لیمو 🍋👩🏻⚕️
Открыть в Telegram
2 776
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-930 дней
Архив постов
2 776
همین چند روز پیش بود که میخواستم بیام بنویسم چقدر عجیبه که از شرایط و آدمایی که اصلا فکرشم نمیکنی برات دوست های خوبی در بیاد! چقدر زندگی غیرقابل پیشبینی عه و فلان :))
و بله زندگی خیلی غیرقابل پیشبینی عه! چون همین دیشب من و کسی که فکر میکردم دوست جون جونیمه ریدیم به سر تا پای هم و رابطه مون یه جوری به فاک و فنا رفت که دیگه خود خدا هم بیاد پایین نمیتونه آشتی مون بده :))
زندگی همینه! آدما میان و میرن و منم خیلی خوب یاد گرفتم که آدمایی که هم لول من نیستن، خلاف جهت من شنا میکنن یا سرعتمو کم میکنن رو بذارم کنار.
حقیقتش خیلی ناراحت کننده ست که روابط صمیمانه و اون همه خاطره تموم میشن ولی خب چاره چیه! الویت همیشه خودتی و اولین کسی که باید به فکرش باشی هم همینطور! زندگی همینه و باید باهاش کنار اومد.
اگر شما هم مثل من آدم تاثیر پذیری هستین در انتخاب کسایی که باهاشون در ارتباطین خیلی دقت کنین. چون یه روزی به خودتون میاین و میبینین تبدیل شدین به میانگینی از همون آدما. بچه های خوبی باشید و کیس سلکشن خوبی داشته باشید😘
۱۶ آذر ۱۴۰۲
2 776
امشب اومدم به نکته ای اشاره کنم که صدهزار بار تا حالا بهش رسیدم و خواستم با شما هم به اشتراک بذارم :
با خانواده و فامیل شریک نشو و کار نکن
با دوست و آشنا شریک نشو و کار نکن
با پارتنرت شریک نشو و کار نکن
توضیحات بیشتر نخواه و همین سه جمله رو ازم به عنوان نصیحت بپذیر. تماااام.
۱۳ آذر ۱۴۰۲
2 776
خواستم بیام از این روزا بنویسم چون به نظرم از مهم ترین روزهای زندگیم هستن. ۹ آذر رفتم نظام پزشکی و شماره نظامم رو گرفتم. خیلی خیلی خوشحال بودم. رسما دیگه دکتر شده بودم. آرزویی که از بچگی داشتم و هفت فاکینگ سال استرس و بیدار خوابی و کلی سختی پشتش بود. به این هفت سال فکر کردم. بیشتر از اینکه سختی های پزشکی به چشمم بیاد سختی هایی که تو زندگی شخصی و مسیر استقلالم کشیده بودم برام پررنگ بود. اینکه خانواده و اطرافیانم منو به عنوان یه شخص عاقل و بالغ بپذیرن و بدونن که خودم میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم اصلا کار آسونی نبود.
دیروز که عکسم و اسمم با پیشوند دکتر رو تو سایت نظام پزشکی دیدم یه حال عجیبی شدم، انگار واگعی نبود. با خودم گفتم پزشکی اونقدرا هم سخت نبود، بیشتر دغدغه ها و مشکلاتی که کنارش باید باهاشون دست و پنجه نرم میکردم اوضاع رو سخت میکرد. شاید اگه اونا نبودن و نگرانیم صرفا پاس کردن درسا و دادن کشیک ها و این که دورهمی آخر هفته چی بپوشم بود انقدر اذیت نمیشدم.
درسته که خیلی بیچارگی کشیدم ولی سبک زندگیم و آدمی که بهش تبدیل شدم رو خیلی خیلی دوست دارم و همه جوره ترجیحش میدم به اینکه فقط درس میخوندم.
اگه این همه سختی رو پشت سر نمیذاشتم الان این آدم نبودم.
