𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 825
Подписчики
-224 часа
-177 дней
-6830 день
Архив постов
2 825
#part134
بعد از خدافظی نه چندان محترمانه ای که من و سارینا باهم داشتیم ساختمون رو ترک کردیم.
نمیدونم چرا بامن اصلا خوب رفتار نمیکرد، من که مشکلی باهاش نداشتم.
یعنی مگه چیکارش داشتم جز اینکه با اکسش اومده بودم سگش رو تحویل بدم؟
اون حسودیش شده بود و این توی رفتارش کاملا هویدا بود.
به اراز که سرش پایین بود و سنگای جلوی پاش رو شوت میکرد خیره شدم که سرش رو بلند کرد.
با دیدنم لبخند کمرنگی روی لباش نشست.
موهای موج دارش رو از جلوی صورتش زد کنار و با صدای خش دار محکمش گفت؛
_اگر یه کلمه بیشتر حرف میزدی احتمالا جنگ جهانی به پا میشد.
نمیدونم منظورش دقیقا چی بود.
من و سارینا دعوامون میشد یا خودشون رو میگفت؟
_چطور؟
شونش رو انداخت بالا و چیزی نگفت.
امشب نسبت به شب های دیگه ای که دیده بودمش کمی بی حال تر به نظر میرسید.
شاید مشکل بدی براش پیش اومده بود چون اون شیطنتی که همیشه توی نگاهش بود الان دیده نمیشد.
یعنی همیشه بیخیال اما خب نسبتا خوشحال بود و الان فقط اون حس بیخیالی همراهش بود.
دوست داشتم ازش بپرسم ایا مشکلی پیش اومده اما اهمیت ندادم.
واقعا چه مشکلی میتونه براش پیش بیاد.
هر اتفاقی بیوفته نمیتونه به اندازه من بدبخت و بیچاره باشه.
احتمالا وجود اون سگ احمق و پر پشم خستش کرده.
به خیابون اصلی که رسیدیم تصمیم گرفتم که ازش جدا شم تا برم سمت خونه خودمون.
گوشی توی جیبم هرازگاهی میلرزید و بهم استرس میداد.
نمیخواستم جلوی اراز چکش کنم و به همین دلیل واقعا کنجکاو بودم.
از سمتی هم استرس گرفته بودم که نکنه ابوهادی برگشته باشه.
جلوی جدول ایستادم که روبه روم توقف کرد.
باد ملایمی میومد و موهای موج دارش رو مدام تکون میداد.
ابروهای به هم ریختش توی هم بود و چشمای خمار سبز رنگش به خاطر گردو غبار حالت نیمه باز داشت.
میتونستم بوی عطر مخلوط شده با بوی خاکش رو حس کنم.
درحالی که چشماش رو تنگ کرده بود و لب های باریکش رو به هم فشار میداد منتظر بهم چشم دوخته بود.
حالت عجیبی داشتم، وقتی نگاهش میکردم یه حس سرد و گرم عجیب بهم دست میداد.
انگار که توی یه لیوان شیشه ای پر از یخ چای بریزن و تنها اتفاقی که برام مقدور میشد ترک خوردن زیر این حس دگرگونی بود.
بلور های یخ زیر مویرگهای ریز تنم شنا میکردن و هالهی ظریفی که دور قطرات خونم کشیده شده بود میشکافتن و کل بدنم از این سرما داغ میشد.
حالا حرکت خون رو زیر پوست گوش و گردنم حس میکردم.
موهام رو زدم پشت گوشم و نفس عمیقی کشیدم تا راحت تر صحبت کنم.
_من از این مسیر میرم.
سرش رو تکون داد و درحالی که همچنان با چشم های تنگ شده سبز رنگش نگاهم میکرد پرسید؛
_خونتون کدوم سمته؟
حالا مژه های پرپشت اما کوتاه مشکیش روی عنبیه یشمی رنگش سایه ای هاشور دار مینداخت.
