ru
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Открыть в Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Больше
1 763
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-6530 день
Архив постов
Pitiful Grandchild.. This, Was Your Last Wish?... #Fun @FromSoftware
Pitiful Grandchild.. This, Was Your Last Wish?... #Fun @FromSoftware

Capra Demon #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

36 در میان تاریکی هوا، لنگلنگان چند قدمی برداشته اما طولی نمی‌کشد که بر زمین می‌افتد. جراحاتش بسیار عمیق بود، در حدی که نمی‌توانست حتی برای چند لحظه بروی پایش بایستد...)) چاره دیگری نداشت. تنها گزینه ای که در حال حاضر برای مداوایش در اختیار داشت همان تکه گیاه عجیب و غریبی بود که در اصل متعلق به ژنرال ماتسوموتو مرده بود. آن را در دهانش گذاشته و پس از اولین گاز زدن، انرژی و قوت بسیار بالایی - حتی بالاتر از حالت معمولی اش - می‌گیرد. سپس دو مرتبه صدای سوت را می‌شنود و این‌بار کاملا حواسش جمع نجات اربابش می‌شود، اما اگر در حین مسیر دوباره کشته می‌شد چه؟ ترس و اضطراب زیادی در وجودش بود. چگونه باید مسیری را پیدا می‌کرد؟ آیا اصلا ورودی دیگری به قلعه وجود داشت؟ چه موانعی می‌توانست در سر راهش قرار داشته باشد؟ و از همه مهمتر آیا می‌توانست خود را به موقع به کورو برساند؟ باریکه ای از خون ژنرال و سربازان نزدیک سکیرو به راه افتاده بود که ناگهان رنگ آن به سیاهی می‌گراید.. _ << تا بخوای برسی بالا، کورو کارش تمومه... عمر خودتو الکی هدر نده.. برو و به ارباب دیگه ای خدمت کن.. برو و به گنیچیرو خدمت کن... غرورتو بذار کنار... کورو ارزششو نداره....>> _ ... رنگ باریکه کاملا سیاه شده بود و ناگهان خطی کج و مأوج و سفید براق اما نسبتا کوچک به همراه خطی طویل تر و بزرگتر از آن در پایین همان خط در باریکه پدیدار می‌شود و نقش مبهمی از گرگی را نمایان می‌کند. اما بلافاصله بعد از نه شنیدن از سکیرو محو می‌شود و باریکه خون به حالت عادی اش بازمی‌گردد.. بدون معطلی و وقفه ای دیگر براه می‌افتد. از همان روشی که به پشت بام ها راه یافته بود استفاده می‌کند و خود را به قسمت پادگان های کوچکی با عده ای بسیار کم از سربازان در پشت دیوار سمت راست راهرو آنجا می‌رساند که چندان سرحال نبودند. از مقابله با آنان صرف نظر می‌کند و خودش را به بالاترین پشت بام نزدیک برج می‌رساند. از همان نقطه می‌توانست براحتی بپرد و در طی پرش، قلابش را به گوشه ایوان گیر بدهد و خود را به برج برساند. کمی دورخیز می‌کند اما در همین لحظه با وجودی که چندان مطمئن نبود اما شک به حضور و حتی مورد نظر گرفته شدن توسط فردی پنهان می‌برد.. _(( گرگ... یه شینوبی واقعی، بعضی چیزا تو ذاتشه. مثلا میتونه خوب جست و خیز کنه، واکنشش به ضربات و حملات خوبه. یا حتی میتونه بفهمه داره از پشت سر مورد حمله قرار میگیره و یا دارن نگاش میکنن.. _ پس... با این اوصاف نظرتون راجه به من چیه؟ _... تا اینجای کار... افتضاح! ))) در فاصله بین برج و پشت بامی که بروی آن بود دره عمیقی قرار داشت که با یک اشتباه میتوانست باری دیگر بمیرد و به دردسر همیشگی اش بربخورد. خوب تمرکز می‌کند و سرانجام میپرد و انگشت دست مصنوعی اش را کش می‌دهد و درست در حین پرواز طنابش به سمت ایوان، سلاحی عجیب با کارایی شوریکن به گردنش اصابت کرده و به دره سقوط می‌کند.. مرده بود... این را می‌دانست. نمی‌توانست دقیقا ببیند یا بفهمد که موقع مرگ چه اتفاقی می‌افتد اما مثل این بود که زمین یا دره زیرپایش مانند شیشه ای آرام تکه تکه شده و فرو می‌ریزد و سپس در اعماق تاریکی بی نهایت سقوط می‌کند. خودش را دومرتبه سقوط کنان درون چاه می‌بیند اما این بار، از دور شیء براقی را مشاهده می‌کند که شباهتی به گردنبند دانه درشت عابدان داشت. گویا گردنبند آنقدر سنگین بود که سرعت سقوطش از سکیرو کمتر بود، چرا که لحظه به لحظه به آن نزدیک تر میشد تا اینکه در نهایت سکیرو به آن رسیده و به دستش می‌آورد و با تعجب می‌فهمد که چندان هم سنگین نبوده. پس علت معلق بودنش روی هوا چه بود؟ ناگهان گردنبند در دستانش خود بخود تکه تکه می‌شود و در همان حال تصویری در ذهنش مجسم می‌گردد.. @FromSoftware

