ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 842
Подписчики
Нет данных24 часа
-167 дней
-7430 день
Архив постов
#part291 از اتاق که خارج شدم در باز شد و ابوهادی و ارشیا وارد خونه شدن. چون نزدیک اشپزخونه بودم تونستم زمزمه زیر لبی انسه که داشت پیش خودش غر میزد و برای ختم بخیر شدن امشب دعا میکرد بشنوم. با اینکه مشخص بود متوجه خراب بودن بیش از حد وضعیت حاکم هست، نتونست جلوی فضولیش رو بگیره و با لحنی که کاملا پیدا بود تلاش میکنه ضایع نباشه گفت؛ _اقا چه خبره امشب. خیلی وقته همه دور هم اینجا جمع نشدن. چیزی شده زبونم لال؟ ابوهادی که بنظر میرسید خودش رو کنترل میکنه تا خونسرد باشه غرید؛ _حرف اضافه نزن یه شربت خاکشیر درست کن بیار. ارشیا_من شربت خاکشیر نمیخورم. انسه_الان که زمستونه، سردی میکنه. ابوهادی_یه شربت خاکشیر درست کن! دیروزم پرتقال خریدم از اونا بشور بیار! نگاهی به من انداخت و ادامه داد؛ _تو هم بلند شو برو به مرغا دون بده. _الان خوابن با اجازتون. دون نمیخورن. ابوهادی_برو بریز برا فرداشون! نگاه مشکوکی بین خودش و انسه رد و بدل کردم و درحالی که به خودم تمنا میکردم حرف اضافی نزنم رفتم سمت در خونه. وقتی کارم تموم شد و برگشتم ارشیا لیوان شربتش رو گرفته بود دستش و کاملا مشخص بود که هیچ میلی به خوردنش نداره. دست به سینه روی مبل نشستم و به زور شربت خوردنش رو تماشا کردم. جلوش رو پر از میوه کرده بودن. بله دیگه، تک پسر شیخ باشه و از این داستانا. حالا اگه ما بخوایم یه سیب بخوریم تا از حلقوممون نکشتش بیرون خیالش راحت نمیشه. باز خوبه مخ سوپری سر کوچه رو زدم دیگه دم به دقیقه بهش زنگ نمیزنه بیا بدهیاتو صاف کن مگه نه یه دست کتک حسابی هم برای اون باید میخوردم. تموم تایم به شکلی کاملا خسته کننده و مسخره گذشت و من مدام تلاش میکردم چشمام بسته نشه. فقط منتظر یه فرصت درست حسابی بودم تا به اتفاقات امشب با اراز فکر بکنم. انقدر اوضاع داغون بود که حتی فکرم سمت چیزای خوب نمیرفت. بلاخره اقا رضایت دادن که بریم بخوابیم و دست از سوال پیچ کردن ارشیا برداشت. رفتم سمت اتاق تا جاشو پهن کنم و یه دست لباس راحت برای خودم بردارم تا شب بپوشم. سرم حسابی درد میکرد و تشنم بود. هوای خونه سنگین و غیر قابل تحمل بنظر میرسید. چیزی فرا تر از احساس اضطراب و دلهره وجود داشت. یه نیروی سیاه، چیزی که انگار از توی تاریکی سوراخ ها و درز های دیوار بهمون نگاه میکرد. خیلی دوست داشتم بدونم برای چی اینجا بود. ایا بنظرش ما خانواده خوشبختی بودیم؟ مطمئن بودم باهامون همزاد پنداری میکرد. چرا که هممون به دروغ و کینه پیوند خورده بودیم و شاید به همین دلیل بود که این انرژی نحس رو احساس میکردم. تمام لبخندهای نزدمون حکم شمشیر رو داشت. دهن باز میکردیم و انگار میخواستیم سر همدیگه رو با کلمات ببریم! خیال میکردم کف زمین داغه. بخاطر الکل یا گرمای بدنم و تبی که بنظر میرسید قرار بود سراغم بیاد، نبود. زیر موکت و کاشی های لق و شکسته انگار شعله های جهنم رو روشن کرده بودن. نگاهی به پرز های مچاله شده فرش انداختم و رخت خواب ها رو انداختم پایین. زانوهام خم شد و اروم روی زمین نشستم. کف دستم رو روی پاهای سردم کشیدم و بعد روی فرش گذاشتم. داغ بود. حتی با وجود خاموش بودن بخاری و باد نسبتا خنکی که از پنجره باز وارد اتاق میشد.. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو توی فضای نیمه تاریک اتاق حرکت دادم. تموم خونه در سکوت فرو رفته بود، اگر همین چند دقیقه پیش بیرون ننشسته بودم باورم نمیشد که کسی خونه باشه. حتی صدای کارد و چنگال و برخورد ظروفی که تا چند ثانیه پیش انسه داشت میشستشون هم ناپدید شده بود. پژواک جیر جیر یه جیرجیرک از جایی زیر پنجره و توی کوچه سکوت راکد توی گوشام رو میشکست. قفسه سینم داغ کرد و خیال کردم چشمام کمی سیاهی میره. اب دهنم کم شده و دهنم خشک بود و احساس میکردم الکل از توی رگ هام در حال تبخیر شدنه. ناخوداگاه به زمین نزدیک شدم و سرم رو روش گذاشتم. انتظار داشتم از زیر کاشی ها صدای داد و فریاد ادم های جهنمی رو بشنوم. یا حداقل پچ پچ دعوای یه زن و شوهر که دقیقا نمیدونم چرا باید طبقه پایین یه خونه همکف زندگی میکردن. یا شاید هم موش هایی که از لای لوله های اب و تار های عنکبوت روی زمین میدویدن و صدای کشیده شدن ناخن های کثیف و بلندشون از زیر زمین شنیده میشد. هیچی نبود اما خیال میکردم کسی، یا حداقل چیزی من رو صدا میزنه. در اتاق خیلی ناگهانی باز شد و تونستم ارشیا رو ببینم. بدون حرف نگاهم کرد و اخماش رو توی هم کشید. ارشیا_مردی خداروشکر؟ چیزی نگفتم و برای اینکه خیال نکنه زده به سرم خیلی زود بلند شدم. _خودت جاتو پهن کن بتمرگ. توجهی بهم نکرد و درحالی که با چشمای خمار فضای اتاق رو بررسی میکرد گفت؛ _جای تشکرته؟ ... خوابم میومد، اما خوابم نمیبرد. صداهای توی ذهنم به صورت کاملا غیر ارادی باهم صحبت میکردن و جواب همدیگه رو با وجود تمام بی ربطی کلمات به هم میدادن.

