𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 834
Подписчики
+324 часа
-67 дней
-4630 день
Архив постов
2 832
#part14
قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید و دست و پام میلرزید.
البته که فقط میتونستم لرزیدنشون رو به چشم ببینم و هیچ چیزی حس نمیکردم.
به شکم برامدش خیره شدم.
انگار چیزی زیر پوست کبودش بود.
چیزی مثل کرم که پیچ و تاب میخورد.
رگ های ظریف و کبود شکمش معلوم بودن و نافش برجسته شده بود.
نگاهم به لای پاش که خون تیرهای از لاش سر میخورد افتاد.
سعی کردم جیغ بزنم و تکون بخورم اما نتونستم.
بلاخره صداهای نامفهومی از گلوم خارج شد و تونستم ابوهادی رو صدا کنم اما انگار نمیشنید چون هنوزم داشت با آنسه صحبت میکرد.
دختر روبه روم پاش رو باز تر کرد که اب توی تشت سرخ شد.
حس کردم که چیزی زیر پوست شکمم داره حرکت میکنه.
به زور دستای لرزونم رو بلند کردم و تیشرتم رو زدم بالا که تونستم حرکت چیز کرم مانندی رو زیر پوستم حس کنم.
انگار از لای گوشتم عبور میکرد چون درد خیلی شدیدی رو زیر پوستم احساس میکردم.
دوباره تلاش کردم داد بزنم و اینبار ابوهادی رو واضح تر صدا زدم که صدای قهقهه خودش و آنسه بلند شد.
شکمم اروم اروم داشت بزرگتر میشد.
انگار که کرم توش داشت از اندام های داخلی بدنم تغذیه میکرد و درشت تر از قبل میشد.
پایینو که نگاه کردم چکیدن قطرات خون رو روی زمین دیدم.
شلوارم توی دستای دختر بود و خیلی وحشیانه با دندون تیکه تیکش میکرد و میجویدش.
از توی دهنش خون بیرون میزد و گردنش هر لحظه دراز تر میشد.
نتونستم درد شکمم رو تحمل کنم و افتادم روی زمین که دختر از توی وان خزید بیرون و اومد بالا سرم.
مردمک چشماش ریز شد و دستش رو محکم کوبید روی شکمم که خون با فشار بیرون ریخت..
جیغی زدم و از خواب پریدم.
نفس عمیقی کشیدم و دستای لرزونمو بردم زیر بالشت و فلش گوشیم رو به زور روشن کردم.
نور رو انداختم روی در حموم و درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
در بسته بود و میتونستم رنگ تیره حوله هارو از پشت شیشه ماتش ببینم.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و لبای خشکم رو تر کردم.
سرم گیج میرفت و کمی ضعف داشتم.
پتو رو زدم کنار و به بدنم خیره شدم.
خبری از خون و شکم برجستم نبود.
چند ثانیه به همون حالت سر جام بودم تا بلاخره متوجه شدم داشتم خواب میدیدم و قرار نیست یه نسخه گردن دراز و حامله از من توی حموم باشه..
لباسم کمی به خاطر اینکه عرق کرده بودم خیس بود و این کلافم میکرد پس از تنم کندمش و انداختمش روی زمین.
دراز کشیدم سر جام و پتومو کشیدم روی خودم و اینترنتم رو روشن کردم.
اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد پیام تینا بود.
انگار شناخته بودم چون شمارمو میخواست.
اب دهنم رو قورت دادم و به در بسته اتاق خیره شدم.
دودل بودم که شماره رو بدم یا نه.
البته حالا که پیجم رو داشت مخفی کردن شمارم ازش کار بی معنی ای بود پس براش نوشتمش.
گوشیم رو خاموش کردم و به پرده های نارنجی خیره شدم.
صدای گنجشکا و بلبلا بلند شده بود و افتاب کم کم داشت طلوع میکرد.
چشمام دوباره داشت میرفت که صدای زنگ گوشیم از خماری درم اورد.
خیلی سریع برای اینکه کسی بیدار نشه جوابش دادم که صدای تینارو شنیدم.
یکم هول شده بودم برای همین نمیدونستم که چطور باید باهاش صحبت کنم.
میگفت که میخواد با دوستاش بره پارک چوبی و خوشحال میشه اگه من هم برم.
نمیدونستم چی بگم برای همین با گفتن خبرت میکنم تلفن رو قطع کردم.
گوشیم رو گذاشتم روی شکمم و به اینه روبه روی تخت خیره شدم.
حالا هوا روشن تر شده بود و نور ابی و نارجی روی صورت و تن لختم افتاده بود.
واسم عجیب بود که تینا میخواست منم برم اونجا.
به هرحال اون خودش دوستای خودش رو داشت و بدون وجود دروغگویی مثل من هم بهشون خوش میگذشت.
تاحالا موقعیت اینکه توی یه جمع ادم حسابم کنن و وقتی جایی میرن دعوتم کنن پیش نیومده بود.
و حالا هم که موقعیت جور بود نه پول داشتم، نه لباس مناسب و نه اجازش رو.
گوشیم رو برداشتم و خواستم براش بنویسم نمیتونم بیام که نگاهم به پروفایلش خورد.
حتما اونجا قرار بود کلی به خودش و دوستاش خوش بگذره و من اینجا باید تا ظهر روی تختم مینشستم و به خواب مسخرهای که دیده بودم فکر میکردم.
نیم نگاهی به ساعت که هفت و نیم صبح رو نشون میداد انداختم و از روی تخت بلند شدم.
پرده هارو کنار زدم و پنجره اتاقم رو باز کردم.
اتاق من پشت خونه بود و این پنجره رو به کوچه پشتی باز میشد.
به همین دلیل ابوهادی اکثر وقتا پشت پنجرم بود.
به خیال اینکه فرار نکنم یا از طریقش دوست پسرم رو نبینم..
