ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 838
Подписчики
-324 часа
-57 дней
-7130 день
Архив постов
دوستان از اونجایی که خیلی سوال کردید و اکثرتون عکس کرکترهای رمان مونارک رو ندیدین، میتونین با سرچ کردن هشتگ اسمشون عکسهاشون رو پیدا کنید. #ghazal #araz #ahoora #tina #ava #sarina #arshia

#part217 از اونجایی که صدای سارینارو وقتی بیرون بود شنیده بودم گفتم؛ _دوست دخترت ناراحت نشه. ماگ حاوی قهوه رو کنارم گذاشت و خیلی جدی گفت؛ _دوست دخترم نیست. و بهش هیچ ربطی نداره. ابروم رو انداختم بالا و سرم رو تکون دادم. روی میز نشست و بهم نگاه کرد. به لیوان سبز رنگ اشاره کرد و دستش رو جلوی دهنش گرفت و با چشم‌های خمارش بهم خیره شد. لیوان رو برداشتم و تلاش کردم وضعیت مزخرف چند دقیقه پیش رو فراموش کنم و جدی و خونسرد باشم. اراز_دوست داری تعریف کنی؟ بدون مکث گفتم؛ _امروز فهمیدم مامانم با عموی بابام رابطه داشته. ابروهاش پرید بالا که ادامه دادم؛ _و احتمالا یه برادر دارم. چشماش تنگ تر شد و با خونسردی گفت؛ _احتمالا؟ نفس عمیقی کشیدم و کمی قهوه خوردم. _هنوز مطمئن نیستم. اراز_میدونی کیه؟ سرم رو تکون دادم و به ارومی گفتم؛ _تو هم دیدیش. نگاهش رو ازم گرفت و به گردنبند سارینا که حالا روی میز بود دوخت. اراز_تنها کسی که من از اطرافیانت دیدم همون پسرخالت بوده که عکسشو نشونم دادی. _اره. خودشه. اراز_مگه پسرخالت نیست؟ خالت و عموی بابات ازدواج کردن؟ _نه. دروغ گفته بودم. نفس عمیقی کشید و چند ثانیه بدون حرف انگشتش رو کنار لب های ظریف و خوش رنگش نگه داشت. اروم ناخنش رو روی دندونش کشید و درحالی که ابروهاش توی هم فرو میرفتن گفت؛ _چرا؟ _چون گوشیش رو دزدیده بودم. اراز_برای چی؟ میخواستی چیزی متوجه بشی‌؟ توی دلم به اینهمه سادگیش خندیدم. البته کسی باید میبود تا به احمق بودن خودم بخنده، چرا که تعریف کردن این خزعبلات میتونست جزء اشتباه ترین کارهای زندگیم باشه. رسما داشتم اعتراف میکردم که واقعا کیم و چه‌کارم. اب دهنم رو قورت دادم و با خنده و لحنی سوالی گفتم؛ _شاید چون پدرش گوشیم رو شکسته بود؟ حالا به نظر میرسید واقعا گیج شده باشه. هر کلمه‌ای که به زبون میوردم انگار پاره سنگی جلبک زده از ته دلم به بیرون مینداخت و میتونستم یه نفس عمیق و راحت بکشم. این حس فهمیده شدن رو دوست داشتم. نیاز بود کسی کشفم کنه. میخواستم اراز اون ادم باشه. دلم میخواست تمام تکه های گم شدم رو پیدا کنه، کنار هم بچینه و با انگشت‌های ظریفش لمسشون کنه. نگاهی به سر تا پام انداخت. انگار تازه داشت یه چیزهایی رو متوجه میشد. دلیل هزاران رفتار عجیب و بی دلیلی که ازم دیده بود. نفسش رو داد بیرون و با صدای خوش اهنگش گفت؛ _چرا؟ لبم رو کشیدم توی دهنم و بعد از تر کردنش گفتم؛ _چون دیر رسیده بودم خونه. اراز_به اون چه ربطی داره؟ _توی خونه‌ش زندگی میکنم. اراز_مامان بابات کجان؟ _یبار گفته بودم. مردن. لب باز کرد تا چیزی بگه اما انگار جلوی خودش رو گرفت. کمی بهم نزدیک تر شد و موهای موج دارش رو زد پشت گوشش. نفس عمیقی گرفت و به زمین خیره شد. حالا لباش کمی به جلو متمایل شده بودن و فاصله کوتاهی با وجود به هم چسبیده بودنشون بینشون وجود داشت که باعث میشد تمام بدبختیام از یادم بره و بخوام لبام رو لاش جا بدم. موهام رو زدم پشت گوشم. حالا حالم به بدی چند دقیقه پیش نبود و احساس نسبتا بهتری داشتم. اراز_کبود بودن دستت و اون بیمارستان رفتن واسه خفگی هم کار اونه؟ از سوالش تعجب نکردم، چرا که قطعا دفترچه‌‌م رو دیده بود. سرم رو تکون دادم و قبل از اینکه چراش رو بپرسه گفتم؛ _چون فهمید با اهورا خوابیدم. ابروهاش پرید بالا و نگاهش رو از چشمام گرفت و به گردن و بعد پاهام و فرش دوخت. این چهره جدی، گیج و اشفته‌ش رو دوست داشتم. همونقدر که لبخند به لب‌های ظریف و دندون‌های مرتبش میومد، اخم رو لای ابروها و تنگ شدن پلک‌های برجسته و چشمای سبزش میخواستم. یه ابروش رو انداخت بالا و صداش رو صاف کرد. اراز_جدا؟ من.. نگاهم رو ازش گرفتم و توی اتاق چرخوندم. _میدونم که میدونستی این موضوع رو. بارها با حرفات کوبیدیش توی سرم. حالا کم کم داشتم حرصی میشدم. یاداوری لحظه‌ای که اهورا بهم قول داد این موضوع رو به هیچکس نگه و اون نگاه های بد و تیکه‌های اراز همش از ذهنم میگذشتن. _فقط فکر نمیکردم بخواد به کسی بگه. چون من ازش خواهش کرده بودم بین خودمون بمونه. چون اگر اونکار رو نمیکردم قطعا میمردم. ولی خب ده برابر بدترش سرم اومد. نگاه بدی بهش انداختم که لباش رو کمی از هم فاصله داد و دندوناش رو به هم فشرد. همچنان اخم به چهره داشت و چشماش توی حالت تنگ شده قرار داشتن. اراز_میمردی؟! متوجه شدم اهورا دلیل کارم رو بهش نگفته. هرچند که دروغ بود، اما میتونست وضعیت رو بهتر کنه. _میتونی بری دلیلش رو ازش بپرسی. اونکه بلده حرف ببره بیاره، اینم روش. تا قبل از این موضوع از مطلع بودن اراز مطمئن نبودم. اما حالا که از زیر زبونش کشیدم و خودم رو راحت کردم، متوجه عوضی بودن اهورا شدم. نه تنها قولش رو شکست، بلکه دلیلم واسه اینکار رو توضیح نداده بود!

