𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 829
Подписчики
Нет данных24 часа
-47 дней
-3830 день
Архив постов
2 829
Repost from N/a
برادرزادهی 13 سالشو جر میده پارت واقعی رمان سرچ کن بخون💦🍒
بوسه های به #گردنش زدم وسط #سینه های #کوچولوش و رفتم پایین تر🍑🥵
#زبونمو روی#کـ•صش کشیدم
_اه #عمویی نکن اففف🔞💦
#شروع کردم به خوردنش #مک میزدم #زبونمو فرو میکردم #توش 👅🔥
شروع کردم به #مک زدن اونقدر #مک زدم که #کـ•صش #کبود شده بود
_اوم.#عمو 🍓♨️
_جون کوچولوی #حشریم
بلند شدم گفتم
_توام مال منو #بخور کوچولوم 💋👅
_اما عمو
جوابی ندادم #کیـ•رمو به #دهنش فشار دادم
دهنشو باز کرد مثل #ابنبات #کلاهکشو مک زد افففففف 💦🔥
_افرین #توله
بعد کلشو کرد تو #دهنش سرشو گرفتم و توش #تلنـ*به زدم. 🍆♨️
دلم میخاست تا صبح تو #دهنش باشه کامل #خیسش کرد از #دهنش دراوردم
برش #گردوندم...💋👅
https://t.me/+n9cdGqxr63JlMjg8
#پارت_9🔞💦
2 829
Repost from N/a
ارباب و اسلیوی که توی یه باند خلافکاری رابطه پنهانی دارن و...😱🚫💢❗️
اسلیوی که با شیطنت اربابش رو خام خودش میکنه... 😈🔞🔥❌
میخواستم #خوددار باشم اما به قدری توی کارش حرفه ای بود که #نتونستم روی پاهام وایسم!
از مو هاش کشیدم و روی #تخت پرتش کردم و یه آن روش #خیمه زدم که با #خنده گفت:
#جوووون اربابم #حشری شده...
#ضربه هام رو بی امان #توش #میکوبیدم و از لباش گاز میگرفتم و #میبوسیدم!
وقتی ازش #لباش دلکندم و سمت #گردنش رفتم و میکیدمش نفس #نفس زنان #نالید و #هق زد!🤤🔞🥵🍆♨️🍑
https://t.me/+3eTxhv8EGHNhZTY0
❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯
2 829
#مامی_لیتل_بوی
لیتل بویش پورن نکا میکنه🙈🥺
اروم ویراتور رو🥺
واردش کردم هق #هقی کردم
بلند شدم
-خوب خوب
مامان میره به کاراش برسه
امیدوارم پسرکم انقد ارضا بشه
ک دیگ هوس #پورن نکنه
اومم راستی دیگ #سیف وردت ک یادت نیس
صدام کنی هم نمیام
با روشن کردن #ویبراتور و گزاشتنش رو دور متوسط و شنیدن صدا عاحش از اتاق خارج شدم
صدای عاح نالش خیلی زیاد بود
هنوز بیس دقیقه نگذشته بود🥺
خنده ای کردم
پسرک لوسم
با شیطنت درجه ویبراتور رو زیاد کردم که جیغ بلندی کشید😍🤌
-هق مامااااا ع عاحححححح ا اوو عاح🥺🙈
#پارت واقعی
واران غم
https://t.me/+Vytn3Z72lww1Mzcx
https://t.me/+Vytn3Z72lww1Mzcx
2 829
🔱⚠️مثلثشیطان⚠️🔱
دختری که وارد #مثلثبرمودا میشه و شهر گمشده #آتلانتیس رو پیدا میکنه اما با دیدن #پادشاه آتلانتیس مجبور میشه باهاش #بخوابه و هر شب زیرش #ج_ر بخوره و #درد بکشه♨️🚫🔞⚠️
با #درد تو خودم گوشه تخت جمع شدم نصف تخت #خونی بود ولی اون بیخیال بلند شد رفت #حموم لباساش زو پوشید و من رو با درد تنها گذاشت🚫⛔️
(دارای صحنههای خشن و ممنوعه❌⚠️)
https://t.me/+ifUTCeq8svJmNmM0
https://t.me/+ifUTCeq8svJmNmM0
2 829
Repost from N/a
پسرک آروم خودشو رو #پاهای ددیش کشید و به #کمرش قوس داد.