نمیدونم منو چقدر لاغر فرض کرده که بتونم از لابه لای اونهمه حصار رد بشم.
نکته خنده دارش این بود که کل عمرم تلاش میکرد منو از پسرا جدا کنه درصورتی که خودم اصلا بهشون فکر نمیکردم و علاقه چندانی بهشون نداشتم.
رفتم سمت کمدم و درشو باز کردم تا ببینم چیز درست حسابی برای پوشیدن دارم یا نه.
بلاخره یه پیرهن چهارخونه ابی و خاکستری در اوردم و نگاهی بهش انداختم.
بیش از حد چروک و گشاد بود اما خب میشد یه کاریش کرد.
2 832
#part13
وارد اتاقم شدم و بعد از روشن کردن لامپ در رو بستم.
با اینکه خون های روی فرش رو پاک کرده بودم اما هنوز هم میشد اثار سرخ رنگشون رو لای پرز ها دید.
روتختیمم که کلا جمع کرده بودم و به جاش پتو مسافرتی انداخته بودم.
هرشب با اکراه روی این پتو میخوابیدم چون مال مهمون ها و کسانی بود که برای جنگیری میومدن اینجا و شب میموندن.
خواستم بشورمش اما آنسه اجازه نداد.
پوفی کشیدم و دراز کشیدم روی تخت.
دلم واقعا برای مدرسه رفتن تنگ شده بود.
البته تازه یک سال بود که دیپلم گرفته بودم ولی خب معمولا روزها برام خیلی سخت میگذشت.
ابوهادی فکر میکرد که اگه برم دانشگاه دیگه نمیتونه کنترلم کنه.
البته جدای از اون پولش رو هم نمیداد، یعنی نداشت که بده.
هرچند که خودمم از درس فراری بودم و هیچوقت نمرههام خیلی خوب نبود.
ابوهادی عقیده داشت که هرچی بیشتر به دخترا پول بدی درواقع ازادی بیشتری براشون خریدی و اثباب خراب بازیشون رو فراهم کردی.
واسه همین هیچوقت از لحاظ مالی جیبم اونقدری پر نبود که بتونم حداقل چیزایی که دوست دارم یا نیازمه رو بخرم.
به دیوار اتاقم که چندتا نقاشی بهش چسبونده بودم خیره شدم.
کنار کمدم و پشتش هنوز به خاطر پارسال خط خطی بود.
یه بچه جن زده رو اورده بودن اینجا که روی دیوارای اتاقم کلمات عربی و نقاشی های ترسناک کشیده بود و به زور با اسکاچ و ریکا تونستم اثارش رو از بین ببرم اما خب هنوز کمی پیدا بودن.
گوشیم رو برداشتم و رفتم اینستا تا یکم خودم رو سرگرم کنم که توی اکسپلور تینا رو دیدم.
ابروهام پرید بالا و خیلی سریع رفتم توی پیجش.
عکسای خیلی قشنگی داشت و جاهایی عکس گرفته بود که اصلا شبیه اهواز نبود.
اگر مطمئن نبودم که توی این شهر زندگی میکنه باورم نمیشد که اینا عکسای اینجا باشه.
دلم میخواست بهش پیام بدم و دوباره باهاش قراری چیزی بزارم.
حس میکردم که به واسطه اون میتونم چیزای جالبی رو تجربه کنم، چون هم ازادی داشت و هم پول.
حتی خوردن سوشی هم برای من یه چیز جدید و شگفت انگیز بود.
لبامو به هم فشار دادم و فالوش کردم.
گوشی رو گذاشتم کنار و چشمام رو بستم.
اصلا حوصله نداشتم لامپارو خاموش کنم پس بیخیالشون شدم و سعی کردم همینطوری بخوابم.
...
نمیدونم چقدر گذشته بود که چشمام رو باز کردم.
انگار چشمام رنگارو کمی از حالت عادی پررنگ تر و کدر تر میدید.
هاله سفید رنگی انگار روی پلکم رو پوشونده بود چون تصاویر برام واضح نبودن.
حسابی گرمم شده بود و قطرات عرق اروم از روی تنم و زیر لباسم سر میخوردن و باعث میشدن احساس کنم که یه حشره داره روی بدنم راه میره.
نفس عمیقی کشیدم که تونستم دم و گرفته بودن هوای توی اتاق رو حس کنم.
پتو رو زدم کنار که دیدم کل تیشرتم خیس از عرقه و به تنم چسبیده.
صدای ناواضحی از حموم توی اتاقم شنیده میشد.
نگاهی به در نیمه بازش انداختم.
لامپش روشن بود و از توش صدای اب میومد.
بخار اروم از لای در بیرون میزد و مثل دود توی هوا پخش میشد و به محض اینکه به من میرسید غیب میشد.
میتونستم صدای حرف زدن آنسه و ابوهادی رو از پذیرایی بشنوم..
صدای غیژ غیژی اومد و بعد در حموم باز شد.
به یکباره حجم زیادی از بخار جلوی دیدم رو گرفت و فضای اتاق رو پر کرد.
از روی تخت بلند شدم و خواستم برم سمت حموم.
انگار که نیرویی من رو به اون سمت میکشید.
پاهام اما انگار دو تیکه خمیر به درد نخور و خشک شده بودن که به زور حرکت میکردن و هیچ حسی نداشتن.
دست که بهشون میزدم حتی فشار انگشتام رو هم نمیتونستم روی پوستشون حس کنم.
حرکت کردن برام سخت شده بود و به زور روی زمین راه میرفتم.
بلاخره به در حموم رسیدم و تونستم کسی رو از لای بخار ها ببینم.
حالا سفیدی جلوی چشمام بیشتر شده بود و اجازه نمیداد درست کسی که جلوم بود رو تشخیص بدم.
کسی توی تشت قرمز رنگ نشسته بود و روی خودش اب میریخت.
موهای کوتاه قهوهایش خیس بودن و تن لخت و زخمی خیسش برق میزد.
