ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 838
Подписчики
-324 часа
-57 дней
-7130 день
Архив постов
بیا حداقل تا لحظه مرگ حال یکدیگر را بهتر کنیم. شاید زندگی قابل تحمل تر شد.

Daddy_Issues.mp34.37 MB

دیدی ای تنها امیدم، از هرچه که داشتیم بریده‌م.

تو بر تن من اهنگی بودی، جاودانه پژواک که مارا به نجوای خنک و خیس اکاردئون از لای نیلوفر‌های ابی تبدیل میکرد. حال که یکدیگر را ترک کرده‌ایم و از هم جدا افتاده ایم؛ هردو اذانی هستیم که به افقش اعدامی دار میزنند.

photo content
+2

انسان روزی کالبد خود راهم وداع خواهد گفت، چه رسد به تن بی مربوط این و آن.

تورا به نفر بعدی‌ای که بتواند به اندازه من به دردت بی‌خوابی بکشد، به یادت اشک بریزد، به راهت منتظر بنشیند و برایت جنگ برپا کند پیشکش میکنم.

Repost from N/a
مثلا وقتی سرت تو گوشیته همه از لبخندت بفهمن داری بامن چت میکنی.

Repost from N/a
مثلا لباس قرمز بپوشیم باهم بانک مرکزی اسپانیارو بزنیم؟

Repost from N/a
مثلا من همونی باشم که وقتی حالت بده دوستات زنگ بزنن تا بیام خوشحالت کنم.

Repost from N/a
میبوسمت یه روز اگر کارما بزاره.

Repost from N/a
به خاطر تو ادم میکشم و به خاطر خودم تورو.

Repost from N/a
مثلا منو ببر پیش مامانت بگو این دختره بعد از تو دختر مورد علاقمه🎟

