209
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+330 дней
Архив постов
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
دستی که در زلفت پیچید و آن دل خون فروش را به یاد داری؟ شب ماه پوشی که جانمان در آن با هم میدرخشید. چشم پنجره که باز و بسته شد، پردهها را به هم کشیدیم. من و تو مانند آتش و پنبه بودیم و دو چوب کبریت که سر به هم ساییده بودند. ماه روشن و چراغ خاموش بود، دو بدن، یک بدن و دو سر، یک سر شده بودند و سیب آنقدر سرخ شد که خون از زخم انار بیرون زد.
پرده کنار رفت و سفیدی روز دمید و: دو نفر که خود را از نفس انداخته بودند، دو دچار هم، دو قدیمی که از نو خود را ساخته بودند. بعد یک لیوان شربت و سه حبس کام سیگار و - به میمنت - دو چراغ دیگر به چراغهای این شهر اضافه شدند.
بیستون را روی کولم انداختم چونان فرهاد بی شیرین ماندهای و اندوه بر دوش مانند «دهبالایی» زمین از دست دادهای به محلهی «شادآباد» آمدم . شب خود را میگستراند و عمیق، سرازیر میشود و این سرزمین از سیاهی مالامال است. به سینۀ سوختهام سری بزن تا ببینی که از چوب کبریت مالامال است.
آمدی و گفتی که:
- میخواهم بروم. لباس سفر به تن کرده و برای خدا حافظی آمدهام.
بازی عشق هر دو سر برده است پس دست خود را رو کن و آس تازه بینداز.
پاسپورت و بلیط ام را به تو می دهم یا آنها را پاره کن و یا اجازه ی سفر بده.
آغوشات را باز کن که برای آخرین بار دور خودت بچرخانی ام.
آمدهام که گره از بالهایم بگشایی که پروازم دهی نه این که دورم بریزی.
پرواز کردی و به آمریکا رفتی تا کار ناتمام ات را به انجام برسانی و کام دل از زندگانی بستانی و زندگی را بر من حرام سازی. تقصیر خودم بود که آتشی به او دادم تا از درختم ذغال بگیرد. آنکس که پرواز را به او آموخت، من بودم.
گاهگاهی پیامک می داد که:
- آسمانات را بیاور چون سایهای بر سر ندارم. زلزلهای در اطرافم پرسه می زند ، شانههایت را بیاور تا ویران نگشتهام. خوب میدانم که پرسه زدن در خیابان «منهتن» مثل قدم زدن در خیابان پاسداران نیست. میدانم که تو را اینجا نخواهم دید پس مثل مردهای بی کفن پرسه می زنم. تنهاییام در اینجا بسیار بزرگ است چون هیچ دوست و آشنایی در کنارم نیست. شب خفهام کرد، چراغی بیفروز زیرا در اعماق سیاه پوستی زندگی میکنم. قلبم بسیار کوچک شده است و از خداوند راه حلی می جویم. آغوشت را بگشا که خود را در آن بیفکنم زیر من بغل... بغل... بغل... میخواهم. تو اثبات کردی که هنوز زندهام زیرا قبل از تو جنازهای بیش نبودم. تو مسیحی بودی که زندهام ساختی ، هنگام، که محتاج جان تازهای بودم
ازپیامهای تازه اش فهمیدم که همدم جدید در آمریکا فراوان است و برای گریستن و همدردی، شانههای تازه در آنجا بسیار است.
- گفتی: منجمی در اینجاست که شبیه توست و تو را به یادم میاندازد و برای رصد کردن ماه و ستاره گاهی مرا با با خویش میبرد.
عکسات را عمداً برایم فرستادی. عکسی که در آن دوشادوش کس دیگری بودی. من نیز دست در جیب تنهایی فرو بردم آن گاه که دست تو را در دست دیگری دیدم.
خورشید غروب کرد و ماه به زمین نشست و ستارهای دیگر به آسمان داد. لبهایت از لبانم دور است پس به جای آن باید سیگاری بگیرانم. شاید که در عشقهای پیش از این کم گذاشته بودم اما در این عشق با تمام ظرفیت و با تمام وجود وارد شدم. شاید هم، ناخواسته و ندانسته کاری کردم و پای را از حد خود بیرون نهاده بودم.
چونان گذشته اما این بار با خود در آمیختم و گلاویز شدم. دو برابر از وزنم کم و دو سوراخ دیگر به کمربندم اضافه شد. «ابر شلوار پوشم» که خیابان به خیابان می گردم. مالامال از گریه ام و جسدم را به روی دوش افکنده ام.
به سمت خانه روانه می شوم و جهان از تاریکی بیرون می آید (صبح می دمد) . جانم پر از درد است و استخوان از پوستم بیرون زده است. من لختهای خونم که قدم میزنم.
باغ جهان از انار خالی مباد.
در میان مردم خیره می شوم.
این جهان از یار خالی مباد.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
ماه و خورشید در آغوش هم آمیختند و اندوه را شکست و فراری دادند. دو باغ گل در آغوش هم جوشیدند و شاخه ی سیبی را با اناری قلمه زدند.
در دیاری که شاخه در شاخه سیب و در زمین مرتفعی که صف به صف سرو است، مادر بزرگم، سیب سرخ میخک ریز و سرو بلند و تاریخی دیار «بان سه ول» است. مادر بزرگ، خود را در آغوش پدر بزرگ رها ساخت و اندوه را از شبان و درد را از زندگی اش برچید . هنگام که پدر بزرگ او را بوسید ، بی نهایت زیبا شد.
برای این که عروس ایمن به روستای «چالسرا» برسد چهل سالار زن، چهل سوار و حتی خودِ «حاجی بختیار» (بقاعی در ایل ارکوازی) پیش قراولش شدند. مادر بزرگ در این نوشانوش، هم پیاله ی الست پدر بزرگم شد. ناز شست پدر بزرگم که لیلای خویش را برگزید و کام دل از او ستاند.
من نیز راه پدر بزرگم را ادامه خواهم داد. زیرا اندکی زنگار آینه گی از آینه باز نمی ستاند. ریشه ام به ریشه ی نیاکانم گره خورده و قلب من نیز مثل گذشتگان است پس در پی یار روان خواهم شد.
در کمتر ازیک ماه، دچار و دلبسته ی هم شدیم و از شرابی که از خونمان ریخت ناخواسته مست شده بودیم. گفتی:
- عشق بی خبر از راه می رسد و پنجه در خونات میزند و از تو شهیدی دیگر میسازد.
چراغ آیدی متروکی در تلگرام زنده و روشن شد. عشق تو مانند معجزه ای سر رسید و با سیب سرخ اش دو باغ را روشن ساخت.