خاطرت جمع باشد از پاشیدنم.

نزدیک‌ترین راه فرار انسان خوابه.

#part290 بلاخره انگار کنترل خودش رو از دست داد چون با حرص گفت؛ _حرف دهنت رو بفهم! حرفش کاملا از انتظار خارج بود، اما هیچکدوممون متعجب نشدیم. و من دلیل این نگاه خیره و عادی ابوهادی رو نمیفهمیدم. فاصلش رو با ارشیا کم کرد و توی چند سانتی صورتش ایستاد. حالا که نگاه میکردم متوجه میشدم کاملا نگاهشون به همدیگه شباهت داره. همون نگاه کلافه، عصبی و تهدید کننده. ابوهادی_خوبه. پس مختم زده. اصلا میدونی این چه جور ادمیه که ازش پیش من دفاع میکنی؟ چشماش رو تنگ کرد و ادامه داد؛ _فکر کردی اولیشی؟ ارشیا نگاه کلافه و مبهمی بینمون رد و بدل کرد. حرفش دوتامون رو گیج کرده بود. من میدونستم که منظورش از اولیشی چیه. احتمالا فکر میکرد پسرش رو گول زدم و اغواش کردم؟ خبر نداشت که این حرص و عصبانیت ارشیا به خاطر من نیست و بخاطر مادرشه. و بدتر از همه این بود که نمیتونستیم خودمون رو طبرئه کنیم. چون به هیچ عنوان نباید میفهمید که ما همه چیز رو میدونیم و همین موضوع موقعیت رو بدتر میکرد. ابوهادی_ارشیا یبار دیگه ببینم با این دختره میپلکی نشونت میدم دنیا دست کیه. پوزخندی زدم که خیلی سریع برگشت سمتم و با اخم نگاهم کرد. ابوهادی_دهنت رو ببند دختره گستاخ افعی. به وقتش حال تورو هم میگیرم. خیال کردی الکیه هرکی رو خواستی خر کنی؟ دندونام رو روی هم فشردم و خواستم‌‌ چیزی بگم که ارشیا ابروهاش رو به معنی نه بالا انداخت. میدونستم اگر حرف بزنم کار رو خراب تر میکنم پس دهنم رو به هر سختی ای بود بستم. ابوهادی_تو سمت منی یا این دختره که با هر غریبه ای میشینه مشروب میخوره و برو بیا داره؟ ارشیا_با این حرفات میخوای چی رو ثابت کنی؟ اینجوری حرف زدن راجب دختری که خودت بزرگش کردی انقدر برات راحته؟ اگر نگرانی که کاری کرده باشیم مطمئن باش من انقدرم بیشرف نیستم که بخوام به کسی که مثل خواهرم میمونه حتی یه نگاه چپ بندازم. الانم نیومدم اینجا دعوا راه بندازم. اومدم بگم که حق نداری دست روش بلند کنی. قرارم نیست برم خونه، امشب میخوام خونه بابام بخوابم‌. نمیدونم چرا اما برای اولین بار توی عمرم احساس خانواده داشتن کردم. این حس که اونقدر هم بی کس نیستم و کسی هست که بهم اهمیت بده. نفس عمیقی کشیدم و درحالی که احساس قشنگی توی وجودم شکل گرفته بود نگاهش کردم. صاف زل زده بود توی صورت ابوهادی و کاملا مصمم و جدی بنظر میرسید. ابروهای پر پشت و نسبتا مرتبش رو