ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 828
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-3730 день
Архив постов
هـــــــــ💦ــــــات تــــــــــــریــــــ💢ـــــــــن رمــــــــــــــــانـــــ🔥ـــــــــــده تــــــــ💋ـــــــــــلــــــــــــــگرام منبع فایل تمام رمان های ممنوعه و پو*رن🔥💯 در تمامی ژانر و به همراه رمان های تصویری و وانشات که به صورت کاملا رایگان فقط و فقط می تونید از این کانال دانلود کنید🍑♨️ باور نداری؟ بیا اینم مدرک🔥💋 اتاق قرمز🛑♨️ داستان تصویری🔞🍑 به همراه کلی رمان دیگه که حتی اگه رمان مدنظرتو پیدا نکردی میتونی خیلی راحت درخواست بدی🤤💋 سریع عضو شو تا لینک پاک نشده ✨☄ https://t.me/+x9mx7O67KlUzOGE0 https://t.me/+x9mx7O67KlUzOGE0 ورود افراد زیر 25 سال به شدت ممنوع❌⚠️

Repost from PDF.Roman
میراث بوکسور قلچماغ و دیوثی که چشمش دنبال دوس دختر لوند و دلبر رقیبشه و وقتی هانا رو تنها تو سالن و مشغول نظافت پیدا میکنه با خشتک باد کرده خفتش میکنه و...😐😂🔞🔞🔞🔞 https://t.me/+wWmzRgrWZTZmOWNk

کنار هم مینشستیم، نخی برایت اتش میزدم و تو میگذاشتی کمی از دودش سهم من شود. اصراری بر چگونه‌گی اش ندارم، یا من را با لب های خ
کنار هم مینشستیم، نخی برایت اتش میزدم و تو میگذاشتی کمی از دودش سهم من شود. اصراری بر چگونه‌گی اش ندارم، یا من را با لب های خاکستریت میبوسیدی، یا ته سیگارت را من میکشیدم، شاید هم دود هایت را به ریه میفرستادم. به هر طریقی تورا با سیگار سهیم میشدم و اینگونه خماری نمیکشیدم.

کاندوم سایز ددیش رو برمیداره😂🔞 https://t.me/+EPgknBlGB-I0ZjA0 🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑 #کاند*وم اندازه #سایز پای من بود روی پاهام کشیدمش و روی #فرش لیز خوردم🎈😂 حالا که منو نمیبری پارک منم پارک رو میارم خونه...🏃‍♂🚥 با شنیدن #جیغ ددی #آرشن ددی #گایار هم اومد تو پذیرایی و با دیدن #من....🗣🏃 🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑🎈🍑 https://t.me/+EPgknBlGB-I0ZjA0 رمان آیاز من رو نخوندی هنوز؟😬🤦‍♀

ددی سختگیر لیتل‌بوی مظلومشو از نیپل به تخت میبنده 🥺💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh _ پاپا ... درد داره بوخودا 😭💥 + درد لذت میاره کوچولوی پاپا 🔥 کمرتو خم کن . _ میسوزه میسوزه میسوزه 😭😭🥺 + تو که دردو دوست داشتی کوچولوی من نداشتی؟😒⁉️ _ آره 😞🥹 + پس ساکت شو که پاپا حسابی حشریه ... 🤤🔥👅 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

