𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 827
Подписчики
-524 часа
-127 дней
-6730 день
Архив постов
2 827
#part168
بعد از دادن کارتم به اهورا و قول گرفتن راجب اینکه فقط خرج گربش رو بده و اماده شدن از خونه زدم بیرون.
خداروشکر کمی پول نقد داشتم.
بعد از اینکه دوش گرفتم و وسایلم رو برداشتم رفتم سمت باشگاه.
وقتی که توی اتوبوس مینشستم به این فکر میکردم که هیچوقت توی هیچ دوره ای از زندگیم انقدر تنها نبودم.
عملا تنها کسی که داشتم اهورا بود و اونهم کلا ادمی نبود که بشه زیاد روش حساب باز کرد.
گاهی وقتا شدیدا من رو میترسوند.
شاید راضی باشه تنها پول های توی حسابش رو بده برای پای شکسته بچه گربش و بخاطرش کتک کاری بکنه، اما اگر جلوش ادم سر میبریدن و حرف زدن به ضررش بود صداش در نمیومد.
همیشه برام مثل یه پازل حل نشدنی بود.
گاهی وقتها کاملا رفتارهای بیمارگونه و غیر منطقی نشون میداد و توی یه موضوع خاص شدیدا افراط گر میشد.
به همین دلیل همیشه تلاش میکردم نقاط ضعفم رو ازش دور نگه دارم.
میدونستم که دست خودش نیست و توی شرایط بدی بزرگ شده.
و این رو میدونستم که از 19 سالگی گل میکشه و تا الان قطعا یه بلایی سر واکنش های منطق گرای مغزش افتاده بود و این رو میشد از کاملا دو قطبی بودنش متوجه شد.
البته که بارها تلاش کردم بفرستمش پیش یه روانپزشک، گاهی واقعا به دارو و قرص اعصاب احتیاج پیدا میکرد.
اما خودش اصلا به این موضوع معتقد نبود.
سعی کردم بیخیال فکر کردن به چرت و پرتهایی که دورتا دور فضای مغزم رو احاطه کرده بودن بشم و تا رسیدن به مقصد کمی استراحت کنم.
وارد باشگاه که شدم باد خنکی به صورتم خورد و تونستم بوی اسپری بلوبری رو حس کنم.
امروز سارینا اینجا نبود و این میتونست تنها اتقاق مثبتی باشه که تا این لحظه افتاده بود.
توی خونه دور انگشتم چسب زخم بسته بودم، اما به شدت میسوخت.
متاسفانه دفترچه و کارت ملیم همراهم نبود و نمیدونستم ایا مقدار پول نقدی که داشتم برای تقبل هزینههای هنگفت بیمارستان بدون بیمه کافیه یا نه.
لباسام رو عوض کردم و دستکش هام رو پوشیدم.
هیچوقت هدف خاصی از کیک بوکس نداشتم و صرفا چون ازش خوشم میومد تمرین میکردم.
حدود یک ساعت از کلاس گذشته بود که عرقم رو با بازوم پاک کردم و موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار.
حالا کمی احساس گرما میکردم و لباسم به تنم چسبیده بود.
دستکشهام رو باز کردم و رفتم سمت شیشه های اینهای تا اب بخورم که نگاهم به غزل خورد.
یه گوشه کنار راهرو ایستاده بود و بدون حرف داشت نگاهم میکرد.
بطری ابم رو برداشتم و برگشتم سمتش.
درحالی که درش رو باز میکردم و ازش میخوردم بهش نزدیک شدم.
میتونستم ببینم که یه تیشرت گشاد سبز رنگ به تن داره که به پوست گندمیش خیلی میومد.
شلوارش همون شلوار لی یخی ای بود که دیشب پوشیده بود.
مثل همیشه، بدون هیچ ارایشی.
از این خصوصیتش که هرچی میومد دم دستش به خودش نمیمالید خوشم میومد.
_سلام.
نگاهش رو از شلوارک قرمز مشکیم گرفت و با لبخند کجی گفت؛
_اومدم فاک.