توی هم کشیده و چشمای درشتش حالا به خاطر اخم کمی خمار بنظر میرسیدن. ابوهادی نفس عمیقی کشید و تسبیحش رو توی دستش فشرد. از نگاهش میشد به شدت خشم توی وجودش پی برد. کاملا مشخص بود که جلوی خودش رو میگیره تا در برابر پسرش ادم معقول و درستی به نظر برسه. نیاز داشتم با تمام وجودم به شرایطی که پیش اومده بود بخندم، اما اصلا حرکت مناسبی بنظر نمیرسید. ابوهادی نگاهی بین من و پسرش رد و بدل کرد. طوری نگاهم میکرد انگار میخواست بگه نگران نباش به وقتش مینشونمت سر جات. اما کور خونده بود، میدون دست من بود. هرکاری که میکرد توی کمتر از 24 ساعت کف دست ارشیا میزاشتم. حالا دیگه نوبت من بود که انتقام بگیرم. ابوهادی_خیل خب. نگاهش رو چرخوند سمت من و با اخم ادامه داد؛ _جاشو پهن کن تو اتاق خودت. خودتم پیش انسه میخوابی. برو تو. چیزی نگفتم و از کنارش رد شدم و رفتم سمت خونه. با اینکه همچنان خطر به کلی رفع نشده بود پوزخندی زدم. همینکه الان تونسته بودم تا حدودی حالش رو بگیرم کافی بود. البته که مشخصا فرستاده بودم دنبال نخود سیاه، چون الان کسی نمیخواست بخوابه و احتمالا ارشیا رو نگه داشته بود دم در تا راجب من مخش رو شست و شو بده. میدونستم که تا حدودی میتونه موفق بشه. طبق شناختی که تا الان ازش پیدا کرده بودم، خیلی زود میشد فکرش رو خوند و همه چیز رو بهش تحمیل کرد. ادمی بود که به شنیده هاش خیلی زود معتمد میشد. انسه به محض دیدن من ابروهاش بالا پرید. مثل اینکه براش عجیب بود که زنده و سرحال با یه پوزخند احمقانه دارم توی خونه میچرخم. _چیه؟ روح دیدی؟ سرش رو به چپ و راست تکون داد و نگاهش رو خیلی سریع ازم گرفت. مشخص بود که قبل از اومدن ما چقدر مورد هجوم شوهرش قرار گرفته. هول و مضطرب بنظر میرسید. وارد اتاقم شدم و کیفم رو خیلی سریع توی کمد چپوندم. لباسای مرطوبم رو عوض کردم و یچیزی پوشیدم که ابوهادی نتونه ازش ایراد بگیره. ناچارا شالم رو هم انداختم روی سرم. انگار نه انگار طرف داداشم بود و تا همین چند دقیقه پیش با تاپ و شورتک جلوی خودش و سیصد تا پسر دیگه داشتم میچرخیدم. چه زندگی دروغی و احمقانه‌ای! احتمالا زندگی اکثر ادم های مذهبی، یا به ظاهر مذهبی همین شکلی بود. باور ها و رفتار های تحمیل شده ای که خودشون از زوری بودنشون خبر نداشتن، و یا داشتن و طبق منافعشون و حفظ یکسری موقعیت ها حرفی ازش نمیزدن! کج خندی زدم و تلاش کردم بوی الکل دهنم رو با خوردن یه بسته ادامس 6 هزار تومنی از بین ببرم.