عضو کانال تلگرامی ات هستم. تک تک کلمات ات که مثل ماه و کبریت و ستاره اند، نهادم را به آتش می کشند. شعرهایت زندهاند، انساناند، عطر نان می دهند. عاشقاند، آتش اند و جان دارند. در دلات چه چیزی است که میزند بیرون که شعرهایت چون انار خون دارند.
حرامم باد اگر جز لب ات به شراب دیگری لب بزنم. آتشی از لبانت به من ده تا سیگارم را با گدازهاش روشن کنم. عشق تو مانند دختران کورد، باشکوه، زیبا و دلخواه است. آن گردن افراخته و آن گریبان چاک ، سرم را به کدام دام به بند خواهد کشید؟
به آسمان نگاه می کنم که آیا از ماه چیزی مانده است. هر چند ماه چونان گذشته نیست اما خدا را شکر که تکه ای از آن باقی است. هنوز ماه تو را به یادم میاندازد. شبی که به من پیامک دادی و شانه به شانه، اولین اتفاق با هم بودن را تجربه کردیم. گفتم:
- ماه کامل از فراز یال کوه «شَلَم» سر بر زده و حیف است که این ماه را به تنهایی به تماشا بنشینیم پس بیا که به هم نزدیک شده و ماه را با هم نظاره کنیم.
پس از تو ، ماه چونان مو لاغر گشت و «شَلَم» آتش گرفت. و هیچ کس- فارغ از سود و زیان – کمتر سراغ از عشق گرفت. دندانهایم از سیگار زنگ زدند. برف کوه «مانشت» بر شانههایم نشست. رنج، بند بندم را از هم گسست و درد به سمت استخوانهایم سرازیر شد.
او به آنسوی دنیا سفر کرده و دریغا که همزبانی ندارد. و برای شستن غم و اندوه از دل، آبشار «ریژاو» کردستانی نمییابد. او که جاناش به کوردی بند بود ، هرازگاهی اندوه به سراغاش میآمد و در آن دیار ، جز هورهی مقام «بریم چر» آوای دیگری به دلاش نمینشست. وقتی صحبت از کورد و اصالت فرهنگاش به میان میآمد، شعر از وجودش میجوشید. هر چند که ظاهرش این را نشان نمی داد زیرا سنتی برند پوشی بود. به او گفتم:
- «پان» نیستم و جهان وطنام.
- گفت: زیباترین جای جهان از آنِ تو باد ولی آقای شکربیگی بدان که بهتر آن است که کردستان دیار تو باشد.
- گفت: زنده باد کردستان
و پا روی گاز نهاد و جاده را تا انتها برچید.
- گفت: قبل از تو هیزم سردی بودم که دیدارت شعلهورم ساخت. میگفت که همسخنی با تو خوب است و دوست دارم همیشه با تو «چت» کنم.
- به او گفتم: تو نیز روزی خواهی رفت و او - دور از جان - می گفت:
- غلط بکنم ... .
مانند خرابهای روی خود آوار بودم و تو آمدی و شانه به زیر سقفم زدی. مانند زمستان یخ زده بودم و تو خون گرمی زیر پوستم دواندی.
به یاد داری وقتی لحظهای نبودم ، فوراً به من تک زنگ میزدی و تا لحظهای میرفتم که خود را بیابم، پیامکی میفرستادی و می گفتی: شاعر! امروز یادی از ما نکردی و گویا در جهان خود غوطهوری. تک و تنها روی نیمکتی به انتظار نشستهام مرا در کنار خودت جای کن، شاعر! دنیا اگر ساکت و لال است من جهان را پر از فریاد خواهم ساخت. قبل از تو تاریک بودم اما امروز خانه ام را با چوب کبریتی روشن خواهم ساخت.
- میگفتم: یک ساعت دیگر کنارت خواهم بود
- میگفتی: ساعتی دیگر دیر است و از من دور نشو
. روی سینه ی خود می زدی و می گفتی که:
- جای تو اینجاست.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
🔹زن به مثابه ی انار (انار یعنی زن)
🔸شعر: حسین شکربیگی
🔹برگردان به فارسی: بهروز سپیدنامه
«ژن یانی ئهنار» روایت عاشقانۀ شاعری است که ساعت 5 عصر، ازخانه بیرون زده تا در میان مردم، دنبال عشق گمشده اش بگردد. او سخن پزشک معالجاش را در ذهن مرور میکند که به او گفته: سیگار کشیدن پیاپی برای بیماری قلبی ات بسیار مضر است و باید آن را ترک کنی و هر روز برنامه پیاده روی داشته باشی. اما شاعر با خویش مرور میکنند که من میدانم که غایت پیادهرویام چیست و برای چه چیزی بیرون زدهام.
او در مسیر «بلوار مدرس» تا «میدان شهدا»، مردمان ستمدیده و سروهایی را میبیند که شهرداری در فصل بهار آنها را سرنگون ساخته است. با هر گام شاعر، چراغ خانهها و مغازهها کم کم روشن می شوند و همنای آنها، اندیشۀ دردها و بدبختیها کم کم بیدار میشوند.
نگاه شاعر با هر قدم زدن، به سمت معشوق می خزد و با او به نجوا مینشیند که:
- در این شهر زیبا رویان فراوان اند اما هیچ کس مثل تو پیدا نخواهد شد. تو قلم بر آب میدوانی و آب را روانی و دار را تبدیل به در میکنی. تو هر حرف ساده را میتوانی داستانی کنی. هنگامی که به یاد چشمانت میافتم، با ضربات سیلی، خیالم را گیج میکنم. در پشت من خیامی (منطقه ای در ایلام) چاقو نشسته است و به این خاطر چوب خط لاتی را برای زندگی پر کردهام. در منی که نیمی اشک و نیمی خونم، جشن چاقو براه است. چهار ستون پیکرم آوار شد، منی که سه ستون از پنجستونم (پنجستون = ایل شاعر). برآن بودم که دلم را پیشکشات کنم و سینهام را دیار تو و شانههایم را طلوعگاه روزانهات سازم.
در قدم زدنها، پارک کودک مثل لکه ای سبز در قاب چشمان شاعر جای می گیرد. جایی که برای اولین بار، باد گیسوان معشوق را بیرون ریخت و بخت شاعر را به سیاهی آن مبدل ساخت. در نهاد شاعر، خاطرات مبهمی که دلش را ترک ترک ساخته، زنده می شود و داستان او از این بند چارپاره فلاش بک می خورد:
- ساعت شش عصر بود که تو را در خیابان پاسداران دیدم، سرم سرشار از ابر شد و پس از آن باران بود که فرو میریخت. از مقابلم که رد شدی، ترکیبی از شراب و بنگ در خاطرم پیچید. هنوز کت چرمی، کلاه خز و رژ قرمزات را به یاد دارم. عبور کردی. پسر جوانی با شگفتی گفت:
- این پری یا آدمیزادست؟
من نیز مدهوش عطر شنل شدم و مثل سنگی، ناتوان به راه ماندم. به خود که آمدم، دیدم که چونان خورشید در پهنای افق گم شده ای و دانستم که دیگر هرگز تو را نخواهم دید حتی اگر ردیفی از آینه کنار هم نهنم جز توفان گرد و غبار چیزی در آن ها نخواهم یافت.