#part224 لبش رو لای دندون‌هاش فشرد و نفس عمیقی کشید. ارشیا_پول؟ همش مال منه، از اون نمیترسم. _چیه مشکلت؟ به خاطر ننت ناراحت میشی؟ اونکه ناراحتی نداره، من بچه خودشو شوهرشم. اگر میخوای واسه چیزی ناراحت باشی اون پدر خودته که 23 سال وقت داشتی به این موضوع فکر کنی و غصه بخوری. دردت چیه الان؟ نگاه چپی بهم انداخت و غرید؛ _دردم تویی. نگاهم روی چشم‌های درشت قهوه ای رنگش و بعد لب هاش که در اثر فشار دندوناش کمی سرخ شده بود لیز خورد و نفس عمیقی کشیدم. حقیقتا دلم برای لحظه‌ای خیلی کوتاه شکست و به هزار تیکه تقسیم شد. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به خیابون شلوغ و پر تردد دوختم. مغازه گوشت فروشی ای کمی اونور تر قرار داشت که از صدای بلندگوش میشد متوجه شد مرغ تنظیم بازار میفروشه و داشت کلافه‌م میکرد. حالا دنبال چیزی بودم تا حس بدم رو گردنش بندازم. چرا هوا بوی درخت خشکیده میداد؟ این مردم، اینجا توی خیابون چی میخواستن؟ پرنده‌ها، پرنده‌ها، از صدای اواز خوندنشون متنفر بودم. کاش جهان متوقف میشد. لبم کج شد و موهام رو که بر اثر باد به صورتم کوبیده میشدن زدم کنار و بدون حرف در ماشین رو باز کردم. دلم نمیخواست چیزی بشنوم. اگر این پسره‌ی احمق رو با موهای عجیب غریبش توی خیابون میدیدم به ذهنمم خطور نمیکرد قدرت در هم کوبیدنم رو داشته باشه. تا الان هرچی خورده بودم از غریبه بود، یه بزرگشم از اشنا. چه اشکالی داشت؟ نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم و نشستم توی ماشین. ارشیا قطعا هیچ ارزش معنوی‌ای برام نداشت، حتی حالا که میدونستم برادرمه. اما این دوست نداشته شدن از طرف عالم و ادم دیگه واقعا داشت خسته و سرخورده‌م میکرد. حالا توی ماشین سر وصدای کمتری از بیرون شنیده میشد و نمیدونستم باید بغضم رو گردن کدوم مخلوق اضافه بندازم. اب دهنم رو قورت دادم و به روبه روم نگاه کردم. ارشیا_فکر میکردم مردی. بدون اینکه نگاهش کنم یا ذره‌ای حرفش رو درک کرده باشم نالیدم؛ _درست فکر میکردی. ارشیا_نه. حتی مامانم هم میگفت که تو مردی. خیلی سریع سرم رو برگردوندم و بهش خیره شدم. اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه. _تو میدونستی یه خواهر داری؟ نفسشو با صدا فوت کرد بیرون و نگاهش رو ازم گرفت. حالا میتونستم تتوی کنار رگ گردنش رو به خوبی ببینم. رنگش کمی رفته و سبز شده بود، اما با این اوصاف به پوست گندمیش میومد. اب دهنش رو قورت داد که استخون گلوش بالا و پایین شد و بعد با صدایی گرفته گفت؛ _میدونستم. خودم به دنیا اومدنت رو به چشم دیدم. اما همه به من گفتن که مرده به دنیا اومدی و هیچوقت دیگه ندیدمت. به چشمام زل زد و نگاهش رو بالا پایین کرد. انگار میخواست از وجود داشتنم مطمئن بشه. بی توجه به حرفش گفتم؛ _مامانت گفت که من مردم؟ سرش رو روی فرمون گذاشت و بلافاصله بلند کرد. ارشیا_همه همین رو میگفتن. بابام، مامانم. بابات. لبام روی هم لرزید و به زور گفتم؛ _شاید اشتباه متوجه شدن. بعدا چیزی نفهمیدن‌؟ ارشیا_تا دوسال بعد از تولدت مامانم زنده بود. توی این دوسال هیچ حرفی از تو نزد. بغضم رو به زحمت قورت دادم. احساس میکردم سیم خارداری ضخیم توی گلوم گیر کرده و اگر میکشیدمش بیرون قلبم هم باهاش خارج میشد. بنابراین هیچ چاره ای جز تحمل وجود نداشت. _من تموم عمرم رو پیش ابوهادی بودم. شاید اون من رو ازتون قایم کرده بود. ارشیا_چرا باید اینکار رو بکنه؟ حالا داشت با ابروهای توی هم رفته تماشام میکرد. _چیز دیگه ای به ذهنت میرسه؟ بنظرت حقیقت دیگه ای وجود داره؟ ارشیا_چرا؟ چرا باید به ما بگه مردی؟ چرا اصلا من هیچوقت ندیدمت؟ انگار جواب سوالش رو خودش فهمیده بود چون ادامه داد؛ _هیچوقت نزاشتن بیام توی اون خونه. و اگر هم میومدم هیچوقت نمیشناختمت. اشکم رو با پشت دست پاک کردم و نفس کوتاهی کشیدم. _مامانت راجب من چی میگفت؟ اخماش از هم باز شد و با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. وقتی نگاهش میکردم ترکیبی از خودم و ابوهادی رو میدیدم. نمیدونستم دقیقا چه حسی بهش دارم. ارشیا_خب.. نگاهش رو ازم گرفت و به قورباغه سبز رنگی که از اینه اویزون بود دوخت. منتظر نگاهش کردم. ارشیا_نه، راستش هیچوقت راجبت حرفی نمیزد. نگاهم رو ازش گرفتم و به روبه روم دوختم که ادامه داد؛‌ _زایمانش خیلی سخت بود. تا چندین ماه نه صحبت میکرد و نه از جاش بلند میشد. واسه همینه که میگم هیچ حرفی راجبت نمیزد، چون نمیتونست. _بعدش چی؟ ارشیا_بابات گذاشت از خونه رفت. مامانمم طاقت نیورد و سال بعد مرد. البته که زنده بودن یا نبودنش فرقی نمیکرد. اگر تو بدنیا نمیومدی احتمالا هیچوقت این اتفاقات نمیوفتاد. پوزخندی روی لبم نشست و با صدایی که به خاطر بغض میلرزید گفتم؛ _مادر تو حامله شده، پدر تو قایم کرده، بعد اگر من یه دنیا نمیومدم این اتفاقات نمیوفتاد؟ ارشیا_مریضی مامانم بعد از مردن تو اصلا منطقی نبود. چون هیچ حسی به تو نداشت و باید از مرگت خوشحال میشد.

