ru
Feedback
Brighter Side of The Shell

Brighter Side of The Shell

Открыть в Telegram

دنیا شبیه یه پوسته ضخیم بین ما و حقیقت قرار گرفته. علم، فلسفه، ادبیات و سینما [شاید هنر در تمامی اشکالش] فانوس‌هایی هستند که دنیا تاریک زیر پوسته رو روشن می‌کنند. حتی شاید گاهی با اون‌ها بشه به سمت روشن‌تر این پوسته سفر کرد؛ برای کشف حقیقت زندگی.

Больше
428
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-1330 дней
Архив постов
‍ ‌ -- نامه بهمن محصص به سهراب سپهری - سال ۱۳۴۹ امیدوارم سر به تن‌ات نباشد تا بخواهی شرح «یک جور زندگی خاص» را که نمی‌دانی کی به آن طرز زندگی دست خواهی یافت، بعد از سه ماه برایم بنویسی! اگر آن جانور مسخ‌شده که می‌خواهد بعدها بالای درخت بنشیند و خواهر و مادر مولوی مادرمرده را دربیاورد، از شدت علف‌خواری نا ندارد که جواب کاغذ بدهد، تو عثمان لنگ که از صبح تا شب توی خانه نشسته‌ای و …. چرا جواب نمی‌دهی؟! … تو که همیشه «زندگی خاص»‌ می‌کنی، آخر کمی زندگی عام نیز لازم است. اگر من فقط برای «زندگی خاص» تو به درد می‌خوردم، خرج‌ام را بکش و توی اتاق‌ات نگهدار. شماها فقط بلدید ناله کنید، فقط «زندگی خاص» به رخ مردم بکشید. اگر آن‌قدر ولنگ‌و‌‌واز است که نه سر دارد و نه ته، از زمان بابا آدم تا عصر جنابعالی … هنوز ادامه دارد، هر گوشه‌اش را بگیری زندگی خاص است: پرواز پرنده‌ای، صدای آبی، مردمی که می‌گذرند، فلان کره‌ای که سقط می‌شود و الی غیرالنهایه، همه‌شان «زندگی خاص» هستند و هر کدام از این‌ها، چه آگاه و چه ناآگاه برای خودش «زندگی خاص»‌ داشته و دارند. ولی مثل این‌که توی این بیابان درندشت، علاوه بر «زندگی خاص» زندگی عام نیز لازم است، نه؟ نظر خودت را بگو. بدون این‌که از بی‌بی‌طوطی گوشتخوار چیزی بپرسی. شاید هم این عصبانیت‌ام بی‌خود باشد. شاید هم تو حق داشته باشی که هر سه ماه یک دفعه نامه بدهی. شاید من حق نداشته باشم که سر تو و خدای‌نکرده اگر گیرم افتاد سر امثال تو حساب کنم. شاید! ولی من نمی‌توانم تغییر پیدا کنم. خوب یا بد همین موجود لعنتی‌ای هستم که ملاحظه می‌فرمایید. و این هم همیشه یادت باشد که من نه حالا و نه هیچ‌وقت چیزی از تو یاد نخواهم گرفت. اگر این آرزوی توست، آن را با خود به گور خواهی برد و اگر آرزویت نیست، خیال‌ات راحت باشد. معلوم نیست که اگر مثلاً بخواهم از تشنگی بمیرم، باید از کدام‌یک از آشنایان و دوستان تقاضای آب کنم. من نمی‌توانم مهربانی‌های تو را فراموش کنم. من هم میل دارم یک‌ بار دیگر با هم همان زندگی را داشته باشیم. من هم میل دارم تو را ببینم. من هم در آن زمان «زندگی خاص» داشتم. ولی هیچ‌وقت این مسئله باعث نمی‌شود که من همه را فراموش کنم؛ بی‌اعتنایی نشان دهم. تو می‌نویسی: «از این که گرفتاری‌هایی در رم برای تو پیدا شده متأسف‌ام.» جمله‌ای غیردوستانه است. ولی همین تو حاضر نیستی که بخواهی یک نامه برایم بفرستی. معلوم نیست که در این زندگی روی چه کسی می‌توان حساب کرد. امیدوارم که موفق بشوی که به رم بیایی. من از تو یاد نمی‌گیرم ولی تو از من یاد بگیر و جواب نامه را بده. خیلی دوست‌ات دارم. @grin1995