به «کافه کتاب هامون» رفتم تا از تازههای «نشر نو» آگاه شوم. کتابها مست و شیدا روی هم تلنبار شده بودند. شگفتا مگر چه کسی دست به قفسه برده است؟ نگاه کردم، همان دختر خیابان پاسداران بود، دختری انارگون. منی که به جستجوی نشر نو آمده بودم در روزگاری نو، کتاب نه؛ که شاهکاری دیدم. - یک نفر صدایم زد:
- شکربیگی
و او مانند ماهتابی پرتوافشان، با ذوق نگاهم کرد - و گفت:
- شاعرِ شعر دختر پنجستون؟
- گفتم: آری.
گروهی از جوانانی که آنجا بودند، مدهوش نگاهاش میکردند و جوانی دیگر در حالت احتضار بود و در سینۀ من نیز تنوری داغ، دسته دسته نان تلنبار میکرد. گویی دستی از غیب، آوار از شانههایم برداشت. [لازم است که در این بند از چارپاره سیگاری روشن کنم].
مانند سوپر مدلها بلند قامت و شیک است. هر پسری که کیف زارا و لباس ورساچ او را دیده، زیر لب زمزمه کرده:
- یا امیر عرب کاش بوسهای...
بعد از آن دیدار به خود آمدم و دیدم که بخت با من یار است و باهم نشستهایم و چایی می نوشیم و سیگار می گیرانیم. برای این که در دل او راهی بیابم، و خود را باسواد نشان دهم، بی آن که به او مجال سخن داده باشم از «میشل فوکو» و «ژان لیوتار» حرف می زدم. اما او با خنده گفت:
- فقط به شعر کوردی علاقمندم
و آنجا بود که از خورشید و ماه اشتیاق مالامال شدم زیر علیرغم این که شعر فارسی زیاد سرودهام اما سلیقه ی یارم شعر کوردی بود.
بحث ما به نشان و پی دادن از اصل و نسب کشید و فهمیدم که پدر او «ارکوازی» و مادرش «ایوانی» است و این امر دلم را رام او ساخت زیرا ارکوازیها دایی یان مناند و دانستم که بی دلیل نیست که عاشقاش شدهام زیرا که ریشهها یکدیگر را باز میجویند چونان آینه گردانی از چراغها.
از پدر بزرگم برای او گفتم که روزگاری نشانی چند شکار را به او داده بودند و او در پناه غاری خواب دیده بود که اناری به او دادهاند. خوابش را برای معبری بازگو کرده و معبر گفته بود که انار در خواب به مثابۀ زن است و اگر به انگیز شکار قوچ کوهی آمده ای ، بدان که شکار در طالع تو، زن است.
پدر بزرگ وقتی مادر بزرگم را دید با خود گفت که:
- او نیز گوشه ی چشمی به من دارد. من قرار بود که قوچی کوهی شکار کنم اما آهوی سیه چشمی شکارم کرد.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
دستی که در زلفت پیچید و آن دل خون فروش را به یاد داری؟ شب ماه پوشی که جانمان در آن با هم میدرخشید. چشم پنجره که باز و بسته شد، پردهها را کشیدیم. من و تو مانند آتش و پنبه بودیم و دو چوب کبریت که سر به هم ساییده بودند. ماه روشن و چراغ خاموش بود، دو بدن، یک بدن و دو سر، یک سر شده بودند و سیب آنقدر سرخ شد که خون از زخم انار بیرون زد.
پرده کنار رفت و سفیدی روز دمید و: دو نفر که خود را از نفس انداخته بودند، دو دچار هم، دو قدیمی که از نو خود را ساخته بودند. بعد یک لیوان شربت و سه حبس کام سیگار و به میمنت اضافه شدند دو چراغ دیگر به چراغهای این شهر.
بیستون را روی کولم انداختم چونان فرهاد بی شیرین ماندهای و اندوه بر دوش مانند «دهبالایی» زمین از دست دادهای به محلهی «شادآباد» آمدم . شب خود را میگستراند و عمیق، سرازیر میشود و این سرزمین از سیاهی مالامال است. به سینۀ سوختهام سری بزن تا ببینی که از چوب کبریت مالامال است.
آمدی و گفتی که:
- میخواهم بروم. لباس سفر به تن کرده و برای خدا حافظی آمدهام. بازی عشق هر دو سر برده است پس دست خود را رو کن و آس تازه بینداز. پاسپورت و بلیط ام را به تو می دهم یا آنها را پاره کن و یا اجازه ی سفر بده. آغوشات را باز کن که برای آخرین بار دور خودت بچرخانی ام. آمدهام که گره از بالهایم بگشایی که پروازم دهی نه این که دورم بریزی.
پرواز کردی و به آمریکا رفتی تا کار ناتمام ات را به انجام برسانی و کام دل از زندگانی بستانی و زندگی را بر من حرام سازی. تقصیر خودم بود که آتشی به او دادم تا از درختم ذغال بگیرد. آنکس که پرواز را به او آموخت، من بودم.
گاهگاهی پیامک می داد که:
- آسمانات را بیاور چون سایهای بر سر ندارم. زلزلهای در اطرافم پرسه می زند ، شانههایت را بیاور تا ویران نگشتهام. خوب میدانم که پرسه زدن در خیابان «منهتن» مثل قدم زدن در خیابان پاسداران نیست. میدانم که تو را اینجا نخواهم دید پس مثل مردهای بی کفن میگردم. تنهاییام در اینجا بسیار بزرگ است چون هیچ دوست و آشنایی در کنارم نیست. شب خفهام کرد، چراغی بیفروز زیرا در اعماق سیاه پوستی زندگی میکنم. قلبم بسیار کوچک شده است و از خداوند راه حلی می جویم. آغوشت را بگشا که خود را در آن بیفکنم زیر من بغل... بغل... بغل... میخواهم. تو اثبات کردی که هنوز زندهام زیرا قبل از تو جنازهای بیش نبودم. تو مسیحی بودی که زندهام ساختی ، هنگام، که محتاج جان تازهای بودم
ازپیامهای تازه ی او فهمیدم که همدم جدید در آمریکا فراوان است و برای گریستن و همدردی، شانههای تازه در آنجا بسیار است.
- گفتی: منجمی در اینجاست که شبیه توست و تو را به یادم میاندازد و برای رصد کردن ماه و ستاره گاهی مرا با با خویش میبرد.