-#ددی؟میشه #پاهاتو ازم دریغ نکنی؟
#عضو مرد رو بین #کپلای توپرش گذاشت و به جلو خم شد.
+ترجیح میدم اول #کاممو روی لبای #صورتیت ببینم..تو نمیدونی چه ترکیب #دیوونهکنندهای میشه!
ددیلیـتـلبــوی-گــی👅🍑💧
https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0
2 829
میگذارم که درد در بزند
سار از آشیانه پر بزند
باغبان هم به من تبر بزند
تو که سازندهی تبر باشی
تو نباشی، درختها زردند
2 829
همه سخنانش صرفا به این خاطر بود که به مردم خبر دهد زنده است.
بله من میشنوم، میبینم، حرف میزنم و راه میروم.
اما چه فایده که نیمه دیگر من نه میشنود، نه میبیند و نه دیگر راه میرود.
او نه تنها در خیال من، بلکه در دنیای بیرون هم مرده است.
2 829
Repost from N/a
⚠️🔱مثلثشیطان🔱⚠️
با ترس به #هیکل بزرگش که روی صندلی سلطنتی نشسته بود نگاه میکردم که اومد سمتم منو انداخت روی #کولش با دست و پای بسته #نمیتونستم از پسش بر بیام منو برد داخل یه اتاق و انداختم روی تخت ،شروع کرد به در آوردن #لباساش و اومد روم خیمه زد .
💦بگو ببینم چجوری تونستی وارد مثلثبرمودا بشی هوم؟ هیچکس نمیتونه زنده بمونه تو چی داری که تونستی ؟
با #ترس بهش نگاه کردم که سرش رو کرد تو گردنم شروع کرد به #گاز گرفتن مک زدن #محکم جوری که صدای جیغم بلند شده بود با حس آلتش که بیش از اندازه #کلفت بود روی بهشتم چشمام گرد شد ،
💦دستاتو باز میکنم باید خودت بشینی روی آلتم ، خب زود باش شروع کن .
آب دهنمو قورت دادم آروم خودم روی #آلتش نتظیم کردم ولی هرکاری میکردم داخلم نمیرفت یه نفس #عمیق کشیدم یهو نشستم روش که با #فرو رفتن سرش پاره شدن یهویی پردهام صدای #جیغم کل اتاق رو پر کرد ، #بیحال افتادم روش که بغلم کرد برمگردوند خودش رو بهم #فشار داد که صدای #پاره شدن بهشتم رو شنیدم بعدش سیاهی مطلق ⚠️🚫🔞♨️
رابطه با پادشاه آتلانتیس♨️🚫🔞⚠️
(دارای صحنههای خشن/ورود افراد زیر21سال اکیداً ممنوع🚫⚠️)
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
+و..ولی..درد.می..میک..میکنه..هق
رو سرش، #بوسه عمیقی زد و پاهاشو باز کرد و دستای #کوچولوشو رو #عضو برآمدش گزاشت.
-باید اینجوری #بمالیش...خب؟
+داداشی...هق...عجیبه..نمیخوام..
مزدا رو تو #بغلش جا به جا کرد و شلوارشو درآورد و به سر عضوش دست زد که #صداش بلند شد.
+ #داداشش...هق... #دست میزنی..یجوری میشه..
جلو #خندشو گرفت و انگشتشو دور عضو کوچیک داداشش #حلقه کرد و شروع به هندجاب کرد.
+هق..داداش..
سرعت #دستشو بالا و بیضه های کوچیکشو مالید.