شونم رو انداختم بالا و لب زدم.
_همین اطرافه.
لبش کج شد و درحالی که دستاش رو از توی جیب شلوار نسبتا گشادش درمیورد گفت؛
_دختر خوب شد پیچوندیم.
دیگه شب نمیتونم بیام خونتون دزدی کنم.
خندیدم و دستم رو دراز کردم سمتش.
_ولی من هرموقع اقدام کنم میتونم بیام.
راز_چیزی ندارم.
_کاملا میدونم.
منظورم از این حرف این بود که شاید بخوام خودت رو بدزدم اما انگار طور دیگه ای برداشت کرد.
دستم رو رها کرد و بعد از خدافظی کوتاهی ازم دور شد.
نسیم نسبتا خنکی وزید و تمام بلور های یخ پوستم رو سوراخ کردن و همراه باد به یغما رفتن.
در سکوت به حرکت تندش از لای سیل جمعیت خیره شدم و انقدر ایستادم تا بین رهگذرها ناپدید شد.
دستم عرق کرده بود و گز گز میکرد.
طولی نکشید که خلسه ای که توش فرو رفته بودم با ویبره گوشی نفیس و ارزشمندم شکسته شد.
خیلی سریع دست کردم توی جیبم و درش اوردم.
انسه داشت بهم زنگ میزد.
تماس رو قط کردم و پیام هایی که داده بود رو خوندم.
اولش راجب رحمان حرف زده بود و پنج تا پیام اخرش مربوط به اینکه ابوهادی نیم ساعت دیگه میرسه خونه بود.
نگاهی به ساعت که ده و نیم شب رو نشون میداد انداختم و به قبر مادر اراز لعنت فرستادم.
به خاطر اون سگ خنگ و صاحب ابلهش ایندفعه اونیکی دستم هم میشکست.
میتونستم به دیلدوی دو منظوره تغییر کاربری بدم.
خیلی سریع رفتم سمت خیابون و تاکسی گرفتم.
خداروشکر پسر جوونی بود و تونستم با یکمی لوس بازی و گفتن اینکه پول ندارم دلش رو بسوزونم.
کار خیلی چندشی بود، اما ازش خوشم میومد.
اکثر ادم ها واقعا احمق بودن، شاید هم دل پاکی داشتن.
که البته دوتاشون یه معنی میداد.
سر نبش ایستادم و در ماشین رو بستم.
گوشی توی جیبم همچنان زنگ میخورد و از اهنگی که پخش میشد ثروت میبارید.
اهنگ احمقانه ای که فقط یه گوشی دویست تومنی میتونست داشته باشتش.
کلید رو انداختم توی در و بازش کردم که انسه که روی سکوی جلوی خونه نشسته بود از جاش بلند شد.
نگاهی به اطرافم کردم تا مطمئن بشم ابوهادی نیستش.
اومد سمتم و با صدای بلند گفت؛
_کجا بودی چشم سفید؟
2 825
#part133
طولی نکشید که در باز شد و هردو باهم وارد حیاط شدیم.
بلفی که انگار با محیط اشنایی داشت شروع کرد به پارس کردن و چون پارکینگ کمی جلوتر قرار داشت صداش توی کل اپارتمان اکو شد.
چهرم رفت توی هم و سعی کردم صدای گوش خراشش رو نادیده بگیرم.
ماشینهای زیادی توی فضا دیده نمیشد و هیچکدومشون مدل بالا نبودن.
طولی نکشید که صدای پا شنیدم و تونستم برای اولین بار سارینا رو ببینم.
دختر خیلی قد بلندی بود و جدا از اون هیکلش طوری بود که قدش رو بلند تر نشون میداد.
لاغر بود و همین باعث میشد قدش کشیده تر بنظر برسه.
روی تاپ کرمی رنگ نسبتا کوتاهش مانتوی سفیدی پوشیده بود و یه شلوار خونگی خاکستری گت دار به تن داشت.