درسته هنوزم موقع خیلی از تصمیمای بزرگ که میرسه دست و دلم میلرزه و میترسم که نکنه از پسش برنیام. درسته که ممکنه هنوزم خیلی آسیب پذیر باشم. درسته که هنوزم سر مسائلی ممکنه اشکم در بیاد اما از دختر بچه ۸ سال پیش خیلی خیلی قوی ترم و همین برام کافیه.
تو این مسیر آدمای زیادی اومدن و رفتن. چندتا خوبشون رو دست چین کردم و کنارم موندگار شدن. شاید دور و برم شلوغ نباشه، اما همون دو سه نفری که هستن>>>>>
امروز صبح که از خواب پاشدم دیگه ذوق نظام پزشکیمو نداشتم. به همین زودی ذوقش تموم و زندگی دوباره جدی شد و من دوباره مضطرب شدم که حالا چی؟ حالا باید با زندگیم چیکار کنم؟ حالا برنامه چیه؟
و چقدر تصمیم گرفتن برای یک عمر زندگی تو این شرایط آن استیبل سخته …
۱۱ آذر ۱۴۰۲
2 776
امروز برام روز مهمی بود. امتحان عملی ورکشاپ فیلر و بوتاکسم بود و تونستم تو بخش عملی نمره کامل بگیرم. خوشحال بودم. فیلر خط خنده م رو هم با توجه به اینکه اولین تجربه م بود به نظر خودم خیلی خوب و تمیز درش آوردم. استادمونم خیلی راضی بود ازم. حین کار لذت بردم. کار عملی با دستام همیشه برام لذت بخش بوده. حالا فکر کن این وسط یه چیزی هم خلق کنی، چیز قشنگی هم بشه! دیگه نور علی النور.
امشب با دوستم حرف زدیم، راجع به طرح پزشکی که باید بریم و امتیازی که باید جمع کنیم تا بتونیم مطب بزنیم و اینکه چندسال از عمر و روزای جوونی مون رو تو محروم ترین نقاط ایران باید به فاک و فنا بدیم. حالم گرفته شد. انگار هر موقع یکم با خودت به صلح میرسی و تصمیمت قطعی میشه که قراره برای آینده چیکار کنی یه مانع گنده سر راهت سبز میشه که تمام انرژیت رو میگیره و تمام ذوقت رو از دماغت میکشه بیرون. پرونده ی مهاجرت رو چند وقتیه که بستم چون جونی نمونده برام. واقعا خسته م و تنها چیزی که میخوام اینه که کاش بشه نرم طرح.
همه میگن چشم رو هم بذاری زود میگذره و تموم میشه. اره تموم میشه، ولی سن یه سری چیزایی که الان تو زندگیم میخوام هم میگذره. یه سری تجربیات تو یه بازه ای قشنگن. فقط تو همون بازه بهت حال میدن. چندسال بعدش ده برابرشم بدست بیاری دیگه برات ارزشی ندارن. اینو با پوست و گوشت و استخونم لمس کردم. کاش وقتی برسیم که هنوز ذوقشو داریم.
۲۵ آبان ۱۴۰۲
2 776
چند روز پیش اخرین نمره بخشم رو هم زدن و تایید شد و دیروز رفتم آموزش که از تحصیل فارغ بشم. گرفتن اون مهرها و امضاهای نهایی ۳ ساعت تمام طول کشید و تمام مدت خوشحال و شنگول بودم که آخ جون آخراشه دیگه…
آخرین مهری که باید میگرفتم برای شورای انضباطی بود که دانشکده دارو بود، بعد گرفتنش مجدد شنگول برگشتم دانشکده که دیگه کل مدارک رو بهشون تحویل بدم و تموم شه بره. مسئول فارغ التحصیلی مون گفت دو تا برگه سوگندنامه پزشکی رو میزه بردار بخون و امضا کن. برگه رو برداشتم و متنش اینجوری شروع میشد
«اکنون که به لطف بی کران پروردگار، دوره دکتری پزشکی را با موفقیت به پایان رسانده ام …
اونجا بود که یه بغض وحشتناک چسبید به گلوم و سوگندنامه مثل یه سیلی خورد تو صورتم. انگار تازه فهمیدم واقعا چه اتفاقی داره میفته🥺 یه استرس عجیبی گرفتم و با خودم گفتم دیگه دانشجویی تمومه! از این به بعد مسئولی! واسش آماده ای؟ نمیدونستم!
