604
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+1230 дней
Архив постов
نمیتونم ببخشمت. نمیتونم هیچکی رو ببخشم، حتی خودمو. ما همه گناهکاریم مامان.
«هرچه بیشتر رنج میبرد و بهنظر میرسید امیدش را از دست میدهد مغرورتر و نزدیکناشدنیتر میشد. سر ظریف تیرهٔ خود را مثل همیشه راست و مغرور میگرفت و به هیچیک از ما اجازه نمیداد کوچکترین کوششی برای نزدیکشدن و یاریکردن به او انجام دهیم.»
گرترود - هرمان هسه
«دستش را توی سینهام فرو کرد، و چیزی برداشت که ابداً ندیدم چه بود.»
ضمایر - علیمراد فدایینیا
آدم باید با این دستهای آلوده چهکار کند؟ این دستهای گناهآلود. حتی سرانگشتها روی تنم سنگینی میکنند هرشب. باید دستهای تازه بخرم آقا. اینها را قطع کنم و بسوزانم و خاکسترش را...
باید بروم قبرستان. یک دست لباس سیاه بپوشم و از خانه بزنم بیرون و یک مشت خاک. تنها یک مشت. آدمها بیچارهاند آقا. آدمها کوچکند و مردنی و بیچاره.
خیابانها بوی مامان را میدهند، بوی بیستوچندسالگیش؛ و من نمیدانم جوانیش را توی کدام کوچه گم کرده، کدام رمّال دوباره انگشتر بختش را دزدیده و کدام رهگذر تن طفلکیش را آزرده. میگوید دوستم دارد. میگوید میخواهد بخوابد طولانی و گریه میکند؛ من اما اشکهام تمام شدهاند.
میپرسد چندشنبه است و کدام ماه و سالِ چند. دائم زنگ میزند که کسی مرده؟ همه زندهاید یا نه؟ میپرسد پسرم کلاس چندم است و بعد بهم میگوید دروغگو. فحش میدهد یک بند که دستتان توی یک کاسه است همگی.
من همهٔ اینها را تاب میآورم آقا. تاب آوردهام همیشه و بند نافم را با بدبختی بریدهاند. رویینتنم و نمیشکنم. شانههام سنگینند و از نفس نمیافتم. از همهجام خون میچکد اما. خونینم.
بعد از این روزها هیچی از من نمیمونه. نمیذارم که بمونه. همهچی رو درست میکنم و بعدش خداحافظی. این تنها چیزیه که ازش مطمئنم.