موهای بلند قهوه ای رنگش رو دم اسبی بالای سرش بسته بود و دوتا دسته سوسکی هم جلوی صورتش گذاشته بود.
هرچی بیشتر نزدیک میشد میتونستم چهرش رو واضح تر ببینم.
هیچ ارایشی به چهره نداشت، اما از حجم سیاه رنگ پشت پلکاش معلوم بود که مژه کاشته.
بدون اینکه نگاه قابل توجهی به ما بندازه مستقیم رفت سمت سگش و بلندش کرد.
حالا بلفی توی بغل صاحبش خفه شده بود.
خیلی جذاب بنظر میرسید، درواقع از اون دخترایی بود که نه تنها خود پسرا دوستش داشتن بلکه دخترا هم ازش خوششون میومد.
یعنی درواقع من که خوشم اومده بود.
اما هرچقدر هم که خوب بوده باشه، راز واقعا خوب تر بود و نمیدونم با چه منطقی تونسته بوده بهش خیانت کنه.
چندثانیه ای به همین منوال سپری شد و سارینا طوری رفتار میکرد انگار واقعا زبون سگش رو میفهمه.
که البته جای تعجب نداشت، به نظر من حتی میتونستن باهم کد مورس بسازن.
هرچند که نه میدونم کد مورس چیه و نه اینکه چه ربطی به این موضوع داره.
اما قطعا کلی همفکری سگی نیاز داره که سارینا به خوبی از عهدهش برمیاد.
بلاخره حواسش از سگ خنگش پرت شد و نگاهش رو به من دوخت.
نیم نگاهی به راز انداخت و با شک گفت؛
_سلام.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم که صدای خنده راز رو شنیدم.
واقعا کارم احمقانه به نظر میرسید، این صحنه واقعا میتونست نمایانگر نزدیک شدن قیامت باشه.
اونجایی که یه بچه پایین شهری با تنها لباس نسبتا گرونش که چندماه پول جمع کرده بود تا بخرتش جواب سلام یه عجوزه بالاشهری رو نده.
انگار بهش برخورده بود چون توجهی به من نکرد و رفت سمت راز و باهاش دست داد.
طولی نکشید که صدای نه چندان خوش اهنگش دوباره بلند شد؛
_شرمنده اگه اذیت کرد.
کاری که برام پیش اومده بود خیلی فوری بود باید حتما میرفتم.
راز درحالی که نگاهش میکرد و دست هاش رو توی جیب شلوارش کرده بود سرش رو تکون داد.
حالا میتونستم ببینم که قد سارینا کمی ازش کوتاه تره و این یعنی از من هم کوتاه تر بود و نمیدونم چرا از دور انقدر قد بلند به نظر میرسید.
راز_کاملا از اینکه برنزه شدی مشخصه که مجبور بودی بری ویلا پیش دوستات.
سارینا خندید و گفت؛
_نمیدونم چرا از این کارهای فوری با تو پیش نمیاد.
حالتش خاص بود، وقتی حرف میزد یه اداهایی از خودش در میورد و لحن خاصی داشت که هرکس دیگه ای اونطور رفتار میکرد لوس بنظر میرسید، اما درمورد اون اصلا لوس نبود و بیشتر یه حالت از خود مچکر بودن و یا باکلاس بودن داشت که دقیق نمیدونستم.
در کل مثل اینکه خوب بلد بود چطور میتونه مخ یه نفرو بزنه و این واقعا از رفتارهاش پیدا بود.
اونوقت من نه تنها توی مخ زدن زیر صفر بودم، بلکه اگر خودم جای بقیه بودم در جواب اکثر لاس های پایین شهریم یه کشیده میخوابوندم توی گوش خودم و سوراخام رو میگرفتم و در میرفتم.
نمیدونم چرا اراز هنوز دست به اینکار نزده بود و بنظر میرسید این از عشق بیش از حدش باشه.