بلافاصله بعد امضا کردن یدونه از سوگندنامه ها یدونه قطره اشک افتاد رو امضام و جوهر خودکار رو کاغذ پخش شد. برگه ش رو مچاله کردم و یکی دیگه برداشتم. زود خودمو جمع و جور کردم چون کلی آدم اونجا نشسته بود. سوگندنامه ها و فتوکپی های شناسنامه و کارت ملی م رو تحویل کارشناس فارغ التحصیلی دادم. دستشو سمتم دراز کرد و گفت کارت دانشجویی؟
گفتم آخ یادم رفت. از کیفم درش اوردم و نگاش کردم. انقدر رنگ و روش رفته بود که دیگه حتی چهره م هم تو عکس مشخص نبود. تو دلم گفتم یه کارت دانشجویی که همیشه تو کیف پول بوده تو این هفت سال به این روز افتاده ببین چه بلایی سر روح و جسم خودم اومده این ۷ سال. هفتتتتت فاکینگ سال! خیلی زیاده ها! اگه یه بچه میزاییدم سال اول، الان کلاس اول ابتدایی میرفت.
قبل اینکه تحویلش بدم گفتم بذارین اخرین عکسم رو هم ازش بگیرم🥺
نهایتا همه ی مدارکم رفت تو پوشه و گفتن دو هفته دیگه زنگ بزن بهت بگیم کارهای ادراریت تو چه مرحله ایه. به سلامت.
زود برگشتم خونه و قبل اینکه فکر و خیال بیاد سراغم خوابیدم. عصرش با دوستم رفتم مطبی که کار میکنه که یکم تزریقاتش رو ببینم و با محیط آشنا بشم. بیمارا که تموم شدن رفتیم یکم دور بزنیم و من پیشنهاد دادم بریم بستنی دانشجو که کنار بیمارستانمون بود و مکان مورد علاقه م بعد کشیک های ۱۲ ساعته و البته علت اصلی اضافه وزنم تو سال اخیر بود. دوست داشتم بعد ۲-۳ هفته از کنار ۲ تا بیمارستانی که اکثر بخشامون رو اونجا گذروندیم رد بشیم و ببینم حسم بهشون چیه.
همیشه اینترن که بودم وقتایی که تو کشیک ها بیکار بودم و تو حیاط بیمارستان قدم میزدم به خودم میگفتم یه روزی که فارغ التحصیل شدی وقتی از بیرون بیمارستان رو ببینی دلت واسه تک تک شب هایی که اینجا صبح کردی تنگ میشه. اما دیشب زمانی که از کنار جفت بیمارستانا رد شدیم «هیچ حسی» نداشتم. مطلقا هیچی.
نه خوشحال بودم که تموم شده و نه دلتنگ.
برای لحظه ای واقعا حس کردم این من نیستم و برام سوال شد چه بلایی تو این یکسال سر من اومده که انقدر عوض شدم؟
۱۷ آبان ۱۴۰۲
2 776
چند روز پیش اخرین نمره بخشم رو هم زدن و تایید شد و دیروز رفتم آموزش که از تحصیل فارغ بشم. گرفتن اون مهرها و امضاهای نهایی ۳ ساعت تمام طول کشید و تمام مدت خوشحال و شنگول بودم که آخ جون آخراشه دیگه
2 776
بیشتر از یک هفته ست که بخشام تموم شده. کارم شده چک کردن هر روزه ی پورتال که ببینم نمره آخرین بخشمو کی میزنن و کی نمرات تایید میشه که زودتر برم کارای فارغ التحصیلی و گرفتن نظام پزشکی م رو بکنم.