‌ من مردمی را می‌پسندم که دیوانه‌اند. آنهایی که دیوانه‌ی زندگی‌اند. دیوانه‌ی حرف زدن، دیوانه‌ی رها شدن. آنهایی که همیشه همه‌چ
‌ من مردمی را می‌پسندم که دیوانه‌اند. آنهایی که دیوانه‌ی زندگی‌اند. دیوانه‌ی حرف زدن، دیوانه‌ی رها شدن. آنهایی که همیشه همه‌چیز را با هم می‌خواهند. آنهایی که خمیازه نمی‌‌کشند و هیچ‌وقت حرفِ پیش‌پا افتاده‌ای نمی‌زنند. ولی می‌سوزند. می‌سوزند. می‌سوزند مثلِ مشعلِ افسانه‌ایِ روم. #جک_کرواک @grin1995

▪️بهرام بیضایی ـــ خانه‌نشينی شغل ماست؛ هنوز شروع نكرده بازنشسته‌ايم! هيچ ‌كس نمی‌پرسد چه طور زندگی می‌كنی؟ تنها يک‌ چيز هنوز
▪️بهرام بیضایی ـــ خانه‌نشينی شغل ماست؛ هنوز شروع نكرده بازنشسته‌ايم! هيچ ‌كس نمی‌پرسد چه طور زندگی می‌كنی؟ تنها يک‌ چيز هنوز به اعتبار اولش باقی‌ست: ايمان به قدرت تصوير ــ چه راست و دروغ‌ها با آن می‌توان گفت ــ و ما دروغ نگفتيم! 🎥 @CinemaParadisooo

‌ - آیا دلتان برای ایران تنگ شده؟ - بهرام بیضایی: دلم تنگ میشه برای دفتر کارم، و دلم تنگ میشه برای یک خونه توی ساحل شمال ... وقتی ایران هم بودم، وطنم، اتاقم بود. وقتی بیرون می‌رفتم، همه چیز بیگانه بود. هر روز درخت‌های بیشتری رو می‌بریدند، جاهای بیشتری رو خراب می‌کردند، کم‌کم دروغ‌ها واضح شده بود، همه‌گیر شده بود. کم‌کم شهر زشت شده بود، در نتیجه، من ایران هم که بودم، وطنم به اندازه خونه و دفتر کارم شده بود ... -- بریده ای از مصاحبه با بهرام بیضایی @grin1995

‌ خرافاتی بودن و در دنیایی خیالی زندگی کردن، فقط باور به وجود جن و پری نیست و می‌تواند شامل باورهای زیر هم باشد: ۱. ماندگاری عشق ۲. خیانت نکردن نزدیکان (دوست، شریک زندگی و ...) ۳.کیفر دیدن بدکاران و پاداش گرفتن خوبان ۴.امکان زندگی بدون درد و رنج ۵.کمکِ کائنات درصورت خواستن با تمام وجود -- وجودگرا #good_tweets @grin1995

