ru
Feedback
نهانگــاهـ

نهانگــاهـ

Открыть в Telegram
240
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
وقتی مائده توییتی درباره‌ی روایت درمانی منتشر کرد، از موضوعش خوشم آمد، ازش خواستم کتاب‌های مرتبط را معرفی کند، هم کتاب معرفی کرد و هم مختصری درباره‌ی خط اصلی روایت درمانی توضیح داد، آنقدر خوب که گفتم خوشم می‌آید کم‌فروشی نمی‌کنی.  القصه، داشتم سرچ می‌کردم کتاب‌هایی را که مائده گفته بود پیدا کنم که به کتاب «قصه‌ای که انتخاب می‌کنیم» از نشر اطراف رسیدم. نویسنده‌اش دیوید دنبورو است که همکار مایکل وایت بوده. مایکل وایت هم یک‌جورهایی پدر روایت درمانی محسوب می‌شود. اولش فکر کردم روایت درمانی از آن دست محتواهایی است که تنه به روانشناسی زرد می‌زند و یک‌پایش در ادبیات است و پای دیگرش به زور به روانشناسی رسیده. اما چنین نیست.  روایت درمانی به زبان ساده یعنی همین که خودت قصه‌ی زندگی‌ات را انتخاب کنی. انتخابی آگاهانه.  در بخش ابتدایی کتاب نوشته:  تا به حال از حق قصه‌گویی دیگران دفاع کرده‌ای؟ پیش آمده که وقتی کسی درباره‌ی فرد یا افراد دیگری حرف می‌زند، فکر کنیم درست نیست ما درباره آن فرد یا به جای او حرف بزنیم. او حق دارد خودش درباره خودش حرف بزند؟  تا به حال شده حرفی بزنیم یا رفتاری کنیم که خود فرد، به‌جای دیگران بتواند درباره خودش سخن بگوید؟  تا به حال شده حق گفتن قصه‌ی زندگی خود را پس بگیریم؟  آیا تا به حال دیگران سعی کرده‌اند به ما بگویند کجای زندگی‌مان اشتباه کرده‌ایم، یا راه‌حل‌هایی داده‌اند که شاید به درد زندگی خودشان بخورد ولی دردی از ما دوا نکند؟ آیا به آن‌ها اعتراض کرده‌ایم، حتی اگر شده اعتراض به سکوت؟ البته همان‌طور که در خود کتاب هم آمده، قصه‌ای که انتخاب می‌کنیم، کتابی در توضیح و تبیین نظریه‌های روان‌شناسی در حوزه روان‌درمانی نیست، کتابی است مملو از قصه‌های واقعی و شنیدنی کسانی که توانسته‌اند از تجربه‌های ناخوشایند گذر کنند. هویت و زندگی‌شان را از زیر سایه‌ی سنگین داستان‌هایی که دیگران درباره‌شان ساخته‌اند بیرون بکشند و خودشان را در چارچوب قصه‌ای متفاوت درک و تعریف کنند.  کتاب تلاش می‌کند سوالات قابل تٱمل بپرسد، وادارتان کند به داستان‌های زندگی‌تان فکر کنید، درخت زندگی‌تان را بکشید و به جزییاتش بها بدهید.  |قصه‌ای که انتخاب می‌کنیم| دیوید دنبورو| ترجمه حسنا مهرمحمدی| نشر اطراف| #کتابخوانی

4_5963035617699825076.mp314.20 MB

رحت أعمل نضارات بدل العدسات لعيوني، اخترت الإطار واتفقنا عالسعر ودفعت العربون.. سألت الدكتور "مسامحني لو استشهدت قبل ما أستلمها وأكمل سعرها؟" قلي مسامحك، وإنتي مسامحة لو انقصف المحل وضل العربون؟ قلتله مسامحة. وطلعت وكأنه حوار عادي وطبيعي في أي عملية بيع وشراء رفتم به جای لنز، عینک بگیرم. قاب رو انتخاب کردم وسر قیمت توافق کردیم وبیعانه دادم. ازدکترپرسیدم: اگه قبل اینکه پولش روکامل بدم وبگیرمش شهید شدم حلال میکنی؟ گفت: حلال. تو هم اگه مغازه رو بمبارون کردن بیعانه‌ت روحلال میکنی؟ گفتم حلال، ورفتم؛ مث یه گفتگوی معمولی تو خریدوفروشا! ترجمه اسماء خواجه‌زاده

