𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 828
Подписчики
-324 часа
-17 дней
-4330 день
Архив постов
2 828
#part202
سرمو تکون دادم که گفت؛
_فعلا.
با شنیدن این حرفش یه حس ترس مثل خوره افتاد به جونم.
نکنه میرفت و دیگه نمیومد؟
نکنه از من بدش اومده بود؟
اصلا چرا انقدر زود داشت میرفت، هنوز که وقت ملاقات تموم نشده، هنوز که از دیدنش سیر نشدم.
با غمی که مطمئن بودم چهرم به خوبی نشونش میده گفتم؛
_دایان.
خیلی جدی نگاهم کرد که به زور گفتم؛
_نرو..
حالا حرفم رنگ و بویی از التماس داشت.
من به وجودش نیاز داشتم و اون اینطور منو تنها میزاشت.
کاش میتونستم تا ابد اینجا بشینم و باهاش حرف بزنم.
دلم نمیخواست بره.
کاش زمان میایستاد و وقت ملاقات تموم نمیشد.
مگر من چه گناهی کرده بودم که کل جهان با من در جنگ بود؟
دایان_چرا؟
دندونامو به هم فشار دادم و دستمو کشیدم روی صورتم و چشمام رو بستم.
چند ثانیه ای به همون حالت دستم رو اهرم سرم کردم و بعد به خودم جرعت دادم و با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم؛
_دلم برات تنگ شده!
حالت نگاهش برای یه لحظه تغییر کرد و اخماش کمی باز شد.
خواست چیزی بگه اما انگار پشیمون شد چون حرفش رو قورت داد و خیره به میز گفت؛
_تا وقتی که یه بچه و یه زن داری منو میخوای چیکار!؟
این حرفش باعث شد حس کنم قلبم اب شد و فرو ریخت توی وجودم.
حالا علاوه بر اینکه قلبی نداشتم یه تیکه از وجودم سوخته بود و داشت از شدت گرمای مذاب قلبم به گودال تبدیل میشد.
به چشمای قشنگش خیره شدم و غریدم؛
_دایان!
شونشو انداخت بالا و خیلی جدی گفت؛
_مگه دروغ میگم؟
خم شدم روی میز و گفتم؛
_من ماریارو نمیخوام!
باهاش ازدواج هم نمیکنم.
اما اون بچه..
دلم براش میسوزه.
دایان_دلت براش میسوزه یا دوستش داری؟
_هردو..
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
دایان_سامیار خیلی ساده ای!
فکر کردی اینجا امریکاست هرکی از یکی دیگه حامله شد بدون اینکه ازدواج کنن بدنیاش بیارن و هردوشون هم ازش سهمی داشته باشن؟
ماریا دنبال اینکه راضیت کنه بچه رو قبول کنی و بزاری به دنیاش بیاره تا بتونه خودشو ببنده بهت.
فکر کردی باباش ولت میکنه؟
تا باهاش ازدواج نکنی دست از سرت برنمیداره.
مامان بابای خودت چی؟
اجازه میدن یه دختر ازت بچه داشته باشه و همینجوری بزاریش به حال خودش؟
اومدیم و تو نه ازدواج کردی نه چیزی.
فکر کردی میزاره بچه رو ببینی؟
یا حتی بهش میگه که تو پدرشی؟
تو ماریارو نمیشناسی، نگاهش نکن اینطوری.
نصفش زیر زمینه.
فکر میکنی مظلومه، یه عوضی جادوگریه که دومی نداره.
تا حقشو نگیره نمیشینه سر جاش.
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم.
دایان_با وجود همه اینا فکراتو خوب بکن.
نمیخوام اتفاقی بیوفته که بعد ها پشیمون بشی..
به چشمام نگاه کرد و گفت؛
_و منو از دست بدی!
با این حرفش ترس وجودم رو برداشت.
تو بری و بدنم جان داشته باشه؟
چیزی نگفتم و بغضمو قورت دادم که گفت؛
_سامیار.