‌ ما در دنیای جملات آماده زندگی می کنیم. جملات آماده همان جمله هایی هستند که روزانه، میلیون ها بار از دهان میلیون ها آدم بیرون می آید؛ بدون این که حسی را منتقل کند، گره ای را باز کند، یا باری از روی شانه بر دارد. جملات آماده همان جمله های بی روحی هستند که همه شنیده اند و همه گفته اند و همه می توانند از قبل پیش بینی اش کنند. جملات آماده همان جمله هایی هستند که آدم ها به حافظه سپرده اند تا در صورت لزوم از آن استفاده کنند؛ صرفاً برای این که ساکت نمانند. چون از سکوت و خاموشی وحشت دارند. انگار سکوت، هیولایی باشد که چنگ بزند به قفسه سینه شان و بخواهد نفسشان را از لای استخوان ها بیرون بکشد. کسی می میرد، «غم آخرت باشه». کسی به دنیا می آید، «تولدت مبارک، با بهترین آرزوها». کسی آشفته و نگران است، «بهش فکر نکن». کسی چیزی را گم می کند، «خوب بگرد پیدا می شه». دکتر معاینه ات می کند، «روزی 8 لیوان آب بخور». کسی مشکلی پیدا می کند، «درست می شه». کسی حرف قانون را وسط می کشد، «کجای این مملکت قانون داره که حالا بخوای با قانون جلو بری؟»، دو نفر دعوایشان می شود و یکی دیوانه بازی در می آورد، «مگه شهر هرته؟ مملکت قانون داره» .کسی میکروفون را جلوی دهان می گیرد، «یک دو سه، امتحان می کنیم» بیشتر آدم ها شبیه نوارهای ضبط شده هستند. مثل منشی های تلفنی که همیشه خبر می دهند «بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید» جمله های تکراری و مکالمات تکراری و پایان های تکراری. آدم های کمی هستند که واقعاً چیزی برای گفتن دارند. حرفی که مال خودشان است و ساخته و پرداخته ی ذهن و قلب و زبان خودشان. آدم های کمی هستند که قبل از به زبان آوردن جملات آماده، به مفهوم موضوع فکر کرده باشند. آدم های کمی هستند که می توانند بدون چنگ زدن به این جملات تکراری دستمالی شده، با کلمات خودشان مشکلی را حل کنند و دلی را گرم کنند و روزنه ای در دیواری بتونی بسازند. آدم های کمی هستند که مالک جمله ها باشند. آدم هایی که بتوانند کلمات خام را بپزند و در آن روح بدمند. بله آدم های کمی هستند که می توانند سلطانِ واژه باشند، نه رعیت او. -- آنالی اکبری ‌@grin1995

‌ اگر یک‌وقت دل و دماغ یلدا را ندارید، این پادکست را بشنوید. آیین‌هایی چون #یلدا و دیگر رسوم فلات ایران در حقیقت جعبه کمک‌های اولیه روانشناختی این مردم‌اند که در وقت افسردگی و دلمردگی نیاز به آنها دوچندان می‌شود و نباید فراموش شوند. شب‌های زمستون‌تون کوتاه روشنایی بهار پیش روتون طولانی دل‌هاتون شاد یلداتون مبارک ❤️ #چله #تاب‌آوری #یلدا @dr_iman_fani @Jaryaann @grin1995