عکسات را عمداً برایم فرستادی. عکسی که در آن دوشادوش کس دیگری بودی. من نیز دست در جیب تنهایی فرو بردم آن گاه که دست تو را در دست دیگری دیدم.
خورشید غروب کرد و ماه به زمین نشست و ستارهای دیگر به آسمان داد. لبهایت از لبانم دور است پس به جای آن باید سیگاری بگیرانم. شاید که در عشقهای پیش ازاین کم گذاشته بودم اما در این عشق با تمام ظرفیت و با تمام وجود وارد شدم شاید ناخواسته و ندانسته کاری کردم و پای را از حد خود بیرون نهادم.
چونان گذشته اما این بار با خود در آمیختم و گلاویز شدم. دو برابر از وزنم کم و دو سوراخ دیگر به کمربندم اضافه شد. «ابر شلوار پوشم» که خیابان به خیابان می گردم. مالامال از گریه ام و جسدم را به روی دوش افکنده ام.
به سمت خانه روانه می شوم و جهان از تاریکی بیرون می آید (صبح می دمد) . جانم پر از درد است و استخوان از پوستم بیرون زده است. من لختهای خونم که قدم میزنم. باغ جهان از انار خالی مباد. در میان مردم خیره می شوم. این جهان از یار خالی مباد.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
ماه و خورشید در آغوش هم آمیختند و اندوه را شکست و فراری دادند. دو باغ گل در آغوش هم جوشیدند و شاخه ی سیبی را با اناری قلمه زدند.
در دیاری که شاخه در شاخه سیب و در زمین مرتفعی که صف به صف سرو است، مادر بزرگم، سیب سرخ میخک ریز و سرو بلند و تاریخی دیار «بان سه ول» است. مادر بزرگ، خود را در آغوش پدر بزرگ رها ساخت و اندوه را از شبان و درد را از زندگی اش برچید . هنگام که پدر بزرگ او را بوسید ، بی نهایت زیبا شد.
برای این که عروس به سلامتی و ایمن به روستای «چالسرا» برسد چهل سالار زن، چهل سوار و حتی خودِ «حاجی بختیار» (بقاعی در ایل ارکوازی) پیش قراولش شدند. مادر بزرگ در این نوشانوش، هم پیاله ی الست پدر بزرگم شد. ناز شست پدر بزرگم که لیلای خویش را برگزید و کام دل از او ستاند.
من نیز راه پدر بزرگم را ادامه خواهم داد. زیرا اندکی زنگار آینه گی از آینه باز نمی ستاند . ریشه ام به ریشه ی نیاکانم گره خورده و قلب من نیز مثل گذشتگان است پس در پی یار روان خواهم شد.
در کمتر ازیک ماه، دچار و دلبسته ی هم شدیم و از شرابی که از خونمان ریخت ناخواسته مست شده بودیم. گفتی:
- عشق بی خبر از راه می رسد و پنجه در خونات میزند و از من شهیدی دیگر میسازد.
چراغ آیدی متروکی در تلگرام زنده و روشن شد. عشق تو مانند معجزه ای سر رسید و با سیب سرخ اش دو باغ را روشن ساخت. عضو کانال تلگرامی ات هستم. تک تک کلمات ات که مثل ماه و کبریت و ستاره اند، نهادم را به آتش می کشند. شعرهایت زندهاند، انساناند، عطر نان می دهند. عاشقاند، آتش اند و جان دارند. در دلات چه چیزی است که میزند بیرون که شعرهایت چون انار خون دارند.
حرامم باد اگر جز لب ات به شراب دیگری لب بزنم. آتشی از لبانت به من ده تا سیگارم را با گدازهاش روشن کنم. عشق تو مانند دختران کورد، باشکوه، زیبا و دلخواه است. آن گردن افراخته و آن گریبان چاک ، سرم را به کدام دام به بند خواهد کشید؟
به آسمان نگاه می کنم که آیا از ماه چیزی مانده است. هر چند ماه چونان گذشته نیست اما خدا را شکر که تکه ای از آن باقیمانده است. هنوز ماه تو را به یادم میاندازد. شبی که به من پیامک دادی و شانه به شانه اولین اتفاق با هم بودن را تجربه کردیم. گفتم:
- ماه کامل از فراز یال کوه «شَلَم» سر بر زده و حیف است که این ماه را به تنهایی به تماشا بنشینیم پس بیا که به هم نزدیک شده و ماه را با هم نظاره کنیم.
پس از تو ماه چونان مو لاغر گشت و «شَلَم» آتش گرفت. و هیچ کس- فارغ از سود و زیان – کمتر سراغ از عشق گرفت. دندانهایم از سیگار زنگ زدند. برف کوه «مانشت» بر شانههایم نشست. رنج، بند بندم را از هم گسست و درد به سمت استخوانهایم سرازیر شد.
او به آنسوی دنیا سفر کرده و دریغا که همزبانی ندارد. و برای شستن غم و اندوه از دل، آبشار «ریژاو» کردستانی نمییابد. او که جاناش به کوردی بند بود ، هرازگاهی اندوه به سراغاش میآمد و در آن دیار جز هورهی مقام «بریم چر» آوایی به دلاش نمینشست. وقتی صحبت از کورد و اصالت فرهنگاش به میان میآمد، شعر از وجودش میجوشید. هر چند که ظاهرش این را نشان نمی داد زیرا سنتی برند پوشی بود. به او گفتم:
- «پان» نیستم و جهان وطنام.
- گفت: زیباترین جای جهان از آنِ تو باد ولی آقای شکربیگی بدان که بهتر آن است که کردستان دیار تو باشد.
- گفت: زنده باد کردستان
و پا روی گاز نهاد و جاده را تا آخر برچید.
- گفت: قبل از تو هیزم سردی بودم که دیدارت شعلهورم ساخت. میگفت که همسخنی با تو خوب است و دوست دارم همیشه با تو «چت» کنم.
- به او گفتم: تو نیز روزی خواهی رفت و او بلانسبت می گفت:
- غلط بکنم. ...
مانند خرابهای روی خود آوار بودم و تو آمدی و شانه به زیر سقفم زدی. مانند زمستان یخ زده بودم و تو خون گرمی زیر پوستم دواندی.
به یاد داری وقتی لحظهای نبودم ، فوراً به من تک زنگ میزدی و تا لحظهای میرفتم که خود را بیابم، پیامکی برایم میفرستادی و می گفتی: شاعر! امروز یادی از ما نکردی و گویا در جهان خود غوطهوری. تک و تنها روی نیکمتی به انتظار نشستهام مرا در کنار خودت جای کن، شاعر! دنیا اگر ساکت و لال است من جهان را پر از فریاد خواهم ساخت. قبل از تو تاریک بودم اما امروز خانه ام را با چوب کبریتی روشن خواهم ساخت.