نگاهی به چهره خونسردش انداختم و در بطریم رو بستم.
درحالی که لبخند میزدم گفتم؛
_حتما یه اشتباهی شده.
به دیوار تکیه داد و درحالی که لبشو کج میکرد با همون لحن خونسرد و صدای گرفته گفت؛
_خواستی به کس دیگه ای بگی بیا بریم فاک؟
مثل سحر قریشی که موقع تتو زدن توی شرایط انسانی نبوده روی موادی چیزی بودی؟
مگه همیشه نمیگفتی هرکسی باید جنبه خودشو بدونه؟
ابروهام رو کشیدم توی هم و چشمام رو تنگ کردم.
حالا توی بازو ها و پاهام کمی احساس درد میکردم.
دستم رو روی دیواری که بهش تکیه داده بود گذاشتم.
_نفهمیدم چی گفتی، ولی مطمئن باش از پسر غریبه جنس نگرفتم.
لبخندش پررنگ تر شد و دست به سینه ایستاد.
حالا نگاهش رو به صورتم دوخته بود و از این فاصله نزدیک و توی نور میتونستم بهتر چهرش رو ببینم.
ابروهاش کاملا مرتب بودن و مژه های پری داشت.
موهاش همرنگ چشمهای درشتش بود و زیر نور لامپ قهوه ای یا بلوطی به نظر میرسید.
پوستش به شکل عجیبی صاف بود، انگار که تابه حال حتی یکم کرم پودر بهش نزده باشه.
نگاهش رو روی بدنم بالا پایین کرد و درحالی که تکیهش رو از دیوار میگرفت گفت؛
_من توی سالن منتظرتم، لباس بپوش بیا.
سرم رو تکون دادم و به رفتنش چشم دوختم.
از راهرو خارج شد و روی یکی از صندلی ها نشست.
وقتی برگشت سمتم نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم سمت کمدها.
بعد از اینکه لباسامو عوض کردم از باشگاه زدیم بیرون.
هوا هنوز روشن بود و باد نسبتا خنکی میوزید و میتونستم ببینم که اسمون ابریه.
امیدوار بودم امشب بارون بباره..
2 827
#part167
بدون حرف اومد طرفم و بچه گربهای رو که مدام وول میخورد و میو میکرد رو گذاشت توی دستم.
پشمهای قهوه ای خاکیش حالا کمی زبر بودن و بنظر میرسید گل روشون خشک شده باشه.
چشم های سبز درشتش رو دوخته بود بهم و دهنش رو باز و بسته میکرد.
انقدر لاغر و سبک بود که خیال میکردم یه تیکه پر توی دستام گرفتم.
اهورا_نزارش رو زمین تا من بیام.
این رو گفت و رفت سمت در خونه که داد زدم؛
_کجا میری؟
جوابی بهم نداد و در رو محکم پشت سرش بست.
پوفی کشیدم و به اسمون خیره شدم.
خیر سرم میخواستم برم خونه دوش بگیرم، دوساعت دیگه باشگام شروع میشد و وقت زیادی نداشتم.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم از جام پریدم.
درحالی که بچه گربه رو توی دستم جابه جا میکردم گوشی رو از جیبم در اوردم اما تماس دیگه قط شده بود.
اسم غزل روی صفحه خودنمایی میکرد.
شمارش رو گرفتم و منتظر موندم که سر بوق اول جواب داد.
غزل_بله؟
نمیدونم چرا، اما احساس میکردم صداش کمی گرفتست.
_سلام.
حالا داشتم فکر میکردم که دقیقا چی باید بهش بگم.
جوابم رو داد و سکوت کرد.
_راستش من امروز میخوام برم باشگاه.
غزل_مبارک باشه..
اخمام رفت توی هم و درحالی که به خودم فحش میدادم که اصلا چرا به این موجود غیر ادمیزادی زنگ زدم ادامه دادم؛
_گفتم شاید دوست داشته باشی با.. فااک.
