❤زادگاه من چاپشلو❤
Закрытый канал
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Больше1 522
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-330 день
Архив постов
1 522
این حرف، بهانه ای بود که زرو خلی بتونه پیاز داغ قضیه را بیشتر کنه وخودشو صاحب حق بدونه و مردم هم از او جانبداری کنند. قونشه که به خواب عمیقی رفته بود، هراسان بیدار شده وحالا در این شرایط که کیفش حسابی کوک بود. وشاید دنبال شر می گشت. یه پیک لیوانی بدون مزه سرکشید و امد تو حیاط که بیاید تو کوچه. نفس کش می طلبید. اما طرف زن بود. چاقو ضامن دار را گذاشت تو جیبش، زهرا خانم هراسان دست قونشه را گرفت گفت به حرفهای این زن دیوانه گوش نده. قونشه اومد تو کوچه وگفت به تو چه مربوطه مگه تو فضول مردمی. زرو خلی که حالا اون رویش بالا اومده بود و بقول گوهر خلی ششدانگ خل شده بود، محتوی پارچ پلاستیکی تو دستش را خالی کرد رو سر زهرا خانم و درهمین هنگام که قونشه نیز، به کوچه اومده بود اب روغن یخنی که معلوم نبود زرو خلی، از، کجا تهیه کرده بود، مقداریش هم پشنگ شد رو سر وصورت قونشی،تو کوچه ولوله شد. مقصود سلمانی با تار در دست و فرهاد عمی با بیژامه سوراخ سوراخ و سیخ بدست و اقا محمدعلی بدون کلاه شاپو که سر کچلش،عیان شده بود! و زرافشان خاله و گوهر خلی و سلطان کشکنه و مدیار کرمانج با کلاه نمدی بسر همه ریختن تو کوچه. زیر پنجره قونشه. بالاخره مردها قونشه را گرفتن و زنها هم زرو خلی را. زهرا خانم که ظاهرش اب روغنی شده بود، یه گوشه ای وایستاده بود وزار زار گریه می کرد واز بخت واقبالش از همه روزگار می نالید. قونشه یکی می گفت و زرو خلی یکی جوابشو می داد و هی تکرار می کرد آخی دلم خنک شد و قونشه تهدید می کرد و شکایت داشت اخ که مرد نیستی. اگه مرد بودی، می دانستم باهات چکار کنم. زرو خلی هم جواب می داد، هیچ پوخی نیستی، می دونی مثل کی می مونی مثل گاو همین مدیاری. رو کرد به مدیار کرمانج وگفت مدیار گاوت بالاخره شیر داد. معلومه که نداده. اونو باید ببره سلاخی کنه. تو، را هم باید ببرند سلاخی ات کنند. مرتیکه بدمست الکلی.
و زرو خلی در اخر حرفی زد که مدتها ورد زبون همسایه ها از زن ومرد بود. اونجا که رو به قونشه گفت تو مثل گاو مدیار که «شیر نمی دادو برای همین اورده بودش شهر شاید برای معالجه ویا سلاخی» می مونی اضافه کرد: گاو ما شیر نمی ده اما ماشاالله به شاشش. همه زدن زیر خنده حتی قونشه،: خوب می دونست که ادم الکلی چیزی که زیاد داره و دم به ساعت باید به «دست به اب» بره همون شاشه. یبار هم زرو خلی، حرف حق را زدو همه کوچه تاییدش کردند. اتفاقی که در زیر پنجره قونشه افتاد.
حسن دانایی
1 522
این روایت: زیر پنجره قونشه (همسایه)
در یک عصر گاهی تابستان که هوا کم کمک رو به خنکی می رفت، قونشه طبق معمول با زیرپوش رکابی کنار لبه پنجره روبه کوچه، نشسته بود . بادبزن حصیری دردست چپ و در دست دیگر پیک سرخوشی را بالا می برد به سلامتی هر رهگذری که از زیر پنجره اش عبور می کرد. ودر روبرو، پنجره مقابل، مقصود سلمانی تار بدست، نغمه ای را اغاز کرده بود و در پنجره ای دوخونه پایین تر فرهاد عمی سینی بساط را انهم کنار پنچره چیده بود منتظر سرخ شدن سیم بود..