‌ چند سال پیش ویدئویی می‌دیدم که در آن چادری را در گوشه‌ای از یک خیابان برپا کرده بودند و قرار بر این بود که زنی با شمایل کولی‌وار، چیزهایی را که نمی‌دانستید به شما بگوید‌. پشت پرده‌ای که درست پشت سر زن قرار داشت چند نفر با سیستم‌هایی مجهز پس از عکسبرداری از چهره شما و رسیدن به اسمتان، در تمامی شبکه‌های اجتماعی و موتورهای جستجوگر به دنبال اطلاعاتی از شما می‌گشتند و با بیان کردن اسرارآمیز همان اطلاعات به شما (از زبان زن) در ابتدا شگفت‌زده‌تان می‌کردند و بعد اعتمادتان را بدست می‌آوردند، تا غیب‌گویی‌های دروغین بعدی‌شان را باور کنید. اگر اشتباه نکنم نتیجه‌گیری آن دوربین مخفی این بود که یک آدم نسبتا کاربلد با مجموعه اطلاعات هرچند ناچیزی که ما از خودمان در شبکه‌های اجتماعی نشر می‌دهیم می‌تواند آدرس خانه، محل کار و حتی محل آنی حضورمان را بفهمد. می تواند به سن، شغل، میزان درآمد، شجره خانوادگی و حتی وضعیت کلی رابطه و گرمای رابطه‌ جنسی‌مان پی ببرد. خلاصه می‌تواند آنقدر از ما بفهمد که خیال کنیم یک جادوگر یا غیب‌گو رو به رویمان نشسته است! کاری به حریم خصوصی و احساس ناامنی ناشی از آن ندارم....احتمالا اگر آدم مهمی نباشیم و دشمنان پروپاقرصی نداشته باشیم یا اگر خوش‌شانس باشیم و دیوانه‌ای دنبالمان نیفتاده باشد، با انتشار این اطلاعات، آنچنان خطری تهدیدمان نمی‌کند. اما یک مسئله دیگر اینجا وجود دارد. من فکر می‌کنم با این شکل از خودابرازی‌های گسترده، انگار ما برای همه هستیم. انگار دیگر تعلقی وجود ندارد. انگار دیگر کانسپتی به نام خانواده، دوست نزدیک و یار معنای آنچنانی ندارد. مثلا وقتی من از چیز واقعا محشری خوشم می‌آید و به جای حرف زدن از آن با نزدیک‌ترین دوستم، آن را در شبکه اجتماعی‌ام معرفی می‌کنم انگار دوست و دوستی‌ام را نادیده گرفته‌ام. یا اگر به جای بیان دغدغه‌هایم با خانواده‌‌ام و کمک گرفتن و خواستن همفکری و همدلی آن‌ها، با هر آدمی رندومی گفتگو می‌کنم، انگار جایگاه خانواده را در زندگی‌ام زیر سوال برده‌ام. یا اگر وقتی در رابطه‌ام به مشکلی برخورده‌ام‌ و به جای گفتگو با آدم نزدیک رو به رویم آن مسئله را در اینترنت منتشر کرده‌ام، انگار معنای رابطه و حریم خصوصی خوشایند آن را بی‌معنی کرده‌ام. مگر روابط انسانی چیزی بیرون از همین نجواها و گفتگوها و اشتراک علائق، و کمک کردن و کمک گرفتن از همدیگر است؟ اگر تفاوتی بین افرادی که دوستشان داریم و به آن‌ها اهمیت می‌دهیم با افرادی که نمی‌شناسیم وجود نداشته باشد...اگر همه به یک اندازه در جریان ما باشند و (اگر چیز قابل عرضه‌ای داریم) به یک اندازه از ما منتفع و بهره‌مند شوند، پس جایگاه و تفاوت آن نزدیک‌ترین‌ها چیست؟ فکر می‌کنم معنایی در این تفاوت قائل شدن، برای هردو سمت رابطه وجود دارد. فکر می‌کنم هرکس باید برای بدست آوردن جایگاهش در زندگی انسان ارزشمند دیگری تلاش کند‌. این تلاش هم به خودی خود معنا دارد و انسان را به جایگاه بلندتری می‌رساند و هم به روابط مفهوم عمیق‌تری می‌دهد و آدم را از تنها بودن با دیگران نجات می‌دهد. فکر می‌کنم برای همه بودن، اغلب به معنای برای هیچ بودن است. ‌ @grin1995

‌ برای پرنده‌ی دربند برای ماهی در تُنگ بلور آب برای رفیقم که زندانی است زیرا، آن چه را که می‌اندیشد، بر زبان می‌راند. برای گُل‌های قطع‌شده برای علف لگدمال شده برای درختان مقطوع برای پیکرهایی که شکنجه شدند             من نام تو را می‌خوانم: آزادی برای دندان‌های به هم‌فشرده برای خشم فرو خورده برای استخوان در گلو برا ی دهان‌هایی که نمی‌خوانند برای بوسه در مخفیگاه برا ی مصرع سانسور شده برای نامی که ممنوع است               من نام تو را می‌خوانم: آزادی برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود برای کتک‌خوردن‌ها برای آن کس که مقاومت می‌کند برای آنان که خود را مخفی می‌کنند برای آن ترسی که آنان از تو دارند برای گام‌های تو که آن را تعقیب می‌کنند برای شیوه‌ای که به تو حمله می‌کنند برای پسرانی که از تو می‌کشند                من نام تو را می‌خوانم: آزادی برای سرزمین‌های تصرف‌شده برای خلق‌هایی که به اسارت در آمدند برای انسان‌هایی که استثمار می‌شوند برای آنانی که تحقیر می‌شوند برای مرگ بر آتش برای محکومیت عدالت‌خواهان برای قهرمانان شهید برای آن آتش خاموش               من نام تو را می‌خوانم: آزادی من تو را می‌خوانم، به جای همه به خاطر نام حقیقی تو من تو را می‌خوانم زمانی که تیرگی چیره می‌شود و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند، نام تو را بر دیوار شهرم می‌نویسم، نام حقیقی تو را نام تو را و دیگر نام‌ها را که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم               من نام تو را می‌خوانم: آزادی -- پل الوار #شعر #پل_الوار @grin1995

