بینند. سریعا بیخیال نایتجار که اکنون کمی خسته و زخمی شده بود می‌شوند و کار را به بقیه می‌سپارند و خود راهی تعقیب سکیرو می‌شوند. ساختمانی که جنگ داخلی نایتجار ها بروی آن جریان داشت روبروی ایوان بود، پس هر دوی آنان بروی پشت بام می‌روند و دو طرف آن را پر می‌کنند. سکیرو در حین فرارش تقریبا به نزدیکی محدوده ای روبروی پشت بام رسیده بود و اکنون کاملا در معرض یک حمله شیرجه ای (Plunging Attack) توسط نایتجار ها قرار گرفته بود. ناگهان دو نایتجار همزمان از روی پشت بام می‌پرند تا اگر یکی از آنان در زمان بندی اشتباه کرده بود دیگری بتواند چند قدم عقب تر یا جلوتر فرود آمده و براحتی او را بکشد. سکیرو به هیچ وجه حواسش به اطراف نبود و با تمام سرعتی که در خود داشت به سمت ایوان پشت برج می‌دوید که ناگهان یک نایتجار نقاب دار زخمی درست جلوی پایش می‌افتد و طبق واکنش های بسیار بالایش در همان حین دویدن، با شمشیرش ضربه ای گذرا به او زده و می‌کشدش، اما نایتجار دیگر بلافاصله پشت سرش روی ایوان فرود می‌آید. درست هنگامی که نایتجار اول در موقعیت مناسب قرار داشت و می‌توانست براحتی سکیرو را بکشد یک کونای (Kunai) به پهلوی راستش اصابت می‌کند و نایتجار به شکل نا متوازنی جلوی پای سکیرو فرود می‌آید و در نهایت می‌میرد. نایتجار پیر که حواسش به فرار سکیرو نیز بود در میانه نبرد آن کونای را پرتاب کرده و در مقابل، جراحت بازویش را به عنوان پاداشی از یکی از دو حریفش دریافت می‌کند. نایتجار دوم که اکنون با زمانبندی نا مناسب پشت سر سکیرو فرود آمده بود درنگ نکرده و از سرجایش بلند می‌شود و شروع به تعقیب سکیرو می‌کند. کمی از او عقب تر مانده بود اما گویا به پیروزی خود امید قطعی داشت.. _ کارِت تمومه شینوبی.. هاها!! سپس سکیرو را می‌بیند که به پشت دیوار می‌رود و از نظرش پنهان می‌شود. پس به سرعت به ایوان پشتی رفته تا مرگ سکیرو را با چشمان خودش ببیند.. _ هوووووووووو... صدایی عجیب از طرف آسمان به گوش نایتجار رسید و کار سکیرو را تمام شده می‌دید. به محض اینکه به ایوان پشتی می‌رسد سکیرو را می‌بیند که با آرامشی عجیب در مقابل دیواری که پنجره ای باز بالای آن بود ایستاده بود.. _ هاها!! گیر افتادی.. نایتجار ارشد با لباسی سیاه از بادبادکی که در آسمان اوج گرفته بود و به گوشه بالکن پشتی برج وصل بود مستقیم در حال فرود آمدن به سمت سکیرو بود، اما او همچنان بیخیال و آرام سرجایش ایستاده بود. چه نقشه ای داشت؟ آیا مرگ خود را قبول کرده بود؟ یا شاید هم.. نایتجار ارشد تا لحظاتی دیگر با قدرت و سرعتی بالا به سکیرو برخورد می‌کرد. در همان لحظه نایتجاری که سکیرو را تعقیب کرده بود نیز بلند میپرد تا تکنیک مخصوص خود را بروی او پیاده کند. _ هوووووووووووووو...!!!!!!! چیزی نمانده بود تا هر دو از شر سکیرو خلاص شوند که ناگهان برخلاف انتظارشان، سکیرو قلابی را از دست مصنوعی اش به سمت پنجره پرتاب می‌کند و خیلی سریع بالا می‌رود. اکنون نایتجار در نقطه ای که سکیرو ایستاده بود جای گرفته بود و از شدت قدرتی که روی آن تکنیک پیاده کرده بود، اسلحه اش بین آجر های قوسی شکل ایوان گیرکرده بود و به هیچ وجه قادر به جاخالی نبود. در همان لحظه، نایتجار ارشد نیز با سرعت بروی شینوبی فرود می‌آید... @FromSoftware