انگشتم رو از جلوی دهن بچه گربه کشیدم عقب و به زخم کوچیکی که اروم اروم باز میشد و رد خون روش خودنمایی میکرد خیره شدم.
به طرز فاجعه باری میسوخت!
غزل_دوست دارم که باهم فاک؟
با اینکه کم مونده بود گریم بگیره خندیدم.
جونور احمقی رو که کاملا بی دلیل انگشتم رو گاز گرفته بود گذاشتم روی زمین که خودش رو کشید روی کاشیها و دوید سمت مادرش.
خداروشکر جای زخمم اونقدر عمیق نبود.
_نه.
گفتم اگه دوست داشته باشی باهام..
قبل از اینکه بخوام حرفم رو ادامه بدم از پشت خط صدای گوز اومد.
برای چند ثانیه رفتم توی شک و لبام رو به هم فشردم تا نخندم.
غزل_حور!
خیلی احمقی!
برو گمشو.
میتونستم از پشت خط صدای بحث کردن و کتک کاری بشنوم.
به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا نخندم.
دستم رو گرفتم جلوی دهنم که لبام خونی شد.
کم کم داشتم عصبی و کلافه میشدم.
یه چیزی این وسط واقعا مشکل داشت.
غزل_چیزه..
کاری داشتی؟
_نه، نه.
بنظرم برو دستشویی به خودت سخت نگیر.
صدای خندش اومد و بعد با لحنی که به خاطر خنده خش دار شده بود گفت؛
_من نبودم.
خون دستم رو به کاشی پاک کردم و موهام رو که در اثر باد ریخته بود توی صورتم زدم کنار.
یه حس غریبی اومده بود سراغم.
معمولا وقتی با شخصی غیر از اهورا اینطور صمیمی میشدم و بدون تیکه انداختن شوخی میکردم مغزم برام هشدار میفرستاد.
حالا هردومون سکوت کرده بودیم و میتونستم صدای نفسهای غیر مرتبش رو بشنوم.
غزل_اگر قراره باهم فاک که اوکی.
حرفش رو نادیده گرفتم و خیلی سریع گفتم؛
_میخواستم برم باشگاه، و بعدش یکم تاب بخورم.
گفتم شاید دوست داشته باشی تا بیمارستان همراهیم کنی چون باید برم واکسن هاری بزنم.
غزل_واقعا بهش نیاز داری.
چیزی نگفتم که گفت؛
_ساعت چند؟
_باشگاهم 6 تموم میشه.
ادرسو برات میفرستم راس همون ساعت اونجا باش.
غزل_اگر تصمیم گرفتم بیام باشه.
بعد از اینکه تماس رو قط کردم نفس عمیقی کشیدم و به در رنگ پریده خیره شدم.
انگار داشت بهم دهن کجی میکرد.
لحظهای که با غزل حرف میزدم، این حس رو داشتم که فردی که توی خوابم بود یکم شبیهش بنظر میرسید.
زیاد طول نکشید که کسی با ضربات محکم به در کوبید.
از نوع در زدن طلبکارانش مشخص بود که اهوراست، کی میتونست طوری رفتار کنه انگار خدمهش توی کاخ منتظرشن درحالی که شپش ته جیبش ملق میزد؟
رفتم سمت در و بازش کردم که با لب های پاره و زخمیش روبه رو شدم.
ابروهام رو کشیدم توی هم و درحالی که از جلوی راهش میرفتم کنار گفتم؛
_از کی کتک خوردی؟
اهورا_کتک نخوردم، کتک زدم.
با قدم هایی محکم وارد خونه شد.
میتونستم ببینم که بازوش رو توی مشتش فشار میده.
_دعوا کردی؟
بدون حرف رفت سمت باغچه و با صدایی گرفته گفت؛
_اره.
_نکنه واسه گربه؟
اهورا_دیروز دیده بودم این پسر معتاده گربه هارو اذیت میکنه و کرم میریزه، الان رفتم ازش پرسیدم گفت خودش اینکارو کرده.
منم زدمش.
نفسم رو با خنده دادم بیرون.
