ru
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Закрытый канал

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Больше
1 518
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-830 день
Архив постов

خار مریم البته هر جا یک اسم خواصی داره

b74b39eded617c618d1cb2e254f50de44404918-240p.mp33.83 MB

#چاپشلو ضرب المثل ترکی چاقاننه ننه ساخلیده مییمه دنه بچه را ننه ش نگهمیداره مییم را دانه توضیحات بیشتر در خودت کلیپ 🌺🌸 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۵

«معرفت» فرق میانِ «ناجوانمرد» است و «مرد» هرکسی «تختی» نخواهد شد اگر گوشش شکست ۵ شهریور، زادروز جهان‌پهلوان غلام‌رضا تختی و ر
«معرفت» فرق میانِ «ناجوانمرد» است و «مرد» هرکسی «تختی» نخواهد شد اگر گوشش شکست ۵ شهریور، زادروز جهان‌پهلوان غلام‌رضا تختی و روز ملی کشتی 🐕‍🦺🤼‍♀🤼🤼‍♂🤼‍♂🤼🤼‍♀🤼‍♀🤼🤼‍♂🤼‍♂🤼‍♂🤼🤼🤼‍♀

#چاپشلو از چهار شاخ چوبی تا برف انداز چوبی https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۶/۴

تصویر شادروان حاجی ترابی روحش شاد🙏🥀
تصویر شادروان حاجی ترابی روحش شاد🙏🥀

این روایت «حاجی ترابی» ساعتها می رفتم جلو مغازه آبنبات پزی می ایستادم، ونگاه می کردم به دستان پیرمرد که حالا کمرش نیز کمی خم برداشته بود. با چنان مهارت ستودنی، شیره وعصاره شکر را که حالا شبیه ریسمان کلفتی به قطر شاید بیست سانتی متر می رسید را می کوبید به میخ دیوار مخصوص اینکار که شاید ان شیره ریسمانی، حالت ارتجاعی پیدا کند و مثل موم در دستان هنرمند قناد به شکل ابنبات دراید، هرچه بود سرسخت بود ومقاوم وپیر مرد بارها وبارها به عمل خود ادامه می داد. اخر ابنباتی درست می کرد به طعم همه خوشی های دنیا، دردهان که می گذاشتنی ارام اب می شد وذره ذره وجودش حل می شد اما اثرش، طعم هل و شیرینی جانانه ای بود که به دلت می نشست و بلافاصله ازاین شهد تشنه ات می شد. بزرگترها برعکس ما بچه ها عادت به اب خوردن آنقدر که می نوشیدیم نداشتن وبجای ان، کاسه به کاسه استکان به استکان وقوری به قوری چای هورت می کشیدن خصوصا اگر خسته از کار امده بودند. ماده کافئین و تئین چای، خستگی را از تن انان دور می کرد. و دراین قنادی، شیرینی پخت نمی شد، اما تا دلتان بخواهد شیره نبات تولید و عرضه می کرد . چه روزها که داخل کاسه مسی شیره نبات می گرفتم، نان داخل ان می کردم و شهدی را می بلعیدم با طعمی که هنوز هم درذهنم یادگار مانده. پیرمرد بسیارخوش اخلاق و خوش برخورد بود، اصالت یزدی داشت. درجوار مغازه اقاجان به شغل ابنبات پزی مشغول بود. خدای را شاکر بود و شاهد بودم که نمازش قضا نمی شد با صدای بلندگوی مسجد جامع و اذان بیلر، وضو می گرفت و به نماز وعبادت وراز ونیاز با خدای خودش مشغول میشد. کمتر بازاری ان موقع دردرگز به چشم دیدم که داخل مغازه اش عبادت کند. نه اینکه نبود. شاید من به چشم ندیدم.مددیار وکمک حاجی پسربزرگش بود تا زمانی که ناصراقا استخدام بانک شد و تبعا دروقت اداری نمی توانست پدر را همراهی کند.و پسرکوچکتر جای برادر را گرفت هرچند که بعدا و دوسال پس از فوت حاجی، درراه حفظ وطن جان شیرین ازدست داد،امااگر حاجی در قید حیات بود یقینا بنا به اعتقاد راسخی که داشت خم به ابرو نمی اورد وراضی می شد به رضای «او» واین شهید را تقدیم می کرد به امام مهدی (عج) امامی، که عاشقانه می پرستید و درانتظار فرج بود وماند. وهرساله بنا به گفته آشنایی، شصت سال مداوم ومستمر نیمه شعبان را جشن گرفت. یکی از خاطراتی که از ان مرد بزرگواردرگوشه ذهنم بیاد دارم. جشن وچراغانی سر درمغازه اش بود در عید نیمه شعبان. دوقالیچه به دوطرف درب مغازه اویزان می کردندو با پنبه بر روی قالیچه ها تبریک عید را می نوشتند و از تمام محله ورهگذران با شیرینی ونقل وشربت پذیرایی می کردند و من هم در ابتدای دهه پنجاه وچند سال عهده دار خدمت وپذیرایی بودم. پیرمرد عاشقانه وبا خلوص نیت این جشن را برگزار می کرد وصداقت وخلوص نیت حاجی اظهر من شمس بود. برای همه از بزرگ وکوچک از دارا وندار. درزمانه ای که اعتقاد خالص بود وبدور از ریا. حاجی ترابی همچون نامش مرد زمینی وخاکی وبی ادعا بود. با روحی بزرگ وبه عظمت آسمان. یادش به نیکی باد وروحش شاد. این خاطره راتقدیم می کنم به روح بزرگ حاجی ترابی قناد وابنبات پز محله مان. حسن دانایی