پیرمرد لاغر اندام با عینک ته استکانی که بجای فرم از کش برای دسته عینکش استفاده کرده بود از دور سلانه سلانه می امد نزدیکتر که شد، شناختمش. کربلایی کوثری بود. مرد مومن محله که نمازش ترک نمی شد. انسانی ارام و مهربان وسربزیر. اتاقهای خونه اش، سرپناه دانش اموزان و غریبه ها بود. اتاقهایش را اجاره می داد و با اینکه در خیابان لشگری بقالی داشت، اما بیشتر درامدش از اجاره دادن اتاقها تامین میشد. کربلایی رسید به زیر پنجره قونشه. و قونشه که حالا سرش گرم شده بود و از صدای تار مقصود سلمانی به وجد امده بود همانطور که فرهاد عمی با هر دودی که به داخل ریه ها می فرستاد وبا هر بازدم کرختی و سرخوشی اش بیشتر میشد و حوصله پیدا می کرد. و دنبال هم صحبتی می گشت، قونشه روبه کربلایی،بفرما زد و گفت این پیک را می رم برای سلامتی اقای خودم کربلایی.. هنوز جمله اش تموم نشده بود که کربلایی با عصبانیت زیاد انطور که تمام بدنش به لرزه در امده بود روبه قونشه کرد وگفت تو بی خود می کنی، مرتیکه نامسلمان عوضی. به جد وابادت بفرما بزن. اون اب ناپاک، حواله خودت. من بمیرم بهتر است که تو برام ارزوی سلامتی کنی، خاک برسر من. تو هم خونه خودت هم کوچه را نجس کردی. برو شرم کن مرتیکه عرق خور و همینجور یکریز انچه که به ذهنش می رسید دشنام باران می کرد قونشه را.
و محمد علی قالی فروش که تازه از راه رسیده بود برای جلوگیری از ابشار الفاظ غیر قابل ترجمه!
که برروی قونشه از، طرف کربلایی ریخته میشد کرد وگفت کربلایی صلوات بفرست. و به همسایگان که از سروصدا جمع شده بودن رو کرد وگفت چرا معطلید صلوات بلند ختم کنید ودر این اوای صلوات همسایگان صدای کربلایی ابتدا محو وبعدش خاموش شد. زنش که با عجله امده بود با هیجان و همراه با ترس با رنگی که به رخسار نداشت، دست کربلایی را گرفت و با قربان صدقه رفتن او را به سمت خونه، همراهی کرد. کربلایی هنوز از غیض، تنش می لرزید. فاطمه خلی اشاره کرد پیرمرد بیچاره سکته نکنه. ببریدش. سلطان خلی گفت بهتره ارومش کنید. روکرد به زن کربلایی وبا اشاره شیره خانه روضه گل را نشان داد. فرهاد عمی که از پشت پنجره ناظر قضیه بود گفت بیارید اینجا چند تا دود بدم حالش خوب میشه. تحت تاثیر این قضیه مقصود سلمانی که تارش از صدا افتاده بود سازش! را برای نغمه ای غمگین کوک کرد ـو قونشه ساکت بدون کوچکترین واکنشی، یه پیک دیگر تو خندق بلا ریخت و انگشتش را داخل ماست کرد و دردهانش گذاشت. زهرا خانم زنش که تازه رسیده بود وارد اتاق شد. بساط را از جلوی قونشه برداشت و روبه او کرد وگفت.مرد بفکر سلامتی خودت که نیستی لااقل بفکر ابرو وحیثیت من وبچه هات باش، این چه کاریه کردی. قونشه با زبان الکن گفت مگه ارزوی سلامتی عیبه؟ مگه گفتم بفرما، بی ادبیه؟ زنش گفت مرد حسابی اینها را که می گی عیب، نیست ولی باید بدونی داری با کی حرف می زنی، طرفتو بشناس. این حرف تو به کربلایی از هزار فحش ناموسی بدتر بود. این حرفها را به هم پیاله ات بگو نه به حاجی وکربلایی جماعت. قونشه خوابش برده بود واین حرفهای آخری زنش را نشنید.