وقتی لرزش بدنش بیشتر شد،حلقه #انگشتاشو تنگ تر کرد و #دستمال رو از کنار تخت ورداشت.بعد چند ثانیه،مزدا با گریه و ناله آرومی تو دستش #ارضا شد.
--------
برای داداش کوچیکش جق میزنه🤤💦
گی اسمات🔞🍆
https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0
https://t.me/+tucGHk0GnZdkYTU0
2 829
Repost from N/a
📚کافه رمان📚
📖فایل دنیای رمان📖pdf, فایل✨
از خوندن رمان های آنلاین خسته شدی؟🥺
رمان pdf کمیاب میخوای
رمان های #bdsm و #lgbt بیا هر چقدر دوست داری رمان #هات و #نایاب بخون💃
چنلی پر از رمان های #تکمیل شده با ژانر های مختلف از جمله:
#گی #لزبین #بی_دی_اس_ام 💦🔞
رمان های #جدید با پر از #صحنه های #اسمات و #هات 🔥
ژانر های بی نظیر #تریسام #فورســـــام 💦⛔️
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
2 829
#maslakh
#part284
در ماشین باز شد و مسیحا اومد تو.
مسیحا_خوبی؟
سرمو تکون دادم و بهش خیره شدم.
_اره، فقط یکم پشمام ریخته.
خندید و ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
توی مسیر همش داشتم به این فکر میکردم که بعد از این ماجرا ارسو دست از سرم برمیداره یا نه.
حس میکردم این ارامش الانم ارامش قبل از طوفانه.
هیچ چیز قرار نبود سر جاش باشه و من این رو میدونستم.
باید خودم رو برای چیزای بدتر از اینا اماده میکردم.
نمیدونستم زندگیم قراره به کجا بره، اما میدونستم اصلا چیزای خوبی در انتظارم نیست.
خداروشکر که توی این مسیر سخت مسیحارو دارم.
البته به شرط اینکه اسیبی بهش نرسه و اتفاقی براش نیوفته.
کاش بتونم تا اخر عمر ازش محافظت کنم، کاش بتونم بمیرم و تبدیل بشم به فرشته محافطش.
کاش هر اتفاقی که میخواد براش بیوفته سر من بیاد.
با کمال میل قبول میکنم و میزبانشون میشم.
برای مسیحا حتی مردن هم قشنگه.
بهش خیره شدم، موهاش ریخته بود توی صورتش و به روبه روش زل زده بود.
اروم زیر لب گفتم؛
_کاش میتونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم.
مسیحا_چیزی گفتی؟
_نه.
چطور؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_فکر کردم یه صدایی شنیدم.
_نه من چیزی نگفتم.
سرشو تکون داد و گفت؛
_اهنگ بزارم؟
_بزار.
تا رسیدن به خونهش به اهنگ گوش دادم و بیرون رو تماشا کردم.
کلیدو داد دستم و گفت؛
_تو برو منم میام.
مشکوکانه نگاهش کردم و گفتم؛
_هوم.
شاید یه دختری اینجاها قایم کردی من خبر ندارم.
مسیحا_چرا باید دختر قایم کنم.
_نمیدونم تو پیشینه خرابی داری.
مسیحا_منظورم اینکه اگه میخواستم یه دختر بدزدم یا مخ کنم قایمش نمیکردم، جلو خودت هرکاری میخواستیم میکردیم.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_اوم.
قبر خودتو میکندی.
خندید و در صندوقشو باز کرد.
وارد خونه شدم و درو گذاشتم روی هم.
چندتا گیاه جدید کنار پنجره بود و پرده ها کشیده شده بود.
حالا میتونستم ببینم که یه در کنار پنجره ها قرار داره.
بنظر میومد تراس باشه.
پیرهنمو در اوردم و انداختم روی مبل.
خونه بوی سیب زمینی یا نخود پخته شده میداد.
