ru
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Закрытый канал

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Больше
1 520
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-730 день
Архив постов
پیام تشکر من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق خوشا آنان که باعزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند. ز کالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند و رفتند. ایزد منان را سپاسگزاریم که در غمناک‌ترین روزهای زندگی‌مان ما را از نعمت حضور دوستان و سرورانی مهربان بهره‌مند ساخت که همدردی‌شان التیامی است بر دل‌های داغدیده ما.ابراز همدردی و بذل محبت شما عزیزان با حضور در مراسم و مجالس ترحیم فرزندعزیزمان مرحوم یاسین محمودی🖤 پیام‌های تسلیت موجبات غرور و افتخار این حقیر رضامحمودی و خانواده ام را فراهم نمود، سزاوار قدردانی و سپاسگزاری است. اگر چه آرزو می‌کنیم در مجالس و محافل شادی عزیزانتان جبران زحمت نموده و تلاش می‌کنیم تا حضوراً توفیق عرض تشکر داشته باشیم، چنانچه به دلیل تألمات روحی امکان ادای دِین و وظیفه فراهم نگردید تقاضای عفو و بخشش داریم. از طرف:خانواده های محمودی و خانواده های حسینیان و خانواده های رحمانیان و خانواده های فخری. @chapeshloo_1

#چاپشلو یاد ایام مرحوم جوانشیر محمودی ،روحش شاد🙏🥀 دانش آموزان آن دوران https://t.me/chapeshloo_1
#چاپشلو یاد ایام مرحوم جوانشیر محمودی ،روحش شاد🙏🥀 دانش آموزان آن دوران https://t.me/chapeshloo_1

photo content

خانه پدری 😍 استاد شهریار https://t.me/chapeshloo_1

كه مازندران شهر ما ياد باد هميشه بر و بومش اباد باد ۱۴ آبان ‌روز مازندران⁩ است. این روز بهانه‌ای است برای شناخت بیشتر از زبان، لباس و آداب‌ و رسوم استان ‌مازندران⁩ و گسترش گردشگری فرهنگی در این استان زيبا.😍 روز مازندران به همه مازندرانى هاى خونگرم و شاد تبريك ميگم❤️ بمناسبت روز مازندران ویدیویی از رقص چکه سما مازندرانی رو ببینیم و لذت ببریم😍 رقص سنتی "چکه سما" در ایستگاه راه آهن پل‌سفیدسوادکوه 📽ویدئو حسن مقدسی @ekhrajihaye3

https://t.me/chapeshloo_1 🍁🍁 1403/8/16

https://t.me/chapeshloo_1 🍁🍁 1403/8/16

https://t.me/chapeshloo_1 🍁🍁 1403/8/16

پاییز زیباست هر طرف نگاه میکنید رنگ درختان زرد شده چند روز دیگه برگ درختان می‌ریزه این درختان لخت میشن میرن خواب زمستانی باز بهار بیدار بشن هستند درختانی هم که خشک میشن بهار آینده را نمیبینن ما انسانها هم همینطور😔🍁 پس تا هستیم قدر همدیگه را بدونیم پاییزتون بی غم لحظاتتون خوش در کنار عزیزانتان🌹🙏🍁