حرف زدنم با تو مثل سوره یاس خوندن توی گوش خر بود. برنامه رو عوض میکنم و طی پنج سال اینده با بقره پیش میرم.

من برای تو مولانا و فروغ فرخزاد و هوشنگ ابتهاج بودم، اما تو سجاد شاهی و وانتونز و یانگ صادن میخواستی.

دنیا که به اخر نرسیده، هم تو زنده‌ای و هم من. حتی اگر در کنار کسی دیگر خوشحال باشی برای من تفاوتی ایجاد نمیکند. چرا که من به اطمینان نفس کشیدنت دل بسته‌ام و همین برای من کافیست.

امیدوارم به اندازه ماندنم مهم نبوده باشند، چیز‌هایی که می‌بایست میگفتی تا نگهم داری اما نگفتی..

از وقتی که فهمیده‌ام از هرچه بترسم سرم می‌اید شدیدا از بودنت وحشت دارم.

من از مرگ تنها به یک دلیل میترسم؛
اگر روزی مردم و دوباره متولد شدم و در قالب جلد یک عنکبوت همچنان به تو می‌اندیشیدم چه؟ اگر همچنان به خاطر می‌اوردم که از عنکبوت‌ها نفرت داری و هرکجا مرا ببینی حالت تهوع میگیری چه؟ من با این درد چه خواهم کرد؟ با وجودی که تو دوستش نخواهی داشت چه خواهم کرد؟

پلک چپم درد میکند، موهایم گز گز میکنند و دندانم میسوزد. اغراق نکنم، این‌‌هم مثل هزار و یک درد دیگری که دارم تقصیر توست. مگر نمیگویند چو عضوی به درد اورد روزگار، دگر عضو هارا نماند قرار؟ تو قسمتی از وجود من بودی و با رفتنت قلبم را له کردی. این صد و چند مرض و درد دیگری هم که دارم همه از صدقه سر نبود توست.

مثل شیشه‌ای شکسته شده‌ام. هرکسی مرا بیابد جز بی‌نظمی‌ای کسالت بار و شکننده هیچ نمیبیند. خیلی سخت است که فقط خودت بدانی که روزی چیزی بودی و شکل و شمایلی داشتی. که به دردی میخوردی، به چشم می امدی و میدرخشیدی.