گردنش از حالت عادی یک انسان کمی دراز تر بود و انگار با هر حرکتش کش میومد..
خواستم چیزی بگم اما هیچ صدایی از دهنم خارج نشد.
انگار که لال باشم.
کسی که توی تشت نشسته بود تکونی خورد.
انگار که صدام رو شنیده باشه.
داشتم فکر میکردم شاید کرم اما صدای پچ پچ ابوهادی و انسه و ریختن اب روی زمین رو خیلی واضح میشنیدم.
بلاخره برگشت سمتم و با چشمای قهوهای درشتش بهم خیره شد.
با دیدن خودم حس کردم که قلبم ریخت.
گردنش کمی کش اومد و سرشو اورد جلوتر تا با دقت نگاهم کنه طوری که فقط چند سانت باهام فاصله داشت.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم برم عقب اما موفق نشدم.
با چشمایی که کمی از حالت عادی درشت تر بودن نگاهم کرد.
بغض کرده بودم و حتی نمیتونستم به درستی نفس بکشم.
بلاخره گردنش به حالت عادی برگشت و کاسه پلاستیکی رو برداشت و روی خودش اب ریخت.
نگاهم رفت پایین که بر امدگی غیر طبیعی شکمش رو دیدم.
انگار حامله بود!
2 832
#part14
قلبم دیوانه وار خودش رو به سینم میکوبید و دست و پام میلرزید.
البته که فقط میتونستم لرزیدنشون رو به چشم ببینم و هیچ چیزی حس نمیکردم.
به شکم برامدش خیره شدم.
انگار چیزی زیر پوست کبودش بود.
چیزی مثل کرم که پیچ و تاب میخورد.
رگ های ظریف و کبود شکمش معلوم بودن و نافش برجسته شده بود.
نگاهم به لای پاش که خون تیرهای از لاش سر میخورد افتاد.
سعی کردم جیغ بزنم و تکون بخورم اما نتونستم.
بلاخره صداهای نامفهومی از گلوم خارج شد و تونستم ابوهادی رو صدا کنم اما انگار نمیشنید چون هنوزم داشت با آنسه صحبت میکرد.
دختر روبه روم پاش رو باز تر کرد که اب توی تشت سرخ شد.
حس کردم که چیزی زیر پوست شکمم داره حرکت میکنه.
به زور دستای لرزونم رو بلند کردم و تیشرتم رو زدم بالا که تونستم حرکت چیز کرم مانندی رو زیر پوستم حس کنم.
انگار از لای گوشتم عبور میکرد چون درد خیلی شدیدی رو زیر پوستم احساس میکردم.
دوباره تلاش کردم داد بزنم و اینبار ابوهادی رو واضح تر صدا زدم که صدای قهقهه خودش و آنسه بلند شد.
شکمم اروم اروم داشت بزرگتر میشد.
انگار که کرم توش داشت از اندام های داخلی بدنم تغذیه میکرد و درشت تر از قبل میشد.
پایینو که نگاه کردم چکیدن قطرات خون رو روی زمین دیدم.
شلوارم توی دستای دختر بود و خیلی وحشیانه با دندون تیکه تیکش میکرد و میجویدش.
از توی دهنش خون بیرون میزد و گردنش هر لحظه دراز تر میشد.
نتونستم درد شکمم رو تحمل کنم و افتادم روی زمین که دختر از توی وان خزید بیرون و اومد بالا سرم.
مردمک چشماش ریز شد و دستش رو محکم کوبید روی شکمم که خون با فشار بیرون ریخت..
جیغی زدم و از خواب پریدم.
نفس عمیقی کشیدم و دستای لرزونمو بردم زیر بالشت و فلش گوشیم رو به زور روشن کردم.
نور رو انداختم روی در حموم و درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
در بسته بود و میتونستم رنگ تیره حوله هارو از پشت شیشه ماتش ببینم.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و لبای خشکم رو تر کردم.
سرم گیج میرفت و کمی ضعف داشتم.
پتو رو زدم کنار و به بدنم خیره شدم.
خبری از خون و شکم برجستم نبود.
چند ثانیه به همون حالت سر جام بودم تا بلاخره متوجه شدم داشتم خواب میدیدم و قرار نیست یه نسخه گردن دراز و حامله از من توی حموم باشه..
لباسم کمی به خاطر اینکه عرق کرده بودم خیس بود و این کلافم میکرد پس از تنم کندمش و انداختمش روی زمین.
دراز کشیدم سر جام و پتومو کشیدم روی خودم و اینترنتم رو روشن کردم.
اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد پیام تینا بود.
انگار شناخته بودم چون شمارمو میخواست.
اب دهنم رو قورت دادم و به در بسته اتاق خیره شدم.
دودل بودم که شماره رو بدم یا نه.
البته حالا که پیجم رو داشت مخفی کردن شمارم ازش کار بی معنی ای بود پس براش نوشتمش.
گوشیم رو خاموش کردم و به پرده های نارنجی خیره شدم.
صدای گنجشکا و بلبلا بلند شده بود و افتاب کم کم داشت طلوع میکرد.
چشمام دوباره داشت میرفت که صدای زنگ گوشیم از خماری درم اورد.
خیلی سریع برای اینکه کسی بیدار نشه جوابش دادم که صدای تینارو شنیدم.
یکم هول شده بودم برای همین نمیدونستم که چطور باید باهاش صحبت کنم.
میگفت که میخواد با دوستاش بره پارک چوبی و خوشحال میشه اگه من هم برم.
نمیدونستم چی بگم برای همین با گفتن خبرت میکنم تلفن رو قطع کردم.
گوشیم رو گذاشتم روی شکمم و به اینه روبه روی تخت خیره شدم.
حالا هوا روشن تر شده بود و نور ابی و نارجی روی صورت و تن لختم افتاده بود.
واسم عجیب بود که تینا میخواست منم برم اونجا.