اشکمو پاک کردم و بهش خیره شدم که گفت؛
_نمیخوام ناراحت باشی.
امروز تولدته.
به هیچ چیز دیگه ای فکر نکن.
سرمو تکون دادم.
_خیل خب.
با همون اخمای توی همش گفت؛
_دوستت دارم پسر خوب.
لبخندی روی لبم نشست و بغضم رو قورت دادم.
همین یه جمله کافی بود تا تموم اوار هام جمع بشن و از نوع بنا بشم.
دستش رو گذاشت روی شیشه و به چشمام زل زد.
دستم رو گذاشتم روی دستش و ارزو کردم که کاش میتونستم لمسش کنم.
_منم دوستت دارم.
خندید و چیزی نگفت.
کاش میتونستم بهش بگم که چقدر قشنگ میخنده.
دستش رو کشید عقب و تلفن رو گذاشت.
چند ثانیه ای نگاهمون به هم قفل شد.
ضربان قلبم رفت بالا و بدنم گرم شد.
از روی صندلی بلند شد و بعد از انداختن نگاهی گذرا بهم رفت سمت خروجی.
تو مسیر برگشت قدمام سست بود و همش نگاهم به دستم بود.
دستی که تونسته بود از پشت شیشه گرمای دست دایان رو حس کنه.
همین هم غنیمت بود و اررشمند.
وارد بند که شدم نگاهم به گلدون سفید رنگ روی تختم خورد.
لبخندی روی لبم نشست و رفتم سمتش.
درست نمیدونستم چیه، اما حدس میزدم ادنیوم باشه..
این رو میشد از برگ های گلابی مانند و نسبتا بزرگ و ساقه تنومند و چوبیش تشخیص داد.
خاکش کمی به هم ریخته بود و خود گیاه یکم کج بود، انگار که توی خاکش رو چک کرده باشن و بعد خیلی بی حوصله سرهمش کرده باشن.
کاش میدونستن که این چقدر برای من باارزشه، اونوقت شاید کمی درست تر باهاش رفتار میکردن.
نشستم روی تخت و دستمو کشیدم روی برگ های شفاف و سبزش.
از تصور اینکه دایان این گلبرگ هارو لمس کرده باشه انگشتام گرم شدن و بوی عطرش زیر دماغم پیچید.
لبخندی زدم و اروم زیر لب زمزمه کردم؛
_تو که باشی پیش من خنده به دردا میزنم
حتی اون لحظه که از شکنجه ها جون میکَنم
تو دلیلِ سبزِ ریشه امی تو خاک این کویر
چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟
که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد
اگه فردایی باشه من با تو می سازم
برد من وقتیه که به تو می بازم
توی این روزای شوم، شده کل آرزوم
روز آزادی بیاد حبس بشم تو بغلت
بین دستات برسم به اوج پروازم
2 828
#part201
دایان_لازمه بگم؟
_اره.
لبخندی زد و زل زد به چشمام و بعد نگاهش خورد به شکمم.
دایان_میتونی از ایشون بپرسی.
_چیو بپرسم؟
دایان_که کسی به اسم دایان نرفته توش؟
خندیدم و دستمو گرفتم جلوی صورتم.
_حرفت ایهام تناسب داشت.
دایان_ایهام تناسب دیگه چه زهرماریه؟
خوراکیه؟
خندم شدید تر شد و بهش خیره شدم.
_نه!
یه ارایه ادبیه، یعنی کلمه ای که دوتا معنی میده.
دایان_مثلا کلمه سامیار که یکیش یعنی سامیار یکیش یعنی دوست پسر دایان؟
از این حرفش حس قشنگی گرفتم.
دوروبرمو نگاه کردم تا مطمئن بشم کسی حرفامونو نمیشنوه.
هرچند که اگه میشنید هم مهم نبود.
با همون لبخندی که بعد از مدت ها روی لبم نشسته بود و همش بخاطر دایان بود گفتم؛
_اره، یجورایی همونه.