نظر؟ @nashnaselahe

#part24 با صدای رعدو برق چشمام رو باز کردم. هوای اتاق دم بود و نفسم کمی گرفته بود. تکونی خوردم و به پنجره خیره شدم. از اینجا زیاد چیزی معلوم نبود و پنجره رو به یه دیوار و چندتا درخت باز میشد. صدای برخورد بارون با شیشه و سقف شنیده میشد و هوا روشن بود. چه بد، مثلا امروز میخواستیم بریم جنگل. نشستم روی تخت و به اطرافم خیره شدم. اتاق ساکت و اروم بود و این گرمایی که احساس میکردم به خاطر بسته بودن در اتاق بود. حتما دایان دیشب بسته بودش. برگشتم و بهش خیره شدم، مثل دیروز روی شکمش و پشت به من خوابیده بود. پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. خونه خنک بود و بوی نم و رطوبت میومد. رفتم سمت در و بازش کردم که تونستم حیاط رو ببینم. بارون خیلی شدید بود و خورشید توسط ابر ها پوشیده شده بود. درخت ها شفاف و روشن بودن و اب ازشون چکه میکرد. نفس عمیقی کشیدم و بوی چمن، درخت و خاک بارون خورده رو توی ریه هام فرستادم. با صدای باز و بسته شدن دوباره در برگشتم و عقب رو نگاه کردم. دایان بود. اخماش توی هم بود و داشت چشم هاش رو میمالید. دایان_الان چه وقت بیدار شدن بود؟ ساعت هشت صبحه. صداش گرفته بود و خش دار بنظر میرسید. _خودت چرا بیدار شدی؟ دایان_من رو تکون خوردن حساسم، از تخت رفتی پایین منم بیدار شدم. _به هرحال صبحت بخیر. دایان_صبح تو هم بخیر. بهش خیره شدم، موهاش نامرتب ریخته بود توی صورتش و لباسش حالا توی تنش چروک شده بود. _نظرت چیه بریم نون تازه بخریم واسه صبحونه؟ پنیر و مربا هم نداریم. دایان_خوبه ولی الان که بارونه. منم حوصله ندارم. خودت برو. این رو گفت و کفشاش رو پوشید و رفت سمت انبار. از اونجایی که بیکار بودم دنبالش راه افتادم. فضای انبار بوی چوب و هیزم میداد و خفه بود. دایان_عه قلیون پیدا کردم. برگشتم سمتش، یه قلیون خیلی بزرگ دستش بود. _هم قدته. دایان_هم قد توعه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. یکم دیگه گشتیم ولی چیز خاصی پیدا نکردیم. از انبار رفتیم بیرون. بارون کمتر شده بود و قطرات انقدر کوچیک بودن که اصلا دیده نمیشدن. دایان_بریم نون بگیریم. بهش نگاه کردم، دست به کمر وسط حیاط ایستاده بود و به اسمون نگاه میکرد. _تو که حوصله نداشتی. دایان_الان حوصلم اومد سر جاش. این رو گفت و رفت سمت در که گفتم؛ _وایسا برم کارتم رو بیارم. دایان_هماهنگ کردیم که من خرج کنم هرچی شد تقسیم میشه بعدا برام میفرستین. _خیل