با یاداوری اینکه مسیحا و دایان نخود خوردن خندم گرفت.
رفتم توی اشپزخونه و نگاهی به قابلمه نخود انداختم.
کمی سوخته بودن.
یدونه خوردم و در قابلمه رو گذاشتم.
اخه مگه نخود اب نداره، چطور ممکنه بسوزه.
بطری شیشه ای روی اپن رو برداشتم و یکم خوردم که طعم تلخش توی دهنم پیچید.
در باز شد و مسیحا با کلی خرید اومد تو.
بطری و گذاشتم سر جاش و گفتم؛
_چرا نگفتی وایسم کمکت کنم.
خریدارو گذاشت روی اپن و گفت؛
_اونوقت دخترم اذیت میشه.
قیافم رفت توی هم و نگاهش کردم که خندید.
_من پسر دوست دارم.
مسیحا_من دختر دوست دارم.
_اره خب، شکم توعه تو انتخاب میکنی که جنسیتش چی باشه.
رفت سمت یخچال و یه قوطی نوشابه ازش خارج کرد.
بطری شیشه ای روی اپن رو برداشت و درحالی که میرفت سمت مبل گفت؛
_دوتا لیوان بیار.
رفتم توی اشپزخونه و دوتا لیوان شیشه ای برداشتم.
_بریم توی تراس؟
مسیحا_باشه.
پیرهنمو پوشیدم و پشت سرش وارد تراس شدم.
نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو فرستادم توی ریه هام.
به خیابون نسبتا شلوغ خیره شدم.
خونه مسیحا سر اصلی بود برای همین تردد و ازدحام توی خیابونشون خیلی زیاد بود.
نشستم روی صندلی فلزی و تقریبا پهن شدم.
انقدر بزرگ بود که اگه دایان و الیکا باهم روش مینشستن بازم جا داشت.
مسیحا وسایل توی دستش رو گذاشت روی میز و گفت؛
_برم خوراکی بیارم.
سرمو تکون دادم و به گوشیش که روی میز بود خیره شدم.
همون لحظه صدای پیام گوشیش بلند شد.
به مسیحا که داشت میرفت سمت اشپزخونه نگاه کردم و گوشیشو برداشتم.
شخصی به نام عسل بهش گفته بود کی همدیگه رو ببینیم عزیزم.
_خب زهر مار.
گوشیو گذاشتم روی میز و به خیابون خیره شدم.
مسیحا درو باز کرد و با چندتا خوراکی توی دستش اومد توی تراس.
خوراکیارو گذاشت روی میز و گفت؛
_گشنته؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_نه ناهار خوردم.
سرشو تکون داد و نشست روی صندلی.
خندیدم و گفتم؛
_میخوای از اون نخودای سوختت بهم بدی؟
مسیحا_اتفاقا سوختش خوشمزه تره.
_میدونستی اونایی که چیزای سوخته دوست دارن کم خونی دارن؟
مسیحا_پس این یعنی دایان پر خونی داره.
به زور نخود خورد.
_شاید نمیخواست مثل تو چسو باشه.
مسیحا_من چسو نیستم.
_اره.
به تو میاد گوزو باشی، از اینا که خیلی بلند میگوزن طوری که فکر میکنی رعدو برق زده.
چشماشو ریز کرد و گفت؛
_تو از اون چسو کوچولوهایی هستی که در خفا میچسن و سریع محلو ترک میکنن تا چسشون لو نره.
بعدم اگه کسی فهمید میندازن گردن یکی دیگه.
از اونایی که چساشون بوی گوجه گندیده میده.
خندیدم و گفتم؛
_خب به نفعته شبا کنار من نخوابی.
خندید و در نوشابه رو باز کرد.
یکم از محتویاط بطری شیشه ای توش ریخت و داد دستم.
بهش خیره شدم، باد میزد و موهاش رو تکون میداد.
_بیا خاطره خنده دار واسه هم تعریف کنیم.