نمیدونستی؟
دایان_من ادبیاتم رو همیشه صفر میگرفتم.
به جاش عربیم همیشه بیست بود.
انتم فعلتم؟
به موهای خوش حالتش که از هرچیزی نرم تر بنظر میرسیدن نگاه کردم و گفتم؛
_با اجازتون انتم مثنی مونثه.
سرشو تکون داد و گفت؛
_اره خواستم ببینم حواست هست یا نه، دو امتیاز گرفتی پسر خوب.
چیزی نگفتم و کل بدنش رو از نظر گذروندم.
اخ که چقدر حسرت لمس بدنش توی دلم مونده بود.
دلم برای اینکه سرمو بزارم روی سینش پر میکشید.
گرفتن دستای گرمش، بوسیدن لب های خوش طعمش..
کاش میتونستم یه شب دیگه رو تا صبح باهاش بگذرونم و بعد اعدام بشم.
دایان_کادوت رو دادم چک کنن.
البته چیز قابل داری نیست، تنها چیزی بود که اجازه میدادن بدم بهت.
فقط قول بده حواست بهش باشه.
کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم؛
_زندهست؟
دایان_اره.
با اینکه حدس زده بودم یه نوع گیاه باشه گفتم؛
_چه شکلیه؟
دایان_درازه.
زدم زیر خنده که گفت؛
_توش باشه بخندی، مگه جوک گفتم واست.
خندم شدید تر شد و به زور گفتم؛
_دولتو کندی هدیه دادی بهم؟
لبخندی زد و گفت؛
_دوست داری؟
سرمو به چپو راست تکون دادم.
_نه مرسی.
خودم دارم.
دایان_میتونی مال خودتو بخوری؟
حس کردم با این حرفش بدنم داغ شد.
بدنش توی ذهنم تداعی شد و ارزو کردم که کاش واقعا میتونستم اینکارو بکنم.
دلتنگ تیکه به تیکه وجودش بودم، هنوز طعمش زیر زبونم بود.
گرما و نرمیش رو به یاد داشتم، حتی دلم برای اون طعم اسیدی و شور هم تنگ شده بود..
حالا برگشتن به اون شب ها برام ارزو بود.
اگه دیگه هیچوقت نمیتونستم تجربشون کنم چی؟
اگر تا لحظه اخر عمرم از اون رود عسل بی نصیب میموندم و نمیتونستم اون بدن گرم و پرستیدنی رو حس کنم چی؟
من چی رو از دست داده بودم؟
دایان_به چی فکر میکنی پسر بد؟
این رو با لبخند گفت اما من با غمی که توی صدام پنهان شده بود گفتم؛
_هیچی..
سرشو تکون داد و گفت؛
_اگه قول بدی بیای بیرون، یه کادوی بهتر برات دارم.
یه چیزی که تاحالا هیچوقت نداشتی.
_درازه؟
دایان_نه..
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که نگاهی به ساعتش انداخت و گفت؛
_مامان بابات همیشه میخوان بیان ملاقاتیت به خاطر من نمیتونن چون من قبلشون اومدم.
_بهتر.
دایان_راستی بهت گفته بودم ماریا قبول نمیکنه بچه رو بندازه؟
با یاداوری ماریا و اون بچه تموم حس خوبم پر کشید.
دستمو گذاشتم روی میز و گفتم؛
_دو هفته پیش اینجا بود.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_ماریا اینجا بود؟
سرمو تکون دادم که گفت؛
_چطور راهش دادن؟
_نمیدونم.
پوفی کشید.
دایان_خب.
مردد نگاهش کردم.
نمیدونستم باید بگم یا نه.
مطمئن بودم عکس العمل خوبی نشون نمیده، اما واقعا گیج بودم و با هیچکسی نمیتونستم درمیونش بزارم.
به کمکش نیاز داشتم.
_دایان..
منتظر و با ابروهای توی هم نگاهم کرد.
دیگه هیچ خبری از اون لطافت و لبخند قبلش نبود.