خب. پشت سرش از خونه خارج شدم. مثل اینکه قصد داشت پیاده بره. ایده خوبی هم بود، حیف بود این هوا رو از دست بدی. کوچه ها با ریگ پوشیده شده بودن و همه جا سبز بود. باغ ها پر از درختای میوه بودن و میشد میوه هاشون رو از این بیرون دید. دایان راهشو کج کرد سمت یکی از باغ هایی که میشد درخت های زرد الوش رو از پشت دیوار دید. _میخوای چیکار کنی‌؟ دایان_میوه بچینم. ایستادم سر جام و بهش خیره شدم. سعی داشت از دیوار بره بالا. _زشته از باغ مردم میوه چیدن، شاید راضی نباشن. دایان_درختو که نمیخوام بردارم ببرم. دوتا زرد الو میچینم بخوریم. این رو گفت و یه زردالو از درخت کند و پرت کرد برام. توی هوا گرفتمش و بهش خیره شدم. زرد و تازه بود. پرید پایین و گازی ازش زد که گفتم؛ _نشستست. دایان_تا الان داشت بارون میومد، خدا شستتش. سرم رو تکون دادم و زرد الوم رو خوردم. جلوی نونوایی ایستادیم. دایان انگار امروز روزه سکوت گرفته بود چون بدون حرف به نونوا خیره شد. _پنج تا نون بدید بی زحمت. بعد از خریدن نون وارد یه مغازه کوچیک شدیم. رفتم سمت قفسه ها و یه پنیر خامه ای به همراه مربای البالو برداشتم. برگشتم عقب که دیدم دایان کلی خوراکی جمع کرده. دایان_یه تنباکو بی زحمت. مرد_چه طعمی؟ دایان بهم خیره شد و گفت؛ _چی میکشی؟ _من قلیون نمیکشم. دایان_پس لیمو نعنا بده. بعد از حساب کردن خریدا از مغازه خارج شدیم. دایان اخماش توی هم بود و خیلی سریع راه میرفت. هرکی ندونه فکر میکنه واسه حساب کردن خریدا عصبانیه. انگار نه انگار که خودش گفته بود من حساب میکنم. سعی کردم اهمیت ندم و از فضای اطرافم لذت ببرم. واقعا همه جا بیش از حد قشنگ بود. وارد خونه شدم و پلاستیک خریدارو گذاشتم روی اپن. بچه هارو واسه صبحونه بیدار کردیم و سفره رو چیدیم. نشستم کنار رستا و دریا و یه لقمه برای خودم گرفتم. دایان_دلپیچه دارم. رستا_ادرس دستشویی رو داری یا بهت بدم؟ دایان_بابا این سامیار راهزن مجبورم کرد برم از باغ مردم زردالو بچینم. یکی هم به زور کرد توی دهنم گفت اگه نخوری خودم میخورمش. منم ترسیدم بخورتش خوردم حالا دلپیچه گرفتم. سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. _من مجبورت کردم؟ دایان_الانم داره حاشا میکنه. قیافه مظلومشو نبینید به سیبیلم قسم مثل مار میمونه. دریا_مسیحا سیبیل داشته باشه تو نداری اخه بچه خوشگل. دایان_من بچه خوشگلم؟ دریا_اره دیگه. از اینایی که فقط باید بوسشون کرد. دایان_بیا بوسش کن.