#part216 نگاهم رو ازش گرفتم و به موکت خاکستری روی زمین دوختم. یه گردنبند دقیقا کنار تخت روی زمین افتاده بود. بی توجه به سوالش گفتم؛ _اگر این مال توعه حرفی که دم در زدم رو پس میگیرم. گیج نگاهم کرد و بعد سرش رو انداخت پایین تا گردنبند قلبی نگین کاری شده روی زمین رو ببینه. موهاش رو که ریخته بود روی صورتش زد کنار و با همون لحن اروم و گیج گفت؛ _مال من نیست. فکر کنم واسه سارینا باشه. دیشب اینجا بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حس بدی که بهم دست داده بود رو مخفی کنم. موهام رو که خیس و نامرتب دورم ریخته بود با دست زدم بالا و نشستم روی تخت. اگر سارینا دیشب اینجا بود و الان توی پذیرایی نشسته بود پس قطعا شب رو همینجا روی تخت کنار هم خوابیده بودن. نفس عمیق کوتاهی کشیدم و سعی کردم بغضم رو کنترل کنم. احساس دوست نداشته شدن میکردم. هیچ احدی روی زمین توجهی به من نداشت و همه درگیر زندگی خودشون و ادمای اطرافشون بودن. دوست داشتم برای یک بارم که شده اولویت کسی باشم. اما حالا که اینهمه حال بدی داشتم کسی نبود که به خواسته خودش کنارم باشه و ارومم کنه و باید اینجوری با این سر و وضع خودم جست و جوش میکردم و مزاحم خلوتش با دوست‌ها و اکسش میشدم! سرم رو انداختم پایین و برای هزار و چندمین بار توی 19 سال زندگیم به فکر خودکشی افتادم. لب‌هام رو به هم فشردم و دستام رو جلوی صورتم گرفتم تا اشکایی که احتمالا تا چندثانیه دیگه کل صورتم رو احاطه میکردن با چشم‌های قشنگ سبزش نبینه. بدون اینکه بتونم کنترلی روی دستا و بدن لرزونم داشته باشم چشمام رو روی هم فشردم. کنترلم رو از دست دادم و هقی زدم که با تعجب اسمم رو صدا زد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و از روی تخت بلند شدم. اراز_چت شده؟ چرا گریه میکنی؟ اهورا کاری کرده؟ صورتم رو جمع کردم و درحالی که به در نزدیک میشدم با بغض نالیدم؛ _ببخشید. نباید میومدم اینجا. مزاحمتون شدم. در رو باز کردم که دستش روی دستم نشست و کشیدش عقب. سرم رو انداختم پایین و اشکم رو پاک کردم ‌که دستام رو کشید سمت خودش و بغلم کرد. لبام لرزید و سرم رو به گردن و شونه‌هاش فشردم. دستش نوازش وار توی موهام نشست و اروم گفت؛ _مزاحم نیستی. دستام رو دور کمر باریکش گره زدم و خواستم چیزی بگم اما نتونستم. حالا تمام سلول‌های پوست سرم میتونستن نوازش‌های نرم انگشتاش رو حس کنن. اراز_میلرزی. لباسات رو عوض کن، منم یه قهوه درست میکنم حالت بهتر شه تا حرف بزنیم. خواست بکشه عقب اما محکم‌تر توی بغلم فشردمش. _نه. نرو. احساس میکردم که دارم هذیون میگم. دستاش رو برد پایین و روی کمرم کشید. احمقانه بود اما ارزو میکردم تا ابد همینجا توی بغل گرمش بلرزم. تا وقتی که خشک بشم و دیگه هیچ حرکتی نکنم. _کاش تورو توی قبر باهام.. حالا نمیدونستم باید چه فعلی برای حرفی که بی پروا از دهنم خارج شده بود پیدا کنم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به گردنش فشردم. احساس ضعف میکردم. کشیدم عقب و نفس عمیقی کشیدم. احساس میکردم با اون موهای مرطوب و شلخته و چشمای سرخ و خیس واقعا زشتم. نشوندم روی تخت و لباس‌هارو اون‌طرفی کرد و گفت؛ _بپوششون تا گرم شی. نیم نگاهی به لباس های روی روتختی انداختم و سرم رو تکون دادم. اراز_اگر میخوای برم بیرون راحت باشی. سرم رو خیلی اروم به چپ و راست تکون دادم و لب‌هام رو به هم فشردم. ژاکتم رو از تنم در اوردم و تیشرت خونگی مسخرم رو خیلی سریع از تنم خارج کردم تا نگاهش بهش نیوفته. بد نبود اما، حس خوبی بهش نداشتم. حالا میتونستم سنگینی نگاهش رو روی بدنم حس کنم. از اونجایی که نمیتونستم نیم تنه خیسم رو تحمل کنم پشتم رو بهش کردم و از تنم خارجش کردم. حالا میتونستم از اینه کنار تخت متوجه بشم که بدون حرف بهم زل زده و اروم نفس میکشه. تازه متوجه شدم که میتونه از توی اینه تصویر لختم رو ببینه. خیلی سریع لباس روی تخت رو چنگ زدم و پوشیدمش. انگار متوجه شد چون خودش رو جمع کرد و گفت؛ _ندیدمت. اینه توی زاویه دیدم نیست. سرم رو تکون دادم و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کردم و بدون حرف از توی اینه بهش خیره شدم. انگار متوجه اینکه راحت نیستم شد چون بدون حرف در رو باز کرد و رفت بیرون. نفس عمیقی کشیدم و با پشت دست اشکام رو پاک کردم و موهام رو که به پوست خیسم چسبیده بود زدم کنار. شلوار رو پوشیدم و روبه در نشستم. دوست داشتم دراز بکشم و برم زیر پتو اما نمیتونستم حرکت کنم و از طرفی شاید دلش نمیخواست کسی به جز سارینا روی تختش بخوابه. بعد از چند دقیقه در باز شد و با یه ماگ اومد تو و در رو پشت سرش بست.