به هرحال اون خودش دوستای خودش رو داشت و بدون وجود دروغگویی مثل من هم بهشون خوش میگذشت.
تاحالا موقعیت اینکه توی یه جمع ادم حسابم کنن و وقتی جایی میرن دعوتم کنن پیش نیومده بود.
و حالا هم که موقعیت جور بود نه پول داشتم، نه لباس مناسب و نه اجازش رو.
گوشیم رو برداشتم و خواستم براش بنویسم نمیتونم بیام که نگاهم به پروفایلش خورد.
حتما اونجا قرار بود کلی به خودش و دوستاش خوش بگذره و من اینجا باید تا ظهر روی تختم مینشستم و به خواب مسخرهای که دیده بودم فکر میکردم.
نیم نگاهی به ساعت که هفت و نیم صبح رو نشون میداد انداختم و از روی تخت بلند شدم.
پرده هارو کنار زدم و پنجره اتاقم رو باز کردم.
اتاق من پشت خونه بود و این پنجره رو به کوچه پشتی باز میشد.
به همین دلیل ابوهادی اکثر وقتا پشت پنجرم بود.
به خیال اینکه فرار نکنم یا از طریقش دوست پسرم رو نبینم..
نمیدونم منو چقدر لاغر فرض کرده که بتونم از لابه لای اونهمه حصار رد بشم.
نکته خنده دارش این بود که کل عمرم تلاش میکرد منو از پسرا جدا کنه درصورتی که خودم اصلا بهشون فکر نمیکردم و علاقه چندانی بهشون نداشتم.
رفتم سمت کمدم و درشو باز کردم تا ببینم چیز درست حسابی برای پوشیدن دارم یا نه.
بلاخره یه پیرهن چهارخونه ابی و خاکستری در اوردم و نگاهی بهش انداختم.
بیش از حد چروک و گشاد بود اما خب میشد یه کاریش کرد.
2 832
https://t.me/Elahenashenas/97978
منم معرفی کردم اما به فال اعتقاد نداشت واسه من ۵۰۰ بزن 😔
2 832
چنل vip, پارت 50.
هزینه ورود:35T (فقط ار طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 832
#part12
سرشو با تاسف تکون داد و نفس عمیقی کشید.
حور_ولش کن.
میدونستم موضوع چیه.
عمو وحید خرجشون رو میداد و هیوا هم طور دیگه ای براش جبران میکرد.
فقط نمیدونم اون دیگه چه ادم داغون و عوضی ای بود که با برادر زادش به خاطر دو قرون پول رابطه داشت.
حور_غزل.
درحالی که با بسته ادامسم ور میرفتم و به این فکر میکردم که کاش از اونا که ادامس بیشتری داشتن کش میرفتم سرمو تکون دادم.
حور_میتونی بیای مدرسه کارنامم رو بگیری؟
مامانم که نمیتونه هیوا هم که عمرا اینکار رو نمیکنه.
البته به شرطی که اونجا دعوا درست نکنی اخراجم کنن.
به چشمای درشت و مژه های فرش خیره شدم.
چقدر دلم برای حور میسوخت.
توی این سن هیچکسو نداشت که ازش حمایت کنه.
البته هرچی که بود حداقل خانواده داشت، یه خانواده واقعی.
هرچقدر هم که وضعیتشون خراب و داغون بود.
_از ابوهادی بپرسم ببینم چی میگه.
لبخندی زد و نونی که دستش بود رو تیکه تیکه کرد و انداخت توی کاسه عدسیش.
نفس عمیقی کشیدم و به هیوا که از اتاق میومد بیرون خیره شدم.
لبای ژل زده و دماغ عملیش همیشه متعجبم میکرد چون شوهرش هم مال و منال زیادی نداشت.
کنارم نشست و سیگاری روشن کرد که اخمام رفت توی هم.
_یکم برو اونور تر بو نگیرم.
خندید و چشمای ریزش رو ریز تر کرد.
هیوا_چیه میترسی باز کتک بخوری از بابابزرگ سگ پیرت؟
_نه ولی اگه بو بگیرم احتمالا تورو بزنم پاره کنم.
خندید.
هیوا_اوهوم.
نه که خیلی هم میتونی.
من خودم همرو میزنم.
_این از بیشعوریته که دست روی مادرت بلند میکنی احمق.
دودش رو فوت کرد سمتم و گفت؛
_حداقل همجنسباز نیستم.
حور_خفه شو هیوا.
هیوا نگاهی به حور کرد و گفت؛
_بیا جلو.
حور نیم نگاهی به من انداخت و کمی خودشو کشید جلو که هیوا یکی زد توی گوشش.
هیوا_دفعه اخرت باشه با من اینطوری صحبت میکنی حمال.
اخمام رفت توی هم و دست لاغرشو گرفتم.
از روی زمین بلند شدم و گفتم؛
_چه گوهی خوردی؟
هیوا_ولم کن احمق.
دستش رو پیچوندم و گفتم؛
_بگو گوه خوردم.
دادی زد و سعی کرد دستش رو بکشه عقب اما نتونست.
دستش رو محکم تر پیچوندم که صدای بدی داد.
با اینکه مطمئن بودم خیلی دردش اومده و احتمالا مچش در رفته تاب دیگه ای بهش دادم که جیغش رفت هوا و دستشو کشید بیرون.
جمع شد توی خودش و مچشو با دستش فشرد.
موهای سوخته و بلوندش ریختن توی صورت افتاب سوختش و دونه های مشکی رنگ ریمل زیر چشماش پخش شد.
با چشمای سرخش زل زد بهم و فوحش خیلی بدی بهم داد و از روی زمین بلند شد و رفت توی اتاقش و درو محکم بست.
میدونستم اینکارم بعدا برام دردسر میشه اما خب نمیتونستم تحمل کنم ببینم همینطور الکی حور رو میزنه.
حور_حالا به ابوهادی میگه..