حالا حس میکردم این شیشه یه مانع نیست، یه سنگره تا تیزی نگاهش توی تنم فرو نره.
دایان_میخوای بچه رو نگه داری، اره؟
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم که گفت؛
_منو نگاه کن سامیار.
به چشماش زل زدم که ادامه داد؛
_میخوای با ماریا ازدواج کنی.
خیلی سریع گفتم؛
_نه!
مگه اینکه احمق باشم با ماریا ازدواج کنم.
بمیرم هم اینکارو نمیکنم.
دایان_پس چرا میخوای بچه رو نگه داری؟
_من..
نگاه بدش باعث میشد نتونم حرف بزنم.
کاش یکم منو درک میکرد و میدونست توی چه شرایطیم.
_اون بچه منه.
دایان_بچه ناخواسته!
چیزی که میتونی هزارتا دیگه ازش رو داشته باشی.
_تاحالا این حسو داشتی؟
دایان_کدوم حس؟
به زور گفتم؛
_حس پدر شدن.
حس اینکه یه موجود از وجود تو باشه و تو بخوای بکشیش.
دایان_اره.
با تعجب نگاهش کردم.
_واقعا؟
شونشو انداخت بالا و گفت؛
_اره.
نمیدونم چرا اما کمی حسودیم شد.
اصلا دلم نمیخواست دست دایان به هیچ دختری بخوره، چه برسه به اینکه بخوان ازش حامله بشن.
پس همچین حسی داشت؟
دایان_البته خود طرفم نمیخواستش، قرص خورد سقط شد.
_کی بود؟
دایان_یکی از دوست دخترام.
2 828
#part200
وقتی که برگشتم بند متوجه شدم که ملاقاتی دارم.
احساس میکردم ماریا باشه، حتما اومده بود تکلیف بچه رو مشخص کنه.
اما من که هنوز نمیدونستم چی میخوام و حوصله روبه رو شدن با ماریا رو هم نداشتم.
نمیدونستم که قرار بود چه جوابی بدم و از همه مهمتر، اون مثل همیشه با حرفاش منو خام میکرد.
ماریا میتونست در عرض دو دقیقه مغزت رو شست و شو بده و همه باور هاتو عوض کنه.
و من با وجود این موضوع حالا نسبت به اون بچه احساس مردد بودن میکردم.
واقعا کارشو خوب انجام داده بود..
وارد سالن ملاقات شدم که تونستم دایان رو ببینم.
سر جام ایستادم و بهش خیره شدم.
داشت با ساعت توی دستش ور میرفت.
لبخندی روی لبم نشست و سرتاپاشو بر انداز کردم.
یه تیشرت سبز لجنی پوشیده بود که به پوست سفیدش خیلی میومد.
موهاش از همیشه یه مقدار کوتاه تر شده بود و میتونستم ببینم که با پاهاش روی زمین ضرب گرفته.
من معمولا وقتی استرس میگرفتم یا منتظر کسی میایستادم اینکارو میکردم.
حالا از دیدنش حس خوبی بهم دست داده بود.
اروم زیر لب زمزمه کردم؛
ديدار يار غايب داني چه ذوق دارد
ابري که در بيابان بر تشنه اي ببارد
اي بوي آشنايي دانستم از کجايي
پيغام وصل جانان پيوند روح دارد
سوداي عشق پختن عقلم نمي پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمي گذارد
باشد که خود به رحمت ياد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پيغام ما گذارد
سرشو بلند کرد که نگاهش خورد بهم.
لبخندی زد و بهم خیره شد.
نگاهش انگار نوری بود که به وجودم میتابید و باعث میشد سبز بشم.
انگار که پیچکی باشم که رویای پیچ خوردن دور خورشید و لمس گرمای افتاب رو داره.
هنوز هم بعد از این مدت طولانی، دیدنش حالت عجیبی داشت.
برام جذاب و گرم بود و هیجانم رو زیاد میکرد.