photo content
+1

#part215 با وجود همه اینا یه احترام خاصی توی ذهنم براش قائل بودم. همیشه سعی میکردم با تصور کردنش توی هر شرایطی خودم رو اروم کنم. اما حالا واقعا نمیدونستم باید به عنوان چجور ادمی ازش یاد کنم. چطور تونسته بود با اون مرتیکه احمق باشه و یه بچه ازش بدنیا بیاره. البته که خیالم راحت بود که به بابای من خیانت نکرده، چون ارشیا از من چهارسال بزرگتر بود. اما هیچ جوره نمیتونستم خودم رو اروم کنم. اگر اون زنیکه هیچوقت کاری با ابوهادی نداشت، ممکن بود وضعیت من اینجور نشه. به خودم که اومدم متوجه شدم جلوی در خونه ارازم و بارون کاملا خیسم کرده بود. شلوارم واقعا احمقانه به نظر میرسید و کفشای کهنه‌م کمی از دمپایی نداشتن. تنها نکته جالب ماجرا ژاکتم بود، که اونم به لطف تیشرت ابی مسخره‌م خنده دار بنظر میرسید. از اونجایی که در باز بود هولش دادم و وارد شدم. رفتم سمت پله‌ها و تند تند ازشون بالا رفتم. وقتی به طبقه دوم رسیدم، تونستم سروصدایی که از خونه‌ش میومد رو تشخیص بدم. از اون گذشته چندتا کفش دخترونه پشت در خودنمایی میکرد. اب دهنم رو قورت دادم و از سر بیچارگی نگاهی به سقف انداختم. الان باید با این وضعیتم میرفتم تو؟ انقدر سردم بود و میلرزیدم که کم مونده بود همونجا بیوفتم و بمیرم. از سمتی هم نمیتونستم اینهمه راه رو دوباره برگردم خونه. با فکر کردن به همه این‌ها و اوج تنها بودنم بیشتر گریم میگرفت. بلاخره تصمیمم رو گرفتم و چندبار در زدم. صدای پای کسی اومد و بلافاصله در باز شد. با دیدن اراز احساس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد. انگار از دیدنم متعجب شد چون ابروهاش پرید بالا و بدون حرف از نظر گذروندم. حتی خودم هم میدونستم چه وضعیت داغونی دارم. اب دهنم رو قورت دادم و به داخل خونه نگاه کردم که سارینا رو دیدم. اب دهنم رو قورت دادم و چشم چرخوندم. اراز_غزل!؟ چیشده؟ چرا اینجوری‌ای؟ چیزی نگفتم و لب‌هام رو به هم فشردم. حالا از شدت سرما میلرزیدم و به خاطر رطوبت لباسام به خارش افتاده بودم. یه بار دیگه اسمم رو تکرار کرد که اب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو. بدون اینکه چیزی بگم دستام رو دور گردنش گذاشتم و بغلش کردم. سرم رو توی گردنش فرو بردم که موهاش با صورتم برخورد کرد و تونستم بوی عطرش رو حس کنم. نیاز داشتم انقدر بوش کنم تا ریه‌هام پر بشن. لب هام لرزید و نفس عمیقی کشیدم که دستش اروم دور کمرم نشست. میتونستم از حرکات اروم و بلاتکلیفش بفهمم که تا چه حد تعجب کرده. برای چند ثانیه توی بغلش موندم و نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم. دستش رو به حالت نوازش وار روی کمرم حرکت داد که حس عجیبی به وجودم تزریق شد. بلاخره بعد از چند ثانیه کشیدم عقب که نگاهش به چشم‌های خیسم خورد. اخماش به هم گره خورد و درحالی که کمی بیرون میومد و در رو پشت سرش روی هم میزاشت گفت؛ _چیشده؟ چرا گریه میکنی؟ لحنش اروم بود، ولی با این حال صدای قشنگش توی راهرو میپیچید. دوست داشتم دوباره بغلش کنم. موهاش رو از جلوی صورتش زد کنار که نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _فقط حالم یکم بد بود. هیچ کسی جز تو به ذهنم نرسید که بخوام برم پیشش.. پوزخندی زدم و ادامه دادم؛ _بهت نیاز داشتم. حالا داشتم حرفایی رو میزدم که اگر هوشیار بودم به هیچ وجه به زبون نمیوردم. اراز_کسی اذیتت کرده؟ شونم رو انداختم بالا که در رو باز کرد و گفت؛ _بیا تو، الان سرما میخوری. از اونجایی که واقعا سردم بود تعارف الکی نکردم و خم شدم تا کفشام رو دربیارم. وقتی رفتم تو تازه متوجه وجود چندتا دختر توی خونه شدم. امیدوار بودم که تینا و اوا هم توشون باشن اما خب اشتباه فکر میکردم. تنها اشناهای اون جمع پنج نفره دیانا و سارینا بودن. سارینا با چشم های تنگ شده و دیانا با تعجب نگاهم میکرد. اراز انگار متوجه شد که اصلا حس خوبی با دیدنشون نگرفتم چون اروم دستم رو گرفت و به سمت اتاق هدایتم کرد. پوستش گرم بود و من رو هم کمی گرم میکرد. در رو بست و بدون حرف رفت سمت کمد که نگاهی به اطرافم انداختم. اولین بار بود اینجارو میدیدم. اراز_چرا رنگت انقدر سفیده؟ چیزی خوردی؟ _نه. حالا احساس میکردم که به اندازه کافی نگرانم نشده. یه دست لباس گرم گذاشت روی تخت و بدون حرف بهم خیره شد. اراز_نگفتی چیشده. این چه سر و وضعیه؟ ادم توی این هوا میزنه بیرون؟

#part216 نگاهم رو ازش گرفتم و به موکت خاکستری روی زمین دوختم. یه گردنبند دقیقا کنار تخت روی زمین افتاده بود. بی توجه به سوالش گفتم؛ _اگر این مال توعه حرفی که دم در زدم رو پس میگیرم. گیج نگاهم کرد و بعد سرش رو انداخت پایین تا گردنبند قلبی نگین کاری شده روی زمین رو ببینه. موهاش رو که ریخته بود روی صورتش زد کنار و با همون لحن اروم و گیج گفت؛ _مال من نیست. فکر کنم واسه سارینا باشه. دیشب اینجا بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حس بدی که بهم دست داده بود رو مخفی کنم. موهام رو که خیس و نامرتب دورم ریخته بود با دست زدم بالا و نشستم روی تخت. اگر سارینا دیشب اینجا بود و الان توی پذیرایی نشسته بود پس قطعا شب رو همینجا روی تخت کنار هم خوابیده بودن. نفس عمیق کوتاهی کشیدم و سعی کردم بغضم رو کنترل کنم. احساس دوست نداشته شدن میکردم. هیچ احدی روی زمین توجهی به من نداشت و همه درگیر زندگی خودشون و ادمای اطرافشون بودن. دوست داشتم برای یک بارم که شده اولویت کسی باشم. اما حالا که اینهمه حال بدی داشتم کسی نبود که به خواسته خودش کنارم باشه و ارومم کنه و باید اینجوری با این سر و وضع خودم جست و جوش میکردم و مزاحم خلوتش با دوست‌ها و اکسش میشدم! سرم رو انداختم پایین و برای هزار و چندمین بار توی 19 سال زندگیم به فکر خودکشی افتادم. لب‌هام رو به هم فشردم و دستام رو جلوی صورتم گرفتم تا اشکایی که احتمالا تا چندثانیه دیگه کل صورتم رو احاطه میکردن با چشم‌های قشنگ سبزش نبینه. بدون اینکه بتونم کنترلی روی دستا و بدن لرزونم داشته باشم چشمام رو روی هم فشردم. کنترلم رو از دست دادم و هقی زدم که با تعجب اسمم رو صدا زد. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و از روی تخت بلند شدم. اراز_چت شده؟ چرا گریه میکنی؟ اهورا کاری کرده؟ صورتم رو جمع کردم و درحالی که به در نزدیک میشدم با بغض نالیدم؛ _ببخشید. نباید میومدم اینجا. مزاحمتون شدم. در رو باز کردم که دستش روی دستم نشست و کشیدش عقب. سرم رو انداختم پایین و اشکم رو پاک کردم ‌که دستام رو کشید سمت خودش و بغلم کرد. لبام لرزید و سرم رو به گردن و شونه‌هاش فشردم. دستش نوازش وار توی موهام نشست و اروم گفت؛ _مزاحم نیستی. دستام رو دور کمر باریکش گره زدم و خواستم چیزی بگم اما نتونستم. حالا تمام سلول‌های پوست سرم میتونستن نوازش‌های نرم انگشتاش رو حس کنن. اراز_میلرزی. لباسات رو عوض کن، منم یه قهوه درست میکنم حالت بهتر شه تا حرف بزنیم. خواست بکشه عقب اما محکم‌تر توی بغلم فشردمش. _نه. نرو. احساس میکردم که دارم هذیون میگم. دستاش رو برد پایین و روی کمرم کشید. احمقانه بود اما ارزو میکردم تا ابد همینجا توی بغل گرمش بلرزم. تا وقتی که خشک بشم و دیگه هیچ حرکتی نکنم. _کاش تورو توی قبر باهام.. حالا نمیدونستم باید چه فعلی برای حرفی که بی پروا از دهنم خارج شده بود پیدا کنم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به گردنش فشردم. احساس ضعف میکردم. کشیدم عقب و نفس عمیقی کشیدم. احساس میکردم با اون موهای مرطوب و شلخته و چشمای سرخ و خیس واقعا زشتم. نشوندم روی تخت و لباس‌هارو اون‌طرفی کرد و گفت؛ _بپوششون تا گرم شی. نیم نگاهی به لباس های روی روتختی انداختم و سرم رو تکون دادم. اراز_اگر میخوای برم بیرون راحت باشی. سرم رو خیلی اروم به چپ و راست تکون دادم و لب‌هام رو به هم فشردم. ژاکتم رو از تنم در اوردم و تیشرت خونگی مسخرم رو خیلی سریع از تنم خارج کردم تا نگاهش بهش نیوفته. بد نبود اما، حس خوبی بهش نداشتم. حالا میتونستم سنگینی نگاهش رو روی بدنم حس کنم. از اونجایی که نمیتونستم نیم تنه خیسم رو تحمل کنم پشتم رو بهش کردم و از تنم خارجش کردم. حالا میتونستم از اینه کنار تخت متوجه بشم که بدون حرف بهم زل زده و اروم نفس میکشه. تازه متوجه شدم که میتونه از توی اینه تصویر لختم رو ببینه. خیلی سریع لباس روی تخت رو چنگ زدم و پوشیدمش. انگار متوجه شد چون خودش رو جمع کرد و گفت؛ _ندیدمت. اینه توی زاویه دیدم نیست. سرم رو تکون دادم و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کردم و بدون حرف از توی اینه بهش خیره شدم. انگار متوجه اینکه راحت نیستم شد چون بدون حرف در رو باز کرد و رفت بیرون. نفس عمیقی کشیدم و با پشت دست اشکام رو پاک کردم و موهام رو که به پوست خیسم چسبیده بود زدم کنار. شلوار رو پوشیدم و روبه در نشستم. دوست داشتم دراز بکشم و برم زیر پتو اما نمیتونستم حرکت کنم و از طرفی شاید دلش نمیخواست کسی به جز سارینا روی تختش بخوابه. بعد از چند دقیقه در باز شد و با یه ماگ اومد تو و در رو پشت سرش بست.