2 829
#maslakh
#part283
مسیحا_شاید من بتونم برات کاری بکنم.
کامی گرفتم و دودشو فوت کردم بیرون.
_چیکار؟
مسیحا_میتونم زنگ بزنم به ارسو و ازش خواهش کنم کاری باهات نداشته باشه.
در ازاش پولی چیزی بهش بدم.
خندیدم و گفتم؛
_اولا که شماره ارسو رو نداریم.
دوما اون خودش زن کدخدا بوده و یه ویلا به اون بزرگی داشته.
معلومه که به پول نیازی نداره.
سوما چرا اصلا باید به حرفت گوش بده.
مسیحا_چون من براش فرق دارم.
اخمام رفت توی هم و بهش خیره شدم.
قیافش خیلی جدی بود و اصلا بهش نمیومد درحال شوخی کردن باشه.
_چه فرقی اونوقت؟
درضمن، احتمالا اگه بفهمه باعث فرارم شدی یه چندتا جنم برای تو بفرسته.
مسیحا_یه چیزایی هست که تو نمیدونی.
_چی؟
مسیحا_ایلین رو میشناسی؟
_اره.
راجبش بهم گفت، گفت دخترشه.
مسیحا_ایلین مامان منه.
پوکر بهش خیره شدم.
خندیدم و گفتم؛
_باشه سه بار.
مسیحا_جدی میگم.
حتی میتونم ببرمت خونمون و شناسنامه مامانم رو نشونت بدم.
نوشته ایلین زمانی.
اب دهنمو قورت دادم.
خیلی جدی داشت نگاهم میکرد.
اثری از خنده یا شوخی توی صورتش نبود.
انگار واقعا داشت راست میگفت.
اگه غیر از این بود از کجا میدونست که ایلین زمانی کیه و از کجا اهین رو میشناخت؟
چیزی که میشنیدم رو باور نمیکردم.
ایلین واقعا دختر ارسو بود؟
یعنی ارسو میشد مامانبزرگ مسیحا؟
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از میز گرفتم.
_ولی مگه اسم مامان تو سدا نبود.
مسیحا_سدا صداش میکنیم.
از وقتی با بابام ازدواج کرد اسمش رو عوض کرد.
_اگه ارسو مادربزرگته چطور نشناختیش؟
چرا زودتر بهم نگفتی؟
اصلا اون چرا نفهمید؟
مسیحا_من فکر میکردم تشابه اسمیه.
بعدم اونروز من اصلا ارسو رو ندیدم.
_ولی پسرش رو که دیدی.
اونم تو رو دید، چطور همو نشناختین؟
نفس عمیقی کشید و بهم خیره شد.
مسیحا_ببین رستا، میدونم باورش سخته.
ولی مامانم بعد از ازدواج با مادرش قطع ارتباط کرد.
مامانبزرگم فقط یبار منو دیده.
میخوای بدونی چرا مامانم انقدر ازم بدش میومد؟
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_یه قبیله ارمنی هست به نام ایتاش.
این قبیله علاوه بر اینکه خیلی پسر پرستن به شدت از فرزند دختر بدشون میاد.
به طوری که حتی بعضیا مثل مردم عربستان تو زمان قدیم دختراشون رو زنده به گور میکردن!
با تعجب بهش خیره شدم.
مسیحا_دقیقا ارسو هم جز همون قبیلست.
همیشه از مامانم متنفر بود و دوقلوهاشو بیشتر دوست داشت.
مادرم توی این شرایط بزرگ شد که دیوونه شد.
از طرفی هم منم یه دختر بودم توی این خانواده.
و به همون اندازه به منم نفرت میورزیدن.
علاوه بر اون وقتی که بدنیا اومدم ارسو به مامانم گفت که دخترت قراره همجنسگرا بشه.
گفت که یه ادم خراب و فاسد میشه.
مادرم برای همین از من متنفره و اونطور باهام رفتار میکنه.