تک به تک رفتار ها و حرکاتش برام خاص بود و باعث ضعفم میشد.
انگار که کاریزمای عجیبی داشت و این منو وادار میکرد از همه لحاظ بهش کشش داشته باشم.
با اینکه حس نزدیکی بهش داشتم و انگار تاروپودم با وجودش اجین شده بود احساس میکردم که ازش فاصله دارم و هیچوقت هیچی ازش عایدم نمیشه.
هنوز هم مثل روز اول خودمونو جدا افتاده میدیدم، انگار که هیچ ربطی به هم نداشتیم و تنها کلافی نازک به هم وصلمون میکرد.
اما گذشته از اون، حسم روز به روز بهش بیشتر میشد و تمام این هیجانات و احساسات با گذشت هر ثانیه شدت میگرفت.
حالا هردومون میدونستیم که همدیگه رو دوست داریم و این نگاه هامون احساساتمون رو ردو بدل میکرد.
وقت رو طلف نکردم و رفتم سمت صندلی و روبه روش نشستم.
میتونستم ساعت ها بشینم و هیبتش رو تماشا کنم و توی دلم برای تک به تک اعضای تنش اب بشم اما به همون اندازه که نسخ دیدنش بودم، دلم برای صداش تنگ شده بود.
تلفن رو برداشتم و وقتی که مطمئن شدم میشنوه گفتم؛
_سلام.
دایان_سلام، پسر پاییز.
_چرا پاییز؟
لبخندش پررنگ شد و گفت؛
_امروز چندمه!؟
_نمیدونم، اینجا از همه چیز بی خبرم.
حتی حوصله شمردن روزا رو هم ندارم.
انگار نگاهش کمی غمگین شد اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت؛
_خب فکر کنم امروز تولدته.
تازه یادم افتاد که اره، امروز که مسلم داشت روزنامه میخوند نگاهم خورد به تاریخ که هفت ابان رو نشون میداد..
اما اونقدر ذهنم مشغول بود که متوجه اینکه تولدمه نشم.
نگاهمو به میز دوختم که صداشو شنیدم.
دایان_تولدت مبارک پسر خوب.
عاشق این کلمه بودم؛ پسر خوب.
همیشه از اینکه اون ادم درست و پاستوریزه جمع من باشم بدم میومد اما حالا انگار به شنیدن این از زبون دایان نیاز داشتم.
باید تایید میکرد که من پسر خوبیم، حتی اگه ادم کشته باشم.
از اینکه دایان تولدم رو تبریک میگفت خیلی خوشحال بودم.
لبخندی روی لبم نشست که ادامه داد؛
_من از اینکه از یکی تعریف کنم خوشم نمیاد..
موهاشو زد کنار و گفت؛
_اما پسر!
تو واقعا یه چیز دیگهای.
لبخندم پررنگ تر شد و حس کردم که بعد از مدتی میتونم احساس زندگی داشته باشم.
دایان_مثل یه نقاشی میمونی.
انگار که داوینچی کشیده باشتت.
نمیدونم چطور بگم..
خیلی جذاب و خاص و عجیب.
تو از یه دنیای دیگه ای و من اینو میدونم.
و میخوام فقط من اینو بدونم نه کس دیگه..
میدونی، من..
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و انگار که جمله کم اورده باشه گفت؛
_پسر خوبی هستی.
خندیدم و گفتم؛
_پسر خوب، ها؟
خندید و گفت؛
_پسر خوب سرکش و تخس.
سرمو کج کردم و نفس عمیقی کشیدم.
عاشق این بودم که دایان منو توی جمله ها و صحبت هاش خطاب قرار بده و چه بهتر میشد اگه راجب من حرف میزد.
کاش تنها کسی که توی جهان قضاوتم میکرد دایان بود.
دایان_تولدت مبارک پسر خوبِ من.
با شنیدن میم مالکیت لبخندم پررنگ تر شد و با همون لبخند دندون نما گفتم؛
_پسر خوبِ تو؟
دایان_توی اینکه مال منه شک داری؟
_راستش اره.