_واقعا احمقی.
اهورا_حرف اضافه نزن و کارتتو بده باید قهوه رو ببرم دامپزشکی.
خودم قسط دادم خالیم.
سر راه چند گرم گل به اینو اون میفروشم پولت رو پس میدم.
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم.
شوخی نمیکرد، کاملا جدی بود.
_اهورا من کارتمو نیاز دارم.
میخواستم با غزل برم تا جایی.
چشماش رو تنگ کرد و گفت؛
_اون دختره مهم تره یا گربه من؟
_معلومه که هیچکدوم.
ابروی من مهمتره.
اخماش رو کشید توی هم و بدون اینکه چیزی بهم بگه رفت سمت خونه.
2 827
#part166
فکرم درگیر اتفاقات دیشب بود.
با اینکه رفتارم درست نبود و چیزهای جالبی نگفته بودم، اما اون لحظه کاملا به خودم حق میدادم.
البته حالا هم زیاد احساس پشیمونی نمیکردم.
درست بود که به من هیچ ربطی نداشت، اما ادمهای زیادی اونجا بودن که یه موضوع جدید واسه غیبت و حرف در اوردن میخواستن.
مخصوصا که خود دیانا از همشون بدتر بود و دنبال این بود که یه جوری به بقیه بفهمونه که زیادی توی چشمه.
و حالا میرفت و درمورد غزل و رفتارش به بقیه چی میگفت؟
اونهم وقتی که من به عنوان همراه با خودم برده بودمش!
اگر با من نمیومد، کاراش هیچ اهمیتی برام نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و چایم رو سر کشیدم.
البته که کار خاصی نکرده بود و من یکم زیادی داشتم سخت میگرفتم.
از یه دختر 19 ساله مست که احتمالا توی خانواده ازادی بزرگ شده بود چه انتظاری داشتم؟
اونم یکی بود مثل سارینا، یا بقیه..
خودمم از این رفتارها زیاد کرده بودم توی این سن، اما خب به کسی طوری رو ندادم که با خودش فکر کنه شخص خاصیه.
این موضوع که دیانا یا بقیه ممکن بود چنین فکری با خودشون بکنن حس بدی بهم میداد.
گوشیم رو از روی میز برداشتم و اسمش رو سرچ کردم.
بدم نمیومد امروز باهاش برم بیرون و بهش بفهمونم که دلیل رفتار دیشبم چی بود.
همونطور که گفته بودم، ممکن بود مثل تمام کسانی که بهشون رو داده بود راجبم فکر دیگهای بکنه.
از تصور اینکه خیال کنه حسودیم شده خندم میگرفت.
انقدر سارینا تلاش کرده بود اینطوری حرصم رو دربیاره که واقعا دیگه اینجور چیز ها برام اهمیتی نداشتن.
و از همه مهم تر، کسی نبود که نزدیک شدنش به دیگران ازارم بده.
فقط به عنوان یه عضو جدید توی روابط دوستانه پذیرفته بودمش.
داشتم به شمارش نگاه میکردم که ناخوداگاه یاد صحنه دیشب افتادم.
لحظه ای که تاپش رو زد بالا، و اون پارچه کبریتی روی پوست شکمش لیز خورد و کشیده شد.
اون پوست گندمی که کاملا لطیف به نظر میومد و اگر اشتباه نمیکردم اثار کبودی روش خودنمایی میکرد.
باعث میشد فکر کنم که ایا با کسی بوده؟
اونم با فاصله کم از رابطش با اهورا!
از اون گذشته اون طرف چطور اجازه میداد به عنوان پارتنر من به اون مهمونی بیاد؟
شاید خبر نداشت، در این صور غزل ادم خیانتکار و دروغگویی بود.
شاید اصلا با طرف مقابل رابطه جدی نداشت، در اون صورت با هرکی که میومد دم دستش میخوابید؟
ادمهایی که نمیتونستم بفهمم چی توی فکرشون میگذره و چجور کسانی هستن کلافم میکردن.