#part23 _اصلا مگه دوتا پسر میتونن ازدواج کنن؟ در ضمن من اشتباه متوجه شدم. دایان نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت؛ _نمیدونستی میتونن؟ _میتونن ولی اینجا ایرانه و من علاقه ای ندارم. خندید و روشو کرد اونور. نگاهم رو ازش گرفتم و به دریا دوختم. دایان_پسر دوست نداری؟ _نه. دایان_منظورم بچه پسره. _اها. دوباره زد زیر خنده. پوفی کشیدم و گفتم؛ _برام فرقی نداره ولی دختر رو ترجیح میدم. دایان_منم همینطور. ولی پسرای ساکت و ارومو دوست دارم. مثلا یکی باشه مثل تو و صداش در نیاد خیلی خوبه. _بچه ای که صداش در نیاد به چه درد میخوره؟ دایان_بچه بچست دیگه. ساکت باشه قابل تحمل تره، هرچند من با همه نوع بچه ای کنار میام و میتونم با همشون ارتباط برقرار کنم. _ولی بچه ها اصلا از من خوششون نمیاد. دایان_چرا؟ _چون باهاشون بازی نمیکنم، یعنی کم پیش میاد که از بچه ای خوشم بیاد و دلم بخواد باهاش وقت بگذرونم. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. مشغول بازی کردن با فندکم شدم که دایان گفت؛ _واقعا دلت واسه ماریا تنگ نشده بود؟ _نه. دایان_هنوز دوستش داری؟ _نه. دوستش ندارم ولی خب انگار توی زمان دوست داشتنش گیر کردم. نمیدونم منظورم رو میفهمی یا نه، ولی اینطوریه که اگه بهش فکر میکنم فقط به رسم عادته. دایان_میفهمم چی میگی.. خوشحالم که دیگه دوستش نداری، اون لیاقت تورو نداشت. با خودم فکر کردم که چطور میتونه این حرف رو بزنه وقتی خودشم توی اون اتفاق مقصر بوده. یعنی انگار کاملا خودشو کشیده کنار و فکر کرده تبرعه شده. چشمام رو ریز کردم و بهش خیره شدم. تیشرت سبز رنگم بهش خیلی میومد و هارمونی قشنگی با موهای فندقی رنگش ایجاد کرده بود. دستاش رو دور پاهاش حلقه کرده بود و به اب نگاه میکرد. حالا میتونستم تتوهای روی دستاش رو ببینم. همیشه از تتو خوشم میومد اما نه برای خودم. ولی روی بدن بقیه برام جالب بود. نگاهم رو ازش گرفتم و به بچه ها که اب بازی میکردن دوختم. حالا که اینجا کنارش نشسته بودم احساس عجیبی داشتم. دایان ادم عجیبی بود، تا حالا شبیهش رو توی زندگیم ندیده بودم. احساس خوبی به ادم میداد و جای تنفر باقی نمیگذاشت. حرف زدن باهاش واقعا لذت بخش بود، حتی اگه مثل چند دقیقه پیش به سخره میگرفتت. دلم خواست کمی اب تنی کنم، سالها بود که تنم به اب دریا نخورده بود و شوریش رو حس نکرده بودم. _میخوای بریم شنا کنیم؟ دایان_تو اگه میخوای برو. _تو نمیای؟ دایان_یکم بی حوصلم، درحال حاضر از همه چیز بدم میاد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد؛ _و همه. نمیدونم چرا اما حرفش احسای ناخوشایندی بهم داد. این یعنی از من هم بدش میومد و حوصله حرف زدن باهام رو نداشت. از روی حصیر بلند شدم و رفتم سمت ساحل. کفشام رو در اوردم و وارد اب شدم، ولرم بود و احساس خوبی به ادم میداد. موج ها میومدن جلو و با پاهات برخورد میکردن. انگار که میخواستن تو رو از خودشون برونن. انگار دریا دلش نمیخواست پای هیچ ادمیزادی به وجودش باز بشه. دریا فقط جای موجودات ابی بود، نه زمینی ترین جانور دنیا. موقع شام فقط مسیحا، رستا و دریا حرف میزدن. من هم گهگاهی توی بحثشون شرکت میکردم اما دایان ساکت بود. مثل اینکه واقعا حوصله نداشت. بعد از صرف شام تصمیم گرفتیم‌ برگردیم ویلا. سوار ماشین شدم و درو بستم. دایان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. دریا_میشه بخاری روشن کنی؟ بدون اینکه حرفی بزنه بخاری رو روشن کرد. دریا_میخواستم یچیزی بگم. جوابی دریافت نکرد. دریا_اینکه درمورد ماریا حرف زدم کار زیاد درستی نبود. دایان_زیاد درست نبود؟ از ریشه اشتباه بود کلا. دریا_اره، همون. به اشتباهم پی بردم. دایان_خوبه. دریا_معذرت خواهی نمیکنم ولی امیدوارم منو ببخشید. _میبخشیم. دایان با اخم نگاهم کرد که شونم رو انداختم بالا.