از کی تا حالا؟
گلوشو صاف کرد و ابروهاشو انداخت بالا.
میتونستم برجستگی گلوش رو به خوبی ببینم.
حالا لمس اون برجستگی زیر لبام ارزو شده بود..
2 828
Ah Sun-flower! weary of time,
Who countest the steps of the Sun:
Seeking after that sweet golden clime
Where the travellers journey is done.
Where the Youth pined away with desire,
And the pale Virgin shrouded in snow:
Arise from their graves and aspire,
Where my Sun-flower wishes to go
2 828
#part199
لبخندی زد و رشته مویی که افتاده بود توی صورتش زد کنار.
ماریا_تو راجب خودت چی فکر کردی؟
پسر شاه پریونی که من بیام به زور ازت حامله بشم؟
یکم بهم برخورد واسه همین اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_پس اگه پسر شاه پریون نیستم بچه رو بنداز.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_سامیار تو یا نفهمی یا خودتو زدی به نفهمی.
اینکه من قصد نداشتم ازت حامله بشم دلیل نمیشه بعد از اینکه شدم بچه رو بندازم!
اون بچه از وجود منه، زندگی میکنه، نفس میکشه.
چطور میتونم بکشمش؟
چیزی نگفتم و به میز سفید رنگ خیره شدم که ادامه داد؛
_اره شاید اون شب از عمد بهت زنگ زده باشم و کشیده باشمت اونجا تا ببینمت.
شاید از عمد بهت نزدیک شده بودم اما هرچی که بود از سر دلتنگی و علاقه بود.
من هیچ نقشه ای برات نریخته بودم..
موهامو از توی صورتم زدم کنار و ابروهامو انداختم بالا.
ماریا_راستشو بخوای میتونستم قرص بخورم تا همچین اتفایی نیوفته اما دلم نیومد.
پوفی کشیدم و گفتم؛
_دلت نیومد یا برات نصرفید؟
دریا_دلم نیومد.
چیزی نگفتم که گفت؛
_بگذریم، من واسه این حرفا اینجا نیومدم.
دست کرد توی جیبش و پاکتی ازش خارج کرد و گذاشت روی میز.
ماریا_اومدم اینو بهت بدم.
اخمام رفت توی هم و با کنجکاوی پاکت رو نگاه کردم.
_این چیه؟
ماریا_باز کن ببین.
نیم نگاهی به مامور انداختم که بدون حرف داشت نگاهم میکرد.
انگار که ماریا چک شده بود و از محتویاط پاکت خبر داشتن چون ری اکشن خاصی نشون نداد.
برش داشتم و بازش کردم، دوتا برگه توش بود.
برگه اول چندتا عدد و نوشته داشت که نتونستم متوجهشون بشم.
البته یکسری توضیحاتم توش بود.
ماریا_دیروز سونوگرافی بودم..
برگه دوم رو باز کردم که نگاهم به عکس بچه خورد و حس کردم دلم لرزید.
با اینکه خیلی کوچیک بود و تصویر تیره و تار بود میتونستم ببینمش!
کاملا شکل گرفته بود و میشد دست و پا و سرش رو تشخیص داد.
حتی بند نافی که بهش متصل بود رو میشد به خوبی دید.
دماغ و دستای کوچولو و سر گردش.
باورم نمیشد!
نفسم بند اومده بود و حس عجیبی داشتم.
این حس رو فقط موقع نزدیکی به دایان تجربه کرده بودم.
یه خلسه شیرین و گرم که ادم رو توی عمقش غرق میکرد.
این واقعا بچه من بود؟
ماریا_17 هفتشه.
جنسیتش مشخص شده.
سرم رو خیلی سریع بردم بالا و بهش نگاه کردم.
به زور گفتم؛
_خب؟
خندید و گفت؛
_دختره.
احساس کردم که قلبم ایستاد.
بغضم گرفت و با ناباوری به عکس نگاه کردم.
