ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 832
Подписчики
+424 часа
-97 дней
-4530 день
Архив постов
Shervin Hajiaghapour _ Tamame Man(128).mp35.73 MB

photo content
+1

دنیارو از لای قفس قناری نگاه کن.

#part46 مطمئنا اگه به بویی که میدادم دقت میکردن از مهمونی پرت میشدم بیرون. بوی عطر مشهدی با اسپری ایفوریای ارزون واقعا غیر قابل تحمل به نظر میرسید. بعد از اینکه اماده شدم موهام رو بالا بستم و وسایلی که میخواستم رو ریختم توی کوله پشتی مدرسم و از اتاق زدم بیرون. در اتاق انسه هنوز بسته بود ولی صدای خروپفش دیگه نمیومد. ساعت طرفای شش بعد از ظهر بود و تا برگشتن ابوهادی خیلی وقت داشتم. خداروشکر متوجه شده بود که داریم از گشنگی میمیریم و پول جنگیریاش واسه زندگیمون کافی نیست و انگار داشت یه کاری برای خودش جور میکرد. با اینکه اسمش بعضی جاها خیلی بد در رفته بود ولی بین مشتریاش محبوبیت خاصی داشت و همیشه کلی پیشنهاد شغلی بهش میشد اما هیچکدوم رو قبول نمیکرد. میگفت که وقتی وارد این کار بشی دیگه نمیتونی کار دیگه ای انجام بدی و واقعا ما این رو به چشم دیده بودیم. یبار وقتی بچه تر بودم مغازش اتیش گرفت و منم اونجا بودم. جای سوختگیش هنوز روی کمرم بود. کفشامو پوشیدم و خیلی سریع از حیاط گذشتم. سعی میکردم از پشت درختا برم تا اگر این اطراف میپلکید من رو نبینه. از کوچه که خارج شدم خیالم کمی راحت تر شد. نگاهی به ادرس انداختم و بادم کمی خالی شد. راه خیلی طولانی ای داشتم تا بتونم به خونشون برسم. باید با اتوبوس میرفتم بازار و از اونجا سوار تاکسی ای ونی چیزی میشدم چون واقعا پول اسنپ و دربست رو نداشتم. بلاخره بعد از یک ساعت معطلی و کلی گرما کشیدن رسیدم به مکان مورد نظر. مثل اینکه یه خونه ویلایی نه چندان نو بود. اما خب با توجه به خونه های محله ما خیلی عالی به نظر میرسید. پشت در ایستادم و چندبار زنگ زدم اما کسی جواب نداد. از استرس و گرما دستام عرق کرده بود و خیلی اضطراب داشتم. نفس عمیقی کشیدم و گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و شماره تینا رو گرفتم. گفت که خودش هنوز نرسیده ولی زنگ میزنه تا بیان در رو برام باز کنن. دلم شور میزد و حس خیلی عجیبی داشتم. اولین بار بود به یه مهمونی میومدم و تاحالا حتی توی یه خونه با پسرای همسن خودم نبودم. هرچند که من علاقه چندانی بهشون نداشتم اما به هرحال باعث استرسم میشدن. اگر ابوهادی میفهمید قطعا سرم رو با چاقوی میوه خوری میبرید. بلاخره تونستم صدای پای کسی رو از پشت در بشنوم و در باز شد. نگاهم رو از کفشای خاکیم گرفتم و به اهورا خیره شدم. یه پیرهن کبریتی مشکی به تن داشت که حسابی براش گشاد بود و استیناش رو بالا زده بود. به دست های لاغر و کم موش کلی دستبند وصل بود و خیلی بی تفاوت نگاهم میکرد. اهورا_سلام. انقدر هول شده بودم که حتی سلام هم نکردم و خیلی سریع رفتم تو تا یه وقت یه اشنایی چیزی من رو نبینه. با اینکه هنوز هم میترسیدم اما خیالم کمی راحت تر شد و گفتم؛ _سه ساعته تو گرما ایستادم. درحالی که در رو میبست زل زد بهم و گفت؛ _اگه یکم دیگه میموندی احتمالا تبدیل به عرق کشمش میشدی. با اینکه دقیقا نفهمیدم منظورش از عرق کشمش چیه گفتم؛ _چطور؟ اهورا_چون انقدر کبود شدی مثل انگور بنظر میرسی. چیزی نگفتم و قیافم رو کج کردم. خودش شبیه خورشت ماست ماسیده بود بعد به من میگفت عرق کشمش. از توی خونه صدای اهنگ میومد و دررو که باز کردم گوشام درد گرفت. از داخل بوی دود و کمی هم موندگی میومد ولی با این اوصاف خیلی خنک و یخ بود. کفشام رو دم در در اوردم و موقع نگاه کردن به کفشای دیگه به فکرم رسید که خوب شد کیف اوردم تا چندتا کانورس های کپی بدزدم. البته که واقعا جدی فکر نمیکردم. اهورا پشت سرم وارد شد و درو بست. زیاد شلوغ نبود و سر جمع فقط چهارپنج نفر غیر از من و اهورا توی سالن بودن و هیچکس به وارد شدن من حتی اهمیت هم نداد. اهورا کنار گوشم گفت؛ _بیا اتاق رو نشونت بدم لباسات رو عوض کنی. حرفش کمی خنده دار بود برام. من همین لباس هارو هم به زور جور کرده بودم حالا باید عوضشون هم میکردم؟ نکنه انتظار داشت لباس عروسکی یا پرنسسی ای چیزی توی کیفم جا داده باشم؟ همراهش رفتم توی اتاق. چیز زیادی توش نبود و معلوم بود که طرف نمیخواسته کسی وارد اتاق خودش بشه چون شاینجا فرقی با انباری نداشت. لامپ رو روشن کردم و گفتم؛ _من لباس عروسم و با خودم نیوردم تا ده دقیقه دیگه میرسه. با اینکه بنظر میومد اصلا براش مهم نباشه گفت؛ _جدی؟ دومادت کجاست؟ لبخندی روی لبم نشست و گفتم؛ _تو این اتاقه. نگاهی به اطرافش کرد و انگار که خوشش اومده باشه گفت؛ _من که کسی رو جز خودم اینجا نمیبینم. _تو که خودت عروسمی. چشماش رو چرخوند و درحالی که میرفت سمت در اتاق گفت؛ _لباس عروس اصلا بهت نمیاد. خواستم بگم اره واسه همینه که لباسای پدربزرگم رو میدزدم اما دیگه رفته بود. ناخوداگاه یاد دختری که اونروز همراهش بود و گوشیش رو دزدیدن افتادم. تو سالن ندیده بودمش ولی امیدوار بودم که اونم باشتش. یکم توی اتاق موندم و متوجه شدم که واقعا لباسی ندارم که بخوام عوضش بکنم.

