ru
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Закрытый канал

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Больше
1 519
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-530 день
Архив постов
یک نمایش با حضور باجناقم آقای جواد شکفته، و دامادم آقای علی منبری 😊🍁😊😍 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۷/۳

چاپ دوم کتاب ناغیل‌لار بوغچاسی 💧🌱👇 نام کتاب: ناغیل‌لار بوغچاسی تحقیق و تالیف: اسماعیل سالاریان نوبت چاپ: دوم با ویرایش. جد
چاپ دوم کتاب ناغیل‌لار بوغچاسی 💧🌱👇 نام کتاب: ناغیل‌لار بوغچاسی تحقیق و تالیف: اسماعیل سالاریان نوبت چاپ: دوم با ویرایش. جدید و اضافات کلی ۱۴۰۳ دیل: تورکچه (مقدمه و بن‌مایه و نمادها بفارسی) مشخصات: تعداد ۲۷۴ صفحه قطع وزیری جلد شومیز قیمت: ۲۲۰ هزار تومان 📘👇 خراسان در ایران به‌ دلایل گوناگون، سرزمین قصه‌های در سینه خفته است که توسط سالخوردگان سینه به سینه نقل شده و به ما رسیده‌ است. قصه‌هایی که طی دوران متمادی توانسته با نغزهای دلنشین و شیوه ادبی خود، چهره‌ی زندگی، مادی و معنوی ترکان ساکن در این دیار را به تصویر کشیده و تاریخ شفاهی و روزنه اندیشه اجتماعی ساکنان آن را نمایان سازد. داستان‌های عامیانه تُرکی این کتاب، از نظر علمی می‌توانند در شناخت زبان و فرهنگ و اخلاقیات مردمان ترک، بخصوص ترکان خراسان، مبدا با ارزش باشد، راویان این داستان‌ها، توده‌های مردمی، خصوصا پیر زنان و پیر مردان ترک هستند که با همان زندگی ساده و بی‌پیرایه‌ی خود، ادبیاتی را آفریده‌اند که بُن مایه‌ی آثار شناخته شده تاریخ و ادبیات شفاهی این مرز و بوم بوده است. 📘👇 جهت سفارش این کتاب در تلگرام و روبیکا به شماره ۰۹۱۵۹۷۶۶۰۶۶ پیام بنویسید ☘️🙏

شعر #سیما_درجزیان(نسیم) شاعر گرانقدر #درگز https://t.me/chapeshloo_1 🍁🍂🍁 ۱۴۰۲/۸/۲۹

Голосовое сообщение01:33

با حرف دیگران قضاوت کرد نمیشه زندگی کرد.... دلتون دریایی

سلام عصرتون بخیر اینجا بابا امان بجنورد اینم زرشک کوهی یا همان قره میق یا قره میخ کیلو100ت

در قوچان بهش میگن آش قره میغ قره میغ همان زرشک کوهی هستش این موقع سال (پاییز) میرن از کوه جمع میکنم میجوشونن بعد صاف میکنن سرش خوشمزه کلا دارو هستش صاف میکنه آشش هم خوشمزه هستش بعد یادمه به همین آش کمی رب میزدن می‌گفتیم سرداقله آش