نگاه چپی به در اتاق انداختم و گفتم؛
_حداقلش یاد میگیره مثل ادم رفتار کنه.
البته بعید میدونم.
بعد از چند دقیقه صدای در خونه اومد.
متوجه شدم که ابوهادی برگشته..
وسایلم رو جمع کردم و بعد از خدافظی رفتم طبقه پایین.
یه گوسفند مشکی صندلی عقب ماشین بود و سرشو از پنجره اورده بود بیرون.
نگاهی بهش انداختم و خواستم برم تو که ابوهادی گفت؛
_غزل.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
_هوم؟
به داخل ماشین اشاره کرد و بعد سوییچ رو داد دستم.
ابوهادی_گوسفندو در بیار ببندش به درخت.
طناب توی صندوق عقبه، راستی یچیزی هم بده بخوره.
با اخم نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم.
خریدارو از روی زمین برداشت و رفت تو.
به پراید ابوهادی و بعد گوسفندی که زل زده بود بهم خیره شدم.
پوفی کشیدم و رفتم سمت ماشین و درشو باز کردم که از بوی گند گوسفند گیج شدم.
بیش از حد بزرگ و بوگندو بود و از سر و صورتش چرک میریخت.
سعی کردم از ماشین بیارمش بیرون اما انگار ترسیده بود چون قصد تکون خوردن نداشت.
با اخم بهش خیره شدم.
_موجود زشت بوگندو بیا بیرون تا همینجا کبابت نکردم.
نگاه بیخیالی بهم انداخت و روشو کرد اونور.
نوچی کردم و اونیکی در رو هم باز کردم و یه چوب برداشتم و گوسفند رو هول دادم بیرون.
بعد از اینکه پرید پایین رفت سمت باغچه و شروع کرد به خوردن سبزی ها.
آنسه اگه میفهمید اجازه دادم این گوسفند سبزی هایی که کاشته بود رو بخوره میکشتم.
خیلی سریع طناب رو از توی صندوق عقب در اوردم و به زور بستم دور گردنش.
انقدر بو میداد که نزدیک بود از حال برم.
دنبال خودم کشیدمش و طناب رو بستم به راهپله تا از باغچه دور باشه و گیاه هارو نخوره.
گونی بزرگ یونجه رو هم برداشتم و گذاشتم جلوش.
بلاخره وظیفه خیلی مهمی که بهم سپرده شده بود رو به نحو احسنت انجام دادم.
کفشام رو در اوردم و رفتم توی خونه که ابوهادی گفت؛
_بستیش؟
سرمو تکون دادم و رفتم روی مبل نشستم.
ابوهادی_چرا عنبرنسا نخریدی؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و به جای اینکه بگم حوصلم نکشید تا عطاری برم گفتم؛
_نداشت.
چیزی نگفت و رفت سمت اتاقش.
آنسه داشت خریدارو میچید توی یخچال و انگار بلاخره منم بیکار شده بودم.
2 832
#part11
تا یه مدت هیچوقت چیزی بلند نمیکردم اما جدیدا متوجه شده بودم چه بخوام چه نخوام چیزهایی هستن که خریدنشون به صرفه نیست و باید یواشکی برشون دارم.
از سمتی هم واقعا استفاده از چیزهایی که هیچ پولی بابتشون ندادی یه کیف دیگه داشت.
فقط امیدوار بودم ابوهادی هیچوقت نفهمه.
نه که خیلی به اخلاق و رفتار و تربیت من اهمیت بده، فقط چون اینجا همه میشناختنش میترسید من ابروشو ببرم..
سرمو بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم.
بوی یه مواد مخدر توی هوا پراکنده بود و باعث میشد دلم نخواد نفس بکشم.
کوچه خلوت و تاریک بود و هیچکس توش دیده نمیشد.
جلوی در ایستادم و زنگ خونه رو زدم اما هیچ خبری نشد.
دوباره چند بار پشت سر هم دکمه رو فشردم و خریدام رو توی دستم جابه جا کردم.
زنگ خونه حور رو زدم که در با صدای تیکی باز شد.
رفتم داخل و نگاهی به خونه کردم.
چراغاش خاموش بود و بنظر میرسید که ابوهادی و آنسه خونه نباشن.
پوفی کشیدم و رفتم سمت پله ها.
همیشه از پله های اینجا متنفر بودم، خیلی غیر استاندارد و بلند بودن و چندباری از روشون پرت شده بودم پایین.
درو باز کردم و رفتم تو که حور رو دیدم که روی زمین نشسته بود و من رو نگاه میکرد.
لبخندی روی لب های برجستش نشست و گفت؛
_اومدی خواستگاری؟
پوزخندی زدم و بعد از در اوردن کفشام و وارد شدن در رو بستم.
_من قصد ادامه تحصیل دارم.
خندید و اومد پلاستیک خریدارو ازم گرفت که با حرص گفتم؛
_نمیدونم دوباره کجا رفتن کلید نزاشتن واسه من.
حور خریدام رو گذاشت روی اپن و خودشم کنارشون نشست.
حور_چه بهتر.
پهن شدم روی زمین و پیرهن و شالم رو از تنم در اوردم.
نمیدونم چرا ابوهادی اجازه نمیداد توی خونه تاپ بپوشم.
هیچوقت دلیلش رو نفهمیدم.
ادم مذهبی ای هم نبود که بگم خجالت میکشید ازم یا چیز دیگه ای..
به اتاقی که کنار اشپزخونه قرار داشت خیره شدم.
درش بسته بود.
_مامانت خوابه؟
با چشمای درشت مشکیش بهم زل زد و سرش رو اروم تکون داد.
حور رو خیلی دوست داشتم، تنها دوستی بود که برام مونده بود و تقریبا همه چیز زندگی من رو میدونست.
با اینکه فقط 14 سالش بود اما خیلی بیشتر از سنش همه چیز رو درک میکرد.
اگه یکم بزرگ تر بود حتما باهاش ازدواج میکردم چون خیلی خوشگل بود.