#part289 چشمام رو بستم و تلاش کردم از دهنم نفس بکشم. چرا که نمیخواستم با هر دم خون تا مغزم بره و با هر بازدم روی لباسم بپاشه. حالا نوک انگشتام یخ زده بود و با اینکه همچنان الکل توی خونم میچرخید میلرزیدم. بنظر میومد ضعف کرده باشم. ارشیا_در داشبورد رو باز کن یه تیکه پارچه توشه، باهاش دماغتو پاک کن. بدون اینکه نگاهش کنم کاری که میگفت رو کردم و پارچه خشک شده و نه چندان تمیز رو که بوی خاک و اب‌گل خشک شده میداد به دماغم فشردم. استرس حقیقی زمانی شروع شد که ماشین جلوی خونه توقف کرد. در حیاط باز بود و این نشون میداد که ابوهادی به قولش عمل کرده و با تبر منتظر ایستاده تا دوتامون رو به محض ورود دو شقه کنه. پارچه ابی رنگ رو که حالا بعضی از قسمت‌هاش به خاطر وجود خون و تاریکی، بادمجونی دیده میشدن پایین بردم که ارشیا نگاهم کرد. انگار اونم میدونست پدرش جایی توی حیاط ایستاده چون با صدای اروم گفت؛ _تو هیچی نگو. هرچیم گفت دهنت رو باز نکن، کارو خراب میکنی. خودم همه چیز رو حل میکنم. با اینکه میدونستم هیچوقت نمیتونم جلوی دهنم رو بگیرم سرم رو تکون دادم و دستم رفت سمت دستگیره. خیال میکردم لرزش ماشین به خاطر منه، نه روشن بودنش. اب دهنم رو قورت دادم. _ارشیا. سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد که به زور گفتم؛ _چیزی که امشب دیدی رو فراموش کن. لطفا.. همچنان صدام میلرزید و بریده بریده صحبت میکردم. حالا مستیم پریده بود، یا حداقل نادیده گرفته میشد. نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که در رو باز میکرد گفت؛ _اون موضوع به من هیچ ربطی نداشت. نفس عمیقی کشیدم و از ماشین خارج شدم. به محض اینکه برگشتم عقب ابوهادی رو دیدم که توی چهارچوب ایستاده بود و نگاهمون میکرد. خیلی سریع و ناخوداگاه دستم رفت سمت پیرهنم و یکی از دکمه‌هاش رو بستم. چرا که قسمتی از شکمم احساس سرمای بیشتری میکرد و بنظر میرسید تاپم بالا رفته باشه. ابوهادی_پس بلاخره تشریف فرما شدید! نیم نگاهی بهم انداخت که دستام رو به هم گره زدم. چهره‌ش قرمز و خشمگین نبود. حالا ابروهای پرپشتش رو کمی توی هم کشیده و دماغ نسبتا بزرگش به خاطر نفس های عمیقی که میکشید و لب‌هایی که به هم میفشرد بزرگتر دیده میشد. درواقع خیال میکردم نمیتونم اصلا لب هاش رو توی اون تاریکی و از زیر ریش‌ و سبیلش تشخیص بدم. ارشیا_فقط داشتیم دور میزدیم. کمی نزدیک پسرش شد و درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو میبرد روبه روش ایستاد. از لحاظ قدی تقریبا یک اندازه بودن. ابوهادی_افرین. درحالی که زهرماری کوفت کردی پشت فرمون دور میزدین؟ ارشیا_چیزی نخوردیم. ابوهادی_صدای اهنگ از کجا میومد؟ _ضبط. ارشیا چپ چپ نگاهم کرد و توجه باباش بهم جلب شد. دوباره گند زده بودم. حالا کاملا مشخص بود که توی ارامش قبل از توفان به سر میبره. کاش حداقل سرمون داد میزد تا حرصش رو تخلیه کنه. قطعا اتفاقات خیلی بدی پیش روم بود. نفس عمیقی کشید و ابروهاش کمی بالا پرید. همچنان میتونستم اثار حرص رو توی صورت و چشماش ببینم. نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛ _بیا اینجا ببینم! نیم نگاهی به ارشیا انداختم که متوجه اخم‌های توی همش شدم. با قدم‌هایی اروم رفتم جلو و توی فاصله یک متریش ایستادم. ابوهادی_مگه من به شما دوتا نگفتم حق ندارید حتی با همدیگه حرف بزنید. بعد میرید بیرون مشروب میخورید؟ کمی نزدیکم شد و با صدای بلند تر گفت؛ _نگفتم؟ به خودم لرزیدم و سرم رو انداختم پایین. ابوهادی_ارشیا! گفتم یا نگفتم؟ ارشیا_اره، گفتی. ولی خیلی چیزای دیگه هم گفتی که من بهشون عمل نکردم. با اینکه خندم گرفت جلوی خودم رو گرفتم تا جو حاکم رو بیشتر از این متشنج نکنم. ابوهادی که مشخصا میدونست رسما با دوتا احمق کله خر طرفه به ارشیا زل زد. حالا به نظر میرسید کم کم میخواد عصبانیتش رو تخلیه کنه. ابوهادی_انتظار دارم حداقل تو یکی زبون ادمیزاد حالیت بشه! حالا اونم مثل من بنظر میرسید کمی استرس داشته باشه. انگار هردومون به یک اندازه از باباش میترسیدیم. البته حسی که اون داشت ترس نبود، بیشتر بنظر میرسید پای اسیب دیدن منافعش وسط باشه. اون که مثل من قرار نبود کتک بخوره، یا زندانی بشه! اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم به تسبیح با مهره های گلی خشک شد. ابوهادی_وقتی بهت گفتم با این دختره‌ی گستاخ مادر قهوه نگرد باید به حرفم گوش میکردی! ابروهام بالا پرید و به ارشیا که بنظر میرسید دندوناش رو به هم فشار میده تا حرفی نزنه نگاه کردم. حالا فکش منقبض شده بود و خیلی تند و عمیق نفس میکشید. ابوهادی نمیدونست که ما میدونیم که مادرمون یکیه! ابوهادی_خودشم مثل مادرشه. باید از خونه اینو اون جمعش کرد. لب‌هام رو به هم فشردم. اصلا وضعیت جالبی نبود. به حال من که فرقی نمیکرد، من تمام عمرم فاحشه و هرزه خطاب شده بودم و احساس خاصی به مادرم نداشتم. اما ارشیا.. بنظر میرسید خیلی گندم رو دوست داشته باشه.