به هر حال خون ارسو توی رگاشه و از سمتی هم عقده های خودش رو سر من خالی میکنه.
_باشه.
خیل خب.
ولی من هنوز نفهمیدم چرا تو اهین رو نشناختی.
ادم مگه میتونه دایی خودش رو نشناسه.
یا اون اصلا چطور نفهمید تو خواهر زادشی؟
مسیحا_مادرم بعد از ازدواج با خانوادش سر یه موضوعی دعواش میشه.
دقیقا نمیدونم چی ولی میدونم که حتی میخواستن مامانم رو بکشن.
از سمتی هم با ازدواجش یه جورایی از اون خونه و شهر فرار کرد.
یه دلیل دیگشم به دنیا اوردن من بود، چون من بچه اول بودم و دختر هم بودم ارسو مامانم رو طرد کرد.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چرا؟
مگه دست خودش بود؟
مسیحا_ارسو هر کاری کرد تا من پسر بشم، از دعا گرفته تا طلسم و سپردن این کار به جن ها.
ولی با تموم اینا من بازم پسر نشدم و یه جورایی به مادرم و من تهمت نحس و کافر بودن زدن.
نگاهمو ازش گرفتم و به پنجره های کافه دوختم.
هضم حرفایی که شنیده بودم یکم برام سخت بود.
مسیحا_به خاطر همونه که همدیگه رو نمیشناسیم.
منم تنها چیزی که ازش دیده بودم عکسش بود.
وقتی خواستم ارسو رو بزنم قیافشو دیدم و شناختمش..
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_باورم نمیشه.
مسیحا_منم بودم باورم نمیشد.
_بیچاره مامانت، بیچاره تو.
مسیحا_مادرم خودش از ریشه مشکل داره و یکیه بدتر از اونا.
پس بیچاره نیست.
بیچاره منو پدرم که اخر مامانم به کشتنش داد.
_فکر کردم با تو توی تصادف بود.
به جاسیگاری روی میز خیره شد و گفت؛
_اره ولی دلیل اصلی دعوامون مامانم بود.
اون باعث شد دعوامون بشه و من حواسم پرت بشه تصادف کنم.
چیزی نگفتم.
مسیحا_خوبی؟
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_میشه از اینجا بریم؟
بلند شد و گفت؛
_اره.
اره، حتما.
سوییچ ماشین رو داد دستم و گفت یه چیزی باید به دایان بگه بعدش میاد.
از بچه ها خدافظی کردم و از کافه زدم بیرون.
هوا ابری بود و خورشید پشت ابرها مخفی شده بود.
خیابونا به خاطر بارون شدیدی که دیشب بارید خیس بودن و اسمون کمی تیره بود.
در ماشین رو باز کردم و توش نشستم.
به خیابون و ماشینا که بی توجه به من راه خودشون رو میرفتن و کار خودشون رو میکردن خیره شدم.
