ru
Feedback
پـ‌ـــدࢪ مـ‌ـــاهـ ؛ (Rest)

پـ‌ـــدࢪ مـ‌ـــاهـ ؛ (Rest)

Открыть в Telegram

°𓏲⋆ 𝓦𝓮𝓵𝓬𝓸𝓶𝓮 𝓽𝓸 𝓶𝔂 𝓵𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭 𝑺𝒘𝒆𝒆𝒕𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔. ᯓ★ @GreenHazz_bot

Больше
Иран217 297Категория не указана
250
Подписчики
-124 часа
-87 дней
-4230 дней

Загрузка данных...

Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
декабрь '24
декабрь '24
+6
в 1 каналах
ноябрь '24
+6
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '24
+16
в 6 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+38
в 20 каналах
Get PRO
август '24
+103
в 61 каналах
Get PRO
июль '24
+288
в 34 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
21 декабря0
20 декабря+1
19 декабря0
18 декабря0
17 декабря+2
16 декабря0
15 декабря0
14 декабря0
13 декабря0
12 декабря0
11 декабря+1
10 декабря0
09 декабря0
08 декабря+1
07 декабря0
06 декабря0
05 декабря0
04 декабря0
03 декабря0
02 декабря+1
01 декабря0
Посты канала
2
خیلی خیلی قشنگ و همزمان دردناک بود. نفوذ کرد به استخونم.
66
3
دلشکستگیِ امشبم جور شد.
66
4
⋆ اۅلین ࢪۅزی ڪہ دیدمت، میدۅنستم آخر داستان من نزدیڪہ؛ میدۅنستم ٺۅی ادینہ جۅانی ما، خۅن جای باࢪۅن میچڪہ؛
20
5
‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ امۅاج ٺۅ شڪۅه مـ‌را ٺڪہ ٺڪہ ڪࢪد؛+4
‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ امۅاج ٺۅ شڪۅه مـ‌را ٺڪہ ٺڪہ ڪࢪد؛
22
6
Нет текста...
25
7
از زیبایی این‌ پستا لذت ببرید.
24
8
‌بـدان یا گـو، اگـر براے مهـر دِزدمونـا نبـود آزادے خـودم را براے گنـجینه‌هاے دریـا گرفتـار نمےسـاخـتم.
21
9
︐ قهـوه‌ے سـرد شده و ‌سیـگارهاے نکشـیده+1
︐ قهـوه‌ے سـرد شده و ‌سیـگارهاے نکشـیده
22
10
Нет текста...
2
11
از زیبایی این‌ پستا لذت ببرید.
1
12
کافه کاستا ، بارانِ نيمه شب نوامبر . قطره های باران بر روی نوشته خاک خورده فرو می‌امدند و صدای رعد و برق همه جا را پر کرده بود، در این بین پسر کوچک به نوشته ی روی میز خیره شده و میتوان غم‌ را در مروارید هایِ مشکی اش دید، حتی در حالتی که لبخند نمیزد هم زیبا بود؛ مردم سئول راست میگفتند که هر روز در این کافه ماه رو میبینند. این نامه رو به طور ناگهانی برای او نوشت بود، برای پسری که هر روز به آن کافه می‌رفت و دلش را با لبخندهای شیرین وسط پاییز دلگیر و‌ سرد، گرم و روشن می‌کرد. پسرک با خاموش شدن برقای کافه به خودش آمد، چشمانش به نگاه دلنشین باریستا افتاد و نگاهی پر از تعجب به نامه ی توی دستش داد "نامه ای به فرشته ی سئول" روی کاغذ کرمی رنگ نظرش را جلب کرد. سرش رو بالا اورد، حال ان چشمان مشکی بیشتر لبخند میزد و محو زیبایی پسرِ مو خرمایی شده بود . نامه ی به یاد مانده از یانگ جونگین نوامبرِ دو هزار و بیست و هفت .
30
13
+4
Нет текста...
32
14
sticker.webp
34
15
کافه کاستا ، بارانِ نيمه شب نوامبر . قطره های باران بر روی نوشته خاک خورده فرو می‌امدند و صدای رعد و برق همه جا را پر کرده بود، در این بین پسر کوچک به نوشته ی روی میز خیره شده و میتوان غم‌ را در مروارید هایِ مشکی اش دید، حتی در حالتی که لبخند نمیزد هم زیبا بود؛ مردم سئول راست میگفتند که هر روز در این کافه ماه رو میبینند. این نامه رو به طور ناگهانی برای او نوشت بود، برای پسری که هر روز به آن کافه می‌رفت و دلش را با لبخندهای شیرین وسط پاییز دلگیر و‌ سرد، گرم و روشن می‌کرد. پسرک با خاموش شدن برقای کافه به خودش آمد، چشمانش به نگاه دلنشین باریستا افتاد و نگاهی پر از تعجب به نامه ی توی دستش داد "نامه ای به فرشته ی سئول" روی کاغذ کرمی رنگ نظرش را جلب کرد. سرش رو بالا اورد، حال ان چشمان مشکی بیشتر لبخند میزد و محو زیبایی پسرِ مو خرمایی شده بود . نامه ی به یاد مانده از یانگ جونگین نوامبرِ دو هزار و بیست و هفت .
1
16
+4
Нет текста...
1
17
+1
Нет текста...
29
18
sticker.webp
32
19
+1
Нет текста...
1
20
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ این بار شاید، رختِ کوچ کردن نبست‌ از خانه‌ایی، که آن را هرگز خانه ندید. شاید لازم است، قبل از پذیرشِ دوبارهٔ حضورِ نم زده‌ات در تار و پودِ نخ‌نمای زندگی‌ام، قدری تعلل کنم. خود را در تنگنای دلتنگیِ قد کشیده‌ایی که چنگ می‌اندازد به روی لبخند های نصفه‌ام، قرار دهم. تردید را در پستوی چشم‌هایم قلم بزنم و به گلدانِ فراموش شدهٔ کنج طاقچه نگاهی بیاندازم. با نهایت آزردگیِ نمورِ روحم، و تصویر بیگانه‌ایی که از این انسانِ رها شده ساخته‌ای، بپرسم؛ « گویی، گرمای حضور‌‍اش، برایِ دمیدنِ روحی دوباره، درون ریشه های بریده از زندگی‌ات، نیاز است؟ » قامت خمیده‌ام را، خم‌تر کنم، چمدانِ احساساتت را در دستانم بگیرم، لبخندی بی‌جان به رویت بزنم. از همان هایی که با اندوه و زخم‌ها بافته شده‌ ‍اند. لازم نیست تمام دنیا بدانند که گلدانِ بی رمق، بهانه‌ای‌‍ست برای این تنِ نصفه جانِ بی‌روح.
20