#part288 _چرت و پرت میگه. از کجا میخواد بفهمه کجا بودیم مثلا؟ ارشیا_از اونجایی که وقتی زنگ زد صدای اهنگ میرفت اونور خط. اگر بهم خبر میدادی که بهت زنگ زده لااقل میرفتم بیرون باهاش صحبت میکردم. چیزی نگفتم و نگاهم رو به جاده دوختم. _خب بیرون بودن ما چه عیبی داره؟ ارشیا_اون نمیدونه که ازمایش دادیم و همه چیز رو فهمیدیم. شاید فکر میکنه داستانی باهم داریم. _خب چرا بهش نگیم که میدونیم؟ ارشیا_روانی ای؟ خودت گفته بودی نباید چیزی بفهمه. _خب الان چه جوابی داری بهش بدی؟ اگر ازت پرسید برای چی برداشتی من رو بردی مهمونی چی میخوای بگی؟ برای مایی که این رو میدونیم عادیه، برای اون اینطور نیست. ارشیا_من نبردمت مهمونی، تو من رو اوردی اینجا. اخمام رفت توی هم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا فرمون توی دستش رو تاب ندم و دوتامون رو راهی قبرستون نکنم. نگاهم رو بهش دوختم و با حرص گفتم؛ _خودت خواستی بیای‌. من که به زور نبردمت! ارشیا_خواستم بیام حواسم بهت باشه. چمیدونم جو گرفتم. همش باعث دردسرم میشی. _احمق بیشعور دهنتو ببند تا همه‌ی اون موهای زشتتو نکندم. تو اخه میخوای حواست به من باشه؟ باور کن اونجا جام از پیش پدر روانی دوقطبی تو امن تر بود. اگر میخواستی حواست بهم باشه باید 19 سال زودتر به فکر میبودی و منو از دستش نجات میدادی نه الان. که البته همین حالا هم ریدی. نگاهش رو از جاده گرفت و با اخم نگاهم کرد. ارشیا_اره.‌ خیلی جات امن بود! متوجه شدم که به چیزی که دیده بود اشاره میکنه. _حداقل از اتفاقی که اونجا میوفتاد راضی بودم! پوزخندی زد و دستش رو به دهنش نزدیک کرد. حالا فقط با یه دست داشت میروند. انگار متوجه منظورم نشد. که صد البته هیچوقت هم به ذهنش خطور نمیکرد که چرا چنین حرفی رو زدم. اونکه نمیدونست باباش چه ادم متجاوز خطرناکیه. _اگر میترسی من رو دم در پیاده کن و خودت برو. منم میگم به زور بردمت اونجا و جات کتک میخورم. البته که فکر نکنم تا حالا یه بارم دست روت بلند کرده باشه که حالا بخواد بکنه. به هرحال وقتی من بودم تا حرصشو روم خالی کنه چرا تو؟ کاملا مشخصه تاحالا هیچوقت سرت داد نزده که انقدر ترسیدی. نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت؛ _غزل دهنتو ببند. _دروغ میگم مگه؟ بهتون برخورد اقازاده؟ ارشیا_غلط کرده بخواد منو بزنه. _اره دیگه، کاش منم میتونستم مثل تو این رو بگم. ولی تنها حرفی که همیشه میتونم بزنم اینکه التماس کنم حداقل وقتی میخواد با چوب کتکم بزنه خیسش نکنه که کمتر دردم بگی.. نتونستم جملم رو کامل کنم چون صدای بوق باهاش مخلوط شد و طولی نکشید که محکم زد رو ترمز به طوری که با دماغ برم توی داشبورد. هرچیزی که خورده بودم به یکباره از سرم پرید. خوشبختانه تصادف نکرده بودیم و فقط برای اینکه به سگی که وسط کوچه اتراق کرده بود برخورد نکنه ترمز گرفته بود. سرش رو از پنجره بیرون برد و با صدای بلند گفت؛ _سگ احمق. درحالی که دماغم رو گرفته بودم و درد تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و باعث میشد گریم بگیره غریدم؛ _خودتو صدا نزن. نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت. کاملا مشخص بود که اعصابش چقدر به هم ریخته‌ست. هرچی بیشتر گند میزدم بهش بیشتر امکان داشت چیزی که دیده بود رو فراموش کنه. البته اگر لج نمیکرد و نمیرفت لوم بده. ارشیا_نمیتونه من رو بزنه. چون زورم رو نداره. و اگر اینکارو بکنه دوبرابرش کتک میخوره. اگر الان نگرانم به خاطر توعه احمق نفهمه که چند گرم مغز محض رضای خدا توی اون کله پوکت نداری و فقط بلدی گند بالا بیاری. اگر خفه شی و چیزی نگی من خودم همه‌چیز رو درست میکنم. چیزی نگفتم و دستم رو که روی دماغم گذاشته بودم بیشتر روش فشردم. احساس میکردم که شکسته باشه، اما دردش اونقدر زیاد نبود. دستم رو که برداشتم متوجه خون لای انگشتا و روی پوست دستم شدم. نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه ازم معذرت خواهی کنه ماشین رو روشن کرد. چشمام رو روی هم فشردم و سرم رو بالا گرفتم. از اونجایی که به قیافه کثافتش نمیخورد نپرسیدم دستمال داره یا نه، چون مطمئنا نداشت.