راز خیلی بیخیال نگاهی بینمون رد و بدل کرد و گفت؛
_غزل.
کمی مکث کرد و بدون حرف بهم خیره شد و بعد ادامه داد؛
_دوستم..
این جز معدود دفعاتی بود که یه نفر من رو دوستم خطاب میکرد.
کسی غیر از حور یا هیوا.
کسی که بهم حس عجیبی میداد و باعث میشد حرفی که زده رو به حالت سوالی از خودم بپرسم.
دوستم؟
به سارینا اشاره کرد و گفت؛
_سارینا.
حقیقتا حس خیلی خوبی بهم دست داد از اینکه فقط اسمش رو گفت و لقب دیگه ای بهش نداد.
حتی نگفت دوستم.
لبخند الکی ای زدم و باهاش دست دادم.
سارینا_تاحالا ندیدمت.
اسمتم نشنیده بودم.
_ولی من تا دلت بخواد اسمت رو شنیدم.
لبخندش پررنگ تر شد و نگاهی به اکس خیانت دیدش انداخت و گفت؛
_جدی؟
چی شنیدی؟
لبخند کجی زدم و درحالی که دستام رو توی جیبم فرو میبردم گفتم؛
_غیبت.
تغییری توی حالتش ایجاد نشد و با همون لحن از خود مچکرش ادامه داد؛
_جمعی که توش میشینی رو عوض کن حسود زیاد داره.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم راز پیش دستی کرد و گفت؛
_ما دیگه بریم.
به مامانت سلام برسون.
سارینا_اگر بفهمه تو اینجا بودی سرم رو میزاره لای گیوتین.
لبخند قشنگی روی لبهای باریکش نشست و درحالی که میرفت سمت در گفت؛
_واسه همین گفتم سلام برسون.
2 825
#part132
چیزی که تا قبل از اون حتی از وجودش اگاه نبودم.
انگار که تمام عمرم، اون 19 سال کذایی رو توی سکوت و خاموشی گذرونده بود.
حالا اما با همین جرقه کوچیک سرد، تنش رو به روشنایی و نور میسپرد.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم و به اسم گلفروشیای که روشن و خاموش میشد خیره شدم.
راز_رشتت توی دبیرستان چی بود؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم؛
_ریاضی فیزیک.
راز_ریاضی دوست داری؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم تا پوزخند نزنم.
دوست داشتم بگم همیشه معماری یا کامپیوتر دوست داشتم ولی پول خرید وسایلش رو نداشتم برای همین مجبور شدم برم کم خرج ترین رشته.
خیلی عالی بود که باید حقوق و درصد تراز این و اون رو حساب میکردم در حالی که خودم قیط هم توی جیبم نداشتم.
سرم رو تکون دادم و با کنایه گفتم؛
_اره، خیلی.
نمیدونم متوجه تیکهم شد یا نه اما سرش رو تکون داد و روش رو کرد اونور.
_رشته تو چی بود؟
راز_دانشگاه یا دبیرستان؟
ابرومو انداختم بالا.
_الان میخواستی بگی دانشگاه رفتم؟
لباش رو به هم فشرد که خط نه چندان عمیق کنار لبش نمایان شد.
راز_شاید.
شایدم داشتم اینکه مثل تو بچه دبیرستانی نیستم رو به روت میوردم.
خیلی از این حرف خودش و اهورا حرصم میگرفت.
خودشون مستقیم از شاشیدن توی پوشک رفته بودن به بیست سالگی؟
_ولی خب وضعیتامون تقریبا شبیه همه.
یعنی همچین دستاورد بزرگی هم توی این چندسال نداشتی.
نگاه چپی بهم انداخت.
حالا بستنیش به نون رسیده بود و برای خوردنش باید زبونش رو میکرد توی سوراخش.
حقیقتا منتظر تماشا کردن اون لحظه بودم و شاید متوجه این موضوع شد چون در کمال خشونت گاز محکمی به نونش زد.