غزل از اونجور کسانی بود که خیال میکردی میتونی بفهمی چی توی ذهنش میگذره، اما چند ثانیه بعد دقیقا برعکس همون رو ثابت میکرد.
همینکه چیز زیادی از خودش و زندگیش نمیدونستم باعث میشد برام کمی جالب باشه.
تا اونجایی که فهمیده بودم، از اون دسته ادمهایی بود که خیلی بی دلیل اعتماد بنفس دارن.
شاید زیاد چیز خاصی برای ارائه نداشت، اما همیشه طوری صحبت میکرد که انگار روی گنج نشسته، و رفتارش باعث میشد فکر کنی شاید واقعا چیزی داره که اینهمه حائز اهمیته.
از اون گذشته، خیال میکردم از اون کسانی باشه که میتونه در عین متنفر بودن ازت، باهات بخوابه و بعد همونجا بکشتت.
اخمام کمی رفت توی هم و قسمت سبز رنگ رو فشردم.
جواب نداد.
بیخیالش شدم و گوشیم رو گذاشتم روی میز.
چه بهتر، میخواستم برم پانسیون یه سر به مامان بزنم.
تاحالا کسی رو غیر از اهورا اونجا نبرده بودم و دلم نمیخواست ببرم.
اون قسمت از شهر یه محل حفاظت شده بود که فقط به من تعلق داشت.
درواقع به من و بیمارهای دیگه.
صبحونم که تموم شد متوجه شدم اهورا توی خونه نیست.
این رو وقتی فهمیدم که هرچی صداش زدم پاسخی دریافت نکردم.
از اونجایی که در خونه باز بود امکان داشت رفته باشه بیرون.
درست حدس زده بودم، توی حیاط بود و داشت با بچه گربه هایی که حالا کمی بزرگتر شده بودن ور میرفت.
_بنظرم واقعا فصل جفتگیریت رسیده.
بی توجه به حرفم گفت؛
_قهوه نیستش.
_ولی مادرقهوه اینجاست.
با لبخند کجی نگاهم کرد و رفت سمت در خونه و بازش کرد.
اگر کسی با این سر و وضع میدیدش قطعا میبرد تو کوچه پس کوچه ها ترتیبش رو میداد.
اهورا_تو دیروز اومدی اینجا ندیدیش؟
تکیه دادم به در و درحالی که به گربه های کوچیکی که سعی میکردن ازش بالا برن نگاه میکردم گفتم؛
_چرا فکر میکنی من وقتی باید برم تولد اکسم و نگرانم کسی که با خودم میبرم ابروم رو نبره باید به تعداد جک و جونورای تو توجه کنم؟
اخماش رفت توی هم و انگشتش رو جلوی لباش گرفت که سکوت کردم.
حالا میتونستم صدای میو میوی خفه ای رو از بیرون بشنوم.
خیلی سریع رفت سمت در و از خونه خارج شد.
وقتی برگشت یه بچه گربه قهوه ای گرفته بود دستش که بنظر میرسید یکی از پاهاش شکسته باشه.
با اینکه چندان از گربه ها خوشم نمیومد، اما با دیدنش حس خیلی بدی بهم دست داد.
اخمای اهورا توی هم بود و داشت بچه گربش رو وارسی میکرد.
اهورا_میدونم کار کدوم کصکشیه.
2 827
هنر را دیوانگانی خلق کردن که دنیا برایشان بیش از حد خاکستری و بیرنگ بود.
رنگ زدن کار هیچ ادم عاقلی نیست.
2 827
#part165
اراز؛
خیال میکردم که توی ترمینالم.
یه محوطه بزرگ درختکاری شده که جز سالن اصلیش هیچ لامپ دیگهای نداشت.
اتوبوس های خراب و مچاله توی جایگاه های مخصوص به خودشون قرار داشتن و از درهای بازشون گرما ساطع میشد.
هوا سرد و ابری بود و مهی غلیظ سرتاسر زمین اسفالت شده رو گرفته بود و اجازه نمیداد اطرافم رو درست ببینم.