خبر قضیه رسیده بود به زرو خلی. او که یه جورایی دنبال فرصت بود که زهرش را به زهرا خانم بریزه وعلتش از قول زرافشان خلی از مجلس عروسی دختر بایرم عمی بوده که هنگام سرریز مثلا گوشت یخنی که فقط اب یخنی و شله پله بیشتر توی ظرف نبوده، زهرا خلی سر پایی، پاش بند میشه به لبه فرش و با ظرف پر از اب یخنی می افته تو بغل زرو خلی. و لباس تازه دوخته زرو خلی با بزک سررو رویش همگی اب یخنی ای میشه و عده ایی که این صحنه دلخراش را می بینند عوض همدردی، یکصدا می خندند و زرو خلی بدون توجه باینکه لباس زهرا خانم هم اب روغنی شده و عمدی درکار نبوده، به قهر مجلس را ترک می کنه و از اینجا کینه زهرا خانم را به دل می گیره و حالا بنظرش وقتش رسیده بود که تلافی کنه.
کوچه که بعد از قضیه می رفت که مثل همیشه درسکوت فرو برود و خورشید نیز لبه دامن طلایی اش را جمع کرده و می رفت تا زمین را تحویل ماه بدهد و مهتابی چراغ زمین، کوچه را روشن کند. زرو خلی با پارچ پلاستیکی در دار در دستش پیداش شد. ریزه سنگی به سمت پنجره خونه قونشی پرتاب کرد و گفت مرتیکه قرمساق حالا کارت به اینجا رسیده که سید اولاد پیغمبر را اذیت می کنی. راستش تا اون لحظه هیچ کدام از همسایه ها نمی دونستند کربلایی سیده؟ اصلا سید نبود.!!
1 522
درگز آبشار صفر قعله فروردین ۴۰۴
باصدای گرم همشهری عزیزمان آقای الله وردی الهیاری ♥️
توغرور منو بشکستی ....
@chapeshloo_1
1 522
Repost from فرزندان ابیورد
انا لله و انا الیه راجعون «و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید»
جناب اقای حامدقوچانی و برادران
درگذشت پدر عزیزتان مرحوم جهانگیر قوچانی را به شما و والده گرامیتان سرکارخانم پروانه رجبیان وخانواده محترمتان و فامیل وابسته تسلیت عرض نموده برایشان از درگاه خداوند متعال مغفرت ، برای شما و سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانم
از طرف:برادرانم وخانواده ام و مدیران کانال فرزندان ابیورد ومدیران گروه درگزیهای خون و گرم وباصفا.
/کانال فرزندان ابیورد👇👇👇
تمام عکسها و کلیپها و جدول کلمات ترکی
برای همیشه دراین👇کانال موجوداست.
https://t.me/+kR95xw2rs7U3MjZk
1 522
ساغول همشهری درگزی
آقای محمد احسانی مقیم تهران
دای قیزه جان دای قیزه😊👏👌
https://t.me/chapeshloo_1
فروردین۴۰۴
1 522
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
سفره قدیمی که نزدیک ۵۰سال میگذره
شاید بعضی ها داشته باشند
روی همین سفره عکس سبزه،سنجد وسمنو وساعت یعنی همه ۷سین نوروزی هستش
و کیک پز قدیمی که روی چراغ والور نفتی کیک میپختن
الان از این کیک پزها نیست که بازار بخرید ،تولید نمیشه ولی برقی هستش
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
😍
https://t.me/chapeshloo_1
1 522
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
از ۶فروردین تا ۶۶روز بعد سال همه شیشها را میگن شیشه
امشب اولین شیشه هستش
۶روز بعد سال
۱۶روز بعد سال
۲۶روز بعد سال
۳۶روز بعد سال
۴۶روز بعد سال
۵۶روز بعد سال
۶۶ روز بعد سال
شیشه آخر
ان شاالله همه شیشه ها باران ببارد🌧
https://t.me/chapeshloo_1
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