-_- #Fun @FromSoftware
-_- #Fun @FromSoftware

Lower Undead Burg #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Hako @FromSoftware
#Art By : Hako @FromSoftware

35 صوت آهنگین از داخل قلعه می‌آمد اما سکیرو علی رغم اینکه مطمئن بود که صدای سوت چندان از قسمت های بالای برج نبود، اما نمی‌دانست که دقیقا اربابش در چه طبقه ای از برج قرار دارد. در خیال خود کورو را دیده بود که تا مدتی نه چندان دور، به دیدار گنیچیرو می‌رفت تا هر نقشه ای برای کورو کشیده بود و البته سکیرو از آن بی خبر بود را عملی کند. با زحمت از جایش بلند می‌شود و به سمت درب برج می‌رود اما بعد از چندین بار تلاش برای باز کردن آن، متوجه قفل بودن آن می‌شود. باید راهی دیگر برای ورود به ساختمان پیدا می‌کرد. در حین خروج از راهروی ورودی برج، چشمش به صندوقی می‌خورد که تا آن لحظه متوجه آن نشده بود. درِ آن را باز کرده و با پاکتی کوچک حاوی نامه ای کوتاه و گیاهی بسیار ریز به شکل برگ در آن صندوق مواجه می‌شود.. " ژنرال ماتسوموتوی (Matsumoto) گرامی امیدوارم بتوانید تمامی این هدایا را به موقع به کلیه فرماندهان غیور آشینا برسانید و البته از آگاه کردن سربازان از جنگ بزرگ و احتمالی که در پیش است غافل نشوید. امیدوارم که این هدایا در هنگامه نبرد دستگیرتان باشد. با احترام گنیچیرو آشینا " آن گیاه چه می‌توانست باشد؟ سکیرو آن را نزدیک دهانش می‌برد ولی.. اگر یک گیاه سمی و وسیله ای برای مرگ زودتر و راحت‌تر بود چه؟ نه نمی‌توانست اینطور باشد. چراکه سامورایی ها برای چنین کاری ‌که هر چند مرگ راحت نبود اما با افتخار و شرف بود، هاراگیری کرده و این ترفند مخصوص شینوبی های یاغی و سرکش است.. (( بعد از پیروزی ایشین بر وزارت داخلی، گیوبو نیز به جمع اشراف قلعه آشینا پیوسته و باری دیگر سرزمین آشینا توسط صاحبان واقعی اش پس گرفته می‌شود. آیا واقعاً صرفا سرزمین و مِلک تنها موضوع دارای اهمیت است؟ یا منظور از سرزمین، ملت و مردمی هستند که با فرهنگ و آداب و رسوم واحد در آن زندگی می‌کنند؟ ساکنان آشینا - از زمانی که پدر ایشین به دست وزارت کشته می‌شود - همواره با وزارت داخلی در حال جنگ بودند تا از وطنشان دفاع کنند اما، اگر مفهوم اصلی سرزمین را در نظر داشته باشیم، آیا اصلا یک نفر غیر نظامی و بی پناه هم در آن سرزمین باقی مانده بود که از او دفاع کنند؟ براستی که مسیر و معنی پاک و صادقانه میهن پرستی در افکار سران قبیله آشینا رو به انحطاط بود.. نیمه شب گذشته بود. هیچکس و هیچ چیز، حتی دست فروش یا کلاغی هم در میان اجساد نبود تا آنها را غارت کند و از آن راه، نان و یا مالی کسب کند. در میان سکوت مرگبار آن منطقه، جسدی آهسته تکان خورده و از روی زمین بلند می‌شود... @FromSoftware