بیش از حد سفید بود و موهای لخت و براق مشکی داشت.
نسبتا لاغر بود و واسه همین مامانش همیشه میترسید بفرستتش تو کوچه و پسرای دیگه اذیتش کنن.
البته با وجود تمام اینا خیلی خوب از پس خودش برمیومد.
مامانش معمولا توی اتاق زندانی بود.
به خاطر قند یکی از پاهاش رو قطع کرده بودن و احتمالا هنوز هم مثل چندسال پیش شیشه میکشید.
همیشه نگران بودم حور هم معتاد کنه.
_هیوا کجاست؟
شونشو انداخت بالا و درحالی که زل زده بود بهم گفت؛
_حتما با شوهرش رفتن بیرون.
_دوباره میخوان اشتی کنن؟
حور_کاش اشتی کنن بره گم بشه خونه شوهرش انقدر مامان رو اذیت نکنه.
تا بیکار میشه میخواد بزنتش.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
کاش میومد ابوهادی و آنسه رو هم میزد.
هیوا دوست بچگیم بود و با هم بزرگ شده بودیم.
درواقع اولین کراش بچگیم بود و تازه از اون طریق فهمیدم به دخترا حس دارم.
قبلا خیلی باحال و خوب بود ولی الان حالم ازش به هم میخورد.
کسی نبود توی کوچه که هیوا باهاش نباشه.
از اون گذشته توی ترک بود و هرموقع درد داشت مامانش رو میزد و اذیتش میکرد.
چندوقتی بود که با شوهرش دعواش شده بود و با اون زندگی نمیکرد.
از وقتی اومده بود اینجا همش صدای داد و فریادش میومد پایین.
ابوهادی اصلا دوست نداشت من باهاش بگردم چون میترسید من رو هم مثل خودش بکنه.
حور رفت توی اشپزخونه و گفت؛
_گشنت نیست؟
_چی دارین؟
در قابلمه رو باز کرد و گفت؛
_عدسی.
از روی زمین بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه و نگاهی به غذا انداختم.
بنظر کم میومد و بس خودشون نبود، بهتر بود من دیگه ازش نخورم.
_نه.
نمیخورم.
دست کردم توی جیبم و یکی از بسته های ادامس رو در اوردم و گرفتم سمتش.
_ببین چی برات دزدیدم.
با لبخند به ادامس خیره شد و گفت؛
_از کجا دزدیدیش؟
_از شورت فروشی.
ادامسو از کجا میدزدن؟
بسته رو ازم گرفت و درحالی که نگاهش میکرد گفت؛
_منظورم اینکه از کی دزدیدیش.
_چمیدونم همین فروشگاه بزرگه سر نبش.
همون که یه صاحب احمق و عوضی ای داره هیچوقتم تخفیف نمیده.
حور_خوبش کردی.
خواستم چیزی بگم که صدای باز شدن در خونه اومد و بعد تونستم هیوا رو توی چهارچوب در ببینم.
موهای بلوند سوخته شدش دورش ریخته بودن و شال سبزش دور گردنش افتاده بود.
یه پیراهن بلند نارنجی و سبز هم زیر مانتوی مشکیش پوشیده بود.
از چشمای سرخ و ریمل ریختش معلوم بود که گریه کرده.
یجوری عجیبی راه میرفت، انگار که درد داشت.
درو محکم بست و یه راست رفت سمت اتاقش که با خنده گفتم؛
_چرا اینطوری راه میری؟
نکنه کتک خوردی؟
هیوا_به تو ربطی نداره.
در اتاق رو که بست حور گفت؛
_فکر کنم پیش عمو وحید بوده.
با تعجب نگاهش کردم.
_پیش عموش بوده و اینطور راه میره؟
2 832
کاش میتونستم بفهمم چطور اینهمه غم و نگرانی واسه تو توی تن نحیفم جا شده.
تو سرتاسر این وجود پراکندهای، کاش همین باعث میشد هیچوقت قلبت از چشمات بیرون نریزه.
2 832
مثل درد اویخته به تک تک بوسه هایم روی صورت از اشک سبز شدهات.
کاش بگذاری جایی میان لبهایت جوانه بزنم و از نو متولد شوم.
2 832
#part10
انقدر از اتفاقات امروز کلافه بودم که دلم میخواست سر این خالیش کنم.
پوفی کشیدم و نشستم روی تخت و چشمام رو بستم.
_غزل.
با شنیدن صدای پسر بچه سرم رو بلند کردم.
دستش رو گذاشت روی دستم که کمی چندشم شد اما خب سعی کردم ری اکشن بدی نشون ندم.
نگاه خیرش رو به چشمام دوخت و گفت؛
_مامانمو میخوام.
چیزی نگفتم و به موهای کثیفش خیره شدم.
دلم میخواست موهاش رو نوازش کنم اما اینکارو نکردم.
من موهای بچه های عادی و تمیز رو تاحالا نوازش نکرده بودم، حالا چه اصراریه این شپشو رو ناز کنم.
دستم رو از لای دستش کشیدم بیرون و با اینکه دلم براش سوخته بود از روی تخت بلند شدم.
نمیدونستم باید چی بهش بگم.
_میریم پیشش.
از اتاق خارج شدم و درش رو بستم.
لامپای خونه خاموش بود و خبری از آنسه و ابوهادی نبود.
احتمالا ناهارشون رو خورده بودن و کپه مرگشون رو گذاشته بودن.
دراز کشیدم روی مبل تا کمی بخوابم و استراحت کنم.
نمیدونم چقدر گذشته بود و بین خواب و بیداری بودم که صدای جیغ و داد و غرش باعث شد از خواب بپرم.
آنسه داشت منو صدا میکرد.
از روی مبل پریدم پایین و رفتم سمت اتاق.
پسر بچه چسبیده بود به پنجره و با غرش سعی میکرد بپره بیرون و آنسه محکم گرفته بودش.