واسه رئیس شرکت میخوره که اخراجش نکنه🔞💦‼️ _گوش کن به من ! اگه کسی در زد سریع زیر میز قایم میشی ‼️😠 + چشم رئیس 🥹🙏 _ بعد که همه نشستن دوباره میای بدون سر و صدا میذاریش دهنت ! واااای به حالت اگه کسی بو ببره ک*یرم دهنته ... 🤬💥💢 _ چشم ... رئیس 😞😪 + باریکلا! حالا بپر زیر میز و تا نگفتم از دهنت درش نیار ...🖕😏‼️🔥 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

Repost from N/a
#ماه‌کوچولو🌙 #لیتلای حشریــ💦ی‌که‌ مخفیانه سک*س میکنن🔞 #بهشت خیسمو گذاشتم رو #بهشت خیس لورینا و خودمو تکون دادم💦 لورینا دست زد به #آب #بهشتامون و ناله آرومی کرد🔞 با وارد شدن #ددی‌ها که #لخت بودن... 🔞💦 https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk #لیتلایی‌که‌ددی‌هاشون‌تنبیهشون‌میکنند💦 ❌

و چه زیبا تو هزاران بار جانم را گرفتی.

Repost from N/a
#ددی_و_لیــــــــ👼🏻#ــتل_برت‌هات💕 https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk هق آرومی زدم و دستمو گذاشتم رو #چوچولوم ددی رو عصبی کرده بودمو داشت #تنبیهم می‌کرد ددی خواست دوباره رو #چوچولوم #اسپنک بزنه که #جیغ آرومی کشیدم "ددی ببخشید ایی میسوزه ، دیگه اذیتت نمیکنم دَد" خیره خیره داشت نگاهم می‌کرد #زبونشو کشید رو لبش یهو خم شد سمت پاهام دستمو برداشت و #چوچولومو به دهن گرفت از #گرمای دهنش #آه خفه ای کشیدم و دستمو بردم تو موهاش و سرشو به #ک*صم فشار دادم "تند‌تر بخور ددی #آهه" #لیتلی‌که‌ددیشو‌اذیت‌میکنه‌و‌‌تنبیه‌میشه🔥 چنلی پر از رمان،گیف، ویدیو‌های لیتل و ددی😈 کیا رمان لیتل بوی میخان؟🔞 روش های #ار*ضا کردن لیتلت👇🏽 https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk https://t.me/+obnepHeRPuJjN2Jk

درد مثل یک سایه روی تنش افتاده بود.
درد مثل یک سایه روی تنش افتاده بود.

پسره عاشق دوست صمیمی باباش میشه ولی پدرش میفهمه و ...😱🔞🔥 https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0 ضربان قلبم بالا رفته بود و پاهام کم‌کم سست میشدن 😥 زمزمه کردم : ما هیچ کاری نکردیم بابا ... بلندتر از قبل فریاد کشید : _ ببند دهنتو پدر سوخته !!! رفتی زیرخواب رفیق چندین ساله‌ی من شدی ؟؟😡🔥👊 مسعود که تا اون لحظه ساکت بود جلو اومد و گفت : _ جوش نزن حمید ... هر چی بین من و پسرت بود دیگه تموم شده ! 🤦‍♂️ با این حرفش ، بند دلم پاره شد 😞 اما کاری از دستم بر نمیومد و فقط .‌‌.. 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 توجه : لینک رمان تا ۲۴ ساعت دیگه باطل میشه https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0 https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0

اوففففففف بیا که منبع PDF تمان رمان هارو برات آوردم 😻✨ LINK دیگه حتی لازم نیست توی چنل های VIP عضو بشی چون بلافاصله فایل همون رمان توی این چنل پیدا کنی🤤💋 LINK حتی رمان های آنلاین هم توی این‌جنل قرار میگیره دیگه لازم نیست حتی برای رمان های ممنوعه اد بزنی چون تمان رمان ها رایگانه و حتی یه گپ درخواست داره که هر رمانی که بخوای میتونی درخواست بدی 🔥♨️ فکر کردی تمام شد؟ 😹🐾 تازه هر نوع رمان توی هر ژانر هم بخوای بات معرفی می کنن دیگه چی از این بهتر؟😌❤️‍🔥 سریع عضو شو تا پاک نشده🤤🔥 https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk

دوست صمیمی پسره تو سفر بهش تجاوز کرد و... 🔞🏳️‍🌈👀 ‼️ توجه ‼️ این رمان به دلیل توصیف دقیق صحنه‌های تجا*وز برای مخاطبین زیر ۱۸ سال مطلقاً ممنوعه ! #بخشی_از_رمان 🔞🏳️‍🌈💦 بی‌توجه به نعره‌های دلخراشم وحشیانه آلتش رو به سوراخ باسنم میکوبید و لذت میبرد 😭😭💦 اشک‌های داغم تمام صورت و گردنم رو خیس کرده بودن اما امیر بی‌خیال به کارش ادامه میداد.😡🏳️‍🌈🔥 همون حین بود که دزد شب قبل از پناهگاهش بیرون پرید 😥 از غفلت ارسلان استفاده کرد و با ضرب سریع چاقو به سرش اونو نقش زمین کرد و ...😰💦🔞 👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8

امید مردی بود که هدف نداشت. ارزو دختره عزیز کرده بابا بود ولی هوس نزاشت.