Bloody Crow of Cainhurst VS Alfred the (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Bell Gargoyle #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Zoma Phamoz @FromSoftware
#Art By : Zoma Phamoz @FromSoftware

34 از ورودی اصلی قلعه عبور می‌کند و اکنون تنها چیزی که شدیدا به آن احتیاج داشت مشتی از قرص های دارویی بود. آن پیرزن برای چه چیزی آنچنان خوشحال بود که حتی به سکیرو هم پاداشی برای شکرگزاری داد؟ آن شیرینی را از کجا آورده بود و اصلا از چه چیزی ساخته شده بود؟.. مسیر آن قسمت از محوطه قلعه توسط دیوار های بلندی در اطراف و دیوار ساختمان قلعه در انتها، احاطه شده بود. خانه های کوچک آنجا اکنون به پادگان هایی تبدیل شده بود که علی رغم اسم آن، چندان سرباز های زیادی نداشت. چگونه آشینا توانسته بود با چنین قوای ضعیف و محدودی به مدت زیادی مقابل حملات پی در پی وزارت دوام بیاورد و ایستادگی کند؟ آیا صرفا گیوبو و گاو در ماجرا دخیل بودند؟... سکیرو با اضطراب فراوان دائماً در جستجوی دارویی شفابخش بود که فریاد شخصی در حال سخنرانی در بالای پلکان مسیر به گوشش می‌رسد.. _ مطمئنم که همتون در حال حاضر از ماجرا باخبرید.. ژنرالی در حال سخنرانی برای چند سرباز معمولی و تیرانداز بود. به سِمَتی که داشت قطعا باید مقداری دارو همراه خود می‌داشت. _ جنگ پیش رویی که با وزارت داریم سرنوشت کل قبیله آشینا رو تعیین میکنه.. قسمت کوچکی از پشت بام خانه ای به چشمش می‌خورد که از حد دیوار سمت راست بیرون آمده بود. بوسیله آن براحتی با طناب داخل دست مصنوعیش به سمت آن می‌پرد و راهش را مخفیانه به پشت بامی تقریبا بالای سر ژنرال و سربازان در پیش می‌گیرد. _ ما هم از همین الان، آماده میشیم تا خودمون رو برای ارباب ایشین فدا کنیم.. بالأخره به نقطه مورد نظر می‌رسد.. _ ما اهالی آشینا هستیم.. ما شکست ناپذیر هستیییییم....!!!!!! ناگهان یک شوریکن به پیشانی یکی از سربازان پرتاب می‌شود. بقیه متعجب و سردرگم شده بودند که در طی چند ثانیه سه شوریکن دیگر هم به سمت سه سرباز دیگر پرتاب شده و در آن لحظه تنها ژنرال بود که باقی مانده بود. _ خودتو نشون بده بزدل... سکیرو با دست مصنوعیش طنابی به پشت بام دیوار روبرویی پرتاب کرده و آن را همانجا گیر میدهد. سکیرو که از مقاومت و طول زیاد طناب آگاه بود خود را از همان بالا به پایین پرتاب کرده و به محض اینکه به ارتفاع هم سطح ژنرال می‌رسد، انگشتش را خم می‌کند و طناب را قفل می‌کند و اکنون با سرعت به سمت ژنرال که پشتش به او بود تاب می‌خورد و شمشیرش را در کمر او فرو می‌برد. طنابش را جمع می‌کند و شروع به گشتن ژنرال می‌کند. دارویی همراه او نبود.. شیرینی را از جیبش در آورده تا نگاهی به آن بياندازد. چیزی نمانده بود تا لکه های کدر تمام سطح آبی رنگ آن را در بگیرند. انرژی کم‌کم از وجودش خارج می‌شد و اکنون درست همانند وقتی شده بود که از مرگ بازمی‌گشت. از فرط ضعف در کنار اجساد روی زمین ولو می‌شود.. _(( سرورم.. ارباب گنیچیرو حضور شمارو میخوان.. _ گرگ وفادار، امیدوارم که رمزمون رو فراموش نکرده باشی.. و سپس سوت پیچکی و سبز را از داخل جیبش در آورده و نزدیک لبانش برده و در آن می‌دمد...)) ناگهان صوتی دلنشین در فضای ساکت قلعه طنین انداز می‌شود.. @FromSoftware

:)) #Fun @FromSoftware

Ready When You Are... #Art @FromSoftware
Ready When You Are... #Art @FromSoftware