- میگفتم: یک ساعت دیگر کنارت خواهم بود
- و میگفتی:که ساعتی دیگر دیر است و از من دور نشو
. روی سینه ی خود می زدی و می گفتی که:
- جای تو اینجاست.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
🔹زن به مثابه ی انار (انار یعنی زن)
🔸شعر: حسین شکربیگی
🔹برگردان به فارسی: بهروز سپیدنامه
«ژن یانی ئهنار» روایت عاشقانۀ شاعری است که ساعت 5 عصر، ازخانه بیرون زده تا در میان مردم، دنبال عشق گمشده اش بگردد. او سخن پژشک معالجاش را در ذهن مرور میکند که به اوگفته: سیگار کشیدن پیاپی برای بیماری قلبات بسیار مضر است و باید آن را ترک و هر روز پیاده روی کنی. اما شاعر با خویش مرور میکنند که من میدانم که غایت پیادهرویام چیست و برای چه چیزی بیرون زدهام.
او در مسیر «بلوار مدرس» تا «میدان شهدا»، مردمان ستمدیده و سروهایی را میبیند که شهرداری در فصل بهار آنها را سرنگون ساخته است. با هر گام شاعر، چراغ خانهها و مغازهها کم کم روشن می شوند و همنای آنها، اندیشۀ دردها و بدبختیها کم کم بیدار میشوند.
نگاه شاعر با هر قدم زدن، به سمت معشوق می خزد و با او به نجوا مینشیند که:
- در این شهر زیبا رویان فراوانی وجود دارند اما هیچ کسی مثل تو پیدا نخواهد شد. تو قلم بر آب میدوانی و آب را روانی و دار را تبدیل به در میکنی. تو هر حرف ساده را میتوانی داستانی کنی. هنگامی که به یاد چشمانت میافتم، با ضربات سیلی، خیالم را گیج میکنم. در پشت من خیامی (منطقه ای در ایلام) چاقو نشسته است و به این خاطر چوب خط لاتی را برای زندگی پر کردهام. در منی که نیمی اشک و نیمی خونم، جشن چاقو براه است. چهار ستون پیکرم آوارشد، من که سه ستون از پنجستونم (پنجستون ایل شاعر). برآن بودم که دلم را پیشکشات کنم و سینهام را دیار تو و شانههایم را طلوعگاه روزانهات سازم.
در قدم زدنها، پارک کودک مثل لکه ای سبز در قاب چشمان شاعر جای می گیرد. جایی که برای اولین بار، باد گیسوان معشوق را بیرون ریخت و بخت شاعر را به سیاهی آن مبدل ساخت. در نهاد شاعر، خاطرات مبهمی که دلش را ترک ترک ساخته، زنده می شود و داستان او از این بند چارپاره فلاش بک می خورد.
- ساعت شش عصر بود که تو را در خیابان پاسداران دیدم، سرم سرشار از ابر شد و پس از آن باران بود که فرو میریخت. از مقابلم که رد شدی، ترکیبی از شراب و بنگ در خاطرم پیچید. هنوز کت چرمی، کلاه خز و رژ قرمزات را به یاد دارم. عبور کردی. پسر جوانی با شگفتی گفت:
- این پری یا آدمیزادست؟
من نیز مدهوش عطر شنل شدم و مثل سنگی، ناتوان به راه ماندم. به خود که آمدم، دیدم که چونان خورشید در پهنای افق گم شده ای و دانستم که دیگر هرگز تو را نخواهم دید حتی اگر ردیفی از آینه کنار هم نهنم جز توفان گرد و غبار چیزی در آن ها نخواهم یافت.
به «کافه کتاب هامون» رفتم تا از تازههای «نشر نو» آگاه شوم. کتابها مست و شیدا روی هم تلنبار شده بودند. شگفتا مگر چه کسی دست به قفسه برده است؟ نگاه کردم، همان دختر خیابان پاسداران بود، دختری انارگون. منی که به جستجوی نشر نو آمده بودم در روزگاری نو، کتاب که نه، شاهکاری را دیدم. - یک نفر صدایم زد:
- شکربیگی
و او مانند ماهتابی پرتوافشان، با ذوق نگاهم کرد - و گفت:
- شاعرِ شعر دختر پنجستون؟
- گفتم: آری.
گروهی از جوانانی که آنجا بودند، مدهوش نگاهاش میکردند و جوانی دیگر در حالت احتضار بود و در سینۀ من نیز تنوری داغ، دسته دسته نان تلنبار میکرد. گویی دستی ازغیب، آواری از شانههایم برداشت. [لازم است که در این بند از چارپاره سیگاری روشن کنم].
مانند سوپر مدلها بلند قامت و شیک است. هر پسری که کیف زارا و لباس ورساچ او را دیده، زیر لب زمزمه کرده:
- یا امیر عرب کاش بوسهای...
بعد از آن دیدار به خود آمدم و دیدم که بخت با من یار است و باهم نشستهایم و چایی می نوشیم و سیگار می گیرانیم. برای این که در دل او راهی بیابم، و خود را باسواد نشان دهم، بی آن که به او مجال سخن داده باشم از «میشل فوکو» و «ژان لیوتار» حرف می زدم. اما او با خنده گفت:
- فقط به شعر کوردی علاقمندم
و آنجا بود که از خورشید و ماه اشتیاق مالامال شدم زیر علیرغم این که شعر فارسی زیاد سرودهام اما سلیقه ی یارم شعر کوردی بود.
بحث ما به نشان و پی دادن از اصل و نسب کشید و فهمیدم که پدر او «ارکوازی» و مادرش «ایوانی» است و این امر دلم را رام او ساخت زیرا ارکوازیها دایی مناند و دانستم که بی دلیل نیست که عاشقاش شدهام زیرا که ریشهها یکدیگر را باز میجویند چونان آینه گردانی از چراغها.
از پدر بزرگم برای او گفتم که روزگاری نشانی چند شکار را به او گفته بودند و او در پناه غاری خواب دیده بود که اناری به او دادهاند. خوابش را برای معبری بازگو کرده و معبر گفته بود که انار در خواب به مثابۀ زن است و اگر به انگیز شکار قوچ کوهی آمده ای ، بدان که شکار در طالع تو، زن است.
پدر بزرگم وقتی مادر بزرگ را دید با خود گفت که او نیز گوشه ی چشمی به من دارد. من قرار بود که قوچی کوهی شکار کنم اما آهوی سیه چشمی شکارم کرد.