حس میکردم از توی ماشینها صدای پچ پچ و همهمه میاد، اما هرچی چشم میچرخوندم هیچکس رو توشون نمیدیدم.
کسی کنارم بود که مدام بهم میگفت عجله کنم و تا قبل از اینکه اتوبوس اصلی راه بیوفته خودم رو به سالن برسونم.
از هیکل و اندام ظریفش میشد متوجه شد که یه دختره، کلاهی به سر داشت و موهای کاملا کوتاه نامرتبش صورتش رو قاب کرده بود.
توی اون لباس ها شبیه پسربچه ها بنظر میرسید، یه پسربچه با قد بلند.
سالن ترمینال هم مثل بیرون پر از مه بود و چندتا موجود مشکی رنگ کوچیک خودشون رو روی زمین میکشیدن.
کمی ترسیده بودم و توی اون لباسهای نازک سردم شده بود.
صدای خدافظی ای شنیدم و بعد وقتی کنار دستم رو نگاه کردم خبری از اون دختر یا پسربچه قد بلند نبود.
من تنها بودم..
...
صدای گیتار و اهنگ خوندن اهورا نمیزاشت بخوابم.
نیم ساعتی میشد که مدام توی گوشم وق میزد و هیچ توجهی به اینکه تا صبح روی زمین خوابم نبرد و از سردرد مردم نمیکرد.
چشمام رو باز کردم و درحالی که نگاهم رو به تخت میدوختم با اخم گفتم؛
_بلبلا هم تو فصل جفتگیریشون انقدر اواز نمیخونن، بسه دیگه سرم رو بردی.
بدون اینکه دست از کشیدن دستهاش روی سیمهای گیتار برداره نگاهم کرد و گفت؛
_هنر مشت محکمیه بر دهان منافق استکبارگری مثل تو.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم که محکم تر اهنگ زد و ادامه داد؛
_اسمم میندازه تورو یاده یه زخم
تا منو میبینه و میزنه یخ
اون بدن سبزه و موهای لخت
تو بغل اون بودی میدادی نخ
میگه فرشتس من میدونم شیطونه
حواسش به پولمه حواس من به اونه
دلارم میخره واسش هرچی که گرونه
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.
دستم رو کردم توی موهام و با لبخند گفتم؛
_تو حتی ریالم دستت نیست، به شاهی پول خرج میکنی.
بعد دلارت میخره براش هرچی که گرونه؟
نگاهم رو بهش دوختم، موهای فر نامرتبش ریخته بود توی صورتش و درحالی که لباش رو به هم میفشرد با ریتم اهنگ سرش رو تکون میداد.
حالا نور افتاب مستقیم بهش میتابید و پوستش رو تیره تر نشون میداد.
تاپ و شلوارک قرمزی رو که میدونستم تینا واسه تولدش بهش هدیه داده بود پوشیده بود و یه لحظه باعث شد فکر کنم که ایا واسه اون اهنگ میخونه؟
البته که پوست تینا سبزه نبود و موهای لخت نداشت!
چشمام رو ریز کردم و چهرش رو از نظر گذروندم.
_برادر امیرعلی رو میگی؟
گیتارش رو گذاشت یه گوشه و با پوزخند نگاهم کرد.
اهورا_چرا باید از اون پسر لاغر مردنی ریقو که اونقدر احمقه که کل تایم مهمونی پا منقل وایسه خوشم بیاد؟
درحالی که نفس عمیقی میکشیدم و نیم نگاهی به گوشیم مینداختم نشستم سر جام.
شاید انتظار داشتم از یه فرد خاص پیام دریافت کنم، اما تنها ادم خاص زندگیم توی کما بود و اصلا نمیدونست من وجود دارم.
دستمو کردم توی موهای به هم ریختم و با صدای گرفته گفتم؛
_تو خودت لاغر مردنی و ریقو نیستی؟
درضمن کل تایم مهمونی رو کنار منقل وایساده بودی گل میکشیدی.