من از انهایی که در باور خود همیشه حق دارند متنفرم. -البر کامو

کاش کسی هم بود تا داستان من و تورو مینوشت و کمی مهربون و رمانتیک تر از نویسنده فعلی بود.

#part223 _بیچاره خودت رو توی اینه نگاه کردی؟ پدر بدبختت میبینتت باید کفاره بده انقدر جلفی. اگر قرار بود کسی رو به خاطر کارایی که انجام میدن میزدن تو تاحالا مرده بودی. من واسه چیزایی کتک خوردم که تو حتی درکشونم نمیتونی بکنی. نگاه بدی بهم انداخت و حواسش رو به روبه روش داد. با اینکه حرف زدن باهاش مثل کبوندن شاش تو هاون بود اما خیلی خالیم میکرد. چرا که تا به امروز با هیچکس جز حور و هیوا راجب این چیزا حرف نزده بودم و واقعا به یه شخص جدید نیاز داشتم. جلوی ازمایشگاه ماشین رو نگه داشت. نگاهی به در باز نسبتا بزرگش و مردمی که جلو و توش تردد میکردن انداختم. حالا استرسم از قبل هم بیشتر شده بود و انتظار هرجوابی رو داشتم. چیزی وجود نداشت که بخوام ارزوش کنم، یعنی اون جواب هیچ فرقی به حالم نمیکرد. فقط گزینه بد و بدتر بود. نسبت فامیلی بیشتر با این خانواده یعنی دردسر و بدبختی بیشتر. در رو باز کردم و پیاده شدم و ارشیا هم همراهم اومد. با همه مثل طلبکارا صحبت میکرد، اصلا ادب و شعور و احترام حالیش نبود. از این ویژگیش حالم به هم میخورد. نه که بخواد طور بدی حرف بزنه اما لحنش اصلا جالب نبود. جلوی پذیرش ایستادیم که نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _ارشیا اشراقی هستم. پوزخندی زدم. _یه جوری حرف میزنه انگار دیوید بکهامه. نفس عمیقی کشید و توجهی به حرفم نشون نداد که ابروهام رو انداختم بالا و چشم‌هام رو چرخوندم. پرستار نیم نگاهی به دوتامون انداخت و سرش رو تکون داد. روی صندلیش نشست و در کشوی بزرگی رو باز کرد. دستام رو به هم گره زدم و اب دهنم رو قورت دادم. حالا کمی استرس گرفته بودم و ارشیا هم زیاد خونسرد به نظر نمیرسید. حتی با وجود اینکه هیچ چیزی رو از چشماش نمیشد خوند، میتونستم تشویشش رو که باعث میشد مدام نفس‌های سنگین بکشه ببینم. بلاخره پرستار پاکت کاغذی ای که اسم ازمایشگاه روش درج شده بود از کشو بیرون کشید و بعد از دیدن کارت ملیش تحویلش داد. ارشیا نیم نگاهی به من کرد و درحالی که ابروهای مرتب و پرپشتش بیشتر توی هم فرو میرفت پاکت کاغذی رو با خشونت و عدم ملایمت پاره کرد و به برگه توش چشم دوخت. با اینکه استرس داشتم و نمیتونستم صحبت کنم اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _نکنه سواد داری میتونی انگلیسی بخونی؟ توجهی بهم نکرد و چشم‌هاش رو روی نوشته‌ها چرخوند و کمی بعد برگه رو روی باجه هول داد. ارشیا_جواب این چیه؟ پرستار نگاه معنی داری که چندان خوشایند به نظر نمیرسید بهش انداخت و بعد از تاملی کوتاه با بی میلی گفت؛ _مثبته. برای لحظه ای احساس کردم که چیزی از قفسه سینم به معدم فرو ریخت. پلکام روی هم لرزید و نگاهم رو به کاغذ دوختم. ارشیا_یعنی نسبت خونی نداریم؟ پرستار_جناب گفتم مثبته، نسبت خونی دارید. ارشیا_یعنی این خواهرمه؟ حالا میتونستم گیجی رو به خوبی از توی چشماش بخونم. با اینکه حال خودمم چندان خوب نبود لبم به نشونه پوزخند کج شد. پرستار_بله. اما احتمالا فقط از یه سمت مادری یا پدری. نفسمو با خنده فوت کردم بیرون و سعی کردم نفس عمیقی بکشم. نگاه خیلی بدی بهم انداخت و بدون برداشتن برگه ها برگشت سمت در و با قدم‌های بلند از سالن خارج شد. لبم رو بین دندون‌هام فشردم و اب دهنم رو قورت دادم. به حق چیزهای ندیده. مادر یکی دیگه خراب بازی در میاره و با یکی غیر از شوهرش میخوابه این پسره حرومزاده پررو ناراحت میشه. انگار نه انگار من این وسط سنگ پا شدم. نیم نگاهی به پرستار که کنجکاوانه نگاهم میکرد انداختم. خواستم چیزی بگم اما فکرم به هیچ عنوان کار نمیکرد. لبخند الکی ای بهش زدم و با عجله از سالن خارج شدم. با اینکه خورشید توی اسمون بود اما باد خنکی به همراه بوی چنار توی صورتم کوبیده میشد. شالم رو که لیز خورده بود خیلی نامرتب کشیدم بالا و موهام رو زدم کنار. از محوطه ازمایشگاه خارج شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. به ماشینش تکیه داده بود و بدون حرف سیگار میکشید. حوصله بحث و دعوای اضافی نداشتم، اما شرایط تنها برگشتن و تاکسی گرفتن هم نبود. از خیابون رد شدم و درحالی که تلاش میکردم نگاهش نکنم به ماشین تکیه دادم. چندان ناراحت نبودم، چرا که کل عمرم ارزو میکردم خواهر یا برادر داشته باشم. از سمتی من هیچوقت اون زن رو ندیدم که بخوام واسش متاسف باشم یا کارهایی که در گذشته کرده بود باعث سرخوردگیم بشه. هرچی نباشه تنها حقی که بهم داشت سکس کردن و ساختن من بود. _نگران ارث و میراثتی؟ نگران نباش، قدل میدم در حد یه دستشویی کوچیک و یه فرش توی پایین شهر برات پول بزارم. البته فرش از سرت زیاده، موکت بهتره. تغییری توی حالتش ایجاد نشد و با حرص کامی عمیق از سیگارش گرفت، به طوری که صدای سوختن توتون رو حس کردم. درحالی که لب‌هاش رو به هم میفشرد بدون بیرون فرستادن دود سیگار گفت؛ _امکان نداره. نگاهی به کفشام انداختم و نفس عمیقی کشیدم. _از خواهر داشتن فقط ترس ارث و میراث و پولش بهت رسیده؟

Repost from N/a
‏آرزو میکنم خدا بهتون یه زیدی بده که باهم مردمو مسخره کنید و بخندید.

حالا میفهمم که دیگر تورا دوست ندارم و فراموشت کرده‌ام. به همین دلیل خودم را بیچاره حس میکنم.

فکر کنم من از اون ادم‌هایی هستم که در کودکی مورد خشونت واقع شدن، و درواقع هنوز بزرگ نشدم و خردسالم.