مجهولی هستی که نبودت جهل من است و من جاهل نامعلوم‌الحال عالم.

تو اواز محلی گنجشکانی هستی که تصوری از روز ندارند و متعلق به انند. تو مرا نمیدانی و شاید هیچگاه نخواهی یافت که چه غریب وارانه در من رخنه کردی. تو شوق پروازی هستی که شبانگاه در فکر شعار دم طلوع در من جوانه میزند.

#part214 این مقدار از واکنش بدش بغضم رو تشدید میکرد. باعث میشد فکر کنم تنها کسی که میتونستم توی زندگیم از کلمه خانواده داشته باشم هم دلش نمیخواست من رو گردن بگیره. انقدر شوم، به درد نخور و بی لیاقت بودم؟ حالا واقعا و از ته دلم به اراز احتیاج داشتم. حتی اگر اون هم مثل بقیه من رو نمیخواست. اشکم رو با دست پاک کردم که ارشیا کنارم نشست. نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که پاکت سیگارش رو از توی جیبش در میورد با لحنی پشیمون گفت؛ _دردت اومد؟ لبخند کمرنگی روی لبم نشست و نگاهم رو ازش گرفتم. درحالی که اشکم رو پاک میکردم اروم گفتم؛ _قبل از اونم درد داشتم. سوالی نگاهم کرد و اروم گفت؛ _چرا؟ شونم رو انداختم بالا و چیزی نگفتم. رول گلی از توی پاکتش خارج کرد که ابروهام رو انداختم بالا. از ادمای معتاد خوشم میومد، میدونستن توی مواقع اضطراری باید برای فرار از خودشون چیکار کنن. _مامانت چجوری بود؟ رولش رو با فندک روشن کرد و سه تا کام ازش گرفت. دودش رو فوت کرد بیرون و گفت؛ _خیلی مهربون و خوب. _من هیچوقت ندیدمش. نگاه کوتاهی بهم انداخت و بعد از کمی مکث لب گشود. ارشیا_من تورو یادم نمیاد. چیزی نگفتم و به کفشام خیره شدم که ادامه داد؛ _باید تست دی ان ای بدیم. سرم رو تکون دادم و خواستم رولش رو ازش بگیرم که خودش رو عقب کشید. اخمام رفت توی هم و دستش رو پس زدم. _بعد از اونهمه عن بازیت ادای برادر بزرگارو در نیار اسکل. رول رو ازش گرفتم و به لبام نزدیک کردم. به تقلید از خودش سه تا پک زدم و دودشو دادم توی گلوم که سرفم گرفت. چندین بار سرفه کردم و اروم گفتم؛ _خواهر داشتن حس خوبی داره، مگه نه؟ شونش رو انداخت بالا که ادامه دادم؛ _تموم عمرم دلم یه خواهر میخواست. ارشیا_هنوز مشخص نشده. دلت رو واسه پولای من صابون نزن. پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. چند تا پک عمیق به گلم زدم و دودش رو فوت کردم بیرون. _برادر داشتن حس عنی داره. رولم رو ازم گرفت و اروم گفت؛ _فکر نمیکنم اینطور باشه. به چهره ارومش نگاه کردم. اولین باری بود که خونسرد، جدی و منطقی میدیدمش. اون دوباری که افتخار دیدن من رو داشت باهام مثل سگ رفتار کرده بود و حالا این رفتارش توی کتم نمیرفت. خیال میکردم با همه اینطور احمقانه رفتار کنه. نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پایین. ارشیا_اگر خواهر و برادر بودیم، دلیلی نداشت 18 سال از هم جدامون کنن. دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم اما پشیمون شدم. میخواستم بگم من دلیلش رو میدونم. جدامون کردن چون نمیخوان بفهمی چه پدر متجاوز و بی رحمی داری. چون نمیخوان به کارای مریض و غیر انسانیشون پی ببری. چیزهایی که تورو ازش دور کردن سالهای ساله من رو بلعیده و نمیزاره یه نفس راحت بکشم. میخواستم تک تک اتفاقاتی که افتاده بود رو توضیح بدم، اما هنوز هم مطمئن نبودم برادر واقعیم باشه. از طرفی، میتونستم از سمت ابوهادی با تک تک این حرفا امتیاز بخرم. بیرون برم، کار کنم، حتی جدا زندگی کنم و از شر جادو جنبلا و ازار و اذیت‌هاش فرار کنم. این موضوع یه برد بزرگ محسوب میشد. کاملا پیدا بود که پسرش چقدر براش مهمه و برای نگه داشتنش و خریدن احترامش تلاش میکنه. از روی زمین بلند شدم که گفت؛ _الان از دوستم ماشین میگیرم که بریم ازمایشگاه. _الان باز نیستن، صبح باید بریم. سرش رو تکون داد و با صدایی خمار و خالی از صمیمیت چند ثانیه قبل گفت؛ _گوشیم رو برام بیار. _نه. دیگه مال منه. برعکس انتظارم نگاه خونسردی بهم انداخت و گفت؛ _چه مشکلی با من داری؟ _با تو مشکلی ندارم. با پدرت دارم که چون شب دیر برگشتم خونه گوشیم رو شکست و دیگه برام نگرفت. اب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت که رفتم سمت در. موهام همچنان خیس بود و داشتم یخ میبستم. هرچند که هوا زیاد سرد نبود و چون بدنم عادت نداشت و ضعف کرده بودم انقدر میلرزیدم. انگار متوجه شد میخوام شرم رو کم کنم چون سرش رو انداخت پایین و گفت؛ _فردا ساعت 9 میام دنبالت تا بریم ازمایشگاه. سر نبش موتور سیکلتیه وایمیستم، حواست باشه بابام نفهمه. فکر نکنم خوشش بیاد از این موضوع. در رو باز کردم و برای اخرین بار از نظر گذروندمش. حالش چندان بد به نظر نمیرسید. مگه براش فرقی هم میکرد؟ _باشه. و در رو بستم. حالا هوا صدبرابر ابری تر شده بود و نم نم بارون داشت شروع به باریدن میکرد. میتونستم صدای برخوردش با لباسم رو بشنوم. کلاهم رو روی سرم انداختم و به مسیرم ادامه دادم. انقدر عجله کرده بودم که پولاهم فراموشم شده بود. میخواستم برم پیش اراز، واقعا به وجودش نیاز داشتم. حالم به خاطر ارشیا بد نبود، بلکه برای بی ارزش شدن اسطوره بچگیم ناراحت بودم. من مثل بچه های دیگه نبودم که با کلی مهربونی بهم بگن مامانت رفته مسافرت یا بهشت. از روزی که چشم باز کردم میدونستم که مرده و زیر خاک هیچی جز استخون و یه چهره ترسناک و غیر انسانی براش باقی نمونده.