کلی کار دارم که همش نیازمند اومدن نظام پزشکیمه و تا نیاد کاری از پیش نمیره. عصبی ام واقعا…
این هفته رو خیلی خوب استراحت کردم. فکر میکردم بخشام تموم بشه از فرداش کلی دلتنگ بیمارستان بشم ولی هنوز که هنوزه خبری از دلتنگی نیست، حتی دلم نمیخواد حالا حالا ها طرح برم. طرح چه کوفتیه خداوکیلی؟ اصلا چرا آخه؟ تنها دلخوشی این روزام اینه که حداقل مدرکم آزاده و نمیخواد پول مفت بدم بابت آزاد کردنش.
دیگه چی بگم؟
چیزی ندارم واقعا. کارام زیاده ولی یکم گیجم و نمیدونم باید چیکار کنم. یه برنامه ریزی خوب احتمالا کمکم کنه.
همین دیگه
۶ آبان ۱۴۰۲
2 776
امروز اخرین امتحان دانشجویی م رو میدم. میدونم قرار بود قبلی آخرین باشه چون بخشی که الان هستم هیچ وقت از اینترن امتحان پایان بخش نمیگرفتن. متاسفانه بعد چندین سال یهویی تصمیم گرفتن که از این دوره مجدد امتحان بگیرن. شانس ندارم که🤓
کل دیشب رو نشستم سریال جدیدی که تازه شروع کرده بودم رو تموم کردم به این بهانه که بعدش شروع میکنم. تموم شد گفتم بذار برم حموم بعد میام شروع میکنم. رفتم حموم و بعدش چون یه مساله ای خیلی ناراحتم کرد با حوله نشستم تو تخت و یکساعت گریه کردم. قرار بود گریه م تموم شد بعدش برم یکم نسخه های رایج رو بخونم ولی همونجوری با حوله و کله خیس خوابم برد. ساعتای ۱ مامانم اومد بیدارم کرد که پاشو موهاتو خشک کن میمیری تو این سرما. موهامو خشک کردم بعد دیدم اصلا حسش نیست بخونم. گفتم اوکی میخوابم تو جلسه تومور بورد فردا دو سه ساعت وقت هست اون موقع میرم عقب مقبا میشینم میخونم.
الان جلسه تومور بورده و اون عقب مقبا نشستم و امیدوارم که دیگه الان شروع کنم یه چیزایی بخونم چون میخوام این بخشم به خیر بگذره و قال همه چی کنده بشه.
بی نهااااااایت خسته ام😮💨
۲۴ مهر ۱۴۰۲
2 776
۳۲ ساعت مونده به آخرین امتحان دوره ی پزشکی عمومی م🥹 بخاطر استرس های وحشتناکی که این مدت کشیدم موهام علی رغم اینکه دارم مشت مشت هیرتامین میخورم عین برگ خزون میریزه🥲
امروز ۶ صبح که داشتم جلوی اینه موهامو میبستم دیدم که کش مویی که تا همین ۲ ماه پیش سفت موهامو میبست الان رو سرم شل و وله و موهام پرش نمیکنه. تهشم از دم اسبی که مدنظرم بود یه دم موش عایدم شد. کلا انقدر🤌 مو مونده تو سرم. با اینکه دلم خوش بود که بعد مدت ها دوباره دارم موهامو بلند میکنم و ذوقش رو داشتم، الان دیگه دیدن چهار تا تار مو رو سرم خوشحالم نمیکنه. دلم میخواد کوتاهشون کنم که کم پشت شدنشون به چشمم نیاد🥲
دلم میخواد موهامو یه باب تر و تمیز شایدم فانتزی تا روی شونه م بزنم و موهامو مثل پاییز ۵ سال قبل شرابی کنم🥲 واقعا دلم شرابی میخواد ولی وقتی یاد این میفتم که اگه شرابی کنم دیگه هیچ رنگ مویی نمیتونم روش بزنم منصرف میشم. شایدم برم چندتا لایت خوشگل تو موهام بندازم و یه مدت باز کوتاه نگهشون دارم. ولی دلم موی بلند هم میخواد🥲
هی دارم با خودم دو دوتا چهارتا میکنم که اگه یه مدت موهامو کوتاه کنم و خودمو ببندم به مزو و هیرتامین چقدر طول میکشه تا موهام به وسط کمرم برسه؟😂
واقعا نمیدونم ۳۲ ساعت مونده به آخرین امتحانی که هنوز براش چیزی نخوندم و هیچ ایده ای هم راجع بهش ندارم و استادشم از من خوشش نمیاد و ممکنه دلش بخواد منو بندازه، چرا باید دغدغه م این ۴ تا شوید رو کله م باشه؟😂 چرا این رویه رو به صورت بیمارگونه سر تک تک امتحانام پیاده میکنم؟ خودمم واقعا نمیدونم.
