1 295
Подписчики
-124 часа
+37 дней
+1830 дней
Архив постов
از پنجره بوی سوختگی میآید؛
انگار همین حوالی
یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده...
جنگلی را سوزانده
که یک درخت را فراموش کند...
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شدهای میدانی
دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازمِ خدمتم تو سرگردانی
انتظار آدمو زنده نگه میداره و انتظار بیسرانجام آدمو میکشه و ما همیشه توی مرز بین مردن و زندگی کردن، منتظریم..