راز_خب، شاید تو خیلی سریع پیشرفت کردی.
حالا بستنیم تقریبا اب شده و بود و به اندازه هفت تومن چکه کرده بود روی میز.
اگر همینطور به پرحرفی ادامه میدادم بیشتر ضرر میکردم.
اعصابم خورد شد و سعی کردم همش رو بخورم.
درحالی که بستنیم رو قورت میدادم گفتم؛
_چه پیشرفتی مثلا؟
شونش رو انداخت بالا و دستاش رو با دستمال پاک کرد.
حالا سگش داشت میومد سمت من.
راز_نمیدونم.
چیزی نگفتم و بعد از اتمام بستنیم از روی صندلی بلند شدم.
جلوتر از من حرکت کرد و توی یکی از کوچه ها پیچید.
داشتم به این فکر میکردم که اگر ابوهادی نبود من چه شرایطی داشتم.
مطمئنا کسی نبودم که بین یه اکیپ دست به دست بشه.
رفتارم واقعا احمقانه بنظر میرسید.
اینکه اولش روی تینا قفل بشم، با اوا بگردم، با اهورا سکس کنم و حالا اینجا با خودش لاس بزنم واقعا چیز جالبی به نظر نمیومد.
اما داشت به من خوش میگذشت.
بهم حس ازادی میداد.
حس تلافی کردن تمام بدی و ظلم هایی که در حقم شده بود.
با هر کار اشتباه من اون پیرمرد احمق بیشتر زیر فشار فرو میرفت و عصبی میشد.
من با اینکارا ابروش رو میبردم و چی از این بهتر بود؟
اینکه توی کل کوچه و محل، توی کل شهر سرافکنده بشه.
همه بدونن توی زندگی خودش و ادمای دورش چه خبره.
وقتی تنها راه رسیدن به خواسته هاش جلوی چشماش از دستش میرفت!
وقتی به این چیز ها فکر میکردم بیشتر دلم میخواست به تمام این رفتارهای مسخرم ادامه بدم.
دوست داشتم تمام سالهای تنهاییم رو تلافی کنم.
ادما واقعا ارزش چیزی بیشتر از این رو نداشتن.
اینکه فقط وقتی غمگین و تنهایی باهاشون باشی.
اینکه باعث بشن تمام اون رذالت و سختی هارو فراموش کنی و توی وجودشون غرق بشی.
بعد از چند ثانیه جلوی یه ساختمون با نمای اجری و نه چندان نو ایستادیم.
داشتم به این فکر میکردم که ایا سارینا هم تنها زندگی میکنه یا نه.
اگر تنها بود و توی همچین محله ای خونه داشتن جزء پولدارا حساب میشد.
چقدر عالی میشد اگر اراز یه روز میومد سگ من رو هم پس بده.
البته با این قیافه و تیپی که داشت در جا تو محله ما لختش میکردن و نوبتی میبردنش توی ساختمونای خرابه.
انتظار داشتم از این فکرم خندم بگیره، اما نه تنها اینطور نشد بلکه حس خیلی بدی بهم دست داد.
از تصور اینکه اون پسرای چندش و حال به همزن بخوان لمسش کنن عصبانی میشدم.
جدا از اون من هیچوقت پولم به سگ داشتن نمیرسید، نهایتا غزل کفتربازی چیزی میشدم.
همیشه حس میکردم جیب بری چیزی میشم، اگر روزی مجبور بودم از خونه فرار کنم قطعا همین بلا سرم میومد.
پشت در که ایستادیم گوشیش رو در اورد و یه تک به سارینا زد.
نگاه کردم تا ببینم دقیقا چی سیوش کرده اما سریع تماس رو قط کرد و گوشی رو گذاشت توی جیبش.
قرار بود بریم تو؟
فکر نکنم.
اصلا چه دلیلی داشت من رو همراهش بیاره.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