اهورا_گفتم منافق استکبارگری و هیچی از هنر حالیت نمیشه.
پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اگر میتونستم با دمپایی پلاستیکی های توی دستشویی صحبت کنم و ازشون حرف بکشم موفق نمیشدم بفهمم توی ذهن این پسربچه چت و معتاد چی میگذره.
هیچوقت نمیگفت قراره چه گندی بالا بیاره و همیشه وقتی میفهمیدی چه اتفاقی افتاده که تا کمر همراهش توی گل گیر میکردی.
از روی زمین بلند شدم و بعد از برداشتن گوشیم از اتاق رفتم بیرون.
دیشب بعد از رسوندن غزل به خونه دخترخالش، توی راه با موتور رفتیم توی دیوار.
البته زیاد اتفاقی برامون نیوفتاد، فقط اینکه هنوز قسط اول نرسیده ریده شد توی جلوبندی موتورش.
واقعا این پسر رو درک نمیکردم، تا خرخره مست میکرد و بعد مینشست پشت موتور.
اگر یکم تند تر میرفت و وسط راه نمیفهمید فندک یادگاری پدربزرگش گم شده تا الان بین مامانم و نامزدش خوابیده بودم.
خبری از صبحونه نبود، اما خداروشکر اهورا چای دم کرده بود.
نشستم پشت میز و با نگاه کردن به تقویمی که به در یخچال چسبیده بود متوجه شدم امروز باشگاه دارم.
اصلا حوصله تمرین کردن نداشتم.
خداروشکر کلاس امروز با سارینا نبود، اصلا دلم نمیخواست توی تمریناتش وقتی که تلاش میکنه همه چیز رو برای شاگرداش توضیح بده و چسی بیاد شرکت کنم.
البته که مطمئنا یه دور غیبت هممون رو میکرد.
دیشب حالم زیاد خوب نبود، از پانسیون بهم زنگ زدن و خبر دادن که مامانم توی شرایط خوبی نیست و نبضش درست نمیزنه.
البته که بعد متوجه شدم به خاطر یکی از داروها بوده، اما خب از استرس اینکه نکنه بمیره با همه مثل سگ رفتار کردم.
2 827
حداقل میتونم امیدوار باشم که یه روز زیر همین خاک، پایین همین اسمون باهم میخوابیم.
قبرستون پر از صدای قهقهه من و توعه و باد باید اون رو به گوش زنده ها برسونه.
عزیزم؛ آسمون مال ماست.
2 827
معشوق عزیزم، تو به اندازه تمام درد اینروزهایم عمیق هستی.
اگر بیشتر نباشی، کمتر از تپش سمجانه قلبم برای اندکی بیشتر زنده ماندن نخواهی بود.
انچنان سریشانه دور مغزم پیچیدهای که هر جهت را نگاه کنم دستی، پایی، چشمی از تو سد راهم میشود.
خاطراتت را باد در گوشهایم بیوقفه نجوا میکند تا مبادا ان پژواک فراموش نشدنی خنده ابدا از ته دلت، به فراموشی تکههای دیگر خیالاتم برود.
کاش میتوانستم بگویم که دستت از اشکهایم نمکی تر است، به طوری که همچنان ارومیه شور چشمانم به واسطه ابشار نبودت هر لحظه لبریز باشد.
اما وقت تنگ است، به تنگی چشمانت موقع نگاهی کردنم.
گویی میترسیدی انعکاس چهرهام از لای خیسی پلکانت لیز بخورد و بیرون بپرد.
انگار میخواستی جلوی رفتنم را بگیری.
سرت سلامت، دردش نمیاورم.
کفش نمیپوشم.
چمدان نمیبندم.
کلیدی که هیچگاه دیگر نیازم نخواهد شد را بر نخواهم داشت.
و در اخر؛ خداحافظی نمیکنم، چرا که من همچنان جایی میان هذیان مردمکهای تیره رنگت زنده میمانم.
در اخر تورا میبوسم و کنار میگذارم روی طاقچه؛ جایی کنار زندگی از دست رفتهام.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