با تعجب به کشمکششون خیره شدم که آنسه با فریاد گفت؛
_چرا وایسادی؟
یه کاری کن.
این رو که گفت پسر بچه یکی محکم زد توی دهنش که خندم گرفت.
رفتم سمت در و هول هولکی گفتم؛
_من میرم ابوهادی رو بیارم.
بچه رو کشید پایین و پنجره رو بست و پرده هارو کشید.
بچه خر خر میکرد و خودشو به فرش اتاق میمالید.
صورتم رو جمع کردم و اب دهنم رو قورت دادم.
کل رو تختیم و فرش نه چندان تمیز اتاقم خونی شده بود.
همه جا خیس بود و چندتا از وسیله ها یا شکسته بودن و یا افتاده بودن وسط اتاق.
آنسه بدو بدو رفت بیرون و گفت؛
_مراقبش باش تا بیام.
خواستم دنبالش برم که در رو بست و قفلش کرد.
چندبار دستگیره رو کشیدم پایین و محکم در زدم اما فایده ای نداشت.
همیشه من باید اینجور وقتا خودم رو فدا میکردم.
الان خودش رفت بیرون که تلاش نکنه این بچه جنی رو نگه داره.
خوبش شد اون تو دهنی ای که خورد.
با اخم به پسربچه که روی زمین جون میکند خیره شدم.
_خدا لعنتت کنه چه مرگته!؟
ریدی تو کل اتاق!
با اینکه میترسیدم بلند شه و یه بلایی سرم بیاره و از ترس به در چسبیده بودم اینارو گفتم.
خوشبختانه انگار داشت درد میکشید یا با خودش درگیر بود چون هیچ توجهی به من نمیکرد.
انگار نمیتونست داد بزنه و زبونش گرفته بود چون تلاش میکرد اما فقط یه صدای غرش مانند ازش خارج میشد.
پوست شکمش رو گرفته بود و با ناخن های بلند و کثیفش سعی میکرد از هم بازش کنه و روش خش بندازه.
کاراش خیلی حس بدی بهم میداد و هول شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.
از طرفی دلم نمیخواست به خودش اسیب بزنه و از سمت دیگه نگران خودم بودم.
بلاخره در اتاق باز شد و ابوهادی اومد تو و من رو بیرون کرد.
خودم رو انداختم روی مبل و نفس عمیقی کشیدم.
از توی اتاق صدای غرش و داد و فریاد میومد و دوباره انگار چیزی شکست.
با حرص به در بسته خیره شدم و غریدم؛
_با این رفتاراش انداختینش توی اتاق من؟
باید میزاشتینش توی انباری.
آنسه چیزی نگفت و رفت توی اشپزخونه.
بلاخره همهمه اروم گرفت و ابوهادی به همراه پسر بچه از اتاق خارج شد.
دور گردنش و دستش یه پارچه سبز رنگ با کلمات عربی پیچیده شده بود و به زور راه میرفت.
احتمالا میبردش تا جنگیریش کنه چون آنسه هم بلند شد و همراه هم رفتن سمت در پشتی..
...
نگاهی به لیست خرید ها انداختم و از کوچه زدم بیرون.
هوا امروز نسبت به روزهای دیگه یکم خنک تر بود و حس خوبی بهم میداد.
واسه همین راضی شدم بیام خرید.
البته یکی از دلایل دیگش هم این بود که میخواستم از خونه فرار کنم.
وارد فروشگاه شدم و رفتم سمت یخچال و یه سوسیس بزرگ و دوغ برداشتم که نگاهم به قفسه ادامس ها خورد.
از بچگی عاشق ادامس بودم و اگر هرروز نمیخوردم میمردم.
الانم پولی که خودم داشتم اونقدری نبود که ادامس بخرم چون نیازش داشتم پس بیخیال شدم و رفتم تا بقیه خریدامو بکنم.
لیست خرید خیلی طولانی بود و نمیدونستم باید چطور ببرمش تا خونه.
بعد از برداشتن چیزهایی که آنسه توی لیست نوشته بود رفتم سمت قفسه ادامس ها و جلوش ایستادم.
نگاهی به دور و برم کردم تا مطمئن بشم کسی اطرافم نیست که نگاهم کنه.
دو بسته بایودنت برداشتم و درحالی که راه میرفتم اروم کردمشون توی جیبم.
وقتی به صندوق رسیدم مرد پشت میز خیلی عادی نگاهم میکرد و این یعنی چیزی نفهمیده بود.
پوزخندی روی لبم نشست و بعد از حساب کردن از فروشگاه زدم بیرون.
بسته ادامسم رو باز کردم و دوتا انداختم بالا.
وقتی بچه بودم چندباری از اشناهای ابوهادی چرت و پرت دزدیده بودم اما آنسه اون وسایل رو پیدا کرد و به ابوهادی گفت و اونم حسابی منو تنبیه کرد به همین دلیل همیشه میترسیدم دستم کج بره و ابوهادی بفهمه.
2 832
#part9
پوفی کشیدم و از روی زمین بلند شدم و رفتم توی خونه.
خبری از ابوهادی نبود و آنسه نشسته بود روی مبل و با تلفن صحبت میکرد.
کلا ابوهادی زیاد این قسمت خونه پیداش نمیشد و بیشتر توی خونه پشتی میموند.
قسمت عقب خونه یه در بزرگ داشت که به یه راهروی کاشی کاری شده منتهی میشد.
اونطرف راهرو میرسید به یه اتاق خیلی بزرگ که ابوهادی تقریبا بیشتر وقتش رو اونجا میگذروند و تموم کارهای مخصوص به جنگیریش رو هم اونجا انجام میداد و من به هیچ عنوان اجازه نداشتم برم اون قسمت، مگر اینکه خودش من رو میبرد.
آنسه هم فقط با کسب اجازه میتونست وارد بشه.
بدون حرف رفتم توی اتاقم و درو بستم.