درس خوندن برام خیلی سخت شده. کشیک دادن و بیمارستان رفتن هم همینطور. همش عین کش تنبون در میرم. به زورررر خودمو مجبور میکنم سر پوزیشنم بمونم و بیمارستان رو ترک نکنم😂
از یه طرف تحمل بیمارستان رو ندارم، از یه طرف میگم اگه من فارغ التحصیل شم دیگه بیمارستان نرم و خونه نشین بشم و دغدغه هام پوچ و بی معنا بشن چی؟ اگه همرنگ جماعت دور و برم بشم چی؟ اگه دیگه نتونم تو اون محیط آکادمیک باشم چی؟ و هی غصه میخورم بابتش…
اصلا بیاین بیمارستان و امتحان رو فراموش کنیم. بگین ببینم موهامو چیکار کنم؟👀
۱۱ مهر ۱۴۰۲
2 776
چند روزیه حال خوبی ندارم. عصرها ساعت ۳-۴ بیهوش میشم و ۹ شب بیدار میشم و سرگردون تو خونه میچرخم. یه خستگی عمیقی تو جونمه که حس میکنم با هیچ میزانی از خواب برطرف نمیشه.
با اینکه تمام امتحانات جامع لازم برای فارغ التحصیلی رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و فقط یکدونه پایان بخشش مونده اما نمیدونم چرا هنوز خیالم آسوده نشده و به آرامش نرسیدم. همش انگار یه چیزی این وسط کمه.
طرح تخصص روان درمانگرم شهرستان افتاده و عمیقا بابتش ناراحتم. هفته گذشته نتونستیم جلسه داشته باشیم و خیلی نگرانم که جلساتمون از حضوری شیفت کنه رو مجازی. هر چند جلسات ۹۰ درصد مراجع هاشون آنلاینه و خیلی هم راضی هستن اما من دلم میخواد هر هفته خانوم دکتر رو از نزدیک ببینم🥺
بخش دو هفته ای بعدیم که فکر میکردم بخاطر اینترن های جدید الورود باید شلوغ باشه، فهمیدم که کلا ۶ نفریم که بین دو بیمارستان هم تقسیم میشیم و رسما قراره پاره بشیم🥲
فکر کن الان گروهشون ۲۹ نفره ولی ما ۶ نفریم💔
فکر میکردم دیگه روان که تموم بشه بعدش اورو هم کاری نداره و نهایتش یکی دو تا کشیک داشته باشم که گویا ۴-۵ تا کشیک خواهم داشت. واقعا ناراحت کننده ست.
این روزا مامانم رفته رو مخم که بگرد ببین کدوم کشور شرایطش بهتره که شروع کنی دو سال طرحت رو زبان بخونی و مهاجرت کنی. یعنی روزی ده بارررر بهم میگه! دلم نمیخواد برم. واقعا خیلی خسته ام و جونی برام نمونده که بیفتم تو پروسه مهاجرت.