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
منظومه کوردی ئه نار یانی ژن
سروده: حسین شکربیگی
برگردان به فارسی: بهروز سپیدنامه
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
دای نیشان ک زینگم هالی
وەرژەت م فەقەت جنازەێ بۊم
تو مەسیحیت و زینگم کردی
ک م محتاج گیان تازەێ بۊم
فامسم ده پیامەل تازەێ
گيان تازه فرەس ده ئمريكا
را گري را وه قەە تەکەو داين
شان تازه فرەس ده ئمريكا
یەێ منجم دە ئێرە دیریمن
له قێافەو وە هۊر ت خەێگەم
ڕا ڕەصد کردن هەسارە و مانگ
جار جارێ وەل خوەیا بەێگەم
عکس عمدا ئڕا م کل کردی
شان و شانت وەڵێ کەس تر دیم
م دەسم نامە جیو تنیاییم
م دست ده دس كه س تر ديم
مانگ نێشتەو زمین خەوەر ئاوا بۊ
دادە دەس ئاسمان ستارەێ تر
دۊرە لێوت دە لێوم وە جیی
باتە دەم بێم یەێ جگارەێ تر
وەرژە ئێ عشقە ممکنە کەم ناۊم
دەێ یەکە لااقل سەد خوەم نام
شایدیشە نزانسم چە کەم و
پا دو اولاتر حەد خوەم نام
گیریایمن دە یەک هە جۊ ئەوسا
تو چگی بەێن خوەم وە خوەم جەنگ بۊ
دو بەرابەر دە وەزن م کسر و
دو کوناێ تر کەمەر بەنەم تەنگ بۊ
ئەور شەلوار پوشم و گەردم
دی خیاوان و ئوو خیاوانەو
پر پووسم گری دە خوەم دیرم
جەسەدم نامەسە نەر شانەو
ڕێم ئەڵ گەردنم ورەو ماڵ و
دە تیەریکی جەهان دراێگەو دەر
گیان پڕەو دوو دە وەێشت؟ژان دەرۊن
تا دە پووسم سقان دراێگەو دەر
م گوڵێ خۊنم و قەدم دێم و
باخ گیان دە ئەنار خالی نیەو
بەێن ئێ مەردمانە چەم دێم و
ئێ جەهانە دە یار خالی نیەو
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
ت وتی عشق دیا لە ناکاوا
کەێ بەنا ئایم جەدیدێ دەت
شەپنێ دەس لە ناو خۊن دڵت
عشق سازێگ یەێ شەهیدێ دەت
دە تلگرام آیدی چوڵێ
زینگەو بۊ چراخ ڕووشن کرد
عشق تو جوور معجزەێ هات و
سێف سوورێ دو باخ ڕووشن کرد
لە تلگرام هامە کاناڵەت
کەلەماتت درۊنم ئاگر دان
پڕ مانگ و شەقاتەن و پاییز
لە ئەوەڵ دانە تا و ئاخر دان
زینگن ئاێمن بوو نان دەن
عاشقن ئاگرن دەرۊن دێرن
دە درۊنت چە هەس ک دیگەو دەر
شێعرەلت چۊ ئەنار خۊن دێرن
تا دمت هەس بزان ک نامەردم
و شراوترەو ئەگەر دەم بێم
ئاگرێ بێ وەم دە ئەو لێوە
تا جگارەم وە ئەو مژەو دەم بێم
عشق تو جوور یەێ دۊەت كوردێ
باشکوهە و رەنگین و دڵخوازە
سەر م تا و کام دامەو کەێ
ئەو مل بەرز و ئەو یەقەێ وازە
نوورماو بان سر ک تا بۊنم
بەسِ چێشتی دە مانگ ما ئمشەو
جور جاران نیە وەلی هم شوکر
پڕ مێشتی دە مانگ ما ئمشەو
مانگ هالیم خەیگەمەو یادت
ئەو شەوە یادتە پیامەک دای
ئەوڵین تەجربویل هاوشانی
نێشتیە و شان و شانمەو تەک دای
مانگ کامل لە بان یاڵ شەڵەم
حەیفە ئەێ مانگە وە تەکی بۊنیم
شان بیا بیمە یەک بنوڕیمەێ
مانگ ئمشەو وە هاو یەکی بۊنیم
چگەسەو ڕۊ بۆۊەس و مۊ مانگ و
دە شەڵەم هەم دۊای تو ئاگر چگ
نەفە یا گەر زرەد دە ئێ شارە
دی کەس ئەڵشوون عشق کەمتر چگ
ژەنگ سیگار رۊ دنانم گرت
وەفر مانێشت بان شانم گرت
بەن بەنم داچەکانگە رەنج و
ژان سەراژێر بۊ سقانم گرت
چگیە تا وە ئەوسەر دنیا
ئوورە هەێ داد هاو زووان نەێرێ
تا خەم و زۊخ دڵ بشوورێ دەێ
ئوورە ڕێژاو کوردسان نەێرێ
ئەۊ ک گیانی و کوردیەو بەن بۊ
یەێ گڕێ ژان و خەم وڵێ ناگە
بێژە هورەێ برەیم چر چێشتێ
دەو دیارە تەک ئەو دڵێ ناگە
نقڵ کورد و اصالەت و فرهەنگ
ئەو میان باێگ شێر جوشێگە
ظاهرێ کورد ئووقە نیشان نیەگ
سنتی برەند پوشێگە
وتمەی پان نیم جەهان وتەنم
وت ڕەنگینتر بەش جهان جاتو
وەڵی ئاقاێ شەکربەگی یەبزان
خوەش ترک یەس ک کوردسان جاتو
وت بژی کوردسان و پا نا گاز
جادە جەم کرد و برد تا ئاخر
ورژە ت وت مناسمە هێزم
وەرد ت بۊسە قوتەێ ئاگر
دوتەم هەم کلامیت خوبە
دوس دیرم وەلت هە چەت بکەم و
دوتەم چی تنیش یە ڕووژ و
دۊژە گیانی دوت غەڵەت بکم و
جۊ خراوەێ لە خوەێ تمێ بۊم و
هاتی و شان وە ژێر سەقفم دای
ڕەقمەو جۊر سەردەوا بردۊ
خۊن گەرمێ لە ژێر پوسم زای
یادتە ئەر نەۊەم گڕێ ساتێ
نیەوسای ئەو ڕێم تەکی دیایەم
دچگم تا کەمێ خوەمی بۊنم
دەس دوردی پەیامەکێ دیایەم
یاد ئێمە نەکردیە ئمڕوو
هایە ناو جەهان خوەد شاعر
نێشتمەس تەک دە بان نیمکەتێ
جیمەو کە لە شان خوەد شاعر
ساکت و ڵاڵ بوو ئەگەر دنیا
م جەهان پڕ و یەێ نڵاتەێ کەم