زخم‌های تو، چالش‌ها، تصمیم و انتخاب‌ها، مشکلات و حتی اشتباهاتت، سرمایه‌‌های تو هستند. پس در پستوی قلب و زندگی‌‌ات پنهانشان کن
زخم‌های تو، چالش‌ها، تصمیم و انتخاب‌ها، مشکلات و حتی اشتباهاتت، سرمایه‌‌های تو هستند. پس در پستوی قلب و زندگی‌‌ات پنهانشان کن. از دستبرد مصلحت، افکار و قضاوت دیگران در امانشان بدار. حتی اگر آن دیگران نزدیکانت باشند. اول ژانویه ۲۰۲۴ #چنین

وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُساً. وقتی بهشون نعمت می‌دیم ازمون روی می‌گردونن و دور می‌شن، وقتی هم سختی بهشون می‌رسه خیلی ناامید می‌شن... یه «فازت چیه؟» در معنای آیه مستتره! عجب از این بشر...

داشتم توی کانالم‌ دنبال مطلبی می‌گشتم که این را دیدم.  زندگی ایزوله‌ی پر چالش بی‌چالش را بیش از یکسال‌ونیم است که رها کردم. از حاشیه‌ی امنم بیرون زدم. نشستم وسط طوفانی که کل نظم ذهنی و فیزیکی زندگی‌ام را به هم ریخت.‌ مثل پنبه‌ی زده شده، معلق در هوا. بعد کم‌کم طوفان تمام شد، اما نظم سابق برقرار نشد. نظم جدیدی است. مشخصه‌ی من یکی، منظم کردن است. از ذهن تا خانه و بعد، خو گرفتن با آن.  از این‌که توانستم از زندگی ایزوله‌ام دست بکشم و با تمام مشکلات و سختی‌های جدیدش کنار بیایم، از خودم راضی‌ام. شما که غریبه نیستید، گاهی ایستاده خودم را تشویق می‌کنم. حالا، پس از طوفان، می‌دانم که طوفان‌ و طوفان‌های دیگر در راه است و معنا، در همین طوفان‌هاست که زاده می‌شود نه در کنج امن خانه. اگر یک توصیه به خود دو سال قبل و حتی جوانترم داشته باشم این است که بیشتر بخوان، بیشتر بدان، بیشتر تمرین کن، بیشتر تحلیل کن، بیشتر خودت را بشناس، از خلوت و تنهایی نهراس که تک‌تک این‌ها به زودی به کارت می‌آید #چنین

مادرم گفت: چقدر صبور شدی.  و من در دلم گذشت که دختر، مگر چیزی جز مادرش می‌شود؟  من، توام. صبورترین. #چنین