خوشبختی‌ای بزرگتر از این نمیدانم که همه‌وقت پیشت باشم، بدون وقفه، بی‌پایان، ولو که احساس می‌کنم اینجا در این دنیا هیچ مکان آرامی برای عشقمان نیست، نه در دهکده، نه در هیچ کجای دیگر؛ و من رؤیای قبری را می‌بینم، عمیق و باریک، جایی که می‌توانیم چنان یکدیگر را در آغوش بگیریم که انگار با گیره به‌هم وصلمان کرده‌اند، و من صورتم را در تو پنهان کنم و تو صورتت را در من پنهان کنی، و دیگر هیچ‌کس هرگز ما را نبیند. -کافکا

#part213 البته این رو میشد حتی از چشم‌های سرخش هم متوجه شد. حالا سرعت نفس هام نسبتا کمتر شده بود، اما گلوم همچنان خشک بود و میسوخت. کاش میشد اشکام رو قورت بدم تا شاید این حس رو نداشتم. دست دیگم رو کردم توی جیبم و شناسنامه رو ازش خارج کردم و به دست ازادش چسبوندم. نیم نگاهی به پایین انداخت و ازم گرفتش. اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم که موهام تکون خوردن. زیر دلم به شدت درد میکرد و از حس سرما درحال یخ بستن بودم. بدون اینکه دستم رو ول کنه شناسنامه رو باز کرد و بهش خیره شد. ارشیا_خب، که چی؟ _این مال توعه؟ سرش رو تکون داد و با چشمای سرخش بهم زل زد. لب هاش رو گشود و با صدای گرفته و دورگه‌ش گفت؛ _چیش به تو؟ اخمام رفت توی هم و سر تا پاش رو از نظر گذروندم. _جواب من رو بده. شونش رو انداخت بالا. ارشیا_گیریم باشه. _چرا زده توی چهارسالگی مردی؟ پوفی کشید و کمی ازم فاصله گرفت. با وجود اونهمه فشار دردناک، ارزو میکردم که ای کاش دستم رو ول نمیکرد. توی اون تنهایی از سرما میمردم. ارشیا_خودت گفته بودی دیگه. به ولد و زنا شناسنامه نمیدن. اوناهم مرگمو جعل کردن تا با اسم انسه و خودش برام شناسنامه بگیرن. درضمن داشتن من به نفعشون نبود، اینجوری مخفیم کردن. اب دهنش رو قورت داد و با همون صدای خمار گفت؛ _خب. راحت شدی؟ حرفاش باعث شده بود بغضم سنگین تر بشه. ارزو میکردم که ای کاش واقعا توی همون تاریخ مرده بود. پاهام شل شد و روی زمین نشستم. دستام رو دور گوشام گرفتم و اروم نالیدم؛ _وای. توی یک کلمه، کاش توی اون تاریخ من مرده بودم. ارشیا_چه مرگته تو؟ چیزی زدی؟ چشمام رو بستم و چندبار زیر لب اسمش رو زمزمه کردم. دستم رو گرفت و کشید و با صدای بلند گفت؛ _بنال دیگه چه مرگته. حوصله ننه من غریبم بازیاتو ندارم الان رفیقام میان نمیخوام ببیننت. لب‌هام رو به هم فشردم و از روی زمین بلند شدم. _مامان من معشوقه بابات بود. چند ثانیه در سکوت نگاهم کرد و دوباره صدای نحسش بلند شد؛ _درست حرف بزن ببینم چی شعر میگی برا خودت. نفس عمیقی کشیدم و اروم ادامه دادم؛ _اسم مامان منم گندمه. اخماش رفت توی هم‌. _مثل اسم مادر تو. ارشیا_خب که چی؟ _نفهمی چیزی هستی؟ مگه اون پدر حرومزاده تو با چندتا گندم میتونست ارتباط داشته باشه که یکیش مادر تو باشه یکیش مادر من. ابروهاش پرید بالا و نگاهش رو ازم گرفت. حالا میتونستم ببینم که به اندازه من متعجبه. باورم نمیشد. باورم نمیشد. اون زنی که سالها به خاطر نبودش اشک ریخته بودم، زنی که توی خیالاتم مثل یه الهه بزرگش کرده بودم. هیچی جز یه ادم خراب که گند زده بود به کل زندگیم نبود. اشکم رو پاک کردم و به دیوار تکیه دادم. اگر مادر من و ارشیا یکی بود، پس قطعا خواهر و برادر بودیم. اما بابای من کی بود؟ قطعا نمیتونست اون مرتیکه متجاوز باشه. اگر یک درصد پدرم بود هیچوقت اونطوری من رو ازار نمیداد. اصلا یه نگاه چپ بهم نمینداخت، چه برسه به اونهمه.. نفس عمیقی کشیدم که خیلی سریع اومد سمتم و چسبوندم به دیوار. ارشیا_داری چرت و پرت میگی احمق. چند ثانیه در سکوت نگاهش کردم و از اینکه ممکن بود برای یک درصد خواهر همچین موجود عنی باشم متاسف شدم. با صدایی بلند تر از خودش گفتم؛ _چرا باید دلم بخواد با توی معتاد کپک هم‌خون باشم عقده‌ای توهمی؟ نه که ژنتون خیلی خوبه، فقط کثافت کاری بلدید. دستشو بلند کرد تا بزنتم که انگار وسطش پشیمون شد. ارشیا_تو میخوای ارث ببری. پوزخندی زدم و واقعا خندم گرفت. _ارث؟ مگه پدرت پدر منه که بخوام ارث ببرم؟ ارشیا_بچه زنش که هستی. _زن؟ داری میگی حرومزاده‌ای احمق. مادرت فقط صیغه بوده. با حرص نگاهش کردم و ادامه دادم؛ _شاید حتی صیغه هم نبودن. از توی کوچه جمعش کرده. هولم داد عقب که محکم با دیوار برخورد کردم و درد شکم و کمرم بیشتر شد. دستم رو روی شکمم گذاشتم و ناله‌ای کردم. از شدت گشنگی و درد ضعف کرده بودم و حالا از سرما میلرزیدم. ترسیده، مضطرب و افسرده بودم و حتی زمانی که فهمیدم ابوهادی میخواد من رو بده دست جنا انقدر حالم بد نبود. اونوقت این اقازاده بی درد برای من از ارث و میراث حرف میزد. با بغض و نفرت نگاهش کردم و به زور نشستم روی زمین تا نفسم بالا بیاد. کمی رفت جلو و پاش رو به منقل کوبید و از شدت درد فریاد زد. ارشیا_امکان نداره. مادر من جز پدرم با هیچکس دیگه‌ای نبوده. به زور خندیدم. _مثل اینکه با پدر منم بوده. ارشیا_دهنتو میبندی خراب احمق یا بیام زبونتو برات ببرم؟ چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین. انقدر درگیر درد کمر و شکمم بودم که به تمام روانی بازیاش توجهی نکنم. توی کسری از ثانیه کل حیاط رو به هم ریخت. اگر به خواهر برادر بودنمون شک داشتم، با دیدن شدت احمق بودنش از این موضوع مطمئن میشدم. بلاخره انقدر همه چیز رو شکست و همه جارو به هم ریخت تا خسته شد.