وەرژە ت زلمتۊ ئەمان ئێمە
ماڵ ڕوشن و چوو شەڤاتەێ کەم
دوتم سات تر ڕەسم دوتی
سات تر ڕام دێرە دۊرەو نەو
دای ئەڵبان سینەگ و وتیەم
جی ت ها لە ئێرە دۊرەو نەو
ئەو دەسە ک دە زڵف ت گریەۊ
ئەو دڵ خۊن فرووشە ها یادت ؟
د کوتا برق گیانمان وە یکەو
ئەو شەو مانگ پووشە ها یادت
چەم دەروەچ ک واز بۊ بەسیا
ئەو دو پردە بخە بیانەو یەک م
من و ت ئاگر و پەمگ بۊمن
دو شەقاتە ک سەر بسانەو یەک
مانگ ڕووشن چراخ خامووش و
دو بدن یەێ بدن دو سەر یەێ سر
گیانِ سێف ئەوقە قرمزەو بۊ ک
خۊن دە زخم ئەنار هاتەو در
پەردە لاچگ سفێدی ڕووژ و
دونفر ک شەهید یەک کردۊن
دو دەیەک ئەو بۊێ یەکەو گرتۊن
دو کوانە جدید یەک کردۊن
بعد لێوان شەربەت سەردێ
بعد سێ حبس کام سیگارە
و بمارگ اضافە بۊ ئمشەو
دو چراخ ترەک وە ئێ شارە
بێستۊن نامەسەو نەر شانم
جور فرهاد بێ شرین ماگی
هاتمە خەم دە شان و شادآباد
چۊ دیەواڵای بێ زەمین ماگی
شەو پیەنەو دوو نەمێگ و قۊلەو دوو
دە سیەێ نام ئێ وڵاتە پڕە
سەر بواو نام سینگم بۊنی
سوزیاگ چکوڵ شەقاتە پڕە
هاتی و وەم وتی ک دێرم چم
دۊنیەم ئەر ک سەر له وەر دێرم
هاتمە بۊشمەت خداحافظ
م لباس سەفەر له وەر دێرم
بازی عشق هەر دو سەر بردە
دەس خوت رۋ کە ئاس تازە بیە
پاسپورت و بلیط دێمە دەست
یا ک بێڕان و یا اجازە بیە
باوشت واز کە ک ئاخر جار
تا وە دەور خوەتەو خڕم بیت و
هاتمە تا گرنگ دە باڵم نەو
ک فڕەم نەی ئەمان فڕم بیت و
باڵ گرتی چگی و ئمریکا
ناتەمامت تمام تا ک بکەی
چەڵ خوەت تا حڵاڵ دەێ زنەیە
زندگی وەم حرام تا ک بکەی
کار خوەم بۊ ک ئاگرێ دامە ێ
تا ده دارم زغاڵ بگرێگوو
دەستکار خوەم و یە کار خوەمە
یادیەو دام باڵ بگرێگوو
جار بۊ یە دەفە پەیامک دێا
سا وە سەر نەێرم ئاسمانت بار
زلزلەێ گەن وە دورمەو خڕ خوەێ
تا ک ئاوار نەۊمە شانت بار
م ک زانم وە پاسداران نیەو
دە خیاوانِ منهتن گەردم
م ک زانم تو دەێرە ئەو نیەونم
مردگێگم ک بێ کەفەن گردم
لەیرە تەنیاییم فرەس گەوراس
نە رەفیقی نە ئەشرەت و دووسێ
شەو خەفەم کرد یەێ چراخ بیەم
هامە اعماق یەێ سیاپووسی
بۊەسە یەێ پڕ چنگێ قەڵبم
دە خداوند راە حەل خوازم
باوشت وازکە بخەم خوەم دەێ
م بەخەڵ م بخەڵ بەخەڵ خوازم
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
حسین شکربیگی
ئه نار یانی ژن
پەنج ئێوارەسەو دە نام ماڵ
هاتمەو دەر ک تا قەدەم بێم و
هەم دە شون کەسێ ک دی نیەسەێ
ببەێن ئەێ مەردمانە چەم بێم و
دکترم وت فەقەت پێادە ڕەوی
ژان قەڵبەو هزار جوور خەتەر
ئۊشنم ڕێ شەفاسە ڕا قەڵبت
خوەم ک زانم ئڕا چە دێمەو دەر
دکترم وت وە م ک خەم سامە
شان نێەو ژێر خەم پەژارە نەکیش
قەڵب خوەت کردیە تەماکوو کوش
ئێقرەی پێشت یەک جگارە نەکیش
دە مدرس بچی ورەو شهدا
مردمێگن کە کیشیا ڕسیان
یەێ رەدیفێ دە سەوڵ تەڕ دۊنی
شەهرداری وەهار ئەڵخسیان
ڕووشنەو دوو چراخیان یەک یەک
خانگ مەردم و دکانەیلە
کەم کەمەک وە ختێە دە خەو ئەڵسن
فکر و بدبختیەیل و ژانەیلە
هەس دە ئێ شارە فریە لیل ڕەین
کەس وە خوەت نیەو ئەمان، چمانێ ت ...
دی پێا نیەو خیاڵ م تەختە
بەێن ئەێ مەردمانە دانێ ت
قەڵەمت کار کەێ دە بان ئەو
ت ک ئاو ڕەوان ڕەوانی کەی
دار مسلن توەنی بکەیتەێ در
هەر قسەێ سادە داستانی کەی
تا چەمەیلت کە فێگ ئەو یادم
وە لەپانچەێگ ویر خوەم وڕ کەم
م خێامی چەقوو دە پێشتم نێشت
ڕا زنەی لاتی ئەگەر پڕ کەم
م دە نامم بڕاهە جەشن چەقوو
ێەێ لەتێ عەسرم و لەتێ خۊنم
چارسۊن لەشم بۊە ئاوار
وەی م کە سێ ستۊن دە پەنسۊنم
م دخواسم دڵم خڵات ت بوو
تەپەڵ سینگم وڵات ت بوو
م دخواسم ک بەرزی شانم
جی ی هه ر روژ خوەر ئڵات ت بوو
پارک کودک دیار دیرێ دوو
دەێ لەک سەوزە ئەوەلین جارێ
وا خسەو دەر چەپێ دە زڵف سیەێ
وەێچنە بۊمە ئازیەت بارێ
هۊر دۊري دە سینگم ماگه
ك ده سووزي دڵم ترەک خوەیگوو
گووش بێنەم وە خوو ک دەی پارە
داستانم فلاش بەک خوەیگوو
دەم ئێوارە سات شەش دیمەت
دە خیاوان پاسداران بۊ
پڕ نام سەرم بۊە ئەور و
بەعد وە دی ڕحەێڵ واران بۊ
دە وەرو هاتی و م تەرکیبێ
دە شراوو دە بەنگ ها یادم
کوت چەرمی کلاو و بووت بڵێن
ڕوژ قرمز ، قەشەنگ ها یادم
ت ڕدەو بۊت و یە جوانێ وت
یە جما چەۊ فرشتە یا ئایەم ...