به نام حق سفری به گذشته های دور از کتاب خاطرات لطف آباد. قسمت اول " داستان پَختَه( پنبه کاری) و زُوِت( کارخانه پنبه) در شهر خورشید. آن زمان که نگارش خاطرات لطف آباد را شروع نمودم دلباختگان زیادی از پاره های تن این دیار اثیری را یافتم که از درد نانوشته های های تاریخ معاصر وکهن این سرزمین مادری، مجدانه سرنخی از تاریخ ندانسته آنرا، جمعه تا جمعه دنبال میکنند واین انگیزه مرا کافی بود تا که در بازنگرنی خاطرات ، چاشنی تاریخ را در هر موضوع پر رنگ تر از اصل بر آن بیافزام  ، تا تریاقی ( پادزهری)شود شیرین ، مزمزه گر دل های بی تاب در داستان های آخر هفته سرزمین عشق، لطف آباد . واما بعد... درست صد سال پیش ، آن روزی که آقای ملا فریدونی آن ترک مهاجر خوش فکر ، آب وخاک زرین سرزمین خورشید را به گونه ای دیگر کشف وآنرا مستعد توسعه کشت کار برای تار وپود سفید بوته پنبه ای یافت که تا آنزمان مردمانش محدود میکاشتند و با ابزار سنتی موسوم به " جِغرِق"  محصول پنبه خود را پاک کرده به گونه ای که با عبور ازلابلای غلطک های ساده این دستگاه چوبی، الیاف از دانه جدامیشد و پس از رشته کردن الیاف با سازه ای دیگر بنام " لک لکه" رشته های الیاف سپید کلاف میشد و آماده کار ریسندگی در صنایع دستی و گزینه  شایسته ای هم برمصرف دانه های پنبه نبود ، نیت و عزم خویش راست کرد و با خرید زمین های یونجه زار( یورنچه یری) قادر کور ، پدرمرحوم قلیچ ارابه چی کلنگی زد و بساط کارخانه صنعتی پنبه پاک کنی را در دل آن زمین بناکرد و مردم به تقلید از تاجران روس نام " زُوِت "  بر آن نهادند(  زاوت به معنی کارخانه برگردفته از زبان روس ) اما شاید در باورش نمیگنجید که درست  یک صده بعد روزگاری میرسد که اولین وارثین خونسردش، بساط زوت اش را چنان در فنداسیون های" مسکن مهر "مدفون میکنند که حتی نام دهن پرکن زوت هم از یادها برود مگر  سال ها بعد که یکی نواده از فرزندان دوست جوانی هایش محمد شادمان بیاید (شهید محمد شادمان لطف آبادی نیای مادری نگارنده است که اوهم از ترکان مهاجر و از مورخین مشروطه و آزادی خواهان و ازخواهرزادگان ستارخان سردار ملی بود که پس از جریان پارک امین و به ثمر نشستن کودتای ننگین ۱۲۹۹ انگلیسی ها در ایران و اخته کردن نظام مشروطیت، از ستارخان جدا واز قره داغ مهارجرت کرد وتا شهریور ۱۳۲۰ که در جریان حمله روس ها ودر پی جنگ جانانه با روس در دفاع از وطن جان به جان آفرین تسلیم کرد ساکن لطف آباد بود. برخی نوشته های قدیمی او هم اینک دست مایه است بر نگارش تاریخچه خاطرات شیرین سرزمین خورشید) واز لابلای کاغذ پاره های میراث خانوادگی خود، تاریخچه آن کارخانه رفته از یاد ها بیرون بکشد  و از صابون های تولیدی کارخانه از روغن گیری دانه های پنبه اش بگوید ، از  آن محمد عبادی ( پدر فردین عبادی) و رحمت الله عبادی و سید خداوردی کارگران زحمت کش کارخانه بگوید ، یا که از  مشهدی حسن و مشهدی حسین بگوید  بعنوان بزرگ ترین پنبه کاران سال های اول صده ۱۳۰۰ شمسی( ترکان مهاجر اجاره کاری که در اراضی شورقلعه با آب کهریز وقنات آنجاپنبه کاری میکردند ) ، روایت کند روایتی متفاوت بر وارثین بیخبر از تاریخ شهری با فراز و نشیب زیاد از دل سرزمینی کهن هر چند که پس از حوادث شهریور ۱۳۲۰  و انقلاب سوسیالیستی اکتبر روسیه و کوتاه شدن دست روس ها از اقتصاد ایران و بسته شدن راه ارتباطی با آسیای میانه ، ملا فریدونی بالاخره تاسیسات کارخانه زوت را با آستان قدس در قبال اراضی دیگری از شهر درگز معاوضه کرد و رفت تا زوت واتاق های تو در تویش انبار غله وگندمی شود بر آستان قدس در سال های دهه سی،  سال هایی که سران قشقایی مهاجرت داده شده به دستور رضا خان به درگز وبذل  وبخشش املاک خالصه ( دولتی ) به ایشان برای دلجویی ، با دیدن خلاء سیاسی عزل رضا شاه وتبعید خفت بارش به جزیره موریس به خود آمده با واگذاری یکجا و نابجای  زمین های بادآورده ، به آستانه ، نظام  مالکیت حاکم بر اراضی خالصه ( دولتی)را برای همیشه تغییر دهند به گونه ای که بساط مدار چرخشی آب سرزمین خورشید را که از سال های دور ۱۲۸۵ شمسی تحت نظر  شرکت فلاحتی آب توزیع میشد هم برچیده شود و تاریخ را صفحه ای تلخ دیگر ورق خورد که در جای خود از این تعارض ثبتی حادث درحق زارعین بی گناه مفصل خواهم گفت. واینگونه بود که نام زوت لطف آباد بهمراه دو کارخانه پنبه پاک کنی درگز سندی شدند بر کیفیت کارشناسی شده وّش پنبه درگز و مخصوصا لطف آباد که به گواهی برخی کارشناسان برابری میکرد با وَش پنبه گرگان بعنوان برترین وش پنبه درجهان بعداز اسکندریه مصر. ادامه دارد ... جمعه ها در قسمت بعدی سفرخواهیم کرد بر  اراضی ،محل ها ، نظام آبیاری ونحوه کشت پنبه در سرزمین خورشید... از دکتر  محمد رضازاده ❇️ معتبر/مفید/متنوع 🍀 #لطف_آباد_آنلاین_رسانه_مردمی 👇👇👇 🆔 @LOTFABADONLINE

حکایت و ضرب المثل خیاط هم به کوزه افتاد در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد. کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.! روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد! یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت، از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟ همسایه به او گفت: خیاط هم در کوزه افتاد. https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۲/۸/۴