لیست رمان های لزبین چنل🔥

Repost from N/a
چی میشه که ی بیبی بوی کوچولو برده ی یه قاتل روانی و خشن بشه؟🤫‼️ دستم و دوباره روی دهنش #کوبیدم که زخم لبش باز شد و دوباره #خون اومد🩸🩸🩸 _جیغ بکش چون قراره بیشتر #جیغ_بکشی_هرزه🤤📛باید #تنبیه بشه نمیزارم اینم هرزه بشه🚫🚫 دستم و دوباره #محکم روی دهنش #کوبیدم و از لای دندون های چفت شدم غریدم: _وقتشه #پاره بشی بیب😡😈❗️ امون ندادم و #عضوم و با #فشار وارد #سوراخش کردم که شوکه شد و نفسش یه لحظه رفت 😳⚡️ بعدش صدای دادش بلند شد🤯😢 دستمو رو دهنش گذاشتم تا صداش کمتر رو #اعصابم بره #وحشیانه درونش می کوبیدم و تنها صدا های نا مفهومی از بین #لباش خارج می‌شد🤬 چهرش رو به #کبودی میزد🥺 انقد #وحشیانه به کارم ادامه دادم که با #ناله بلندی درونش خالی شدم😮‍💨💦 و....🔞🔞🔞 ورود حشری ها آزاده🫣🔞 🚼💦🚼💦🚼💦🚼💦🚼💦🚼💦🚼💦 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 با هر پارتش ج. ق می زنی🫦❤️‍🔥