جوین شد ناشناسو بکنیم 800 دو سه تا پارت دیگه هم میزارم.🎀🎀🎀

بیاید راجب این پارتا حرف بزنیم تا بازم بزارم، چون خیلی حساسن.📽 @elldread

#part212 هیچوقت چنین راه فراری نداشتم. حتی هیچوقت مادرم رو بغل نکرده بودم. جدای از اون، نه دوستی داشتم که اینکارو بکنه و نه کسی که دوستم داشته باشه و بزاره برای چند لحظه بهش تکیه کنم. لبام لرزید و داغی اشک چشما و بعد پوستم رو تر کرد. نفسم رو فوت کردم بیرون و دستم رو که در اثر برخورد با موهام کمی مرطوب شده بود عقب بردم. نیاز داشتم با کسی صحبت کنم، کسی غیر از حور یا یه بچه 14 ساله. دلم کسی رو میخواست که کنارش احساس ارامش میکردم. دستام رو روی زمین گذاشتم تا بلند شم. میخواستم برم پیش اراز. نیاز داشتم بغلش کنم و کلی اشک بریزم. شاید فکر میکرد احمق یا دیوانه‌م. شاید هم انگشتای ظریفش توی موهام فرو میرفت و سرم رو به شونه‌ش میفشرد و یا در بهترین حالت ممکن، انگشتم میکرد. اشکم رو پاک کردم و از روی زمین بلند شدم. امیدوار بودم بتونم ببینمش. اگر بیرون بود یا جایی کار داشت، تا شب جلوی در خونش منتظر می‌ایستادم. قبل از اینکه بخوام برم، برای دزدیدن پول رفتم سمت کمد ابوهادی‌. درش رو باز کردم و از صندوق کوچیک توش کمی پول برداشتم. اگر میپرسید که پولای من کجان، میگفتم میتونی با خونم اسکناس چاپ کنی. تو که باهاش همه کار کردی. پول هارو توی جیب شلوارم گذاشتم و خواستم در رو ببندم که نگاهم به پوشه پشت سبد لباس‌ افتاد. یه پوشه خاکستری رنگ بود که محتوای توش بهم چشمک میزد. پرده رو کمی کنار زدم تا مطمئن بشم کسی توی حیاط و این اطراف نیست و بعد نگاهی به بیرون انداختم. هیچکس جز من و جناش اینجا نبودیم. برخلاف میلم که اصرار داشت هرچه سریعتر از اتاق بزنه بیرون و فرار کنه، به همراه پوشه روی زمین نشستم و درش رو باز کردم. امیدوار بودم خبر سرطانش توی برگه‌ها باشه، اما خب من از این شانس ها نداشتم. برگه اول یه کپی از شناسنامه‌ش بود. احمد اشراقی. چقدر با این اسم غریبه بودم. پشت برگه یه شناسنامه بدون عکس وجود داشت. هادی اشراقی. تولد؛ 1380 اخمام رفت توی هم و به در نگاه کردم. فرزند احمد. این شناسنامه ارشیا بود؟ اسم واقعیش هادیه؟ پوزخندی زدم. پس بگو چرا مردم ابوهادی رو به این اسم میشناسن. با نگاه کردن به برگه بعدی کمی تعجب کردم. تاریخ وفات؛ 16 تیر 1384. اخمام رفت توی هم و چندبار پلک زدم. اگر این شناسنامه‌ش بود، چرا تاریخ وفات داشت؟ چرا باطل شده بود؟ اصلا چرا به اسم خودش نبود. امکان داشت اسمش رو عوض کرده باشه. اما چرا مرده؟ یعنی ممکن بود ابوهادی پسر دیگه ای داشته باشه؟ ولی امکان نداشت. به ارشیا میخورد 22 سالش باشه و این شناسنامه سن اون رو نشون میداد. با برگشتن به صفحه قبل، تعجبم از چیزی که بود بیشتر هم شد. احساس کردم که سرم گیج رفت و فشارم افتاد. برای اینکه حالم بهتر بشه به کمد تکیه دادم و چشمام رو بستم. امکان نداشت. امکان نداشت. شناسنامه رو برداشتم و از روی زمین بلند شدم. بدون اینکه در رو قفل کنم و یا پوشه رو از روی زمین بردارم وارد اتاق خودم شدم و ژاکتم رو روی تیشرتم پوشیدم‌ و با همون شلوار نسبتا خونگی مشکی و بعد از برداشتن وسایلم از خونه زدم بیرون. انقدر عجله داشتم که حتی جواب سلام حور رو که توی کوچه توپ بازی میکرد هم ندادم. توی تمام مسیر احساس میکردم که قراره بر اثر ایست قلبی بمیرم. حالت تهوع داشتم، چشمام میسوخت و خیس بود و حتی دلدرد احمقانم هم از سرعتم کم نمیکرد. کل مسیر رو تا خونه ارشیا دویدم و وقتی به پشت در رسیدم چندین بار دکمه ایفون رو فشردم و با مشت به در کوبیدم. به شدت داشتم نفس نفس میزدم. ارشیا_زهرماررر. در که باز شد تونستم قیافه احمقانش رو توی چهارچوب ببینم‌. امکان نداشت. امکان نداشت. اخماش رفت توی هم و دستم رو گرفت و کشیدم توی خونه. چسبوندم به در و در رو بست و با لحن بدی گفت؛ _دیوونه‌ای چیزی هستی احمق؟ گوشیمو دزدیدی بس نبود‌؟ اون مردک رو انداختی به جونم بس نبود؟ پسرا از همه جای کوچه امارتو میگیرن بس نیست؟ الانم اومدی درو بشکنی ابرومو ببری؟ بغضم رو قورت دادم و به چهره‌ش خیره شدم. چشم‌های درشت، مژه و ابروهای پرپشت و لب‌های برجستش. نباید برام اشنا میبودن؟ _هادی؟ ارشیا_چی میگی؟ چی زدی؟ دندونام رو به هم فشردم و دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون. موهای مرطوبم رو از توی صورتم زدم کنار و با صدای لرزون ادامه دادم؛ _اسمت‌ هادیه؟ چندثانیه در سکوت نگاهم کرد و بعد فشار دستش دور مچم کمتر شد. حالا از این فاصله میتونستم بوی سیگار رو ازش تشخیص بدم. ابزوهاش کمی توی هم رفت و دوباره دستم رو فشرد. _ارشیا. ار شیا. سواد داری؟ چندبار نفس کشیدم و ابروهام به هم گره خورد. رفتار بدش داشت حالم رو به هم میزد و باعث میشد بیشتر گریم بگیره. اگر حالم بد نبود قطعا یه مشت میخوابوندم توی صورتش. حالا باد ملایمی میوزید و باعث میشد به خودم بلرزم. خبری از بوی کباب نبود و تنها چیزی که به مشام میرسید بوی مواد بود.