میخواستم ایران کار زیبایی انجام بدم و مطمئنم که توش میتونستم موفق و معروف بشم چون هم کارم خوبه و هم در خودم میدیدم که از پسش بر بیام. اما با خودم که فکر میکنم، الان شاید بشه تو این کشور زندگی کرد و دووم آورد اما ۵ سال بعد دیگه نمیشه و اون موقع قطعا به فکر مهاجرت میفتم.
چه بهتر که تا جوون ترم و حوصله م بیشتره و خیلی از جو پزشکی فاصله نگرفتم براش اقدام کنم و حس میکنم این سری واقعا حق با مامانمه ولی زیادی خسته ام😓
میخوام یکم فاصله بندازم بین فارغ التحصیلی و شروع طرحم تا هم یکم استراحت کنم و از این حال در بیام و هم سنگامو با خودم وا بکنم و ببینم چه گلی میخوام به سرم بگیرم.
دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه، امیدوارم شب خوبی داشته باشید✨
۵ مهر ۱۴۰۲
2 776
الان که تازه از کشیک برگشتم خونه و زیر لحافم کز کردم و از شدت خستگی دارم شرحه شرحه میشم، به این این فکر میکنم که چقدر جو حموم زنونه ای علوم پزشکی رو دوست ندارم و چقدر دلم نمیخواد که تو این سیستم کار کنم. چقدر سخته مهاجرت، چقدر سرمایه میخواد و چقدر هیچ کدوم از شرایطش رو ندارم…
به کلی از افرادی که بهم طی روز پیام دادن قول دادم که شب بعد کشیک جواب پیاماشون رو بدم ولی جونی در بدنم نمونده. از همیشه خسته ترم و دقیقا ۲۹ روز دیگه فاصله دارم تا فارغ شدن از تحصیل. نمیدونم فارغ شدن برای همیشه یا مدتی! امیدوارم یه روزی تو زندگیم مزه ی آسودگی و رفاه مطلق رو بچشم.
۲۹ شهریور ۱۴۰۲
2 776
بعد هفت سال تحصیل طاقت فرسا با کلی چالش و داستان بالاخره فهمیدم که دوست دارم تخصص چی بخونم🥹
بیاین براتون بگم چی شد که فهمیدم برای کدوم رشته ساخته شدم.
دو روز پیش مامانمو برداشتم و بعد صدسال با هم رفتیم خرید. میخواستم یه روپوش تر و تمیز بگیرم برای عکاسی فارغ التحصیلی مون. کل فروشگاه هایی که روپوش دارن رو گشتیم، ۹۵ درصدشون مثل گونی بودن. جنس پارچه ها پلاستیکی! گرم! برش ها داغون!
بالای ۵۰ تا روپوش پرو کردم😓
بالاخره یه روپوش پیدا کردم که جنسش لطیف بود و تو تنم نسبتا خوب وایمیستاد ولی سر آستین هاش گل منگلی بود. گفتم عیبی نداره همینو بگیریم نهایتا آستین هاش رو کوتاه میکنیم. دکمه هاش هم بد قواره بود قرار شد عوض کنیم خودمون.
مامانم یه نصف روز درگیر پیدا کردن دکمه مناسب و شکافتن آسین ها و کوتاه کردن شون بود.
نهایتا روپوشم رو پوشیدم و همه چی عالی و بی نقص به نظر میرسید🥹
من از آهار پارچه لباس نو خیلی بدم میاد😬
دیدین خیلیا لباس جدید میگیرن تا مدت ها نمیشورنش چون حس میکنن لباس رو بشورن خراب میشه؟ من برعکسم😂 تا لباس شسته نشده و آهار پارچه ش و اون بوی خاصش برطرف نشه نمیتونم بپوشم لباسو😬
خلاصه دیدم روپوش امروزمم نشستم و فردا هم که کشیکم و باید بشورم لباسامو (من هر لباس رو فقط یکبار میپوشم و بعدش باید شسته بشه حتما😬) شلوار جینی که دو ساله دارم میپوشم و شونصد و شصت بار تا حالا شستمش هم تو سبد لباس ها بود. گفتم بذار اینم بشورم فردا بپوشمش. انداختم تو لباسشویی. بعد با خودم گفتم اگه رنگ بده چی؟
بلافاصله گفتم نه بابا این همه با روپوش هام شستمش! هر چی رنگ میخواسته بده داده دیگه!