بوستان بهار هم رنگ خزان گرفت !🍁 پاییزتون زیبا دلتون بی غم 🍁🍁🍁🌹 آبان403

Faramarz Assef Haji 3 Hamoomi.mp35.48 MB

وارد صحن حمام که شدم دیدم اوهه چقدر شلوغه ماشاالله رفتم زیر دوش موهاموخیس کردم لامصب از بس حاجی با موهام وررفته بود وزوز شده بودند وا نمی شدند . انقدر زیر دوش ماندم و اول صبحی ماشاالله اب میومد با فشار قد لوله اب موتور لطفیها، خلاصه بدنم هم که خیس رفت، رفتم روسکو نشستم و به بغل دستی گفتم خواهر همون سنگ پا را بده بمالم به کف پام. سنگ پا را که داد دیدوم داره می خنده گفتم چیه گفت خوب خواهر ماکه کف پا ندارم سنگ پا مال خودت، به پاش چشمم افتاد دیدم یا ابوالفضل، پاهاش شبیه سم حیوانات است به دور وبروم نگاه کردم دیدوم همه مثل این خانه خراب، می مونند همگی سم داشتند که دیگه هیچی نفهمیدم، غش کرده بودم تا اینکه دیدم رقیه دلاک یه کاهگل خیس گرفته زیر دماغم و به حال امدم. هیچکی تو حمام نبود از اون همه جمعیت خالی، خالی بود. من بودم ورقیه دلاک و زهرا خانم که باز با اون النگوهای دستش که به همه فرس!  می داد نشسته بود پشت پاچال و تامنو دید گفت رقیه برو یکم شربت بده بخوره معلوم نیست حاجی دیشب باهاش چکار کرده!!! هر چی گفت والا بلا جن دیدوم. هردو هرهر کرکر خندیدن حرفمو باور نکردن گفتم رقیه وقتی که من اومدم، تو داخل حمام بودی مگه ندیدی؟  رقیه خیر ندیده، گفت تو که اومدی تو، من رفتم پشت بوم تا لنگهای خشک را بیارم. هیچی ندیدم. بی بی سکینه چنان با اب وتاب اون صحنه دیدن سم پای جنیان را تعریف می کرد، من که خودم را داخل چادر مادرم پنهان کرده بودم داشتم از ترس به خودم می لرزیدم. یهو متوجه شدم مادرم هم دست کمی از من ندارد. و با بلا بدور خجه قره اون شب دورهمی زنان کوچه ختم شد. اما چه ختمی راستش تا صبح خواب جنیان را می دیدم. صبح که بیدار شدم گوشه لبم تبخال زده بود!! بنظرم بهترین سکانس سینمای ایران در فیلم قیصر در گرمابه نواب اتفاق افتاد . الان از حمام ها کمتر نام و نشانی باقی مانده و حمام خان در کوچه انتهای میدان ژاندارمری خیابان لشکری و نور وصارم و رمضان نیا اثر و ردی باقی نمانده و حمام کمپانی نیز تغییر ماهیت داده و حمام صیادی مقفول و تنها یادگاری همون گرمابه محله مان حمام صداقت است. که ان هم شیر بی سرودم و اشکم!  شده. به جاش کمی آنطرف تر در ترکیه گرمابه های ایرانی به اسم حمام ترکی ساخته می شوند و توریست جلب می کنند. حالا هر خانه برای خود حمامی دارد .از حمام های عمومی از شادی و شور و شعف و بگو و بخند داخل حمام و‌جشن داماد آوردن به حمام   دیگر خبری نیست و همانطور که همه چیز خصوصی شد ،حمام عمومی هم در گذشته ماند و اکنون تصویری از پدری که بقچه و فرزندان قد ونیم قد راه حمام را در پیش می گرفتن ،تنها یک خاطره شده و حک شده در ذهن کوچه های خاکی دلم . حسن دانایی