#part211 انسه وارد خونه شد و نگاهی بینمون رد و بدل کرد و خیلی سریع اخماش توی هم فرو رفت. انسه_گند زدی به مبل! دندونام رو به هم فشردم و خیلی سریع پتو رو کشیدم روی خودم و نگاهم رو ازشون گرفتم. حالا احساس خجالت رو زیر پوست صورتم حس میکردم. انسه نزدیکم شد و خیلی سریع گفت؛ _الان پتو هم خونی میشه. ابوهادی که تا اون لحظه با دقت نگاهم میکرد با خونسردی گفت؛ _برو حموم. و بعد رو به انسه تکرار کرد؛ _تو هم اینارو جمع کن. انسه متعجب نگاهش کرد. حالا ارزو میکردم که کاش از زمین محو میشدم. نفس عمیقی کشیدم که محکم تر از قبل گفت؛ _گفتم بلند شو. انسه کاملا بی میل اومد جلو و پتو رو کشید که به سختی از روی مبل بلند شدم و درحالی که حواسم رو جمع میکردم تا زمین رو پر از خون نکنم خیلی سریع رفتم سمت اتاقم که صداش رو شنیدم؛ _اونجا نه، برو حموم کنار راهرو. نگاه بدی بهش انداختم و راهم رو عوض کردم. وارد حموم که شدم از بوی گندی که میومد عوق زدم. روی زمین پر از پر و تیکه های پوست و چربی بود. به زور جلوی دهنم رو گرفتم تا عوق نزنم و حالا چشمام از این حس بد و انزجار خیس شده بود. باورم نمیشد. من سه ماهی میشد که پریود نشده بودم و حالا باید امروز این اتفاق میوفتاد؟ چرا ابوهادی اونقدر ریلکس رفتار کرد؟ اصلا من چطور توی هال و روی مبل خوابیده بودم و اون تیکه پارچه دقیقا زیر پایین تنم چیکار میکرد. از تصورش مو به تنم سیخ میشد. هرچی که بود اون از این اتفاق خبر داشت. اگر نه مجبورم میکرد خودم گندی که بالا اورده بودم رو جمع کنم. اون تیکه پارچه.. هیچ دلیلی برای اونجا بودنش وجود نداشت. نفس عمیقی کشیدم که از زنده بودنم پشیمون شدم. این‌ها. چرا حموم اینجوری بود؟ اون مردک حقه باز دوباره چه خوابی برام میدید؟ چطور حتی تایم پریود شدن من رو هم کنترل میکرد؟ اب دهنم رو قورت دادم و اب رو باز کردم. امروز باید از همه اینها سر در میوردم. تا پایان تمیز کردن گندی که بالا اومده بود و حموم کردنم یک ساعتی معطل شدم. وقتی از حموم بیرون زدم خبری از هیچکدومشون نبود. خیلی سریع وارد اتاقم شدم و در رو قفل کردم. بعد از لباس پوشیدن، بی اینکه اهمیتی به خیس بودن موهام بدم رفتم بیرون. ماشین ابوهادی توی حیاط و کوچه نبود و از در باز و نبود دمپایی های انسه معلوم بود که رفته طبقه بالا. یعنی حور برگشته بود؟ اهمیتی به این احتمال ندادم و رفتم سمت اتاق ابوهادی. همونطور که حدس میزدم، درش قفل بود. با وجود دلدرد مسخرم اون اطراف رو گشتم و در اخر کلید اتاق رو توی سوراخ کنار در که توش دستمال فرو کرده بودن پیدا کردم. احتمال نمیدادم بتونم چیزی پیدا کنم، اما به امتحانش میارزید. در اتاق رو که باز کردم زیر دلم به شدت تیر کشید و انگار برق قوی ای از بدنم گذشت. این مکان نفرین شده بود. نگاهی به پشت سرم انداختم و رفتم تو. حتی ترس از دیده شدن هم باعث نمیشد بخوام در رو ببندم. ترسم از اینجا اجازه نمیداد حتی به این موضوع فکر کنم. وقتی نگاهم روی تک تک وسایل بالا و پایین میشد، فکر اراز مدام از ذهنم میگذشت. با اینکه دیشب دیده بودمش دلم براش پر میکشید. نمیدونستم چطور امکان داشت با وجود تمام لحظاتی که سعی کردم بهش نخ بدم و بفهمونم که میخارم و باید بخارونتم اصلا راجب این موضوع حتی حرف هم نمیزد و ذوق و شوقی نشون نمیداد. واقعا انقدر موجود غیر سکسی ای بودم؟ کاش جاش با ابوهادی عوض میشد. مطمئنا از نظر اون پیر خرفت جذاب تر بودم. باعث میشد احساس کمبود بکنم. روی زمین نشستم و به زیر تخت نگاه کردم که تشت کوچیکی رو دیدم. برای لحظه ای خیال کردم همون پارچه روش کشیده شده. خیلی سریع کشیدمش بیرون. همون پارچه خونی‌ای که زیر من پهن بود روش قرار داشت. این خون من بود. از تصور این موضوع حالت تهوع گرفتم. قطعا از موضوع پریود شدنم خبر داشت. حتی شاید اینکه بعد چندین ماه امروز این اتفاق افتاد کار خودش بود. اما خون من به چه دردش میخورد؟ پارچه رو زدم کنار که با پاهای خروس و اون تاج احمقانه ژله مانندش و کلی سنجاق که بهش وصل شده بود و کاموای مشکی و کاغذ روبه رو شدم. از دیدن تصویر روبه روم مو به تنم سیخ شد و حسابی ترسیدم. برای لحظه ای حس کردم که صداهای عجیبی میشنوم. این یه طلسم بود. درمورد من. قطعا به خونم ربط داشت. لبام رو به هم فشردم و پارچه رو برگردوندم سر جاش. یه حسی میگفت باید همه تشت و محتویات توش و پارچه رو بسوزونم، اما از نحوه باطل کردن طلسم خبر نداشتم و ممکن بود بدتر گند بزنم و خطرناک ترش کنم. حالا از شدت ترس، استرس و انزجار گریم گرفته بود. بغضم رو قورت دادم و تشت رو برگردوندم سر جاش. پاهامو توی بغلم گرفتم و سرم رو روشون گذاشتم. دلم مامانم رو میخواست. کاش اینجا بود تا برای پنهان شدن از ادما توی بغلش قایم میشدم.