م دە عەتر شەنڵ دە هووش چگۊم
بۊمە سانێ دە هەو جیە مایەم
هاتمە و خوەم ئەمان تو ئاوا بۊت
زانسم دی رەنگت وە چەم نیەونم
ئاینەیشە ئەگەر بنەن و ڕزا
بێژە طوفان تووز و تەم نیەونم
م دە کافە کتاو هامون بۊم
تا بزانم دە نەشر نو چە هەسە
هە کتاۊ شەهید خوەێ کردۊ
بردگە کی مەگەر دەسەو قەفەسە
هەو دۊت نام پاسدارانەۊ
دۊەت کە نە، دانگەێ ئەنارێ دیم
نشر نو نە، دە ڕوژگار نوێ
نە کتاوێ، کِ شاهکارێ دیم
تا يه كي وت وەم شەکەربەیگی
جور مانگی کە نۊر خوەێ وارێ
نوڕسەم ئوو ئەسڵ وە یە زەوقێ
وت دۊەت پەنجسۊن ؟ وتم ئارێ.
یەێ بڕێ بۊن ک ماقیان بردۊ
یەکوڕێ کەفت و داشت گیان دنیا
نانوای دە سینگم یەێ پێشت
بان یەک سەفتە سەفتە نان دنیا
ت چمانی کە یەێ دەس خەێوی
هێز داگە دە شانم ئاوارێ
چە وتەم ؟ باتە م فەقەت دەم بێم
دەی بەش چارپارە سیگارێ
جورێ سوپر مدل بڵەێنەو شیک
کیف زاراێ لباس ورساچێ
دیەسەێ هر کوڕێ وە خوەێ وتگە
یا امیر عرب یە کی ماچێ.....
بعد وە دی نەزانسم چۊ بۊ
هە یە زانم ک ورد یک چای و
بعد ورد یک دو نخ سیگار
کەفت ئەێ کەفتگە ئەڵ ئابای و
م ئڕا یە دڵێ وە دەس بیارم
بێ یە ک وەێ فەقیرە ئامان بێم
دوتم دە فوکو دە ژان لیوتار
تا ک خوەم با سەواد نیشان بێم
وت فەقەت شعر کوردی و دخەنس
مانگ و خوەر بۊ دچادچ پوسم
م فرە شێعر فارسی وتمە
پەسەنێ شێعر کوردیە دوسم
باس كيشا وه پەێشروو داين
فامسم ئه ركوازیە نیمێ
دالگم له ولات ايوانه
دي دڵم بۊ تەمام تسليمي
ئه ركوازي ك خاڵوان منن
چه م بگردي چراخ پەێدا کەێ
دووسي ئیمە بێ مەمەر نەۊ ک
ڕاس ئۊشن ک خۊن تەقازا کەێ
نقڵ کردم ئڕەێ دە باپیرم
نوون چەن دان شکار دانەس وەێ
خەفتگە دە پناە ئشکەفتێ
خەو دیە ک ئەنار دانەس وەێ
خاو خوەێ ڕا معبرێ ئوشێ
نام خاوت ئەنار یانێ ژن
هاتیە تا کەڵێ شکار بکەی
ڕا تو معناێ شکار یانێ ژن
نەنگم تا ک دۊ وە خوەێ ئۊشێ
ئەو کل چەم خسەم دیارم کرد
م قەرارۊ کەڵێ شکار بکەم
ئاهۊ چەو ڕەشێ شکارم کرد
پرد بۊ مانگ و خوەر دەباوش یەک
خەم دە ڕۊ بردن و فەرارێ دان
توو قیانە دو باخ گوڵ دە یەک و
قەڵەمەێ سێف وە ئەنارێ دان
دەێ دیارە ک پەل وە پەل سێفە
دەێ نشاتە ک شان وە شان سەوڵە
نەنگم سیف سوور مێخەک ڕێژ
سەوڵ تاریخی دە بان سەوڵە
نەنگم خوەێ وە سینگێ چەسبان
شین دە شەوگار و ژان دە ژینێ گرت
ماچی و تا ک کرد باپیرم
ڕەینەو بۊگ تا ک دینێ گرت
نە فەقەت چل سەرە ژن کەڵهوڕ
نە فەقەت چل سوار وەردێ کەفت
برسی تا ئەمن وە چاڵسرا
خود حاجی وەتار وەردێ کەفت
نەنگم بۊ وە خوەش دە ئێ بەزمە
هەم پێاڵەێ ئەڵەست باپیرم
لەێل خوەێ برد و کام خوەێ گرتوو
گیانمی ناز شەست باپیرم
ڕێ باپیرمەو بچم بایەد
ئاینە وە زەڕەێ دە ژنگ گوم نیەو
قلب هەو قلبەسە چم ئەڵ تلەوێ
ڕیشە هەو ڕیشەسە ک ڕەنگ گوم نیەو
عەرز یەی مانگ تۊش یەک هاتیم
وە یەکاو سفت باڵ وەس بۊمن
چە شراوێ دە خۊنمان ڕشیا
وە خوەمان تا بیایم مەس بۊمن
209
Repost from دنیای ایلام
+2
در مراسم رونمایی و بررسی منظومه کردی «ئهنار: یانی ژن» مطرح شد؛
تداوم سنت منظومهسرایی با زبانی تازه و روایتی نو
آیین رونمایی از منظومه کردی «ئهنار: یانی ژن» (انار یعنی زن) سروده حسین شکربیگی با حضور جمعی از شاعران و پژوهشگران برگزار شد، اثری که از سوی منتقدان گامی تازه در شعر کردی و تلاشی برای پیوند سنت با زبان امروز توصیف شد.
مراسم رونمایی از منظومه کردی «ئهنار: یانی ژن» سروده حسین شکربیگی، شامگاه سهشنبه ۲۴ تیر در خانه کتاب ایلام برگزار شد. این اثر که با نگاهی نو به روایت عاشقانه و اجتماعی در زبان کردی سروده شده، در حضور شاعران، منتقدان و پژوهشگران مورد بررسی و تحلیل قرار گرفت.
جزئیات خبر+ فیلم و تصاویر👇
https://donyayeilam.ir/?p=3654
📱@donyayeilam
209
Repost from بخوان ای همسفر با من
رونمایی و بررسی منظومه کردی
«ئه نار یانی ژن»
سروده ی «حسین شکربیگی»
با حضور:
دکتر بهروز سپیدنامه
استاد جلیل صفربیگی
استاد مهرزاد میرزایی
با اجرای:
فرزاد جمالوندی
زمان: سه شنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۴ ساعت ۱۸
مکان: خانه کتاب ایلام: بلوار دانشجو، روبروی فرهنگسرای جوان
209
بخش هایی از منظومە کوردی ئەنار یانێ ژن "
با اجرای #ستایش_کوخا
#ئەنار_یانێ_ژن
#منظومە_کوردی
#ستایش_کوخا
#حسین_شکربیگی