ماریا_گندم..
نفس عمیقی کشیدم و اشکمو قبل از اینکه بخواد بریزه پاک کردم.
ماریا_همون دختری که ارزوشو داشتیم..
اب دهنم رو قورت دادم و انگشتمو کشیدم روی عکس.
حس میکردم که میتونم نبضش رو زیر دستم حس کنم.
حالا انگار قلب کوچیکش داشت زیر پوستم میتپید.
باورم نمیشد.
یه زمانی داشتن یه بچه دختر با ماریا جز ارزوهام بود.
حالا به این ارزو رسیده بودم.
اما چرا الان که دیگه هیچ حسی بهش نداشتم؟
ماریا_دلت میاد بکشیش؟
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
ماریا_دلت میاد دختر کوچولوی خودت رو بکشی؟
ممکنه اولین کلمه ای که یاد میگیره بابا باشه.
دوست نداری دندون در اوردنشو، راه رفتنشو، اولین جملاتی که میگه و شیر خوردنشو ببینی؟
نفس عمیقی کشیدم و حس کردم که دلم گرفت.
شال و مانتوش رو زد کنار که تونستم برامدگی شکمش رو ببینم.
حس کردم که قلبم لرزید.
ماریا_میخوای بهش دست بزنی؟
سرمو تکون دادم که دستمو گرفت.
مامور_تماس فیزیکی ممنوعه.
بی توجه به حرف مامور دستمو گذاشت روی شکمش که تونستم برامدگیش رو حس کنم.
نفسم توی سینم حبس شد و بدنم داغ کرد.
باورم نمیشد.
میتونستم وجود چیزی رو اون تو حس کنم، انگار تکون میخورد.
شایدم داشتم به خودم تلقین میکردم و همه اینا از لرزش دستم بود، نمیدونم.
با اخطار دوباره مامور دستم رو کشیدم عقب و بهش خیره شدم.
ماریا_تو تصمیم بگیر که میخوای بچه رو نگه داری یا نه..
اینبار هرچیزی که تو بگی رو انجام میدم.
فقط خواستم بهت بفهمونم که اینکار زیادم راحت نیست.
مانتوش رو بست و شالش رو انداخت روی شکمش که نگاهم رو ازش گرفتم.
مامور_وقت ملاقات تمومه.
به زور از روی صندلی بلند شدم و اروم گفتم؛
_خدافظ.
پشتمو کردم بهش و خواستم برم که صداشو شنیدم.
ماریا_سامیار.
سرجام خشک شدم و برگشتم سمتش که عکس سونوگرافی رو گرفت سمتم و گفت؛
_این دست تو باشه.
به عکس خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم.
دست لرزونمو بلند کردم و به زور ازش گرفتم که لبخند قشنگی زد.
ناخوداگاه تصویر یه دختر بچه کوچیک با همین لبخند توی ذهنم تداعی شد..
خیلی سریع پشتم رو کردم بهش و همراه مامور از اتاق ملاقات خارج شدم.
یک هفته ای از اون روز میگذشت و من هنوز نتونسته بودم تصمیمم رو بگیرم.
ایا اون بچه رو میخواستم؟
هربار که به اون عکس نگاه میکردم دلم واسش پر میکشید.
نمیتونستم غریضمو سرکوب کنم، نمیتونستم حسم رو انکار کنم.
اگر قبلا بچه رو نمیخواستم، حالا حسم 50, 50 بود.
2 828
من خیال تورا در اغوش میکشم و خیال تو مرا.
این تنها چیز دوطرفهای است که تجربه خواهیم کرد.
2 828
«وقتی با قاشق نقرهای به تو عشق نمیخورانند، یاد میگیری از روی چاقوها لیسش بزنی.»
لورن ایدن.
2 828
ترجیح میدم روی پل هلالی بشینیم و باهم نخود بخوریم و از سرما بلرزیم، تا اینکه باهرکس دیگه ای هرکار دیگه ای رو انجام بدم.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