‌ «ایرانی حکم کسی را داشته که یک قدح چینی گرانبها زیر بغلش بوده و همهٔ سرمایه‌اش همان بوده. می‌ترسیده که اگر بیفتد این قدح بشکند. به هر قیمت خواسته است آن را نگاه دارد. از این‌رو دست‌به‌عصا راه می‌رفته. با خود نگفته: «یا زنگی زنگ یا رومی روم»! با خود نگفته: «مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار»! این قدح عبارت بوده است از «موجودیت ایرانی» که او می‌خواسته است حفظ کند. برای حفظ این امانت خود را به هر آب‌وآتشی زده. به هر رنگی که لازم بوده درآمده و از همین روست که در تاریخ ایران بهترین انسانها دیده شده‌اند و بدترین نیز. می‌توان دریافت که راه چقدر ناهموار و پرخطر بوده است و ایرانی می‌بایست شخصیت دوگانه به خود بگیرد: هم در راه باشد و هم در بیراه؛ هم همراه باشد و هم حریف. تمام نیروی این ملت نگون‌بخت در طی تاریخ به این نحو مصرف شده است؛ اینکه هم خود باشد و هم آنچه به آن واداشته می‌شده است باشد. «دینامیسم» فرهنگی او نیز از همین خصوصیت سرچشمه می‌گیرد. فرهنگ ایران، فرهنگ ناشی از دوگانگی و مقاومت است و به همین سبب توانسته فرهنگی بسیار نیرومند از آب درآید» -- محمدعلی اسلامی‌ ندوشن - ایران و تنهائیش #bookquotes @grin1995

«از میان تمامِ امکان‌هایِ تسلی‌بخشی، هیچ تسلایی در فرد موثرتر از آن نیست که بداند تسلایی وجود ندارد؛ این فهمِ متمایز چنان است
«از میان تمامِ امکان‌هایِ تسلی‌بخشی، هیچ تسلایی در فرد موثرتر از آن نیست که بداند تسلایی وجود ندارد؛ این فهمِ متمایز چنان است که فرد می‌تواند دوباره و به‌ناگه سرش را بالا بگیرد.» Friedrich Nietzsche (#380, Book IV, The dawn of day) کانال تصویر و زندگی

‌ وقتی بچه بودم به تنها چیزی که فکر می‌کردم هنر بود و موسیقی؛ الان که بزرگ شدم به تنها چیزی که فکر می‌کنم پوله، پول… -- My Di
‌ وقتی بچه بودم به تنها چیزی که فکر می‌کردم هنر بود و موسیقی؛ الان که بزرگ شدم به تنها چیزی که فکر می‌کنم پوله، پول… -- My Dinner with Andre (1981) #dialogue #cinema @grin1995

‌ دروغ، رسوبات ترسویی است. گستاخی راستگو باش، اما محترمِ موقتی نباش. -- ازدمیر آصف @grin1995

‌ دگر چه بخیه؟ چه مرهم؟ ز هر دو، کار گذشت که زخم همچو قفس گشت، دور پیکر ما #کلیم_کاشانی #شعر @grin1995

‌ یک‌رنگم و در کویِ دورَنگیم وطن نیست سیلم که مُدارا به کسی شیوه‌ی من نیست اُفتادنِ دیوارِ کُهن نو شدن اوست جز مرگ کسی در پیِ آبادی من نیست خوبان نپسندند حَقِ صحبت دیرین نظّاره‌فریب است، مَطاعی که کهن نیست جامِ تهی و برگِ خزان دیده نماید روزی که ز رخسارِ تو آیینه، چمن نیست هم طالعِ اشعارِ بلندیم به گیتی ما را هنری بهتر از آواره شدن نیست مُستَغنی‌ام از نَنگِ خورِش زانکه در این بَزم چون شیشه مرا دستِ هَوَس وَقفِ دهن نیست موجم که سفر از وطنم دور نسازد آوارگی‌ام باعثِ دوری ز وطن نیست دَخلِ کجِ این شعر شناسانه زمانه گر زلف شود لایقِ رخسارِ سخن نیست مخصوص #کلیم است سیه‌بختی جاوید این ابر به فرقِ دگری سایه‌فِکن نیست #کلیم_کاشانی #شعر @grin1995

‌ دگر چه بخیه؟ چه مرهم؟ ز هر دو، کار گذشت که زخم همچو قفس گشت، دور پیکر ما #کلیم_کاشانی #شعر @grin1995