خودم جوین یه چنلم که رمان لزبین مینویسه. مطمئنم نخوندیش ، قلمش خیلی خوبه خودم دوست دارم رمانشو. @𝒄𝒉𝒂𝒓𝒊𝒔𝒎𝒂

خودم جوین یه چنلم که رمان لزبین مینویسه. مطمئنم نخوندیش ، قلمش خیلی خوبه خودم دوست دارم رمانشو. @𝒄𝒉𝒂𝒓𝒊𝒔𝒎𝒂

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ داداش میتونی یه رمان لزبین خفن که تاحالا نخونده باشم بهم معرفی کنی؟🐈

من خودم کلی از اینجا ویدیو و عکس سیو کردم

#part45 دوباره نگاهی به کوچه انداختم و اول تا اخرش رو از نظر گذروندم. هیچ خبری ازش نبود. رفتم سمت در اتاق و بازش کردم. درحالی که خودم رو به انتهای راهرو میرسوندم متوجه شدم که در اتاق انسه بستست. به احتمال زیاد خواب بود و این رو میتونستم از صدای خرخر خروپفش تشخیص بدم. اصلا جرعت نداشتم برم توی کمد ابوهادی فضولی کنم چون واقعا فضای اتاقش سنگین بود و همیشه خدا بوی گند میداد. از سمت دیگه وقتی پامو اونجا میگذاشتم واقعا حضور کسان دیگه ای غیر از خودم رو حس میکردم. البته که درش اکثر وقتا قفل بود و اگر شانس میوردم میتونستم بازش کنم. اگر نه که باید قید لباس رو میزدم و‌احتمالا یکی از ماکسی های گل گلی انسه رو میپوشیدم. لامپ سالن خاموش بود و به همین دلیل فضای خونه به حالت نیمه روشن در اومده بود و بخاطر وجود کولر کمی داشت سردم میشد. هوا بیرون یک مقدار الوده بود و واسه همین میتونستم بوی خاک رو به خوبی حس کنم و دماغم کمی سوز گرفته بود و نفس کشیدن رو برام سخت میکرد. بلاخره پشت در ایستادم. گرمای عجیبی از زیرش به پاهای برهنه‌م میخورد و زمین کمی داغ به نظر میرسید. از سمت دیگه حس میکردم که بوی عجیبی توی مشامم میپیچه و اب دهنم از استرس خشک شده بود. از بچگی از این اتاق میترسیدم. شبا کابوسش رو میدیدم و از خواب میپریدم. خوب به یاد دارم که چه چیزهای ترسناک و منزجر کننده ای اون پشت وجود داشت. موجوداتی که روی زمین میخزیدن و صدای پچ پچشون گوشام رو کر میکرد. تخت ابوهادی که پر میشد از زن‌های عجیبی که سینه های اویزون داشتن و پاهاشون مثل پاهای بز میموند. سعی کردم افکار مسخرم رو کنار بزنم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم و خیلی سریع کشیدمش پایین که در باز شد. اب دهنم رو قورت دادم و هولش دادم عقب که صدای غیژ غیژش توی فضای اتاق پیچید. نگاهی به اطرافم کردم. یکی از پرده ها کامل کشیده شده بود و اونیکی فقط کمی کنار رفته بود. همین موضوع باعث میشد سرتا سر اتاق تاریک باشه و نتونم درست چیزی رو ببینم. دستم رو کشیدم روی دیوار که به پریز لامپ برخورد کردم. هولش دادم پایین اما اتاق روشن نشد. با نگاه کردن به سقف متوجه شدم که هیچ لامپی بهش اویزون نیست.. نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی نم و رطوبت و یه چیز فاسد سوخته شده رو حس کنم. چوب های توی شومینه سیاه شده بودن و به نظر خیس میومدن. نگاهی به اطرافم انداختم و خیلی سریع رفتم سمت کمد قدیمی گوشه اتاق. کلیدش رو از زیر موکت برداشتم و درشو باز کردم که بوی عطر ابوهادی مشامم رو پر کرد. صورتم رو جمع کردم و سعی کردم با دهن نفس بکشم تا بوش اذیتم نکنه. لباس