به شیوه‌ی چندلر، هر وقت معذب می‌شوم، داستان را به طنز برگزار می‌کنم. حتی وقتی از غم و ناراحتی‌هایم کمی می‌گذرد با دست انداختن ازشان یاد می‌کنم. خاطرم هست در ایام نوجوانی یک شب کل خانه‌مان را بخاطر ترکیدن یک لوله‌ی بزرگ، آب گرفته بود. نه فقط خانه‌ی ما که همه‌ی خانه‌های آن کوچه و من نصف شب آنقدر از این ماجرا خندیدم که نفسم بند آمد. قسم می‌خورم اصلا خنده‌دار نبود.   تقریبا با تمام موضوعات ناراحت‌کننده همین کار را می‌کنم و به نظرم مکانیسم دفاعی بدی نباشد. اما در مورد بعضی چیزها نه!  دیروز از یک ماجرای بسیار ساده و پیش پا افتاده دلخور شدم. اساسا من آدم کش دادن دلخوری نیستم. اما با این‌که می‌دانستم ماجرا اصلا ارزش کش دادن ندارد، نمی‌توانستم خودم را از ته چاه غم بیرون بکشم و دستی، مدام بیشتر به درون سیاهی می‌کشیدم.  نمی‌توانستم ارتباط چشمی برقرار کنم. این را تازه کشف کرده‌ام که وقتی ناراحتم، ارتباط چشمی‌ام با آدم‌ها دیسکانکت می‌شود.  از روح به جسم کشیده شد. اولین بار بود که این‌همه در برابر اندوه ناتوان بودم و نمی‌توانستم خودم را نجات بدهم.  مهدی برایم دمنوش آورد، سعی کرد به حرفم بیاورد و من هی گریه کردم. متنفرم از زن‌هایی که اشکشان توی آستین‌شان است یا از مریض جلوه دادن خودشان برای جلب توجه استفاده می‌کنند. اما من همان زن نفرت‌انگیز بودم که نمی‌توانستم بگویم چه مرگم شده. تازه می‌فهمیدم آنچه تا امروز بهش می‌گفتم افسردگی، آنقدرها هم افسردگی نبوده. الان هم نیست، اما آن نیروی کشنده به درون تاریکی و چسبناکی غم را حس می‌کردم. تمام احساساتم جز ناراحتی از کار افتاده بود. یک‌جور کووید روحی که بویایی و چشایی روحم را مختل کرده بود. غمی که اصلا منشا موجه خارجی هم نداشت. شب، بی‌خواب شدم و با خودم فکر کردم این از معدود مواردی است که هرگز چندلرطور ازش یاد نخواهم کرد.  بعد ناگهان خوب شدم. حس کردم تمام شد. حس بویایی و چشایی روحی‌ام برگشت. رفتم پنجره را باز کردم. آب خوردم. توی خانه‌ی تاریک و ساکت راه رفتم و بالاخره خوابیدم و امروز فکر کردم چقدر افسردگی ویران‌کننده است و تازه من کمی از ناتوانی در برابر اندوه را تجربه کردم.  روح انسان واقعا پیچیده است و ای کاش آدم شوهرش را بابت غم‌های بی‌مرجعش زا به‌ راه نکند. #چنین

رو اعصاب‌تر از دانشجوی روانشناسی، دانشجوی فلسفه است. اولی در همه اطرافیانش دنبال اختلال روانی می‌گردد و صد البته پیدا هم می‌کند. دومی با گنجینه‌ی فقیر کلمات و مفاهیمی که یاد گرفته می‌خواهد کل عالم را زیر سوال ببرد و البته چنان توهم دانایی دارد که خدا را بنده نیست. ناگفته نماند که خود من جزء هر دو دسته بوده‌ام 😄و بابتش سرافکنده‌ام.

بچه می‌گه: مامان آغوش یعنی چی؟ یعنی بغل! اگه بنویسم من هر روز که از مدرسه می‌آیم به آغوش مامانم می‌پرم درسته؟ #جمله_سازی

با صدهزار مردم تنهایی بی صدهزار مردم تنهایی... #شعر

من خیلی خندیدم از این فراخوان 😀 چرا خودتونو مضحکه‌ی خاص و عام می‌کنید خب.

این فراخوان "مرکز پژوهش‌های مجلس" نمونه‌ی ابتذالی است که در دوره‌ی خالص‌سازی و شعارزدگی، گریبانگیر سازمان‌ها و مراکز پژوهشی ش
این فراخوان "مرکز پژوهش‌های مجلس" نمونه‌ی ابتذالی است که در دوره‌ی خالص‌سازی و شعارزدگی، گریبانگیر سازمان‌ها و مراکز پژوهشی شده است؛ آن‌هم مراکزی که قرار بوده بازوی تحقیقاتی حاکمیت و رابط نظام با نهادهای علمی و دانشگاهی باشند، اما تفاوت وظیفه‌ی خود با رسانه‌‌های تبلیغاتی را نمی‌دانند. @mohsenhesammazaheri