تا هستیم قدر هم دیگه را بدونم دیروز همین ساعت اینجا یک مرد میان سال ایست قبلی کرد توضیحات بیشتر در ویس خدا بیامرزه https://t.me/chapeshloo_1 1403/6/31

فردا اول پاییز🍁 اول مهر✍️ پیشاپیش سال تحصیلی 403/404 را به همه معلمان عزیز ودانش آموزان عزیز تبریک میگم🌹🌹 و همچنین به متولدین ماه مهر و مهربانی تولدشون را پیشاپیش تبریک میگم🎂🎂🎂🎂🍁

‏فیلم از طرف @chapeshloo_1347

باصطلاح دو گوش از این دو درس می گرفتیم و تجدید می‌شدیم و شهریور شده بود ماه عذاب ما .چون افتخار خانواده بودیم و از کوری که پدر بیسوادی را به کوری تشبیه می کرد ،در آمده بودیم بایستی به هر قیمتی که شده با خواهش و التماس و عجز و لابه و پارتی بازی نمره قبولی را می گرفتیم . اگه هیچ کدام از این موارد نتیجه نداد که برای همکلاسی جواب نداده بود . تهدید را عملی کرده بود .تهدید معلم از اون حرفهاست البته نه تهدید جانی و ضرب و شتم بلکه از نوع زاغ سیاه طرف را چوب زدن . ملتفتیدکه ! معلمی داشتیم بسیار خجالتی و یه مقدار تا قسمتی شیرین عقل و ساده و شاید ساده لوح واز بس ماخوذ به حیا که نقل از مادرش خجالت می کشید که ازدواج کنه .و مادرش که زمانی بهش می گفتن سکینه دلاک زنی بود زحمتکش و حرف تو دهنش نمی ماند و آنچه به ذهنش می رسید بدون مزه مزه کردن به دهان می آورد و پرتاب می کرد به صورت مخاطب خود چه شنونده خوشش بیاد چه بدش بیاد .و چون خوش صحبت بود و جلو در خونه اش که خدابیامرز شوهرش ساخته بود سکو داشت زنان همسایه و دخترها که بعدها لقب زنان کوچه نشین گرفتن ! می رفتن جلو‌درخونه و رو سکوها می نشستند و از هر دری صحبت می کردند و حرف زنانه که همراه با « سیمشکه» باشه تمومی نداشت و دخترای دبیرستانی هم که مجلات اطلاعات هفتگی و بانوان و زن روز و جوانان که اون موقع ها هواداران زیادی داشت می گرفتن و معمولا همراه داشتند در دور همی زنان کوچه نشین شرکت می کردند و قضیه متلک گویی که توسط همین نوع مجلات رواج یافته بود و صفحه ای داشت که دختران مطالب خود و تجربه از این موضوع را برای مجله می فرستادن و چاپ می شد و مشاور مجله راهنمایی لازم را می کرد. سکینه دلاک که از رفتار پسر ساده اش به ستوه آمده بود اصرار می کند مادر خوب چی میشه تو هم به دختری متلک بگو شاید خدا کریمه و اتفاقی بیفته و من روی نوه را ببینم .و تصور پیر زن از متلک شاید یک نوع مدرن از خواستگاری بوده و پسر نیز خالی الذهن و یا شاید سراسیمگی و همان شرم و حیا سبب می‌شود دختر دبیرستانی همسایه نسترن را که می بیند و ظاهراً از نظرش هم موجه بوده صدا می کند نسترن خانم و او جواب نمی ده با اینکه زمانه مدرنیته بود اما دخترها حیا داشتند و حرف زدن با مرد جوان همسایه اون هم تو کوچه را دور از شأن و پسندیده نمی دونستند و مرد مجدد صدا می زند خانم و‌تکرار می کند خانم وبا بی اعتنایی مخاطب ولوم صدا را بلندتر می کند خانم... و بالاخره دختره بر می گرده با ناراحتی میگه خوب چیه ؟ و مرد جواب میده : « خانم متلک » و این شده بود راز مگو و سِر آقا معلم و عامل تهدید که اگه نمره ریاضی ندی منم به همه میگم وبقول ارتیست فیلم گوزنها (سید) اصغر آقا ، منم جریان دختر گارمان زن را لو می دم . و یا استفاده از تک ماده که چه قانون خوب و طلایی بود . آخر الامر نمره قبولی را به لطایف الحیل می گرفتیم و کارنامه تحصیلی ممهور می شد به مهر (قبولی شهریور)! شهریور ماه همیشه همان حکم مرگ و زندگی دانش آموزی را داشت .و این قصه و رویداد شهریوری سال به سال تکرار و تکرار می شد. حالا از آن شهریور هاو امتحانات تجدیدی خاطره ای غبار گرفته باقی مانده است و بس . حسن دانایی