در لباسشویی رو بستم و روشنش کردم و رفتم به کارام برسم.
نیم ساعت بعد رفتم که لباسامو پهن کنم خشک بشن دیدم روپوشام آبی آسمونی شدن😬 مامانمم همون موقع سر رسید و روپوش جدیدی که با اون همه زحمت پیدا کرده بودیم و اشکالاتش رو برطرف کرده بود رو آبی آسمونی دید و واقعا چیزی نمونده بود پاره م کنه که در رفتم از دستش😬
الانم داره روپوشامو با وایتکس میسابه و زیر لب فحشم میده و باید بدونید این اولین باری نیست که همچین دسته گلی آب دادم😅
دو بار تا حالا خودکار صورتی تو جیبم بوده و روپوشم صورتی شده🎀😂
یکبارش از اون خودکار آبی ها که خیلی روون مینویسه تازه یکدونه خریده بودم و در حالی که تو جیب روپوشم مونده بود انداختمش لباسشویی😬 بعد بابام که میخواست لباسامو پهن کنه شروع کرد به غر زدن که مگه تو این روپوش رو تازه نگرفته بودی و من بیشتر از روپوش داشتم غصه اون خودکار نازنینم رو میخوردم🫠
یه بار دیگه کیف رو دوشیم رو با روپوشم انداختم لباسشویی و اصلا حواسم نبود مهرم تو زیپ کیفمه و روپوشم سورمه ای شد🫠 ببین آبی نه ها! سورررررمه ای🤣
که قبل اینکه کسی بفهمه تمام مدارک رو نیست و نابود کردم.
و تمام این بلایا هم فقط سر روپوش هام میاد! هیچ وقت سابقه نداشته لباس دیگه ای رو خراب کنم. خلاصه با توجه به سابقه ی درخشانم میخوام در زمینه «تر زدن به روپوش» تا مقطع فلوشیپ فوق تخصصی ادامه تحصیل بدم. مطمئنم یه روزی اسمم بین اساتید این رشته خواهد درخشید😌✨
۲۸ شهریور ۱۴۰۲
2 776
اومدم بنویسم که اطفالم تموم شد! یوهو 🥂😁
فردا آخرین کشیکش رو میدم و تامام. بخش اطفال برام پر استرس و ناراحت کننده بود. صلاحیت بالینی و دفاعم رو داشتم داخلش. شاید دو تا اسم کوچیک به نظر بیان اما پشت شون یک دنیا استرس بود. جو گروه اینترنی مون بسیار متشنج بود و من واقعا اعصابم تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته و عصبی و پرخاشگر شدم.
این روزا که یکم دغدغه های گنده م برطرف شده و فرصت کردم که روی رفتار هام بیشتر دقت کنم میبینم اصلا اون آدم سابق نیستم! خیلی خیلی عصبی ام و گیر بیخود میدم به همه و دعوا دارم🤦🏻♀️😅
میدونم مقداری زمان میبره تا اعصابم آروم بشه و یکم متعادل رفتار کنم … امیدوارم تا اون موقع دل افراد زیادی رو نشکسته باشم و آدم ها شرایطم رو درک کنن.
ناراحت کنندگی اطفال از چه جهت بود؟ اینکه بچه های کوچولو و معصوم رو در بستر بیماری میدیدم دائم. منظورم از بیماری قطعا سرماخوردگی نیست! بیمارهای نقص ایمنی، بیمارهای هماتولوژی، سرطان های بدخیم، بیماری های مزمنی که از روز اولی که بچه چشماشو باز کرده و اصلا نمیدونسته اینجا کجاست و دنیا دست کیه باهاش بودن.