پسربچه هنوز هم روی تخت خواب بود و صدای خس خس نفساش شنیده میشد.
سعی کردم نگاهم به سر و بدنش نیوفته تا حالم بد نشه.
من از بچه ها بدم میومد و حالا مجبور بودم یکی از نوع شپشو و جن زدش رو توی اتاقم تحمل کنم.
نمیخواستم لامپارو روشن کنم تا مبادا بیدار بشه و دوباره بهم حمله کنه پس پرده هارو کشیدم و پنجره هارو باز کردم تا هوا یکم عوض بشه.
همش حواسم بود سروصدا نکنم چون اصلا حوصله یه المشنگه دیگه رو نداشتم.
رفتم سمت کمدم و لباسامو از تنم در اوردم و پرت کردم توش.
شلوارمو پوشیدم و خواستم تیشرتمو بکنم تنم که نگاهم از توی اینه خورد به دوتا چشم که روم میخ شده بود.
یه لحظه ترسیدم و رفتم عقب که خوردم به میز.
اینه تکونی خورد و یکی از شیشه های خالی ادکلن افتاد روی زمین و با صدای بدی شکست.
خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و نیم نگاهی به شیشه خورده ها انداختم.
خداروشکر زیاد ریز نشده بود و میشد جمعش کرد.
دوباره زوم شدم روی پسر بچه که داشت نگاهم میکرد.
هنوز هم روی پهلوش خواب بود و پاهاش رو توی بغلش گرفته بود.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم تا مطمئن بشم قرار نیست بهم اسیب بزنه.
وقتی مطمئن شدم حالتاش کاملا عادیه و هیچ اثری از چیز مشکوکی توش وجود نداره لباسامو برداشتم و گذاشتمشون توی کمد و درشو خیلی سریع بستم.
از کنار تخت سطل زباله رو بلند کردم و رفتم تا شیشه خورده هارو جمع کنم.
همزمان که نگاهم به شیشه ها بود زیر چشمی پسر بچه رو میپاییدم تا یهو یه چیزی برنداره بزنه توی سرم.
بدون حرف نگاهم میکرد و هیچ تکونی نمیخورد.
با احساس سوزش بدی توی دستم نگاهم رو ازش گرفتم.
دستم بریده بود و به خاطر الکلی بودن شیشه ها میسوخت.
صورتم جمع شد و چند ثانیه به خون قرمز رنگ دستم خیره شدم.
زخم روی انگشتم هر لحظه سرخ تر میشد و خون راهشو روی پوستم باز کرده بود و اروم روی سرامیک میچکید.
به خودم اومدم و شال مشکی کنار میز رو برداشتم و به دستم فشارش دادم.
یه فوحش به همه اموات ابوهادی دادم و از روی زمین بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
نه که دستام خیلی صاف و صیقلی بودن، حالا باید یه زخم دیگه هم روشون تحمل میکردم.
دستمو شستم و یه چسب زخم زدم روش که آنسه وارد اشپزخونه شد.
اومد سمتم و خیلی بی تفاوت نگاهی به دستم انداخت.
نه از سر دلسوزی، بلکه به خاطر رفع فضولیش پرسید؛
_دستت چیشده؟
نکنه دوباره داری کارای الکی میکنی.
چند ثانیه با چشمای چپ شده نگاهش کردم و درحالی که چند ورق دستمال کاغذی برمیداشتم تا کف زمین رو پاک کنم گفتم؛
_اره حوصلم سر رفته میخوام ببینم خونم چه رنگه.
چون حرومزادم مشکیه یا قرمزه اما خب متاسفانه قرمز بود.
مثل خون خودت و شوهرت.
با حرص نگاهم کرد که پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاقم و درشو باز کردم.
زانو زدم روی زمین تا سرامیک قرمز رنگو تمیز کنم اما دیدم که هیچ خونی روی زمین نیست.
با تعجب کل زمین رو نگاه کردم و موکت رو زدم بالا اما بازم چیزی نبود.
با شنیدن صدای خر خر برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.
پسر بچه روی تخت نشسته بود و دستاش رو اهرم کرده بود دوطرفش تا نیوفته.
میتونستم رگ های کبودش رو از زیر پوست سفید و پر از زخمش ببینم.
چشمای خمار و گردش رو دوخته بود بهم و خیلی محکم و متقاطع نفس میکشید.
فکش اومده بود جلو و دهنش کمی باز بود.
نمیدونم چرا اما نفس هاش صدای خر خر میداد.
از روی زمین بلند شدم و جلوش ایستادم.
دوتا چشمای درشتش زوم شده بودن روی من.
دهنش هنوز باز بود و فکش توی حالت عادی قرار نداشت و همین باعث میشد حس کنم میخواد چیزی بهم بگه.
_چیه؟
چته؟
چرا اینطوری نشستی؟
چی تو دهنته؟
سرشو برد پایین اما چشماش هنوز هم به من خیره بودن و حالت ترسناکی ایجاد میکردن.
زبونش رو اروم اورد بیرون که مقداری خون همراه با اب از دهنش خارج شد و ریخت روی بدنش.
یه قدم رفتم عقب و سر جام سیخ ایستادم.
صحنه خیلی منزجر کننده و حال به هم زنی بود.
دندونامو روی هم فشردم و به زور گفتم؛
_تو خون من رو خوردی؟
چیزی نگفت و دوباره دراز کشید سر جاش که رو تختیم خونی شد.
صورتم رو جمع کردم و با تنفر نگاهش کردم.
انگار نه انگار کسی که مقابلم بود فقط یه بچه بود که اجنه اذیتش میکردن.
2 832
امیدوارم هیچوقت تجربش نکرده باشید.پارت اخر رو-
بنظر میرسه غزل ی روحیه جنگجو داشته باشه تا الان با خیلی چیزا کنار اومده و کسی چه میدونه قراره چه بلاهایی قراره سرش بیاری..
#kid
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