#part287 نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم ضربان قلبم رو به حالت عادی برگردونم. واقعا همین رو کم داشتم. غزل مانتورو از روی خودش کنار زد و از تخت پایین رفت که نتونست خودش رو کنترل کنه و تلو تلو خورد. قبل از اینکه بخوام کاری کنم خودش رو به دیوار گرفت و موهاش رو با دوتا دست بالا برد. غزل_امشب خونم ریختست. حالا تلاش میکرد توی اون فضای نیمه روشن دنبال سوتین و تاپش بگرده. صداش میلرزید و بنظر میرسید که چشماش برق میزنه. شاید به اندازه اون نترسیده بودم و استرس نداشم، اما حس خیلی بدی بهم دست داده بود. من مقصر بودم به هرحال. اون‌که چیزی نمیفهمید. سوالم احمقانه بود اما با این حال ابروهام رو توی هم کشیدم و گفتم؛ _میخوای با داداشت صحبت کنم؟ غزل_نه. نه. خیلی سریع سوتینش رو برداشت و کاملا سریع بستش و تاپش رو روش پوشید. شلوارش رو از لای لباس ها پیدا کرد و با همون صدای خمار و پر استرس که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛ _باباش منو میکشه. _چرا؟ نمیدونستن اینجایی؟ روی تخت نشست و تلاش کرد شلوارش رو بپوشه. چون پوستش کمی مرطوب بود و اصطکاک داشت و در ثانی شورتکش رو در نیورده بود شلوارش بالا نمیرفت و حالا با دست‌هایی که ابدا از فرط مستی هیچ نیرویی نداشتن تلاش میکرد به زور بالا بکشتش. نفس لرزونی کشید و سرش رو بلند کرد. غزل_معلومه که نه. اگر بفهمه تیکه تیکه‌م میکنه. که البته فهمیده. _تو با داداشت اومدی! غزل_فرقی نداره. حالا خیلی تند و بریده بریده صحبت میکرد و انگار وسط حرف زدن فراموش میکرد چی میخواد بگه. من درست یادم نمیومد که ایا پدرشون یکی بود یا مادرشون و هیچ جوره نمیفهمیدم چه خبر شده. زیپ شلوارش رو بست، پیرهنش رو روی تاپ خیسش پوشید که گفتم؛ _خیسی. بیرون بری میوفتی میمیری، میخوای کت منو بپوش. غزل_ترجیح میدم وسط راه از سرما بمیرم. رفت سمت دیوار و لامپ رو روشن کرد که خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و از روی تخت بلند شدم. حالا حرفاش کمی نگرانم کرده بود. اگر برادرش این موضوع رو به باباش میگفت و بلایی سرش میوردن چی؟ اگر به خاطر من اسیبی بهش میزدن چی؟ حالا کاملا احساس گناهکار بودن داشتم. رفت سمت در و بازش کرد که ارشیارو پشت در دیدم. بی توجه به غزل با چشمایی بیخیال و صورت توی هم زل زد بهم و چند ثانیه نگاهم کرد. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. اصلا حس خوبی نداشتم. نیم نگاهی به غزل که کاملا شلخته با اخم کنار دیوار ایستاده بود انداخت و گفت؛ _برو دم در الان میام. غزل_چی به بابای احمق روانیت گفتی؟ ارشیا_من چیزی بهش نگفتم! تو خودت چرا وقتی بهت زنگ میزد به من خبر ندادی که یه خاکی توی سرمون بریزیم؟ غزل ابروهاش رو توی هم کشید و گفت؛ _من از کجا میدونستم دوباره زده به سرش؟ ارشیا_باشه هیچی نگو برو پایین. دست به سینه و درحالی که تلاش میکردم واکنشی نشون ندم به دیوار تکیه دادم و در سکوت پایین رفتن غزل از پله‌هارو تماشا کردم. نمیدونستم چی باید میگفتم. ایا ارشیارو تهدید میکردم؟ احمقانه بود. ایا خواهش میکردم؟ این هم احمقانه بود. هیچ ری‌اکشنی نمیتونستم نشون بدم، چون ابدا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته. _امیدوارم جنبه‌ش رو داشته باشی‌‌. قسمت سمت چپ صورتش رو جمع کرد و بعد از نگاهی طولانی پشتش رو بهم کرد و از پله ها پایین رفت.. ... غزل؛ پام رو که از در گذاشتم بیرون تونستم سرما رو با پوست و استخونم حس کنم. لباسام خیس بودن و بادی که میومد باعث میشد بلرزم. احساس مزخرفی داشتم، اینکه ارشیا توی اون حالت من رو دیده بود بهم احساس انزجار، اضطراب و ترس میداد. اگر با یه پسری چیزی میدیدم تکلیفم مشخص تر بود. با اینکه تازه یک ماه بود و تازه همدیگه رو شناخته بودیم و به هیچ عنوان اجازه دخالت توی روابط من و هر غلطی که میکردم رو نداشت، به هرحال پسر ابوهادی بود. اگر یه جوری به گوش اون میرسید چی؟ نمیخواستم موضوع دوازده سالگیم و هیوا دوباره تکرار شه، واقعا نمیخواستم. شاید برای بعضی‌ها این چیز قابل بخششی بود، اما ابوهادی قطعا با شنیدنش من رو تیکه تیکه میکرد. ارشیا از در خارج شد و بدون اینکه نگاهم کنه سمت خروجی رفت. پوزخندی زدم و نگاهم رو به درختا دوختم. یه جوری رفتار میکنه انگار ما مچش رو با ینفر گرفتیم. احمق حمال. پشت سرش از ویلا خارج شدم و مستقیم توی ماشین نشستم. گوشیش رو از توی جیبش در اورد و نگاهی بهش انداخت. خجالت میکشیدم و این سکوت احمقانه حس بدم رو بیشتر میکرد. _از کجا فهمید کجاییم؟ ارشیا_نمیدونم. _زنگ زد چی بهت گفت؟ ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه نگاهم کنه خیلی جدی گفت؛ _گفت که میدونه باهمیم و احتمالا اومدیم خارج از شهر پی جاکش بازی. و تهدیدم کرد که اگه تا نیم ساعت دیگه نرسونمت خونه جلوی خودم تیکه تیکه‌ت کنه. که به لطفت ده دقیقشم رفت. لب هام رو فشار دادم به هم و از شدت استرس زدم زیر خنده.

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی🏳‍🌈❤️‍🔥

چنلای بالا رو چک کردید؟
Anonymous voting

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی🏳‍🌈❤️‍🔥

روزی خواهد رسید که دیگر به تو فکر نکنم. روزی که شب قبلش را مرده‌ام.

شب رو از تو پس میگیرم.