های نو رو زدم کنار و دنبال پیرهن مشکی جدیدش که تازگیا خریده بود گشتم. ابوهادی روی لباساش خیلی حساس بود و واسه همین تک تکشون تا سال ها نوی نو میموندن. همیشه مجبورمون میکرد لباساش رو با دست و اب تصفیه بشوریم و اصلا اجازه نمیداد وارد لباسشویی بشن.. بلاخره پیرهن نوش رو از لای لباس ها کشیدم بیرون که حس کردم صدای قدم‌های کسی رو شنیدم. نفسم توی سینه حبس شد و خیلی سریع چوب لباسی خالی رو اویزون کردم به اهن کمد و درش رو بستم و قفلش کردم. ابوهادی اگر میفهمید بی اجازه وارد اتاقش شدم و از اون مهمتر یکی از لباس هاش رو برداشتم قطعا پرتم میکرد توی انباری. کلید رو برگردوندم سر جاش و رفتم سمت در که دیدم بستست‌. سر جام خشک شدم و با تعجب و چشمای از حدقه در اومده به اطرافم نگاه کردم. من که اخرین بار درو باز گذاشته بودم! حس کردم که باد خنکی به پشت کمرم خورد و گوشام شروع به گز گز کردن. با ترس دستگیره رو گرفتم و کشیدمش پایین اما در باز نشد. پوفی کشیدم و لباس رو گذاشتم روی شونم و دو دستی به در فشار وارد کردم. هرکاری میکردم باز نمیشد. حس کردم که باد سرد بیشتر شد و از پشت سرم صدای پچ پچ شنیدم. صورتم جمع شد و چندبار به در کوبیدم و خدا خدا کردم که هیچ اتفاقی نیوفته. به خاطر یه مهمونی مسخره مجبور بودم تنبیه بشم و کلی کتک بخورم. اصلا حوصله دعوا و جر و بحث و محدود شدن رو نداشتم. صدای پچ پچ بیشتر شد و بادی رو کنار گوشام حس کردم که همون لحظه موفق شدم در رو باز کنم. نفسمو دادم بیرون و خیلی سریع از اتاق خارج شدم و درو بستم. بدو بدو رفتم سمت اتاقم و درو قفل کردم. مطمئن بودم که اون اتاق لعنتی جن داره و قطعا متوجه حضور من شده بودن و ممکن بود به ابوهادی اطلاع بدن که من اونجا بودم. البته که کل خونه ما همیشه پر از جن بود و با این اوصاف ابوهادی از اکثر کارهای من خبر دار نمیشد. اما بازهم میترسیدم و استرس داشتم. بهتر بود تا قبل از اینکه انسه بیدار شه و شوهر پیر و خرفتش برگرده خونه اماده شم و برم. تاپ هیوا خیلی تنگ بود و هر نیم تنه ای زیرش میپوشیدم معلوم میشد و مسخرم میکرد اما مجبور بودم همینطوری برم. پیرهن بو گندوی ابوهادی رو پوشیدم و کلی اسپری بهش زدم تا بوی عطرش بره.

Shervin_Hajipour_Shayad_Behesht.mp36.13 MB

نگاه کن، حتی بابونه‌ام گاهی میخشکد.

تو تنها چیزی هستی که دارم. مثل همان یک شاخه بابونه وحشی روی خاک مزارم.

Omid_Nasri_-_Baran_Mibarad_(320).mp32.73 MB

سلام عزیز دل ✅ آی دیشو برات میذارم حتما سیوش کن، چون دیگه نمیذارم!!! امیدوارم بتونه کمکت کنه👇👇👇 اینم آی دیش: t.me/TransInfoCenter

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام رفیق امیدوارم خوب باشی من ترنس هستم. من یه چنل ترنس داشتم خیلی خفن بود. همه چی راجب ترنسا میذاشت و خیلی هم به روز بود... مامانمو میخام آشنا کنم با ترنس و اینا ولی تنها جایی که بهش اطمینان دارم و میدونم میشه داد به والدین همونه. الان گمش کردم! تو نداری آی دیشو؟

photo content
+1

eyes don t lie.mp32.07 MB

photo content

محمود دولت ابادی.
محمود دولت ابادی.