#part22 دریا_سامیار‌. _بله؟ دریا_دلت الان برای کی تنگ شده؟ برگشتم و بهش نگاه کردم. دلم برای کی تنگ شده؟ در حال حاضر هیچکس وجود نداشت که من دلتنگش باشم. حتی خانوادم. _هیچکس. رو به دایان گفت؛ _تو چی؟ دایان_منم هیچکس. دریا_من که میگم دوتاتون دلتون برای ماریا تنگ شده. اخمام رفت توی هم و خواستم چیزی بگم که دایان با لحنی خشک و جدی گفت؛ _این چیزا اصلا شوخی بردار نیست که انقدر راحت راجبشون حرف میزنی. الان میخوای بین من و سامیار رو بهم بزنی؟ دریا_چی میزنی تو؟ چرا باید بخوام بین شما دوتارو بهم بزنم؟ چی بهم میرسه. دایان_پس بشین سر جات و حرف اضافه نزن. ماریا میتونه بره به درک سیاه. حرفش حس خوبی بهم نداد. میدونستم که ماریا یه حس هایی به دایان داره و دایان انقدر راحت راجبش اینطور حرف میزد. اونم بعد از اینکه باهم رابطه داشتن. تا رسیدنمون دیگه هیچکدوممون حرفی نزد. وارد ساحل شدیم و ماشین با فاصله کمی از اب ایستاد. درو باز کردم و پیاده شدم که باد خنکی بهم برخورد کرد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اب. ساحل پر از صدف بود و موج ها اروم جلو میومدن و شن هارو میشستن. چشمام در جست و جوی ته اب به افق ها دوخته شد، جایی که اب با اسمون ابی یکدست یکی میشد. انگار که دریا تا بالای سرم ادامه داشت. اما دریای اسمون اروم و بدون موج بود و در سکوت و ارامش امیخته بود. برگشتم عقب و کمک بچه ها وسایل رو از ماشین در اوردم. بعد از تموم شدن وسایل دوباره رفتم دریا و سیگاری روشن کردم. باد خنکی میومد و موهام رو تکون میداد. صدای امواج دریا گوشام رو پر کرده بود و کمی ارومم میکرد. تا چشم کار میکرد همه جا ابی بود. خم شدم و صدف سفید رنگی که لای شن ها افتاده بود برداشتم. شن هاشو کنار زدم و بهش خیره شدم. خیلی قشنگ بود. گذاشتمش توی جیبم و به بچه ها خیره شدم. دریا و دایان بدون حرف نشسته بودن و هردو اخم به چهره داشتن. فقط رستا و مسیحا بودن که بنظر خوشحال میومدن و هرازگاهی چیزی به هم میگفتن. رفتم نشستم روی حصیر که مسیحا رو به دریا گفت؛ _چیکار کردی با دایان که ساکت نشسته چیزی نمیگه. دریا_کاریش نکردم. مسیحا_چته دایان؟ دایان_حوصله ندارم. به دایان خیره شدم، اولین بار بود که بی انرژی و ساکت میدیدمش. رستا از روی حصیر بلند شد و گفت؛ _بیاین بریم توی اب. و دست مسیحارو گرفت و با خودش بردش. دریا هم بلند شد و پشت سرشون رفت. در سکوت به تماشای بچه ها که اب بازی میکردن نشسته بودیم. سیگار دیگه ای روشن کردم و تصمیم گرفتم سر صحبت رو باز کنم. _دلت واقعا برای کسی تنگ نشده بود!؟ دایان_چرا. _اگه اشکالی نداره میتونم بپرسم کی؟ سامیار_یه پسرست، خیلی کوچولوعه. موهاش فرفریه، چشماشم سبزه. نمیدونم چرا یه لحظه یه حس عجیبی بهم دست داد. اینا خصوصیات من بود؟ از تصور اینکه دلش برای من تنگ شده باشه بدنم مور مور شد. دایان_اسمش ارتینه. نفس عمیقی کشیدم. چی با خودم فکر کرده بودم که احتمال میدادم درحال حرف زدن راجب من باشه؟ مگه من کی بودم که دلش برام تنگ بشه؟ و اصلا چرا وقتی جفت هم نشستیم باید دلتنگم بشه؟ دایان_من عاشق بچه هام. مخصوصا اینکه بچه خواهرمه و من داییش حساب میشم. تاحالا دایی یا عمو شدی؟ _نه. من تک فرزندم. دایان_چه بد. من دوتا خواهر دیگه دارم. دیانا و دینا. دینا خواهر بزرگترم و مامان ارتینه. منم بچه وسطم. لبخندی زدم و گفتم؛ _خدا حفظشون کنه. دایان_بچه خودتو حفظ کنه. نفس عمیقی کشیدم و به دریای ابی رنگ روبه روم خیره شدم. تصور اینکه یه روز بچه داشته باشم هم بهم ارامش و لذت میداد. یه دختر بچه کوچولو با لباسای صورتی.. البته جنسیتش اصلا مهم نبود، ولی خب من همیشه دوست داشتم بچم دختر باشه.. یه دختر لوس و نازنازی. دایان_اسم بچت رو چی میزاری؟ _گندم. دایان_چه اسم زشتی. چپ چپ نگاهش کردم که ادامه داد؛ _من اسمش رو میزارم ترانه. _کی اجازه داد همچین اسمی روش بزاری؟ دایان_مگه اجازه میخواد؟ ببخشیدا پدرشم مثلا. _پدرش منم. دایان_اسکل دختر خودمو میگم نه مال تورو. _اها. صدای قهقهش بلند شد. بهش خیره شدم، موهاش ریخته بود توی صورتش و دندونای سفید و ردیفش معلوم بود. _به چی میخندی؟ دایان_نکنه فکر کردی میخوام بگیرمت؟ اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _نه، چرت و پرت نگو. دایان_دلتو صابون نزن من با تو ازدواج نمیکنم.