Hasan Danaei: این روایت « حمام عمومی » کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را هم نداریم . به هر جا که می ریم و در هر خیابانی که قدم می زنیم و آشنایی که می بینیم ، رد و اثر و نشانی از گذشته دارند و این گذشته و خاطره ها آوار شدن برمن . بخاطر می آرم بچه که بودیم بیشتر خونه ها حمام نداشتند در هفته یک بار با مادر و از سن  پنج و شش سالگی به بعد همیشه با پدر جمعه ها می رفتیم حمام محل ( گرمابه صداقت ) که تو گودی بود مثل همه حمامها از پله سرازیر می‌شدی به پایین در را که وا می کردی رطوبت و بخار و گرما را در صحن حمام هم حس می کردی .اما همیشه این قاعده سن پسر بچه ها توسط مادران رعایت نمی شد و پسربچه هایی بودند که حضور آنها ایجاد اعتراض ومخالفت می کرد اون جمله معروف : مجلس که خودمانیه،خوب خواهر جان! پدرش را هم می آوردی ! . هنوز خودنمایی می کند و مصداق ضرب المثلی پیدا کرده است .بهانه مادرها هم این بود که پدرها حوصله تمیز شستن بچه ها را ندارند بقول مادرم بچه را گربه شور می کنند. مادر از بس که تمیز بود و یجور وسواس داشت انگار که داشت رخت پر از شپش عمه اش که از صفر قلعه امده بود را می شست. چنگ می زد به تن وبدنمون و اخر سر مثل همان رخت پهنمون می کرد کف داغ حمام، وا می رفتیم. دچار ضعف میشدیم وگشنه اخه صبح که می رفتیم حمام ظهر بیرون می امدیم. با دستمال یا حوله ای که می بست به سرم که یهو نچایم و سرما نخورم. اما کو نای راه رفتن. دستم را می گرفت و در حقیقت هلم می داد به جلو با دمپایی که دراین حرکت شتاب الود از پایم سر می خورد وکف پایم خاکی میشد و نیشگون مادر، محرک ادامه راه بود تا خانه. و همچون قحطی زده حمله ور می شدم به سفره نان و این نان پس از ضعف وگشنگی چه لذتی داشت. انگار تمام لذتهای دنیا در ان برش نان نهفته بود که به داخل دهانم می گذاشتم. روزگاری ،این حمام ها روزهای شلوغ و پر سروصدایی داشتند .در گرما و بخار و بوی صابون های معروف به رو آبی دست ساز قدیمی و بعدترها صابون عطری زیتون و گلنار و شامپو تخم مرغی و مشت ومال دلاک های لنگ به کمر .و آوایی که از اعماق زمان واز دهان لوطی محل قربان کل ( گرد)  همچنان به گوش می رسد و با برخورد به دیوار و سقف گنبدی محیط حمام بارها پژواک می کند صدای خشک ، خشک بیار .لنگهایی که بر بدن و سر پیچیده میشد تا تن خیس و سبک شده از کیسه ولیف را آماده پوشیدن لباس کند . علی عمی یکی از دلاکها و کیسه کشهای حمام بود .اینجا یادی کنم از مرحوم اصغر عطایی که در حمام شادروان  صیادی کار می کرد .بعضی وقتها اگر متقاضی بودی ،مشت ومال نیز جزو منو قرار می گرفت و حسابی و با شیوه بدیع بقولی مالونده و در آخر درمانده می شدی .عوض اینکه خستگی از تنت در بره به خستگیهات اضافه میشد و من همیشه ازاین علی عمی با اون نحوه مشت ومال می ترسیدم .واقعا دل شیر می خواست که زیر دست و پای او دوام بیاری یا خان جان کیسه کش حموم عمو خالق.بنده خدا که یقینا دستش از دنیا کوتاه شده موقع مشت مال چنان با جفت پا می پرید رو کمرت که انگار داره از رو پله ها جفتک کنان راه می ره!!تعجبم از کسانی بود که بدنشون را دراختیار خان جان می ذاشتن.جوونی و دردسرهای خودش را داشت.علی می گفت بعد از مشت ومال خان جان،یه مدت یکماهی کمرم درد می کرد.ومحمد علی کافر در نقش ومجری،شکسته بند بهش گفته بود کمرت رگ به رگ شده.می گفت مجبور شدم برم مشهد پزشک ارتوپت(همان ارتوپد) گفته بود من که نمی فهمم رگ به رگ یعنی چی،حالا برو از کمرت عکس بگیر....خلاصه اینطوریها بود  . وزمانه ای این حمام ها قصه هایی داشتند جذاب تر وگیراتر از امیرارسلان نامدار  که سینه به سینه ازنسلی به نسلی منتقل می شدمانند نقل زنان کوچه خاکستری  قصه راز آلود جنیان داخل حمام! بی بی سکینه زنی که درسراشیبی عمر قرار داشت واز مهاجرین یزدی بود در شبی تابستانی وتف کرده از گرما که حال وحوصله برای کسی نگذاشته بود حتی ما بچه ها تعریف کرد. ان روز حمام خان زنانه بود و لنگ آویزان از سردر حمام هم برای رهگذران علامتی بود که امروز این حمام زنانه است و در قرق بانوان ودوشیزگان محترمه قراردارد واحدی حق وراندازی به داخل را ولو اینکه پیرمرد کمر خمیده  متصدی  گلخنتو  باشد!ندارد.،باجیم، که شما باشید حاجی اقا که اول شبی سربسرم گذاشته بود، نزدیک نماز صبح تو اون تاریک وروشنی هوا با پا زد به کمرم که سکین وخی زن  من می رم حمام بقچمو اماده کن. منم که دیدم حاجی اول صبح میخواد حموم بره منم بقچه او وخودم را اماده کردم وهمراه شوهرم راه افتادیم. شوهرم اول منو رسوند حمام خان که زنونه بود و خودش رفت به حموم صداقت. وارد حمام که شدم دیدم صدای جمعیت از داخل حمام میاد تعجب کردم اینها کین اول صبحی اومدن حمام نکنه خوشی زده به دلشان.

photo content
+1

photo content

گل‌های باران خورده هم اکنون تقدیم شما🍁🌧️🌹