اوایل خیلی غصه میخوردم. واقعا ناراحت میشدم. گاهی تو خونه بهشون فکر میکردم و گریه میکردم. بارها گفتم خدایا چرا؟ چرا؟ و جوابی پیدا نکردم واقعا. نمیدونم چرا! از یه جایی به بعد که دیدم دیگه خیلی دارم ناراحت میشم تصمیم گرفتم چشمام رو ببندم و مثل ربات کارم رو تو بیمارستان انجام بدم و برم. اصلا دیگه فکر نکردم راجع به هیچی.
کشیک قبلیم یه پسر کوچولوی ۷ ساله فوق العاده ناز و معصوم اومده بود که سندروم بروتن داشت که یه نوع نقص ایمنیه و اطراف بینی و لبش ضایعات قارچی رشد کرده بودن و چهره ی این طفل معصوم رو بهم ریخته بودن. تو بغل مامانش نشسته بود و چادر مامانشو محکم تو مشتش گرفته بود. تمام دهنش پر از ضایعات قارچی و زخم بود و مامانش میگفت مدت هاست نتونسته چیزی بخوره و کلی وزن کم کرده. نمیدونم چطور براتون توصیف کنم که این بچه چقدر معصومیت زیادی تو چهره ش بود و چقدر دلم براش کباب شد. الان که دوباره یادش افتادم اشکم درومده.
رو تخت معاینه که خوابوندمش که داخل دهنش رو معاینه کنم برای اینکه حواسش پرت بشه پرسیدم مهدکودک میری؟ اسم دوستات چیه؟
گفت دیگه مهدکودک نمیرم. و وقتی ازش پرسیدم که چرا، گفت که بچه ها مسخره م میکنن و ازم میترسن.
ببین انقدر ناراحت شدم که گفتم من یه لحظه میزم دسشویی زود برمیگردم. با یه بدبختی بغضمو کنترل کردم و خودمو رسوندم به دستشویی و زدم زیر گریه. یکم که گریه هامو کردم و خودمو جمع و جور کردم برگشتم. دیگه نرفتم تو تریاژ چون نمیخواستم چهره ی معصومش رو ببینم.
زنگ زدم به رزیدنت مریض رو تلفنی معرفی کردم و بعدشم رفتم خودمو تو یکی از بخشا گم و گور کردم.
نیم ساعت بعدش زنگ زدن که بیا مریض جدید داریم. مریض رو میشناختم، اسمش زینب بود و سارکوم یوئینگ داشت که به مهره های کمرش زده بود و سه بار تا حالا کمرش رو عمل کرده بودن و این سری مجددا با عود بیماری ش به صورت توده هایی تو لثه و فکش مراجعه کرده بود. چندتا کشیک قبلم ساعتای ۱ شب اومد و بستریش کردیم و قرار بود بره ICU. به نرس تریاژمون که اون شب هم با من کشیک بود گفتم مگه زینب نرفت بستری ICU بشه؟ چرا الان دوباره سرپایی اومده؟
نرس مون گفت که بستری شده و چون خیلی اوضاعش پیچیده بوده براش یه جلسه هم تشکیل دادن از اساتید مختلف که ببینن چیکار میشه کرد براش و متاسفانه دیدن که متاستاز خیلی زیاده و کاری نمیشه کرد جوابش کردن دیگه. الان هرشب مامانش میارتش که فقط پلاکت بگیره اونم برای اینکه بعدا عذاب وجدان اینو نداشته باشه که تا لحظه آخر براش تلاش نکرده…زینب فقط ۱۱ سالش بود و از ۹ سالگی درگیر این بیماری بود.
کاش یه روزی خود خدا بیاد و بهم بگه که چرا؟ واقعا چرا؟
۱۶ شهریور ۱۴۰۲