‌ یک‌نفر زمان را به ارّه‌ای بی‌صدا تشبیه کرده است. هیچ‌وقت نمی‌دانی قرار است با آدم چه کار کند. -- The Wild Pear Tree, 2018 (
‌ یک‌نفر زمان را به ارّه‌ای بی‌صدا تشبیه کرده است. هیچ‌وقت نمی‌دانی قرار است با آدم چه کار کند. -- The Wild Pear Tree, 2018 (Nuri Bilge Ceylan) #dialogue #movie @grin1995

‌ کافی است کمی سعی کنید تا از سرنوشتتان دور شوید؛ تلو تلو خوران در درونش می‌افتید. -- The Wild Pear Tree, 2018 (Nuri Bilge Ce
‌ کافی است کمی سعی کنید تا از سرنوشتتان دور شوید؛ تلو تلو خوران در درونش می‌افتید. -- The Wild Pear Tree, 2018 (Nuri Bilge Ceylan) #dialogue #movie @grin1995

‌ هنوز در سفرم خيال می‌کنم در آب‌های جهان قايقی است و من -مسافر قايق- هزارها سال است سرود زنده‌ی دريانوردهای كهن را به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم و پيش می‌رانم. مرا سفر به كجا می‌برد؟ كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟ كجاست جای رسيدن، و پهن كردن يك فرش و بی‌خيال نشستن و گوش‌دادن به صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور؟ و در كدام بهار درنگ خواهد كرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟ شراب بايد خورد و در جوانی يك سايه راه بايد رفت، همين. كجاست سمت حيات؟ من از كدام طرف می‌رسم به يك هدهد؟ و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر هميشه پنجره‌ی خواب را به‌هم می‌زند. چه چيز در همه‌ی راه زير گوش تو می‌خواند؟ درست فكر كن كجاست هسته‌ی پنهان اين ترنم مرموز؟ چه چيز پلك تو را می‌فشرد، چه وزن گرم دل‌انگيزی؟ سفر دراز نبود؛ عبور چلچله از حجم وقت كم می‌کرد. و در مصاحبه‌ی باد و شيروانی‌ها اشاره‌ها به سر آغاز هوش برمی‌گشت. در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان به "جاجرود" خروشان نگاه می‌کردی، چه اتفاق افتاد كه خواب سبز تار سارها درو كردند؟ و فصل؟ فصل درو بود. و با نشستن يك سار روی شاخه‌ی يك سرو كتاب فصل ورق خورد و سطر اول اين بود: حيات، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" ست. نگاه می‌کردی؛ ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود. به يادگاری شاتوت روی پوست فصل نگاه می‌کردی، حضور سبزقبايی ميان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت كرد. ببين، هميشه خراشی‌ست روی صورت احساس... #سهراب_سپهری #شعر @grin1995

‌ احساس تعهد نسبت به تمایلات شخصی از صمیمیت جلوگیری می‌کند. صمیمیت مستلزم اهمیت دادن به دیگران، بیشتر از تمایلات فوری خویش است. صمیمیت همچنین مستلزم همکاری با دیگران در دنبال کردن هدف‌های مشترک است. خودخواهی که از آسیب روانی جدانشدنی است، از این‌گونه همکاری صمیمانه جلوگیری می‌کند. با این‌حال خیلی از افراد تعجب می‌کنند که نمی‌توانند زندگی را در هر دو صورت آن داشته باشند. برای مثال آن‌ها نمی‌توانند زندگی توام با رقابت‌جویی خودخواهانه داشته باشند بدون این‌که این رقابت‌جویی سرانجام روابط یا خانواده آن‌ها را متلاشی نکند. افراد دوست دارند وانمود کنند که سبک زندگی می‌تواند به اجزای بی‌دردسری تقسیم شود، به طوری‌که در محل کار رقابت، سلطه‌جویی و ستمگری، و در خانه همکاری، مساوات و محبت حاکم باشد. این وانمودسازی ممکن است برای مدتی نتیجه‌بخش باشد، ولی در نهایت هدف‌های موفقیت خودخواهانه به روابط صمیمانه آسیب می‌رسانند. -- جیمز پروچاسکا @SayingsAboutLife