Valtr the Beast Eater VS Bloody Crow of Cainhurst (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

👌 #Fun @FromSoftware
👌 #Fun @FromSoftware

Darkroot Garden #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Fisnikademi @FromSoftware
#Art By : Fisnikademi @FromSoftware

#eldenring @Fromsoftware
#eldenring @Fromsoftware

41 مطمئن نبود اما بنظرش می‌رسید که یک نفر بروی ایوان طبقه بالا ایستاده بود. بسیار آهسته عقب عقب می‌رود تا به میانه های ایوان روبروی برج برسد و از این موضوع مطمئن شود و ناگهان.. به حد خاصی از بالکن که می‌رسد، چشمش به نایتجاری در طبقه بالایی می‌افتد که با چهره ای مصمم اما بدون خصومت به او خیره شده بود. سکیرو خشکش زد. علاوه بر اینکه غافلگیر شده بود، هر آن ممکن بود که آن نایتجار بقیه را هم خبر کند و نقشه سکیرو را نقش بر آب کند. اما ناگهان برخلاف انتظارش، نایتجار بسیار آرام و بی سر و صدا به نزدیکی سکیرو بروی ایوان می‌پرد... _ همممم.. پس راسته که میگن زنده موندی _ ... گرگ اکنون آماده نبرد شده و حالت جنگی به خود می‌گیرد. _ نیازی به اینکار نیست شینوبی.. من قصد مبارزه با تو رو ندارم. _ ... ؟؟؟!!!! تو.. کی هستی؟ _ من دیشب شاهد مبارزه تو و گنیچیرو بودم. برایش بسیار عجیب بود. یک شینوبی، نام اربابش را با جسارت و پررویی به کار می‌برد. اینکار حتی در غیبت ارباب برای هرکسی حتی برای یک شینوبی که چیزی از افتخار نمی‌داند هم درست نبود.. _ (( گرگ... از امروز ایشون ارباب تو هستن... جغد در کنار گرگ که پشت درب کشویی اتاق به نشانه احترام و وفاداری زانو زده بود ایستاده بود، سپس کمی از درب کشویی را هل می‌دهد تا گرگ اکنون نمایی نه چندان واضح از کورو را بتواند مشاهده کند. کودکی با موهای پرکلاغی و چشمانی درشت که به او می‌خورد شش یا هفت ساله باشد در حالی که سر خود را پایین انداخته بود و به زمین نگاه می‌کرد، در اتاقش با ادب و نزاکت نشسته بود. سکیرو درباره گذشته کورو، پدر و مادرش، ارتباطش با قبیله هیراتا و ایشین و بطور کلی هویت او بسیار کنجکاو بود، اما قراری که با پدرش گذاشته بود مانع از سوال یا گفتگو درباره هر چیزی غیر از محافظت از اربابش می‌شد. _ این دومین وظیفه اساسی تو در زندگیته پسرم.. دومین قانون از کد آهنین (Iron Code) بین ما.. _ ... از امروز به بعد وظیفه تو اینه که با جونت ازش مواظبت کنی _ بله پدر..)) _ خیلی سریع میرم سر اصل مطلب.. باید خیلی سریع به اربابت برسی. نمیدونم کجا ولی احتمال میدم یجایی تو طبقات بالای برج قراره با گنیچیرو ملاقات کنه.. _ ... چرا به سکیرو کمک می‌کرد؟ _ در ورودی برج بسته ست. از روی همین اِیوونا که مسیرو بگیری و حیاط بغلی رو رد کنی، میرسی به یه بالکن کوچیک پشت ساختمون، اونجا یه پنجره بازه. از اونجا میتونی وارد برج شی. _ هی.. نایتجار مهلت سوال کردن را به سکیرو نداد و بلافاصله با سرعت به محوطه نگهبانی نایتجار ها می‌رود. هدف او از کمک کردن به سکیرو چه بود؟ آیا حرف هایش راست بود یا صرفا دامی برای راحت تر کشتن او؟ سکیرو او را از دور مشاهده می‌کند که بر روی پشت بام ساختمان کنار برج پریده و ناگهان یک نایتجار را با بی رحمی و سرعت بالا می‌کشد و بلافاصله بی هدف و بدون اینکه به سکیرو نگاه کند فریاد می‌زند.. _ بجنب !!! وقتشه... @FromSoftware