2 829
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
بانو مثل همیشه بعد از #پلاگ تایم کوتاهی رو برای #عادت کردن و پذیرفتن #دردش بهم دادن. 🔥💦
از اونجایی که #دستور جدید نداشتم، دوباره رو همون #پوزیشن #سجده برگشتم و منتظر دستور موندم. 🔞😱
ولی به محض #پوزیشن گرفتن، درد تیر #کِشنده #ترکه سورپرایزم کرد. ⛓🩸
دست #راستم رو زیر #پیشونیم گذاشتم و #باسنم رو بالاتر گرفتم ، تا #تعادلم رو بهتر حفظ کنم که....🍆💧
°•°https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh ⚠️♨️
°•°https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh ⚠️♨️
2 829
Repost from N/a
یه چنل برات پیدا کردم وویی نگو باقلواااا🤤🙈
♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️♨️
پیدیاف رمان های سک**سی کامل شده با هر ژانری و با خلاصه هاشون😈🔞👇
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
حتی موتونی درخواست رمان بکنی و سریععع برات پیدیافش رو بزارن😍💦
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
پسسسس منتظر چی هستیی بزن رو لینک زیر و بترکون❤️🔥🚷👇
https://t.me/+xSZdcmpyVTE0ZDY0
🍻🍻🍻🍻🍻🍻🍻🍻🍻🍻🍻
2 829
Repost from N/a
خانوادش مجبورش کردن زن بگیره اما مامیش میفهمه و...😈💦🍑🍷
+ #مامی بخدا من نخواستم برم خاستگاری، خانوادم #مجبورم کردن🥺🔞🍆
مامی عصبی چنگی به #عضوم زد که صدای #فریادم بلند شد با حرص #لب زد:
_این دلیل میشه که تو اسم هر #حروم زاده ای رو تو شناسنامت بیاری؟👿⚠️💢
حرفی برای #زدن نداشتم و فقط سعی کردم خودمو از #دستش نجات بدم که #یدفه پرتم رو تخت و #لوله ای برداشت با پوزخند گفت:
_زنت #میدونه امروز قراره مامیت #جرت بده؟👅♨️🫐
https://t.me/+HF46cE5-mEI5MmU0
2 829
لیتل بویی که به خواست میسترسش آنال میشه و ......😱🔥💦
#پارت_واقعی #اسلیوبوی_مامی
#عروسک رو جلو #چشمش تکون دادم و رو زانو بلند شد و سعی میکرد با #دندون ازم بگیره و هربار #کنار میکشیدم و دوباره تلاش میکرد. #پت پلی آمادگی قبلی لازم داشت و نمیخواستم بیشتر از این #اذیتش کنم. عروسکش رو #جلوش گرفتم و با #دندون گرفت ،مشغول بازی شد. 💦💦
همونطور که خم شده بود و حالت #سجده داشت ، #آنال بادس رو بیرون کشیدم. #نفسش حبس شد و رها کرد.
درسته قصد آنال #سکس نداشتم اما دلیل نمیشد آرش هم اینو بدونه. حداقل نه تا وقتی که من بخوام....🔞😈🔥
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍🖇
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍🖇
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍🖇
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#مامی_لیتل_بوی🙈🧨🍑
لبه #تخت کمیل نشستم و بدون اینکه #نگاهش کنم تاپمو در اوردم و یه #گوشه انداختم. حس کردم که کمیل #یواشکی پتو رو کنار زده و داره به من #نگاه میکنه
-میتونی سوتینم رو باز کنی بیبی؟💥🍭🍋
انقدر حرکتم #یهویی بود که ناچار و خجالت زده از #پتو بیرون اومد و #پشتم ایستاد. با #تردید دستشو رو گیره #سوتینم گذاشت و آروم بازش کرد. از تو آینه به کمیل #خیره شدم که متوجه شدم نگاهش همچنان رو #سینه هامه
+دستاتو بزار سینه هام🍯🍷🍇
#متعجب نگام کرد و نفسشو آروم بیرون فرستاد و دستشو از #پهلو هام رد کرد و به سینه هام رسوند. با #تردید سینه هامو تو دستاش گرفت و اما میتونستم #لرزش دستاشو حس کنم🍓🍻
#دستمو رو دستاش گذاشتم و #فشاری بهش دادم که سینه هام تو دستش #چلونده شد. از #خجالت سرشو تو شونم پنهون کرد و دوباره فشاری به سینم اورد🧸🎀
برگشتم و دستمو رو سینش گذاشتم و# هلش دادم که رو تخت پخش شد. روش #خیمه زدم و کنار گوشش با اغوا لب زدم:
+مامی دلش برای میک زدنات تنگ شده بیبی🍒🍼
پارت ۵۴ و ۵۵ رمان😈🔞💦
https://t.me/+HF46cE5-mEI5MmU0
https://t.me/+HF46cE5-mEI5MmU0
لیتلش باهاش قهر بود اونم این شکلی از دلش در اورد🤤👅🔞🔥