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

غمگین‌ترین داستان کوتاه
غمگین‌ترین داستان کوتاه

photo content

«جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان در زمان جنگ جهانی دوم می‌گوید: آقایان صد سال دیگر یک فیلم زیبای رنگی از این روزهای وحشتناک که
«جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات آلمان در زمان جنگ جهانی دوم می‌گوید: آقایان صد سال دیگر یک فیلم زیبای رنگی از این روزهای وحشتناک که سپری می‌کنیم ساخته می‌شود. امروز محکم بایستید تا صد سال بعد مخاطبان وقتی شما را روی پرده دیدند، سوت نکشند و هو نکنند. مهدی مافی در نقد مینی سریال اشباح بیروت می‌گوید: آلمان اما نتوانست جنگ را به سود خود تمام کند و هالیوود به صد سال زمان احتیاج نداشت تا دشمنانش را در فیلم‌های رنگی سینمایی تحقیر کند. فقط 64 سال بعد از پایان جنگ جهانی کوئیین تارنتینو فیلم «حرامزاده‌های لعنتی» را با امکانات شهرک سینمایی بابلزبرگ آلمان ساخت و بلایی برسر جوزف گوبلز و یارانش آورد که اسکند مقدونی سر تخت جمشید نیاورد. با این حال گوبلز می‌دانست که تاریخ را فاتحان می‌نویسند و فقط سینما و رسانه می‌تواند بزرگ‌ترین فرار تاریخ را در «دانکرک» یک بازگشت به خانه حماسی نشان دهد و از چرچیل مردی اهل مقاومت بسازد» باید یادآوری کنم که «تارنتینو» همان کارگردان هالیوودی است که این روزها، تصویرش در کنار سربازان اسرائیلی دست به دست می‌شود. #چنین

دیدم که تلوزیون درباره‌ی «ناجی علی» می‌گوید، به یاد کتاب «من پناهنده نیستم» رضوی عاشور افتادم. اگر به هر دلیلی مقهور قدرت رسانه‌اید و تردید کرده‌اید که سمت درست تاریخ کجاست و هزار شبهه ریخته‌اند توی ذهنتان که حماس نماینده کل مردم فلسطین نیست و جنگ را شروع کرده و ... به ادبیات مقاومت مراجعه کنید.  این کتاب هم اثر مهمی است. خانم اسماء خواجه‌زاده ترجمه و شهرستان ادب منتشرش کرده است. روان و جذاب و اثرگذار است. آنقدر که بعد از حدود سه‌سال که از خواندنش می‌گذرد هنوز در ذهن من زنده است.  توصیه‌ کرده‌اند این روزها از آدم‌های بی‌تفاوت کناره بگیرید و من می‌گویم اگر نسبت به جمهوری اسلامی بغض دارید از تلوزیون ملی هم فاصله بگیرید و به متون و منابع دسته اول مراجعه کنید.  من بیش از هر چیزی به قدرت رسانه در قلب واقعیت فکر می‌کنم. چطور توییتر و توییت‌های عجیب طرفداری از اسرائیل توانسته آدم‌ها را به تردید بیندازد. چقدر اصالت افکار و اعتقادات آدم‌ها با وجود رسانه، زیر سوال است و چقدر حب و بغض شخصی می‌تواند واقعیت را برایمان تغییر دهد. #طوفان_الاقصی #کتابخوانی

اخبار زلزله‌‌های وحشتناک افغانستان و خسارات و تلفاتش در داغی خبرهای طوفان الاقصی گم شده! 😔

Repost from رهائی
نزار قبانی میگه هم می ترسم دوستت داشته باشم، اونوقت بری و درد بکشم.هم می ترسم دوستت نداشته باشم،که فرصت«عاشق تو بودن» از دستم میره‌ و پشیمون میشم‌‌.حالا تو بگو! «کیف احبک بلا الم، و کیف احبک بلا ندم.» چطور عاشقت باشم و درد نکشم، و چطور عاشقت نباشم و پشیمون نشم.