از من پرسیدی که چه چیزی در تو دیدم که انقدر دوستت میدارم. هیچ! فقط باعث میشدی فراموش کنم چقدر غمگینم.

#part210 حدس میزدم قبلا این داستان رو شنیده باشم، اما هرچی فکر میکردم به یاد نمیوردم که دلیلی برای اون رفتار پدرش توضیح داده بود یا نه. _هیچوقت نفهمیدی دلیلش چی بود؟ نیم نگاهی بهم انداخت و دیدم که ابروهاش به هم گره خورد. منتظر بودم تا مثل کمتر وقتایی که چت میکرد و برعکس همیشه نسبتا صادق میشد باهام دردودل کنه یا حرفی بزنه‌. اما خیلی ساده و خلاصه وار توی یه کلمه گفت؛ _نه. ... طوفان؛ انگار زمین میخواست نسل ادم‌هارو منقرض کنه. باد به شدت با خونه‌‌های اون اطراف برخورد میکرد و انگار هشدار چیزی رو به تن کرخت و سیمان‌بسته‌شون صادر میکرد. فریاد میزد و هر فریاد، میشد ضربه‌ای به تک تک نخل‌های سر به فلک کشیده اون کوچه. خاکی که از عراق و عربستان خوزستان رو احاطه کرده بود انگار غباری مه الود رو توی گلوی پیرزنی که خبر به دنیا اومدن بچه‌ای رو میداد مینشوند. نوید، نه، مژده‌ نه. فقط یه خبر شوم بود. تنها کسی که از این اتفاق خوشحال به نظر میرسید، مردی با موهای جوگندمی بود. تن کرخت نه چندان نحیفش مدام پشت در بسته داغون درحال رژه رفتن بود و تسبیح گلی توی دستش رو میفشرد. ذکر‌ها، بی انکه ذره‌ای اعتقاد و باور را در وجود بی وفور از رحمش ببینند، بر زبان تلخ و بی ناشتایش فرود می‌امدند. بعد از خون ان قاطر ماده، هیچ نخورده بود. او عهدی را با شیاطین بسته بود که حتی خود جرعت شکستنش را نداشت. از این موضوع کاملا ناچار بود و هر جیغ دردمند زن محبوس در اتاق به جانش ناخن میکشید و روحش را میخراشید. بوی گند تمام ان جوارح به سنجاق کشیده شده بز و گوسفند از زیر در به مشام میرسید. انگار سگی که پشت پنجره، در سوت و کور خیابان واق میزد بهتر از همه ان طلسم نجس را میبویید. صدای جیغ نوزاد به گوش‌های بزرگش سیلی میکوبید و لب‌های نازکش را به خنده وا میداشت. یتیم بی جان، حالا به خوبی میگریید. در را گشود و به پسربچه یخ بسته و خیره به هم‌خون بی رَختش چشم دوخت. این میبایست اخرین دیدار ان دو میبود. نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم به پلکام اجازه لرزیدن ندم. تصاویر کدر و قهوه‌ای رنگ اون خونه از جلوی چشمام کنار نمیرفت. زیر دلم به شدت درد میکرد و خیال میکردم خیسم. کمر و رون‌هام تیر میکشید و انگار نخاعم در حال نصف شدن بود‌. کمی طول کشید تا هوشیار تر شدم. صدای کسی کنار گوشام شنیده میشد. _اقا. بهش بگید دیگه این اطراف پیداش نشه. _مگه کسی میتونه جلوی اون تخم جن رو بگیره؟ _بگو. بگو ابرومو میبری. تیپ و قیافت به این خونه نمیخوره. اخمام توی هم رفت و اب دهنم رو قورت دادم. اگر اشتباه نمیکردم، صدای انسه و ابوهادی بود. ابوهادی_بریم بیرون صحبت کنیم. گوشای این وزه درازه. انسه_اگر بفهمن شر میشه. غلتی خوردم و پتورو از روی خودم زدم کنار. داشتم توی تب میسوختم. باز شدن چشمام مساوی بود با بسته شدن درب شیشه‌ای خونه. گیج بودم. حتی نمیدونستم اون صداهارو توی خواب شنیدم یا ابوهادی و انسه دقیقا بالای سرم بودن. حالا تلاش میکردم ربطی بین خواب احمقانم با خودم پیدا کنم. راجب کی حرف میزدن؟ ارشیا؟ چی راجبش وجود داشت که این دو پیر خرفت رو تا این حد میترسوند؟ در باز شد و ابوهادی پا به سالن گذاشت. نگاه سنگینی بهم انداخت و گفت؛ _چرا اینجا خوابیدی؟ اخماش توی هم بود اما لحن صحبت کردنش تهاجمی به نظر نمیرسید. سعی کردم چیزی به خاطر بیارم، اما دقیق یادم نمیومد. شونم رو انداختم بالا و اظهار بی اطلاعی کردم. سرش رو تکون داد و نگاهی به پتوی روم انداخت. ابوهادی_برو حموم. سوالی نگاهش کردم و اروم گفتم؛ _چرا؟ بو میدادم؟ اما من درست همین دیروز حموم بودم. دستی به موهام کشیدم و اخمام رفت توی هم. ابوهادی_کثیفه، باید بشوریش. سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. گوشی ارشیا درست بالای سرم بود. مشکوکانه از نظر گذروندمش و پتو رو زدم کنار که ابروهاش بالا پرید. صورتم نه، بلکه انگار مبل رو هدف قرار داده بود. سرم رو انداختم پایین که متوجه شلوار و ملحفه ای که زیرم پهن شده بود شدم. یه تیکه پارچه سفید رنگ و کهنه بود که حالا به خاطر خون روش به قرمزی میزد. شلوارم هم کمی ازش نداشت. حس خیلی بدی بهم دست داد و برای لحظه‌ای کل تنم داغ شد. پس دلدردم به همین خاطر بود.

هزار و یک مذهب در دنیا جاریست و هنرمندان رسم دل‌دادگی را انتخاب میکنند.

عزیزم، تصور خیانت از من مثل این است که انتظار داشته باشی افتابگردان به سمت ماه بچرخد.

خوش به‌حال افتابی که گونه‌هایت از بوسه‌های داغش گلگون است.☀️